لیست کلیه پارتهای رمان نوازنده ی خاموش : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 23
-
رمان نوازنده ی خاموش - پارت 1
هوای نیمهگرگومیش شب مثل همیشه خفه و سنگین بود. شهر نفس میکشید، اما نه آنطور که باید. بوی بنزین و دود اطراف را گرفته بود و چیزی شبیه فلافل سوخته توی هوا غل میخورد و به دماغ آدم میخورد؛ بویی که هیچوقت نمیدانی از کجا آمده، اما همیشه آنجاست. دلم نمیخواست به خانه بروم حوصلهی جنگ اعصاب نداشت...
بروزرسانی در : ۵۲۹ روز پیش
-
رمان نوازنده ی خاموش - پارت 2
ریشهی آن خشم را نمیدانستم، اما حس کردم واقعا دارد آن روی سگم بالا میآید. انگار نه درِ ماشین، نه نگاه بیاحترام، نه حتی لحنش، دلیل این فوران احساسات نبود. چیزی که مرا تا این حد عصبانی میکرد، شاید خودم بودم؛ یا شاید خاطرات لعنتیای که مثل سایه روی زخمهایم جا خوش کرده بودند. نفس عمیقی کشی...
بروزرسانی در : ۵۲۹ روز پیش
-
رمان نوازنده ی خاموش - پارت 3
دو نفری که انگار از همهی دنیا جا مانده بودند و حالا تنها چیزی که برایشان باقی مانده بود، یک خیابان نیمهتاریک و یک جدال بیمعنی بود. مشتها بالا رفتند، فشاری بین تنهها برقرار شد، و چند کلمهی بریدهبریده از دهانها خارج شد که بیشتر شبیه ناله بودند تا فحش. دعوا نبود؛ بیشتر شبیه به یک درهمشکستگی...
بروزرسانی در : ۵۲۹ روز پیش
-
رمان نوازنده ی خاموش - پارت 4
ماشین به آرامی در خیابانهای تاریک حرکت میکرد. چراغهای کمنور خیابان، لکههایی از روشنایی بر روی آسفالت میانداختند که انگار خاطراتم از آن عبور میکردند. در دل شب، افکارم سنگین و درهم پیچیده بود. مهسا هنوز در ذهنم میچرخید، صدای او، حرفهایش... یادش میافتادم، وقتی که گفته بود: «دیگه نمیتون...
بروزرسانی در : ۵۲۹ روز پیش
-
رمان نوازنده ی خاموش - پارت 5
دستگیرهی در را آهسته هُل دادم. در بیصدا گشوده شد، بیآنکه مقاومتی نشان دهد، و من پا در آستانهی تاریکی گذاشتم. دستهگل در مشتم مچاله شده بود، ساقهها خمیده، گلبرگها فرو ریخته، گویی در همدلی با آشوب درونم پژمرده شده بودند. از همان لحظهی نخست، چیزی در هوا غلط بود. آن سکوت... نه آرامش، بلکه بوی...
بروزرسانی در : ۵۲۹ روز پیش
-
رمان نوازنده ی خاموش - پارت 6
شوکه شده بودم. زمان در ذهنم گره خورده بود و ذهنم مثل کاغذ مچالهای در مشت اضطراب میتپید، دیگر هیچ تصویر روشنی را نشان نمیداد. تنها چیزی که در آن لحظه به آن چنگ انداختم، نیاز به تماس گرفتن بود. تماس با کسی، هر کسی... اورژانس، پلیس، حتی یکی از همکارها. اما گوشیام... نبود. با دستهایی که از ک...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان نوازنده ی خاموش - پارت 7
نمیدانستم کی پاهایم از روی پلههای خانه به خیابان رسیده، کی در ماشین را باز کردم یا حتی کی درونش نشستم. همهچیز در مهی از خشخش صدای تنفسم، تپش دلهرهآور قلب، و هیاهوی گنگ و دوردست غرق شده بود. و آن صدای همسایه از پنجره که مرا قاتل خوانده بود. چشمانم به فرمان ماشین خیره بود؛ اما نمیدانست...
