دوست داشتی؟
رمان تاوان بی گناهی اثر نسترن

رمان تاوان بی گناهی

  • به قلم نسترن
  • ⏱️۷ ساعت و ۳ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 86.6K 👁
  • 101 ❤️
  • 100 💬

خلاصه رمان هیجانی تاوان بی گناهی

قصه ما قصه زندگی دختریه که مجبوره تاوان بده تاوان گناه نکرده در گذشته عمو دختر قصه ما یه خطایی کرده که این دختر از همه جا بیخبر باید تقاصشو بده دختری که عاشق میشه…. تقاص میده و ...

قسمتی از متن رمان تاوان بی گناهی

انقدرحالم بد بودکه متوجه لخن بسیار مهربون و نرم راتین نشدم فقط باصدای گرفته ای ک از گلوم شد گفتم
_چهارروز؟؟؟برای چی اخه من چیزی یادم نیس....
راتین سرشو پایین انداخت باصدای گرفته گفت
_دریا یادت نیست چی شده از پلیس راه زنگ زدن خبر تصادف خانوادمونو دادن....
تااینو شنیدم فهمیدم که چه بلایی سرم اومده واسی چی توی بیمارستانم
آروم آروم شروع کردم گریه کردن اصولا اهل زجه زدن و دادوبی داد نبودم...
راتینم چیزی بهم نگف فقط اجازه داداخودمم خالی کنم..نمیدونم چندساعت بود که داشتم برای بخت بدم گریه میکردم برای پدرمادر عزیزم عمو و زن عمو ی مهربونم نمیدونم چقدر گذشته بود واقعا که باقرارگرفتن یه لیوان اب جلوی صورتم به خودم اومدم...
نگاهمواز لیوان گرفتم و بالاتر کشیدم یه صورت ناراحت و خسته راتین رسیدم..
_بیااین لیوان و بگیر یه کم اب بخور حالت بد میشه وگرنه عزیزمن
لیوان آب ازش گرفتم یکم ازش خوردم بالحنی که بخاطره بغضم میلرزید گفتم:
_چرا این اتفاق افتاد عمو که همیشه بااحتیاط رانندگی می کرد؟؟؟
لرزشه چونه مردونشو به خوبی حس کردم باصدایی ک سعی میکرد لرزششو مخفی منه جواب داد
_مثله اینکه ترمز نگرفته و پرت شدن ته دره......
همینجوری که دوباره اشک میریختم باصدای ارومی گفتم: _الان کجاهستن،دفنشون کردین؟؟
_توبیهوش بودی،دکترم گفت معلوم نیس کی بهوش بیای ماام مجبور بودیم ولوم صداشو کم کرد.... دفنشون کنیم......
هق هق خفم شکست گریه کردن و از سرگرفتم...
راتین بالای تختم نشست منوکشید تو بغلش آروم توگوشم گفت:
_هیشششششششش، آروم باش عزیزم،دریااینجوری خودتو نابود میکنی......
ولی باهیچ حرفی دل بیچاره ی من آروم نمیشد از دو طرف یتیم شدم اونم تو یه روز....
سخت بود.....
خیلی سخت بود..‌‌..
****
الان چندروزی هست که مرخص شدم، اومدم خونه ی ،اون روز ساعتی بعداز اینکه توبغل راتین گریه کردم ازش خواستم منوببره بهشت زهرا
اولش قبول نکرد...‌
به زور راضیش کردم اونم با هزارجورگریه،التماس،اشک و خواهش‌.... اونم قبول کرد حسابی گریه کردمو خودمو خالی کردم ولی بازم نزدیک بود از حال برم...
الانم تواتاقم نشستم به درو دیوار زل زدم افسرده شده بودم راتین هرچی میخواست توی روحیم تغییر ایجاد کنه....به جایی نمیرسید
توافکارم غرق بودم که باصدای زنگ درخونه به خودم اومدم ولی توجهی نکردم راتین خودش باز میکنه درو..
حدودو ده دقیقه بعداز صدای زنگ...راتین درو زد بعداز گفتن بفرماید وارد اتاقم شد..
یکم من من کرد اخرسرم گفت:
.
_یکی اومده با ما کار داره بیابیرون ببینش...
اجازه ی اعتراضم به من نداد سریع رفت بیرون...خیلی تعجب کردم اخه ما که کسی رو نداشتیم که بیاد دیدنمون.....
اروم از جام بلندشدم بعداز اینکه موهامو شونه کردم بالای سرم محکم بستمشون یه شالم رو سرم انداختم رفتم دیدن اون فرد ناشناس.
وارد هال شدم یه پیرمرد رو دیدن که با غرور روی مبل نشسته بود ویه عصای که مشخص بود از چوب گردو درست شده و بسیار گرون قیمته دستش بود بهش تکیه داده بود لباسای یه دست مشکی تنش کرده بود که به نظر گرون قیمت بود درکل مشخص بود وضع مالیش خیلی خوبه لباساش که اینو میگفت.....
یه کم نزدیک تر رفتم با صدای نصبتا آرومی سلام کردم که سر اون مرد وراتین به طرف من برگشت.....
_سلام دخترم خوبی؟
_ممنون
بعدش رو به راتین که چشماش یه برق خاصی داشت گفتم
_معرفی نمیکنی راتین ایشونو؟؟
راتین گلشو صاف مرد با لبخند از ته دلی که کم ترازش دیده بودم جواب داد
_ایشون پدربزرگمون هستن دریا جان پدر بابا و عموی خدابیامرز.
اگه بگم از تعجب کم مونده بود شاخ در بیارم دروغ نگفتم اخه این آدم بعدازاین همه سال اینجا چی کار می کرد....
ناخوداگاه ازش بدم اومد بابا وعمو به سختی تونستن همین خونه رو بخرن هیچ وقت حرفایی که مامان از نداری و بدبختیشون میگفت یادم نمیره
یه دفعه مثه آتشفشان فوران کردم
_این اینجا چی کار میکنه حالا که دیگه هیچ کس برامون نمونده یادش افتاده نوه ای داره،پسر داره،عروس داره،احتیاجی بهتون نیس آقای محترم بهتر برید پشت سرتونم نگاه نکنید بایه پوزخند مثله گذشته
راتین دهنشو باز کرد که جوابمو بده ولی قبل از اون پیرمرد باصدایی که به شدت محکم با صلابت بود گفت: _فکر کنم فرهاد(پدر دریا) بهت یادنداده به بزرگترت احترام بزاری از فرهاد بعیده
باصدایی که خشم توش به خوبی مشخص بود گفتم:
_چرا اتفاقا بلدم به بزرگترم احترام بزارم بابام خیلی خوب بهم یاد داده که به بزرگترم احترام بزارم،ولی به آدمی که سالها بچه هاشو،عروساشو و نوه هاشو ول میکنه میره براش مهم نیس چه بلایی سرشون میاد یا اومده،نه بلد نیستم احترام بزارم....
با صورتی که از خشم قرمز شده بود نگام کرد قبل از پیرمرد صدای داد راتین و شنیدم
_این چه طرز حرف زدنه دریا از توبعیده زودباش عذرخواهی کن
باخشم رو کردم به راتین
_دیگه چی هاااان؟همین مونده تو طرفه ایشون بگیری برات متاسفم یادت نمیاد بابا و عمو چقدر برای در اوردن یه قرون پول اذیت شدن سختی کشیدن....
قبل از اینکه راتین جوابمو بده صدای پیرمرد بلند شد بالحن آرومی رو به من گفت
_درست میگی دخترم حق باتوعه،من اشتباه کردم ولی خواهش میکنم تو به روم نیار .حالا اومدم که کم بودهای گذشته رو جبران کنم.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان تاوان بی گناهی
  • زهرا

