نوازنده ی خاموش به قلم علیرضا لرکی
پارت پانزده :
یکی دو روز بعد از ماجرای ورود پنهانی، خانه برایم به یک سنگر تبدیل شده بود. هر صدایی را تحلیل میکردم و هر سایهای را میپاییدم. دیگر خبری از آن حالت بیتفاوتی و خلسهی روزهای اول نبود. حالا یک سرباز بودم در خط مقدم جنگی که فقط یک نفر از آن خبر داشت. خودم.
بعد از ظهر روز سوم، زنگ در به صدا درآمد. این بار دیگر قلبم نلرزید. با آرامشی سرد و اکتسابی، از چشمی در نگاه کردم.
کاویانی بوØ
لطفا صبر کنید...

تربچه
0الینا خیلی مشکوک میزنه خیلی خیلی مشکوک میزنه