دوست داشتی؟
رمان گلوله‌های شیطانی اثر صحرا آصلانیان

رمان گلوله‌های شیطانی

  • زبان فارسی
  • 73.8K 👁
  • 48 ❤️
  • 60 💬

خلاصه رمان اجتماعی گلوله‌های شیطانی

کیان، مردی سی‌ساله، زخم‌خورده از زندگی با اعتقاداتی خونین به دنبال انتقام از نُه ابلیس سیاه‌دل خواهد رفت. از نظر او انسان‌ها مجموعه‌ای از اعداد بی‌نظم هستند که در اعماق وجودش ریشه دوانده‌اند و سودای گـ ـناه را در گوشه‌گوشه‌ی افکارش می‌رقصانند؛ اما باز آن شرور بی‌رحم بر تن سیاه شب می‌تازد، گنـاه می‌کند، آن‌گونه که گویند، گنـاه پس از گنـاه و مرگ پس از مرگ به همراه دارد.

قسمتی از متن رمان گلوله‌های شیطانی

- خودت هم می‌دونی، این بازی قرار نیست به این زودیا پایانی داشته باشه.
لبه‌ی میز رو توی مشتم گرفتم و فشردم. با صدای خونسردی لب زدم:
- قطعاً بدون تو این بازی برام جذابیتی نداشت؛ اما خودت هم می‌دونی، هر چند بار دیگه هم که بین اون شعله‌ها ببینمت خسته نمیشم.
تصور قیافه‌ی عصبیش به‌هیچ‌وجه برام سخت نبود. خیلی خوب این لاشخور پیر رو می‌شناختم، بهتر از خودش.
حرص توی صداش رو به‌خوبی حس کردم.
- بهتره این رجز‌خونیا رو بذاریم برای بعد رفیق.
مکثی کرد، صدای نفس بلندش توی گوشم پیچید و بعد کلمه‌های نحسی که در کنار هم اون جمله سیاه رو توی گوشم بارها و بارها اکو‌ کردن.
- پسر کوچولوت چطوره، اسمش چی بود؟
با مکث کوتاهی ادامه داد:
- آها! بردیا کوچولو، خدا حفظش کنه، واقعاً بچه‌ی شیرینیه.
تنم از خشم لرزید، با صدای دورگه و خشنی زمزمه کردم:
- شاهین!
صدای قهقهه‌ی مسـتانه‌ش توی گوشم پیچید و بعد صدای بوق متعددی که خبر از اتموم تماس می‌داد. گردنم رو به‌سمت چپ مایل کردم و نفس عمیقی کشیدم؛ اما خشمی که درونم حس می‌کردم این اجازه رو بهم نمی‌داد که برای ثانیه‌ای آروم بگیرم. مشت گره‌شده‌م رو به میز کوبیدم، صدای شکستن شیشه قطورش توی فضای اتاق پیچید.
خون جلوی چشم‌هام رو گرفته بود. اگه شاهین رو الان می‌دیدم تضمین نمی‌کردم دل‌وروده‌ش رو با دست‌هام بیرون نکشم و خوراک سگ‌هام نکنم.
کتم رو از روی کاناپه چنگ زدم و در اتاق رو با شتاب باز کردم، با قدم‌های تند و عصبی از جلوی منشی گذشتم و بدون اینکه ذره‌ای به نگاه‌های متعجبشون توجه کنم از ساختمون بیرون زدم. پشت رل نشستم و پام رو روی پدال گاز فشردم. ماشین با صدای بدی از جا کنده شد.
موبایلم رو از جلوی داشبرد برداشتم و شماره‌ی احسان رو گرفتم. بدون اینکه اجازه حرفی بهش بدم با خشم زمزمه کردم:
- شاهین! کار اون کفتار عوضیه.
صدای متعجبش توی گوشم پیچید:
- چی... چی میگی کیان؟ شاهین؟! اما اون که مرده، جلوی چشم‌های خودمون ذره‌ذره جون داد. چطور ممکنه کار اون آدم باشه؟
پام رو روی پدال گاز فشردم و عصبی زمزمه کردم:
- می‌کشمش.
صدای فریادهای نگرانش توی گوشم پیچید:
- کیان! احمق نشو مرد، تنهایی کاری نمی‌کنی. بگو کجایی، دارم میام‌. می‌شنوی صدام رو لعنتی، میگم تنهایی کاری نمی‌کنی. کیان!