بروزرسانی در : ۵۱۳ روز پیش
-
رمان نوازنده ی خاموش - پارت 8
سکوت بازداشتگاه همچون پتویی سنگین و خفهکننده دور تا دورم پیچیده بود، نفسم را میبرید و تکان نمیخورد. دیوارهای نمگرفته و زبر، تکههایی از رنگ پریده و ریخته که هرازگاهی چشمم بیاختیار رویشان میلغزید، دنیایم را کوچکتر میکردند. نور زرد و بیرمق لامپ مهتابی مثل نخی باریک از سقف میچکید و ه...
بروزرسانی در : ۵۰۷ روز پیش
-
رمان نوازنده ی خاموش - پارت 9
پلیس مسن نفس عمیقی کشید و پوفی بلندی کرد. مدادش را با بیحوصلگی روی میز پرتاب کرد؛ صدای برخورد فلز با چوب خشک در اتاق پیچید و برای لحظهای سکوت را شکست. از پشت صندلیاش بلند شد، اما پیش از آنکه از اتاق خارج شود، یکبار دیگر نگاهم کرد. نگاهی که در آن نه محاکمه بود، نه حتی شک. فقط دلزدگی. شبیه دک...
بروزرسانی در : ۵۰۰ روز پیش
-
رمان نوازنده ی خاموش - پارت 10
کلمات سرگرد کاویانی مثل تکههای یخ در هوای دمکردهی اتاق بازجویی شناور ماندند. «کسی که قرار بود بمیره... تو بودی، حمید رفیعی.» نفسم در سینه حبس شد. زمان ایستاد. صدای تیکتاک ساعت دیواری که تا آن لحظه روی اعصابم راه میرفت، محو شد. نور بیرحم لامپ بالای سرم دیگر آزاردهنده نبود؛ همهچیز در مه غ...
بروزرسانی در : ۴۷۶ روز پیش
-
رمان نوازنده ی خاموش - پارت 11
در باز شد و این بار به جای بازجویی، مرا به اتاق ملاقات کوچکی هدایت کردند. اتاقی با یک میز و دو صندلی که با یک شیشهی ضخیم از هم جدا شده بودند. فضا همچنان سرد و بیروح بود، اما دیگر آن حس خفقانآور اتاق بازجویی را نداشت. حداقل اینجا یک پنجرهی کوچک و میلهدار رو به حیاط داخلی بازداشتگاه وجود داش...
بروزرسانی در : ۴۷۲ روز پیش
-
رمان نوازنده ی خاموش - پارت 12
روزها در بازداشتگاه کش میآمدند. هر روز شبیه روز قبل بود؛ یک سکوت کشنده که فقط با صدای قدمهای نگهبان یا باز و بسته شدن دری آهنی در دوردست شکسته میشد. در این انفرادی زمانی، تنها همدم من، فکر و خیال بود. مرور بیپایان خاطرات با مهسا، از خندههایش در روز اول آشنایی تا نگاه آخرش در آن شب نفرینشده....
بروزرسانی در : ۴۶۵ روز پیش
-
رمان نوازنده ی خاموش - پارت 13
روزها به کندی و در سکوتی مرگبار سپری میشدند. من در خانهام به یک شبح تبدیل شده بودم. در طول روز روی کاناپه مینشستم و به یک نقطهی نامشخص خیره میشدم و شبها، همانجا خوابم میبرد، چون تختخواب دونفرهمان، حالا سردتر و خالیتر از هر سلول انفرادیای بود. غذا نمیخوردم، جواب تلفن هیچکس را نمیداد...
