پارت بیست و هشتم :

نفس در فضا تنگ آمد. انگار هوا هم از این سیاهچاله‌ی ننگینی که بوی حقیقت را بلند کرده بود گریخت. زمین زیرِ پای این مرد انگار شروع به داغ شدن کرد. دیگر پدیده‌ای به نامِ دنیای جهنمیِ پس از مرگ رنگ باخت چرا که شعله‌هایش از زیرِ پاهایش شروع به زبانه کشیدن کردند! و بدتر از هرچیزی در این دم، خودی بود که در آیینه‌ی چشمانِ درشت شده، براق و وحشت‌زده‌ی نوا به تماشا نشسته بود. این خوابگردِ آواره‌ی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • افسون

    0

    عزیزمی یه کار عالی با پرفورمنس دقیق و سینمایی خیلی قشنگ با کلماتت تا مرزمرگ و زندگی هر دو البته من خواننده روبردی امابه نظر من عشق یه دردی که تووجودت ریشه میکنه مثل درخت نمیتونی به این راحتی ازخودت جداش کنی تو عمق وجودت میمونه آخردنیا هم باشه بازبرمیگردی مطمئنم نوا براش سخته ولی میشنوه بلاخره

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    چقدر ذوق کردم با نظرت قشنگ🤍 درسته؛ این وسط هنوز پای یه عشقِ بیست ساله هم وسطه.

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    0

    قتل قتل گناهکار یا بی گناه هم نداره و حافظ خیلی اشتباه بزرگی انجام داده ولی دلم براش میسوزه چون نوا رو خیلی خوشگل دوست داره چرا احساس میکنم بعد این نوا مجبور میشه با برزین ازدواج کنه😢😢🙏🌱💗

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    حافظ متاسفانه از مرزی گذشت که نباید💔 باید دید برزین چی تو سرشه...!

    ۲ هفته پیش
  • مهسا

    0

    نوا الان تو شوکه وقتی چند وقت گذشت حافظ باید بره جنایتهای عموشو بهش بگه تا حداقل باور کنه حافظ یه قاتل بالفطره نیست و فقط میخواد انتقام مامانشو بگیره

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    پلنِ خوبیه، باید دید بعدِ این شب چی میشه و به کجا می‌رسن چون همونطور که گفتی نوا هنوز تو شوکه و هیچی از گذشته نمی‌دونه.

    ۲ هفته پیش
  • نیا

    1

    کار حافظ هیچ توجیهی نداره و قطعا یه قاتل عقده ایه.ولی خیلی خوشگل نوارو دوست داره.گناه داره.حیفه.اصلا بخاطر همین 20 سال وفاداریش حیفه.

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    واقعا حیفه؛ ولی باید دید به کجا می‌رسن بعد این فاجعه💔

    ۲ هفته پیش
  • نیا

    1

    وای خدا.عجب گندی زدی حافظ.الان برزین ندیدشون درسته؟

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    دیدن نه؛ ولی متوجهشون شده، بهش می‌رسیم🤝🍃

    ۲ هفته پیش
  • نیا

    1

    اخ حافظ حالا این گند بزرگو چجوری میخوای جمع کنی؟

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    یه جوری سقوط کرده که بخواد هم نمی‌تونه بلند شه...!

    ۲ هفته پیش
  • نیا

    0

    واقعا راه داره نوا حافظو ببخشه؟نوا نصف شب واسه چی راه افتاد دنبال حافظ.فوضول

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    بخشیدن که... باید دید چجوری اول از این شب می‌گذره.💔

    ۲ هفته پیش
  • نیا

    0

    وای حافظ حافظ حافظ گند زدی.نه گند زدن کلمه کمیه.باید یجیز دیگه بگم که زشته.ولی خودت میفهمی.چقدر تو ابلهی

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    چقدر ارادتتون به حافظ زیاد شده😔😂

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    این هیولای ذهن نوا رو خودت براش ساختی حافظ🤝🏻 که حتی نمیتونه دیگه باورت کنه، واقعا چطور باور کنه؟ بدترین صحنه ای که میشد ازش ببینه رو دید، بعد میخواد به چشمش هیولا هم نشه؟ درخواست تاوان بیشتر برای حافظ دارمم🤝🏻

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    بهش می‌رسم نگران نباش🙄😂🤝

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    حافظ میتونست جای برزین با اونطور کشوندن نوا و یهو سبز شدن سر راهش اونو امشب بفرسته اون دنیا🍃 آروم باش مرد و قبول کن بد گندی زدی🍃🤝🏻

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    بدبخت قبول کرده می‌دونی، از اینجا به بعد حافظ هم دیگه اون حافظ سابق نمیشه🍃

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    چقد ولی فضای اولش سینمایی و عجیب بود✨ جایی که نوا عقب رفت انگار میشد صدای قلب حافظ و شنید، صحنه مو به تن سیخ میکرد وای، حتی باید بازم بخونمش این پارت و، خیلی حس داشت خیلی، غم.. هیجان.. شوک.. عشق.. ترس.. همش خیلی دقیق و ماهرانه منتقل میشد✨

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    تو عزیزدلمی😭🤍

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    هی یاد وقتی میفتم که برزین چشاشو باز کرد، هی بیخودی نیشم وا میشه😭😂 من چه کراش وحشتناکی رو این بچه زدمم، قرار نبود اینجوری بشهه😭😂

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    واقعا منم باورم نمیشه😂✨

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    ولی واقعا نوا چطور میخواد با این موضوع کنار بیاد؟ بیست سال عشق و رفاقت و خوشی و همدردی، کسی که همه زندگیت بود یهو بشه دلیل وحشتت.. اینکه نوا چطور با این قضیه کنار میاد یطرف، اینکه چیکار میکنه هم غیرقابل حدسه

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    عشق یه طرف، اینکه نوا نمی‌تونه همچین گناهی رو هم قبول کنه یه طرف!

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    وای ولی خیلی منتظر حرکت بعدی برزینم، چشم تو چشم شدن بعدیشون و اینکه چه اتفاقی قراره بیفته فقط فکرش آدمو هیجان زده میکنهه، اما من بگم.. تو تیم برزینم🙄😂🤝🏻

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    نگاه کنا😂 البته همونطور که گفتم یکم منتظرت می‌ذاره ولی می‌دونه کِی بیاد که باخت نده😂🍃

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    داشتم به این فکر میکردم خورشید امشب به چشم دید هرچند قلبش به ماه نزدیک بوده اما واقعیت اینه که ازش دور دور دوره:)💔🍃

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    این خیلی تلخ و در عین حال خیلی قشنگ بود🥺💔

    ۲ هفته پیش
کپی شد!