بی‌توجه به فریادهاش گوشی رو قطع کردم. جلوی ویلا نگه داشتم، پیاده شدم و با قدم‌های محکم به‌سمت در سوخته حرکت کردم. نفس عمیقی کشیدم و دستم رو به در زدم، بی‌توجه به رد خونی که از دستم روی در موند داخل شدم. درخت‌ها، دیوارهای سوخته و ساختمون نیمه‌آوار برای بار دیگه لبخند ترسناکی رو گوشه لبم کاشتن.
من این‌ کار رو کردم، بدون ترس یا شرمندگی اعتراف می‌کنم این مکان رو با تموم موجودات زنده‌ای که خودشون رو متعلق بهش می‌دونستن، به آتیش کشیدم. با لـذت به ضجه‌ها و فردیادهاشون گوش دادم، از هیچ‌کدوم شرمنده نیستم. اگه بار دیگه زمان به عقب برگرده باز هم همین کار رو می‌کنم، باز به همون اندازه از دیدن ضجه‌هاشون غرق لــذت میشم که سال‌های گذشته با تموم وجود حسش کردم. من شرور کابوس‌هاشونم، زمانش که برسه زندگی رو ازشون می‌دزدم، من همون پایانیَم که اون نُه نفر سال‌هاست در انتظارشن.
نگاهم رو از محوطه سوخته و آشفته باغ گرفتم و به درهای ورودی سالن دوختم. خیلی خوب چهره وحشت‌زده و دردناک شاهین رو به ‌خاطر دارم. وقتی توی چشم‌هاش درموندگی و ترس رو دیدم، به اوج لـذت رسیدم. با وجود گـناه‌بودن، برام آرامشی وصف‌نشدنی به همراه داشت.
شاید لقبی که برام انتخاب‌کردن واقعاً برازنده‌ی چنین موجودی باشه، موجودی که هرگز توی این سال‌ها از گـ ـناه خسته نشد، شروری که با بی‌رحمی تموم حق زندگی رو از خیلی‌ها می‌گیره و هیچ ترسی از مجازات نداره؛ کیان یعنی همین.
قدرت تغییر این مقوله رو به هیچ احدی نمیدم، هرگز.
از پله‌های سنگی بالا رفتم، با مکث کوتاهی دستم رو روی دستگیره‌ی در گذاشتم و فشار ملایمی به اون وارد کردم. در با صدای بدی باز شد، انگار به یه روغن‌کاری حسابی احتیاج داشت. وجود این‌همه خاکستر دور از ذهنم نبود.
نگاهم رو توی فضای تاریک سالن چرخوندم، پرده‌های سوخته و نیمه‌سوخته هنوز هم مانع خوبی برای ورود بی‌اجازه‌ی نور به فضای مرده سالن بودن. لوستر‌هایی که زمانی به زیباییِ الماس، نور رو پراکنده می‌کردن، مثل اجسادی فرسوده روی زمین سرد دراز کشیده‌‌ بودن. تموم سالن توی سکوت و سیاهی مطلق فرو رفته بود.
فقط‌و‌فقط بوی مرگ به مشامم می‌خورد. با صدای قدم‌هایی نگاهم رو از سالن گرفتم و به‌سمت صدا برگشم. با دیدن کفش‌های براق مشکی، شلوار کرمی تنگ و پیراهن قرمز گشادی که طرح گل‌گلی‌مانندی داشت اخم کردم. این آدم حتی توی این سن هم توی حال به هم‌ زن‌ بودن حریف نداشت، خب غیر این هم نمیشه تصورش کرد، کفتار پیری که برای دریدن لاشه‌ی دیگران همیشه پیش‌قدمه.
می‌خوام بدونم این‌ بار درمقابل گرگی افسار‌گسیخته چطور فکر گستاخی به سرش می‌زنه؟ «حماقت محض!»
نگاهم رو از قیافه‌ی منفورش گرفتم و به زمین دوختم. با دیدن سایه‌ی شخصی پشت‌سرم چشم‌هام رو بستم و پوزخندی زدم. با دردی که توی سرم پیچید، پلک‌هام رو روی هم فشردم. لحظه‌ی آخر نگاه خونسردم رو بهش دوختم و لبخند خبیثی روی لبم نشوندم.
