پارت سی و یک :

خزانی اشک‌بار بود این دختر؛ لبخندی بهاری هم مگر دیگر به لبانش سری می‌زد؟ فقط سری آهسته تکان داد برای سیاوش به نشانه‌ی تایید، این میان او هم بود که سوزِ دلش کلِ وجودش را پس از دم و بازدمِ سنگینش به آتش کشید. دستش را پایین انداخت. نگاهی در گوشه و کنارِ خانه به گردش درآورد و چون چندان مناسبِ زندگی آن را ندید، لبانِ باریکش را با زبان تر کرد و گفت:

- یه دستی به سر و روی اینجا بکشم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهدیه

    0

    ببین من منظوری ندارما خودت از زبون لاله و رامین داری قضیه رو منظوردار میکنی🙄😂 که دلتنگ نواعه و زود زود میره عمارت و.. بنظرم حالا که همه میدونن چخبره نوا هم کوچه حافظ چپ و به مقصد باشکوه برزین ترک کنه، من مطمئنم اگه چشاشو درست وا کنه با دیدن برزین یه نقی میره تو وجودش و داد میزنه ویو ررهه🙄😂

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    از مسیرِ نوافظ دور نشو عشقم بالاخره هرچی هست متاسفانه یه‌طرفه‌ست🙄😂

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    میدونم میدونی چون طبیعتا باید بدونی ولی معصومه.. منم میگم تا بیشتر بدونی که آدمو با شخصیتایی که میسازی، فضاسازی، ایده هات و جزئیات و طرز نوشتنت به رمانات معتاد میکنی 😭✨

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    عشقِ منی😭🤍

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    من از الان میدونم پارت بعدم که بخونم باز پارت میخوام کی پاسخگوعهه😭😂✨

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    خودم پاسخگوتم لاوِ من😭😂🤍

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    دلیلش چیه برا دیدن نوا؟ بذار ندونی رامین، بنظرم اگه بدونی همین الان چمدون و میبندی و خونه زندگیتو ول میکنی به دورترین نقطه کره خاکی فرار میکنی🙄😂

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    این سنگ پاتر از این حرف‌هاست...

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    برزین برزین تو کی هستی برزین🔥 آتیش متحرکی تو برزین🔥 اصن همینکه وارد شد من داشتم غش میکردم تهشم بهوش نیومدم وقتشه یه آب قند برام بیاری معصومه چون لازمه بهوش بیام ازین پارت بگذرم و برم بعدی😭😂

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    از اونجا که می‌دونی خودمم چقدر دوستش دارم نمی‌تونم بگم حق نداری لاو، راحت باش😭😂

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    من میگم عاشق برزینم اصن بی دلیل نیست، حتی حافظ با اون حجم نفرتش از رامین اینجوری فقط با حرف عینهو ترقه رامینو نمیترکونه، مردی همچین ایستاد جلوش با خونسردی قاچش کرد انگاری سیب بود رامین🔥

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    یعنی فقط با یه حرف رامین و با خاک یکسان کرد🔥

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    اصن رامین که اومد انگار عمارت شد تره بار یهو یه سیب زمینی از پله ها سر خورد پایین که طی پخت و پز برزین همینجور یه بند داشت جلز ولز میکرد😒😂

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    وااای چقدر سر این خندیدم😂😂

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    باز من چشمم به ریخت نحس رامین افتاد! بیست سال بزرگش کردی؟! عموشیی؟ که اینطور! بیست سال بی محبتی، سردی، سه بزرگ کردنی که اگه بزرگ نمیکردی سنگینتر بودی، رامین با من صادق باش، تو چرا نمیمیری؟ تو اصلا کی داخل آدم حساب شدی که بخوای با نوا نسبت داشته باشی که تازه عموش باشی؟ دمت گرم برزین، سربلندم کردی🔥

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    برزین پخت و پز کرد🔥

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    اوو.. برزینم پاشد اومد سراغ نوا، قضیه دیگه هی به جاهای باریک نزدیک و نزدیکتر میشه، هرچقدم اوضاع چلغوز شه من ازت قول میگیرم برزین در سلامت کامل باقی بمونه خانم ابدالی🤝🏻

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    عشقم چیزِ سختی ازم می‌خوای🙄😂

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    اونجایی که حافظ می گفت اصن ارزش شنیده شدن داشت؟ من اینجوری بودم که البته که نه😒😂 کلی مدت فرصت داشتی بهش بگی، از همون موقع که گذشته رو فهمیدی می تونستی به نوا بگی خوبم میدونستی پشت تو بود همه جوره، منتها تصمیم گرفتی جفتتونو اینجوری نابود کنی، حالا بکشش، حالا بی خبر بمونن، بیشتر رد شوو😒😂

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    نوا داره برات تراپیِ رایگان انجام میده ها دیدی😂

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    بگردم نوا رو.. این دختر چقد مظلوم شد، راضیم ولی به این دوریش از حافظ، میدونم فهمیده ولی فهمیدنش بجای خود.. عذاب کشیدنش از نبود نوا هم بجای خود، کم این بچه تو یه شب نابود شد؟ حافظ رسما تیشه رو برداشت با انتقامش زد به ریشه نوا، دختر بیچاره بیست سال باور و عشق رو باخت، یبار دیگه خانوادشو باخت..

    ۲ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    تاوانی که با نوا پس داد از مرگ هم براش بدتره💔

    ۲ هفته پیش
کپی شد!