پارت پانزده :


یکی دو روز بعد از ماجرای ورود پنهانی، خانه برایم به یک سنگر تبدیل شده بود. هر صدایی را تحلیل می‌کردم و هر سایه‌ای را می‌پاییدم. دیگر خبری از آن حالت بی‌تفاوتی و خلسه‌ی روزهای اول نبود. حالا یک سرباز بودم در خط مقدم جنگی که فقط یک نفر از آن خبر داشت. خودم.
بعد از ظهر روز سوم، زنگ در به صدا درآمد. این بار دیگر قلبم نلرزید. با آرامشی سرد و اکتسابی، از چشمی در نگاه کردم.
کاویانی بوØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تربچه

    0

    الینا خیلی مشکوک میزنه خیلی خیلی مشکوک میزنه

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    0

    الینا مشکوک میزنه نمیزنه؟

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    خیلی فکر احنقانه ای بوده اینکه فکر کنه تنهاست 😯🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️