دوست داشتی؟
رمان کابوس تاریک اثر صبا رستگار

رمان کابوس تاریک

  • زبان فارسی
  • 60.4K 👁
  • 65 ❤️
  • 77 💬

خلاصه رمان ترسناک کابوس تاریک

رمانمون در مورد دخترِ کنجکاوی به نام آلیسِ? که یه شب از خونه میره بیرون ولی چیزایی می بینه که نباید و مسیر زندگیش به کل عوض میشه.

قسمتی از متن رمان کابوس تاریک

ماشین رو به حرکت درمیارم به طرف کلوپ ماریا غافل از نگاه سبز رنگ جغدی که هوشیار نگاهمون میکرد
"سم"
ویلیام اومد تو غار بعد از تبدیل شدنش به انسان با صورتی سرخ از خشم بهم نگاه کرد _مطمئنی از متن غار و خود تو عکس گرفته؟
+آره مطمئنم.
پوفی کشید و یه مشت به غار زد که تَرَک خورد و بعد دوباره درست شد
سؤالی نگاهش می کنم
+چیزی شده ویلیام؟
ـ میخواستی دیگه چی بشه امروز دختره رفت سراغ گوشیش منم دستشو گرفتم تا مانع بشم و با خودم بیارمش اینجا
اما یکی صداش کرد منم مجبور شدم برم الانم رفتن کلوپ
سم قضیه جدیه ها اگه بفهمه مجبوریم بکشیمش
+نمیزاریم بفهمه
ـ د اخه چرادحرفی میزنی که به عقلت شک کنم اون اگه بخواد روز بره سمت گوشیش ما میخوایم دقیقا چه کار کنیم؟
خواستم حرفی بزنم که...
صدای خش خشب به گوشم خورد صدا یکم ضعیف بود معلومه خیلی دوره
مشکوک به ویلیام نگاه کردم
+ ویلیام صدایی به گوشت نمیخوره
ویلیام گوشش رو تیز میکنه
ـ آره ولی مال اینجا نیست خیلی دوره
+میدونم دوره اما نمیدونم چرا مشکوک میزنه
ـ تبدیل شو بریم ببینیم چه خبره
سرمو تکون دادم و باکمی تمرکز تمام بدنم گرم شد و نور ازم بیرون زد
ویلیامم به جغد تبدیل شد یکم نگام کرد و بعد هوهویی گفت به علامت اینکه راه بیوفتم پشت سرش راه افتادم از هرجا که رد میشدم روشن میشد ویلیام برگشت نگام کرد و بعد دوباره به پروازش ادامه داد اروم رو یه شاخه همون نزدیکی نشستیم و خیره شدیم به روبه رو که متوجه شدم سه تا گرگن ولی کمی که دقت کردم فهمیدم گرگینن به ویلیام اشاره کردم و دوباره پرواز کردیم سمت غار
تارسیدیم ویلیام تبدیل شد و رو به من که تازه تبدیل شده بودم کرد و با کلافگی به حرف اومد
ـ سم یعنی نمیتونستی یه حیوونه دیگه تبدیل بشی آخه ققنوسم شد پرنده
+اینارو بیخیال دست من نیست حیوون درونم ققنوسه ویلیام گرگینه ها اینور چه کار میکردن مگه نباید اخرین قسمت جنگل باشن
ـ نمیدونم شاید جدیدن
_مشکوک نیست به نظرت؟نکنه نقشه دارن
+فک نمیکنم امشب ماه کامله حتما تازه به گرگینه تبدیل شدن گیج میزدن
_امیدوارم
.......................................................
"سم"
کف غار دراز کشیده بودیم خوبی این غار این بود که نورخورشید به هیچ عنوان بهش نفوذ نمی کرد
یه لحظه فکرم رفت به زمانی که اون دختره اومد تو غار:
تازه از شکار برگشته بودم ، خسته خودمو یه گوشه ی مخفی غار انداختم
ویلیامم رفته بود شکار و تا چند لحظه دیگه برمیگشت صدایی به گوشم خورد انگار کسی داشت میومد توی غار.
اول باخودم گفتم ویلیامه
اما متوجه یه چیز مشکوک شدم کسی که داشت میومد قل*ب*ش میزد و جریان خونو تورگاش میشنیدم اروم نشستم سرجام دندونای نیشم و ناخونای بلندم خونی بود هنوز نَشُسته بودمشون
کسی که اومد تو غار یه دختر بود
با چراغ قوه وارد شده بود نورشو زد به دیوار روبه روییم که با دیدن اون نوشته های قدیمی که مربوط به جادوی غار بود چشاش برق زد و شروع به عکس گرفتن کرد همون لحظه ویلیام به شکل جغد سفید وارد غار شد دختره هم انگار صدای فرود ویلیامو شنید که برگشت نگاهش کرد انگار خیالش راحت شد که حیوون خطرناکی نیست به آخرین درجه اعصبانیت کشونده بودم این دخترک فوضول با خشم از جام بلند شدم ویلیام با دیدنم سری برام به نشونه ی موفق باشی تکون داد بعد پرواز کردو رفت خیلی آروم بهش نزدیک شدم که انگار نفسای سردمو حس کرد و برگشت سمتم با فلش دوربینش که تو چشمم خورد ناخودآگاه دستمو رو چشمم گذاشتم ورفتم پشتش درسته نورش مصنوعی بود ولی بازم بهم آسیب میزد دختره یهو گوشیشو انداخت تو کیفش و دوید بیرون منم به خاطره اون فلشی که تو چشمم زده بود نتونستم دنبالش برم بعد از اون ویلیام دنبالش بود چون حیوون که من تبدیل میشدم ققنوس بود و خیلی جلب توجه میکرد و این اصلا خوب نبود