وقتی بیدار بشم خیلی چیزها تغییر می‌کنن، حتی بیداریِ مرگ شاهینِ شکوهی.
***
احسان
برای هزارمین بار توی این هفت روز شماره‌ش رو لمس کردم و گوشی رو کنار صورتم نگه داشتم. باز صدای زن توی گوشم پیچید و درد رو تا مغز استخونم رسوند «مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشدو لطفـ...»
با حرص گوشی رو پایین آوردم و به دیوار اتاق کوبیدم. کلافه زمزمه کردم:
- کجایی کیان؟ کجایی لعنتی؟
نفس عمیقی کشیدم و دستم رو به صورتم کشیدم. اون از گندی که توی نگهداری از بردیا زدم، این هم از پدرش. آخه یه آدم تا چه حد می‌تونه احمق و بی‌مصرف باشه؟
آشفته و نگران وسط اتاق ایستاده بودم و خودم رو سرزنش می‌کردم. با یادآوریِ مسئله‌ای، برای اولین‌ بار توی این چند روز لبخندی روی لبم جای گرفت، چرا زودتر به‌ خاطر نیاوردم؟
با عجله از اتاق بیرون زدم و همون‌طور که پله‌ها رو دو‌تا‌ یکی پایین می‌اومدم با صدای بلندی تکرار کردم:
- محمد! ردیابا، ردیابا.
متعجب از شتاب‌زدگی توی رفتارم، به‌سمتم قدم برداشت و دستش رو روی شونه‌م گذاشت. با صدای گرفته و آرومی لب زد:
- چی میگی احسان؟! ردیابا پنج روزه غیر‌فعال شدن.
دستش رو کنار زدم و همون‌طور که چند قدم ازش دور می‌شدم نفس‌نفس‌زنون زمزمه کردم:
- اونا رو نمیگم پسر.
بالای سر سپهر ایستادم و یکی از دست‌هام رو روی میز و اون یکی رو پشت صندلیش گذاشتم، درحالی‌که هنوز از شدت هیجان نفس‌نفس می‌زدم لب زدم:
- ردیابای عادی رو نمیگم. اون چندتایی که دور از چشم کیان توی بدنش کار گذاشتیم. یادته دو سال پیش توی یکی از عملیاتا بدجور زخمی شد، ازتون خواستم بدون اینکه متوجه بشه ردیابای مخفی توی بدنش جاساز کنین.
برای چند لحظه گیج بهم خیره شد؛ اما در کسری از ثانیه لبخند دندون‌نمایی زد و به‌سمت لپ‌تاپش برگشت. زیاد چیزی سر در نمی‌آوردم، فقط نگاهم رو با استرس و هیجان به حرکات تند انگشت‌هاش روی صفحه کیبورد لپ‌تاپ دوختم.
«پیدات می‌کنم کیان، پیدات می‌کنم.»
فقط امیدوارم زیاد این شاهین عوضی رو عصبی نکرده باشی. مرتیکه لجباز، بعید می‌دونم بتونی دو کلوم بدون نیش و کنایه اختلاط کنی.
با دیدن چهره‌ی درهم سپهر، کلافه نفسم رو بیرون دادم و زمزمه کردم:
- نگو کار نمی‌کنن که همین‌جا سرم رو می‌کوبم به میز.
به‌سمتم برگشت و با شیطنت بهم خیره شد، ابروهاش رو بالا انداخت و با تفریح جواب داد:
- بزن ببینم چه صدایی تولید می‌کنه! دیدی هندونه می‌خرن‌، می‌زنن توی سرش، از صداش می‌فهمن خوبه یا نه؟ می‌خوام ببینم کیفیت تو چقدره.
با حرص دستم رو پشت‌سرش گذاشتم و سرش رو به‌سمت صفحه‌ی مانیتور لپ‌تاپ خم کردم. از بین دندون‌های کلیدشده‌م غریدم:
- کارت رو انجام بده، این‌قدر چرت نگو. به جایی رسیدم که توی فسقلی دستم میندازی؟
سرش رو از زیر دستم بیرون کشید، با صدایی که هنوز ته‌مونده‌ی خنده توش حس می‌شد، جواب داد:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان گلوله‌های شیطانی
  • Elnaz