بروزرسانی در : ۴۵۸ روز پیش
-
رمان نوازنده ی خاموش - پارت 14
دسته گل رز سفید با روبان مشکیاش روی میز آشپزخانه، مثل یک شبح ایستاده بود. در تمام طول شب، هر بار که نگاهم به آن میافتاد، ذهنم درگیر میشد. اگر کار الینا بود، یک تشکر سادهی من میتوانست این زنجیرهی دلسوزیهای بیموقع را قطع کند. اما اگر کار قاتل بود، هر واکنشی از طرف من، یک امتیاز برای او محسو...
بروزرسانی در : ۴۵۱ روز پیش
-
رمان نوازنده ی خاموش - پارت 15
یکی دو روز بعد از ماجرای ورود پنهانی، خانه برایم به یک سنگر تبدیل شده بود. هر صدایی را تحلیل میکردم و هر سایهای را میپاییدم. دیگر خبری از آن حالت بیتفاوتی و خلسهی روزهای اول نبود. حالا یک سرباز بودم در خط مقدم جنگی که فقط یک نفر از آن خبر داشت. خودم. بعد از ظهر روز سوم، زنگ در به صدا درآم...
بروزرسانی در : ۴۴۴ روز پیش
-
رمان نوازنده ی خاموش - پارت 16
روزهای بعد در سکوت و تنشی خفهکننده گذشت. خانهام، با آن قفل جدید و دیوارهای سنگینش، تبدیل به سنگری شده بود که همزمان پناهگاه و زندانم بود. رابطهام با الینا در یک برزخ عجیب گیر کرده بود. او تقریبا هر روز به بهانهای سر میزد؛ گاهی با یک ظرف غذا، گاهی با چند کتاب جدید، و گاهی فقط برای چند دقیقه...
بروزرسانی در : ۴۳۷ روز پیش
-
رمان نوازنده ی خاموش - پارت 17
Sanaz.larki: از اداره آگاهی که بیرون زدم، حس میکردم دوباره متولد شدهام. اما این یک تولد تاریک بود. در رگهایم به جای خون، خشم و سرب مذاب جریان داشت. دیگر آن مرد سرگردان و معلق در مه نبودم. قدمهایم محکم بود. نگاهم به جای زمین، روبرو را میکاوید. هر چهره، هر سایه، یک احتمال بود. شهر دیگر یک مجم...
بروزرسانی در : ۴۳۰ روز پیش
-
رمان نوازنده ی خاموش - پارت 18
بعد از رفتن الینا، مدتی طولانی به جعبهی کارتنی روی میز خیره ماندم. این جعبه، یک کپسول زمان بود. کپسولی از یک زندگی دیگر، از یک حمید دیگر. حمیدی که رویاهایی فراتر از چرخاندن فرمان یک تاکسی در خیابانهای شهر داشت. میترسیدم درش را باز کنم. میترسیدم با باز کردن آن، تمام ارواح گذشته را به خانهی تس...
بروزرسانی در : ۴۲۳ روز پیش
-
رمان نوازنده ی خاموش - پارت 19
خودم را به ماشینم رساندم و پشت فرمان نشستم، اما ماشین را روشن نکردم. باید فکر میکردم. قطعات پازل حالا با چیدمانی جدید و ترسناک کنار هم قرار گرفته بودند. یک وکیل جوان که "اتفاقی" پدر داغدار مرا پیدا میکند، با یک "شانس" بزرگ مدرک آزادیام را پیدا میکند و یک جعبهی موسیقی قدیمی و مرموز در دفتر کا...
بروزرسانی در : ۴۱۶ روز پیش
-
رمان نوازنده ی خاموش - پارت 20
شب، بعد از آن تعقیب و گریز نفسگیر، به خانه برگشتم. اما دیگر آن سنگر امن نبود. حالا خانهام، مرکز فرماندهی یک جنگ یکنفره بود. جنگی علیه دشمنی که نمیشناختم و علیه پلیسی که فکر میکرد صاحب من است. تصویر الینا که به آن زن مسن کمک میکرد، یک لحظه رهایم نمیکرد. آن همه محبت خالصانه، چطور میتوانست ...
بروزرسانی در : ۴۰۹ روز پیش
- 1
- 2