........................................
"آلیس"
با صدای داد آنجل بیدار شدم
ـ پاشو آلیس لنگ ظهره
+باشه بیدار شدم داد نزن
همینجوری رو تختم افتاده بودم دیشب که با آنجل رفتیم کلوپ اتفاق خاصی نیوفتاد فقط من یکم زیاده روی کردم
آنجل که نسبت به من حالش بهتر بودوزیاد نخورده بود مجبور شد پشت فرمون بشینه
الانم سرم داره منفجر میشه به بیرون خیره شدم که متوجه روشنایی هواشدم به ساعتم نگاه کردم که دیدم ساعت ۱۱ با شتاب نشستم سرجام وای دوشنبه ساعت ۱۱ونیم کلاس دارم فوری رفتم سمت کمد لباسام و بدون اینکه نگاه کنم چی میپوشم هرچی اومد دستم پوشیدم و تند تند یه کفش ورداشتم که با لمس کردنش فهمیدم صندله رفتم بیرون تند تند داشتم میرفتم که آنجل از آشپزخونه اومد بیرون اول یکم مبهوت نگام کرد
ـ کجا میری!!!
+دانشگاه دیرم شده ۲۰دقیقه دیگه کلاسم شروع میشه
با صدایی که خنده توش موج میزد
ـ یکشنبه دانشگاه میری؟!
اول نفهمیدم چی به چیه تازه فهمیدم چه خبره
+آنجل امروز یکشنبست چرا زووود تر نگفتی
ـ خوب نپرسیدی تازه چه خوشگل شدی بعدم از خنده زیاد شکمشو گرفت چشم غره ای براش رفتم و با غرغر حرکت کردم سمت اتاقم ودرو محکم پشت سرم بستم داشتم میرفتم سمت حموم تا یه دوش بگیرم که با چیزی که تو آینه دیدم میخکوب سرجام وایسادم
شلوار دمپاگشاد نارنجی و یه بلوز بنفش فون صندلی ام که پام بود آبی بود موهامم مثل جنگلی ها دورم ریختم مداد چشمم زیر چشمم پخش شده کلا یه هیولای خنده دار شده بودم جیغ آرومی کشیدم و موهامو گرفتم دستمو میکشیدمشون دست از خودزنی برداشتم فوری پریدم حموم بعد از یه حموم سرسری اومدم بیرون تاپو شلوارکه سفید قرمزمو پوشیدم موهامو باز گذاشتم یه تل قرمز گذاشتم روش خط چشم نسبتا کلفتی کشیدمو یه رژلب قرمز مات پررنگ زدم یه نگاه به خودم انداختم اصن شدم هلو به چند لحظه قبل که فک میکنم خندم میگیره تبدیل لولو به هلو به من میگنا به ساعت نگاه کردم ۱۱:۳۰ دقیقه رفتم سمت گوشیم تا ببینم چه خبره داشتم وب دانستنی های شگفت انگیز تو این چند روز که نبودم کلی عکس و متن جدید گذاشته بود کارم با وب که تموم شد خواستم گوشیمو بذارم که یاد اون عکسایی که تو غار گرفته بودم شدم رفتم تو گالری تا عکسارو نگاه کنم خیلی جالب بودن فک کنم یه کتاب قدیمی تو وسایل بابا دیده بودم که توش اینجور حرفارو ترجمه میکرد اصلا نفهمیدم بابا اونو از کجا آورده ازش که پرسیدم کتابو ازم گرفت و گفت به وقتش میفهمم همینجوری داشتم نگاه میکردم که متوجه یه عکس مرموز شدم
......................................
میخکوب داشتم به عکس نگاه میکردم یکم تار بود ولی میشد تشخیص داد یه آدمه با تعجب به اون شب داشتم فکر میکردم ولی من اونجا هیچ انسانی ندیده بودم مشکوک با دقت بیشتری به عکس نگاه کردم که متوجه دندونای نیشش شدم بلند بودن و ردی از خون روش جامونده بود با ترس پریدم عقب که پام به صندلی اتاقم گیر کرد و محکم خوردم زمین چشمام تا جایی که میشد باز شده بود و زمزمه وار زیر لب میگفتم
+اووون اون چیی بود خوناشام بود!!!نه نه نبود
داشتم سکته میکردم شاید نترس باشم اما نه اونقدر که از یه خوناشام نترسم