    0

    بنظرم جلد دوم بسازید داستان رو واضع به پایان برسونید

    ۳ ماه پیش
  • Elnaz

    0

    رمانش گنگ هست و پایانش کاملا مشخص نیست میشه گفت پایانش بازه و گیج کننده

    ۳ ماه پیش
  • آذر

    0

    نفهمیدم اینا چطوری به هم ربط داشته و ربط پیدا کردن؟ ربط دشمناشون هم؟ و دوست داشتم که دریا میتونست برگرده با وجود بردیا. کیان هم که اونجور که اول رمان سرسخت بود و... ولی خیلی بی معنی بود که از صحرا اطاعت می کرد و هر کار می گفت انجام می داد و کم می آورد.

    ۱۱ ماه پیش
  • آذر

    0

    رمان قشنگیش رو از دست داد وقت مارو هم گرفتید از اول رمان می نوشتید که نصفه اس. رمان میتونست ادامه داشته باشه و شخصیت کیان واقعا خیلی خوب بودبا اینکه اولین رمانتون بوده و بردیا که کلا خیلی شیرین بود و حرف زدنش>>> شخصیت صحرا میتونست جور دیگه ای باشه نه اینجوری دنبال انتقام، خشن و

    ۱۱ ماه پیش
  • اذر

    1

    واقعا نمی فهمم یعنی چی؟!به جرات میتونم بگم فصل های اولش خیلی خوب بود قلم خیلی قوی هم داشتید ولی واقعا وقتم هدر رفت خب یا کلا نمی نوشتید یا هم ادامه اش می دادید یعنی چی که نیمه ولش کردید و آخرش زدید پایان؟؟؟ شخصیت صحرا رو کلا دوست نداشتم آخه یه دختر و اینجور شخصیت؟ بعد اومدن شخصیت صحرا کلا رمان

    ۱۱ ماه پیش
  • نازنین

    0

    سناریو و قلم خوبی داشت اما خب شاید بخاطر تازه کار بودن همه چی مبهم و نصفه بود خیلی خفن تر میشد این سناریو ادامه داد و کاملا نصفه نیمه تموم شد

    ۱۱ ماه پیش
  • هاهین

    0

    کلی بگم اولش خوب بود توصیف کیان و اینکه مثلا درد کشیده و اینا ولی اینکه هم برای صحرا هم برای کیان خیلی درمورد گناه و اینا گفتی به نظرم اصلا معنی نداره کسی که تو این راهه اصلا به گناه بودنش فکر میکنه ؟ حالا گیرم که فکر کنه لازمه این همه به این قضیه اشاره کنه ؟

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    دوستان کسی می دونه جلد دومش رو از کجا باید دانلود کرد!هر جارو گشتم نداشت😢

    ۲ سال پیش
  • ...

    0

    حرفای نویسنده رو بخونید گفتن جلد دوم نداره

    ۱ سال پیش
  • Live

    0

    لطفا جلد دوم هم بنویس ممنون منتظر جلد دومتون هم هستیم نویسنده ی عزیز از نطر من که رمان خون هستم چند ساله واقعا داستانت قشنگ بود فقط اگر میشه کمی جزئیاتش رو بیشتر کن عزیزم

    ۱ سال پیش
  • Sahra

    0

    سلام دوستای عزیز، اول از همه ممنون که وقت گذاشتین و رمانم رو خوندین، واقعا سپاسگذارم، بابت دوستانی که ناراضی بودن، باید بگم که اون زمان که این رمان رو نوشتم، اولین رمانم بود و ضعف و ایراداتی داشت...

    ۲ سال پیش
  • Sahra

    0

    متاسفم اگر احساس بدی بابت خوندنش داشتین، عذرخواهی میکنم.، فقط بدونین از همتون ممنونم. این رمان رو ادامه ندادم از جلد دوم، اما الان میتونم بگم به سطحی رسیدم که رمان های با ارزش دیگه ای رو نوشتم

    ۲ سال پیش
  • Sahra

    8

    و اگر مایل باشین میتونم این رمان رو بازنویسی کنم و ادامه بدم. باز هم تشکر میکنم عزیزان من. ممنون بابت نظرات با ارزشتون.

    ۲ سال پیش
  • Sahra

    0

    و راستش هنوز هم فعالیت میکنم. رمان جدیدم سایه های ابری هستش. خوشحال میشم اونم بخونید و نظر با ارزشتون رو بگید. خب اون رو با افتخار میتونم پیشنهاد کنم، چون واقعا سطح و زمانی که براش گذاشتم عالیه.

    ۲ سال پیش
  • ملک محبت

    0

    جالب نبود

    ۲ سال پیش
  • 1

    عالی بود دست نویسنده درد نکنه کاش پارت دومش هم داخل این برنامه بزارن...

    ۲ سال پیش
  • ماهی

    3

    اخرش واقعن چرت بود

    ۲ سال پیش
  • پری

    2

    رمان جالبی نبود ای کاش نویسنده بهتر رو رمان کار می کرد به نظر من ارزش خوندن نداره فقط وقتت هدر میره

    ۲ سال پیش
  • meloren

    3

    در نظر داشته باشید که سلیقه ها متفاوتن و اینکهنویسنده حداکثر توانشو گذاشته و به نظر منم واقعا خوب بود و ارزش چند بار خوندن رو داره من یبار خوندم و بعد برنامه رو پاک کردم الان دوباره دارم میخونمش:)

    ۳ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!