دوست داشتی؟
رمان ارواح نفرین شده اثر الهام سواری

رمان ارواح نفرین شده

  • زبان فارسی
  • 74.5K 👁
  • 136 ❤️
  • 111 💬

خلاصه رمان ترسناک ارواح نفرین شده

یه سری آدم‌ها هستند که با چیزهای خیلی عجیب و عجیب‌تر روبه‌رو می‌شن که باورش برای آدم‌هایی که تاحالا ندیدند و نشنیدند عجیب و ترس‌‌آوره؛ بعضی از اون‌ها بهشون عادت کرده‌اند و دارن باهاش کنار میان.

قسمتی از متن رمان ارواح نفرین شده

بلند جیغ زدم:
- مامان! مامان جونم من این‌جام‌.
صدای سگ‌ها داشت نزدیک‌تر می‌شد.
از لابه‌لای درخت‌ها سگ‌ها و پلیس‌ها رو دیدم، لباس‌های سیاه تنشون بود.
بلندتر داد زدم:
- بابا! بابا! من این‌جام.
دیدم چهارتا پلیس هرکدوم با دوتا سگ اومدن.
- حالتون خوبه؟
- کس دیگه‌ای همراهتون نیست؟
منم که گلوم بغض کرده بودم، با گریه و هق‌هق بهشون گفتم:
- بله؛ خواهرمم هست، اون تو خونه‌ست. اون خواهرم رو کشت، نمی‌دونستم چی بود؟ حتی صورتشم ندیدم که بدونم آدمه یا حیوون! داد زدم، گریه کردم؛ تا این‌جا دنبالم اومد.
بعدش دوتا پرستار با روپوش سفید اومدن، من رو برداشتن گذاشتن رو برانکارد.
بابا و مامانمم اومدن، محکم بغلشون کردم
بابا و مامانم که وضعیتم رو دیدن، حالشون بد شد! مامانم از حال رفت، بابام زیرشونش رو گرفت که نیفته!
اومدن تو آمبولانس کنار من.
می‌خواستم ببینم از مونا خبر دارن؟ چی‌کارش کردن؟ ازشون پرسیدم:
- مامان جون؟ باباجون؟ مونا...مونا... .
از شدت گشنگی و تشنگی، بی‌هوش شدم.
***
به‌ هوش که اومدم، دیدم تو بیمارستانم. پام رو گچ گرفته بودن، مامانم کنارم نشسته بود.
ازش پرسیدم:
- مامان؟
مامانم با مهربونی گفت:
- جان مامان؟
فکر می‌کردم من رو مقصر می‌دونن، ولی نه! اینطوری نبود.
بهش گفتم:
- مونا…؟
تا خواستم حرفم رو کامل کنم، مامانم چشم‌هاش پر از اشک شد! نمی‌خواستم ناراحتش کنم، برای همین
ساکت شدم و چیزی نگفتم.
دکتر اومد بالا سرم، ازم پرسید:
- حالت چه‌طوره دختر گلم؟
منم با بی‌حالی جواب دادم:
- خیلی ممنون آقای دکتر!
دکتر بامهربونی پرسید:
- درد نداری؟
منم که درد داشتم گفتم:
- پام درد می‌کنه، انگار داره زیادتر میشه دردش.
با لحن مهربونی گفت:
- باشه دخترم؛ به پرستار می‌گم بهت یه مسکن تزریق کنه، دردت رو کلاً آروم نمی‌کنه، ولی ازش کم می‌کنه.
منم یک لبخند اجباری زدم و در جوابش گفتم:
- ممنون! ببخشید؛ من کِی مرخص می‌شم؟
یه خندهٔ آروم کرد و گفت:
- یه چند روز دیگه مهمونمون هستین خانوم کوچولو، بعد این‌که حالتون بهتر شد، پلیس‌ها میان چندتا سوال ازتون بپرسن. لطفاً نترس و به سوالاتشون پاسخ بده. اگه می‌خوای قاتل خواهرت و کسی که این بلا رو سرت آورده، پیدا بشه!
توی یه اتاق سه در چهار زندانی شدم، یه پنجره داشت که فقط درخت‌های توی حیاط بیمارستان دیده می‌شد. داشت حالم از منظرهٔ تکراریش بهم می‌خورد! یه تلویزیون داره، کنترل نداره فقط یه کانال زده بودن دیگه‌م عوض نمی‌شد.
گاهی بلند می‌شدم و با سرم تو دستم چند قدمی تو اتاق راه می‌رفتم.
دیگه از دیدن این فضای تکراری، خسته شدم. یخچال کوچیک کنار تخت و تلویزیون نصب شدهٔ روی دیوار که اندازه قوطی کبریت بود. دیوارهای بی‌رنگ و روح پرده‌های سفید که حالم رو گرفته‌تر می‌کرد.
داشتم به این‌ها فکر می‌کردم که پرستار اومد و بهم یه مسکن تزریق کرد.
***
نفهمیدم چه‌قدر خوابیدم، شب شده بود.
پلیس‌ها اومدن از اون قاتل پرسیدن، چیزی نداشتم بگم؛ آخه کسی چه می‌دونه اون چی بود و کی بود؟
***
«بعد از چند هفته»
- سلام مونا جون! برات آب آوردم، از این شالم خوشت می‌اومد؛ آوردم ببندم به سنگ‌ قبرت گلم!
دیگه نتونستم اون شب رو از فکرم دور کنم! همه‌ش خودم رو مقصر می‌دونم.
***
«دو ماه بعد»
بهترین خواهر دنيا، بعد تو من خیلی تنها شدم؛ پام هم دیگه خوبه خوب نشد. هنوز هم می‌لنگه! می‌دونی، یدونه از اون‌ها هنوز باهامه. تو اتاقم رو به ديوار می‌کوبه سرش رو به ديوار، پشت سر هم.
دیگه نمی‌ترسم ازش! چند ماهی هست دارم باهاشون زندگی می‌کنم.
دیگه به پچ‌پچ‌های نصف شب عادت کردم.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان ارواح نفرین شده
  • س. ر