بیشتر بخوانید
نظرات رمان کابوس تاریک
  • jana

    0

    اون شیشه و کتاب داخل غار چه کاربردی داشت که تو داستان اوردین؟ اون نامه ای که از کنارشیشه برداشتن که بعدا بخونن درمورد چی بود؟اصلا چیکارش کردن؟تحقیقات و داروهای پدرشون به چه دردی میخورد؟چرا بودن آلیس و آنجل داخل غار اونجارو جادویی میکرد؟این چیزا چه کاربردی تو اصل داستان داشتن؟سرنوشت الیس چی شد؟

    ۴ هفته پیش
  • Zaza

    0

    چرررررت و پرت اصلا سردرد گرفتم موقع خوندنش از شرق میپره غرب بی سر و ته حیف وقت که گذاشتم پای بیست صغحش

    ۲ ماه پیش
  • خانم فراهان

    1

    رمان بی سرو تهی بود .توضیحاتی خوب بود ولی درمورد موضوعات بی ارزش.نه اصل ماجرا.اگر قرار بر پایان اینجوری بود بهتر بود جلد دوم داشته باشه چون همه چی رو هواست

    ۲ ماه پیش
  • ندا

    1

    رمان قشنگی بود ممنون از نویسنده اش امیدوارم هرچه زودتر جلد دومش نوشته بشه بی صبرانه منتظر خوندن ادامه داستان هستیم

