بالانس به قلم معصومه ابدالی
پارت بیست و هفتم :
صبح این هشتمین روز متفاوت از هفت روزِ گذشته آغاز شد؛ اما در ادامه هم چیزِ جدیدی در چنته نداشت! فقط گرهی محکمتر شده کاشت در ذهنِ نوا که نمیدانست گشودنش را زورِ کدام دندان کفاف بود. به رسمِ هفت روزی که گذشت، گذرِ این روز هم معماهای ذهنِ این دختر را بیجواب گذاشت. واگذارش کرد به شبی که از راه رسید. که نسیم مثلِ همیشه میوزید؛ اما انگار روحِ طوفان در وجودش دمیده بود و زوزهی کمجانش با خ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه ابدالی | نویسنده رمان
نه دیگه ببین؛ حافظ از پنجره رفت تو، نوا هم درواقع پشت بندش رفته داخل که دیدتش.
۴ هفته پیشنیا
1برزین ندیدت.برزین نمرد.ولی نوا دیدت.یعنی برزین دیده بودت یا کشته بودی راحت تر بود تا اینکه نوا ببینه.حالا این گند بزرگ رو چجوری جمع میکنی؟میخوای بگی با چاقو اومده بودم دم خونه برزین که ازش متنفرم و اتفاقا بطور عجیبی زنش تازه مرده و قاتلش پیدا نشده چیکار کنم؟میوه پوست بگیرم با برزین بخوریم دلش وا شه؟
۴ هفته پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
تازه یه پرانتز باز کنم که قشنگ نور علی نور بشه؛ اول پارت برزین با باز گذاشتن پنجره براش تله گذاشته بود درواقع، یعنی نمیشه به اینکه اون نفهمیده امید بست😔😂💔 از اینجا به بعد هیچی دیگه براشون مثل قبل نمیشه!
۴ هفته پیشمهسا
0وای وای نوا اینجا چیکار میکنی؟ حالا فک کنین برزین بره به نوا بگه یا حافظ رو لو میدم تا اعدامش کنن یا زن من شو
۴ هفته پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
برزین... اون فعلا رو نمیکنه دقیقا چی تو سرشه، برای فهمیدنِ نقشههاش باید یکم صبر کرد😂🍃
۴ هفته پیشافسون
0مرسی گلم 🤗ای وای بلاخره رازها بیرون افتادند و نوا فهمید که قاتل رهای بیچاره عشق بچه *** های خودشه چه واکنشی باید نشان بده بدتر از اون اینه اگه برزین بفهمه چه واکنشی داره 😬🤐🥶
۴ هفته پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
برزین؟ اون سوپرایزتون میکنه😂🔥
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

نیا
0من اشتباه فهمیدم؟ حافظ وارد خونه نشد و تو کوچه موند فقط نوا دیدش؟