    0

    رمانتون خوب بود فقط یه جاهای ضعف داشت حداقل بزارید راتین جریان به دلیل بگه

    ۳ هفته پیش
  • آیدا

    0

    قسمتای اولش یه کم ضعیفه ولی از بعده برگشته دریا از خارج رمان جذاب تر میشه در کل ارزش یه بار خوندنو داره

    ۲ ماه پیش
  • مارال

    0

    افتضاح بود فقط تا جایی خوندن که اصادف میشه،تا همینجاهم قلم ضعیف نویسنده مشخص بود ،زیادی بچگانه نوشته شده بود،به جای این به نظر من رمان آس دل رو بخونید که ارزش خوندن رو داره،اوایل کم قلم خامه و رفته رفته پخته میشه

    ۲ ماه پیش
  • شهین علیان

    2

    رمان را خواندم و لذت بردم البته از نظر من یکمی کاسنی ها یی داشت ولی رویهم رفته خوب بود خسته نباشید

    ۳ ماه پیش
  • behi

    1

    قشنگه حتما وقت بزارین بخونین

    ۳ ماه پیش
  • Kimia

    3

    چشمای طوسی راتین،چشمای آبی و موی طلایی تا کمر😐 واقعا همون فصل اول قلم ضعیف نویسنده معلوم بود

    ۳ ماه پیش
  • Tanaz

    0

    خیلی قشنگ بود عالی بود لذت بردم

    ۴ ماه پیش
  • فافا

    1

    ویلوو اشتباه گفتم راتین🚶🏼 ♀😂

    ۴ ماه پیش
  • فافا

    3

    عزیزم خسته نباشی.به حرف هیچکی گوش نده رمانت عالی بود حرف نداشت(حسودای عزیز شما همینم نمیتونید بنوسید پس سکوت😂🤫)..خلاصه رمانت حرف نداشت فقط بیچاره ارتین.

    ۴ ماه پیش
  • خوب بود

    1

    غلط املایی داشت ولی در کل رمان خوبی بود

    ۴ ماه پیش
  • خیلی خوب بود

    3

    غلط املایی زیاد داشت ولی خیلی خیلی خوب بود میشه گفت دلم واسه راتین خیلی سوخت و اینکه دریا خیلی عذاب کشید البته منم خیلی حرص خودم خلاصه که پایانش خوب بود

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    خوب بود فقط چه دلیلی داشت راتین بچه بی سرپرست باشه چرا فرزند بی سرپرست گرفت فرزاد.

    ۴ ماه پیش
  • نرگس

    1

    این همون رمانی نیست که پسر عمویه ترمز ماشین مامان باباهاشونو بریده که به ارثیه بابابزرگه برسه خیلی مسخره بود

    ۴ ماه پیش
  • ونوس

    4

    چشم های ابی وموهای طلایی تاکمربرای وصف زیبایی دیگه تکراری شده بعدشم دختره مهندسیشا گرفته از انگلیس،هرمردی ازراه میرسه بهش میگه کوچولو،کوچولوی من،مگه دختردبیرستانیه؟کسیکه توی انگلیس بوده باشه اینقدرلوس وننرنمیشه،باهرحرفی گریه و....یه روزنمیتونست بشینه توی خونه.

    ۵ ماه پیش
  • راحیل

    4

    سلام کامل نخوندم چون سناریو و قلم ضعیف بود و شخصیت ها خام بودن شخصیت دریا خیلی رومخه و غیر قابل تصور از دختری که به تازگی خانواده اش رو از دست داده بود ...در اغراق زیبایی دریا هم که هیچ موهای *** تا زیر کمر و چشمان آبی که اصلا به تصویر کشیدن چهره شرقی نیست...در کل دوسش نداشتم

    ۵ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!