    ۲ ماه پیش
  • ناشناس غمگین

    1

    تروخدا جلد دومشو بزارید این دومین باریه که رمانو میخونم و جلد دوم همشون انسان بشن حتی گرگینه ها هم انسان بشند و زندگی جدید و خوب و بهتریو شروع کنند🥺🥺🥺🥺

    ۳ ماه پیش
  • دل آقا

    1

    خانم صبا رستگار ببخشید ولی میشه جلد دومش رو هم بنویسید در این رمان کاش آخرش اینطوری نمیشد و میتونین جلد دوم رو که آلیس و خواهرش و آن دو خون آشام ها به وسیله جعبه هه به انسان تبدیل بشن

    ۵ ماه پیش
  • نگار

    1

    رمانش خیلی قشنگ بود ولی با پایان مسخره می تونست رمان رو ادامه بده و با پایان بهتر الان آلیس رفت به کجا رفت یعنی تا آخر عمرش در جنگل سرگردان هست می تونست آخرش با ازدواج پایان بده و رمان قشنگتر میشود رمان قشنگی بود ولی پایانش همه جیز خراب کرد

    ۵ ماه پیش
  • اره راست میگه

    1

    منم کاش میگفتم که آخرش اینطوری تمام نمیشد و اگه امکانش هست خانم صبا رستگار بخشیدا و لی میتونین جلد دومش رو هم بنویسید و اصلا رمان خیلی خوبی بود فقط آخرش اینطوری نمی شد و اکه امکانش هست جلد دومش با داستان بهتر چاپ بشه ممنونم و در رمان بعدی آلیس و اون دو خون آشام ها به انسان تبدیل بشن

    ۵ ماه پیش
  • ناشناس

    0

    این رمان خیلی عالی بود و عاشقش شدم ولی کاشکی اخرش اینطوری تموم نمیشد و آلیس از اونجا نمیرفت امکانس هست بقیه رمان رو جلد دومش رو بنویسیدید خانم صبا رستگار ؟

    ۵ ماه پیش
  • ناشناس

    0

    و میشه راجب این رمان هم یه فیلم بسازید بزارید خیلی عالی میشد اگه فیلم هم باسه و واقعی باسه همه چی چون با توجه به رمانی که خوندم لعضی جاهاش خیلی خوب بود و دلم میخاست واقعی ببینمش به صورت فیلم یا عکس 🥹🥹🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • وفا

    2

    رمان خیلی خوبی بود ولی اگه آخراش اون دوتا خواهر اون کتابی رو که پیدا کرده بودن و در مورد آدم شدن خوناشام ها بود بهتر میشد و همگی به آدم تبدیل می شدند

    ۹ ماه پیش
  • یه بنده خدا

    2

    کاش آخر داستان تغییر کنه

    ۱۱ ماه پیش
  • مایا

    3

    لطفا آلیس برگرده و به یه روشی خوناشم بشه لطفاً بعد اینکه نمیشه با ادامه ی این داستان یه فیلم بسازد خیلی دوست دارم فیلمشم ببینم خواهش میکنم بزاریددد🥺🙏

    ۱۲ ماه پیش
  • مایا

    3

    لطفا بقیه داستان را بگید داستان خوبی بود میشه فیلمم درست کنید ازش واینکه آلیس برگرده و به یه روشی خوناشم بشه

    ۱۲ ماه پیش
  • هههههه

    2

    اصلا چرت بود سرو ته نداشت ترسناک نبودمعجون چی اونم که کسی نخورد آخرش چی بهم دیگه نرسیدن اینم شد رمان انشاالله فصل بعدیش بنویسین که بهم برسن ممنون

    ۱ سال پیش
  • ستاره رستمی

    0

    عالی بود این رمانه

    ۱ سال پیش
  • ساغر

    9

    این رمان خیلی خوبه من عاشقش شدم و از خانم صبا رستگار می خوام که این رمان رو ادامه بده و آلیس و سم رو بهم بریونه

    ۲ سال پیش
  • 0

    بله واقعا عالی بود

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!