    1

    بینهایت مزخرف بود

    ۲ ماه پیش
  • anahil

    1

    رمان به شدت احمقانه ای بود.احساس میکنم نویسنده یه دختربچه بوده که فقط سعی داشته تصورات ذهنیش رو بنویسه. لحن نوشته ها کاملا عامیانه هست و اصلا روی جملاتش کار نکرده. اصلا ارزش خوندن نداره.

    ۲ ماه پیش
  • Majid

    1

    ببین یکهو نمیرن سر وقت داستان هیجان رو یواش یواش تزریق میکنن یکهو تزریق میکنی اصلا آدم حس نمیکنه یواش یواش از همون اول داستان انقدر بد نوشته شده بود که دیگه ادامه ندادم اول اومد ظاهر و خانواده رو توصیف کرد بعد سریع بار و بندیل رو بستن رفتن صفر 😂 بعد رفتن یک خونه ویلایی و همون شب اتفاق ترسناک 🤣

    ۲ ماه پیش
  • ثااا

    1

    چرت ترینه واقعا که نخونده ول کردم انگار بچه ده ساله نوشته

    ۲ ماه پیش
  • shirin

    1

    خیلی کم و چجوری بگم ناراحت نشی خوب نبود واسعه من که خیلی رمان ترسناک میخونم ترسناک نبود اونجوری که فکر میکردم نبود

    ۲ ماه پیش
  • فاطی

    1

    باحال بود و جالب ترسناک ولی کاش کمتر ظاهر افراد را توصیف میکردی که چه شکلین آخه فکر میکنم اصلا اینکه ظاهر افراد چه شکلیه برای داستان مهم نیست ولی بازم دمت گرم تو میتونی نویسنده. بگی اگر به کارت ادامه بدی و تلاشت را زیاد کنی تو قدرت تخیل بالایی داری 🌷🌷

    ۳ ماه پیش
  • آرین

    0

    خیلی ساده و تک بعدی بود. من فقط داستان اول مونا و هانا رو خوندم. همه چیز اینقدر سریع جمع شد و پایانش اینقدر سرد و مضحک بود که من خواننده هیچ فرصتی نداشتم تا بخوام احساسات کاراکترا رو درک کنم. نویسنده به جای من ترسید، ناراحت شد، وحشت کرد، خندید و در نهایت هم خیلی ریلکس پایان رو تجربه کرد.

    ۳ ماه پیش
  • Mahi

    0

    خیلی مزخرفه

    ۳ ماه پیش
  • فاطمی نوش آبادی

    0

    این رمان ترسناک ترین بود اما بازم از نویسنده ممنونم

    ۳ ماه پیش
  • زیبا

    0

    مزخرف بود عزیزم

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    خوشم نیومد خیلی مسخره بود

    ۳ ماه پیش
  • رها

    1

    خیلی جالبه رماناش دست نویسنده درد نکنه وجدانن کیف کردم از خوندن این رمانا ولی کاش طولانی تر بودن به هرحال حرف نداشت❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • مهرناز

    0

    سلام خوبی عزیزم واقعا قشنگ بود ممنونم ازتون غلمتون مانا❤️✨

    ۴ ماه پیش
  • Sayinar

    0

    قلمت عالیه طوری که الان با برق روشن زیر پتو بازهم ترس افتاده تو دلم اون شعبده بازی خیلی خوف بود امیدوارم کارای بیشتری ببینم ازت. فایتینگ♡ ^^

    ۵ ماه پیش
  • رادمهر زرین بدرقه

    0

    قشنگ بود برای من خواننده جذاب بود کاشکی بیشتر بود ۲۰۰ صفحه بود میتونست بیشتر باشه ۱ اولین داستان خیلی جذاب بود با اخری ۲ بخش ۲ ۳ حتما پیشنهاد میکنم بخونید

    ۵ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!