نوازنده ی خاموش به قلم علیرضا لرکی
پارت دوم :
ریشهی آن خشم را نمیدانستم، اما حس کردم واقعا دارد آن روی سگم بالا میآید.
انگار نه درِ ماشین، نه نگاه بیاحترام، نه حتی لحنش، دلیل این فوران احساسات نبود. چیزی که مرا تا این حد عصبانی میکرد، شاید خودم بودم؛ یا شاید خاطرات لعنتیای که مثل سایه روی زخمهایم جا خوش کرده بودند.
نفس عمیقی کشیدم، اما جواب چندانی نگرفتم. با همان خشم کنترلشده گفتم:
– در رو آروم میبستی...چه خبره؟
سکوت کرد، ولی نه از آن سکوتهایی که آرامش بیاورد. نگاهش پر از سنگینیِ بیاعتنایی بود. لبخندی گوشهی لبش نشست، شبیه پوزخند بود. بعد با همان لحن سرد و بیاهمیت گفت:
– ماشین دربوداغون فرقش چیه؟ محکم ببندی یا آروم، تهش فرقی نمیکنه.
چیزی درونم شکست. نه بهخاطر جملهاش، نه حتی بهخاطر صدای نخراشیدهی کلماتش. این جمله یک ماشه بود. انگار تمام آن خشم سرکوبشده، تمام آن تلخیها سر جای خود ایستاده بودند و منتظر همان لحظهی لعنتی بودند. شاید این تمام شدن صبرم، ربطی به او هم نداشت و شاید داشت. شاید فقط یادآور چیزی بود که مدتها با خودم حمل میکردم.
بیهیچ فکر اضافه، آرام و شمرده گفتم:
– اگه فرق نمیکنه، بفرما پیاده شو… شاید اینطوری بهتر بفهمی فرقش چیه.
مرد از جایش تکان نخورد. زیر لب فحش داد.
در ماشین را باز کردم و بیرون زدم. نگاهش پر از تحقیر بود. لفتش داد و کمی بعد او هم پیاده شد. حالا خیابان نیمهساکت بود، اما چیزی عجیب در هوا موج میزد. بخار از کنار جوی باریک بلند میشد، نور تلخوتاریک چراغهای خیابانْ هالهای زرد روی همهچیز ریخته بود. صدای بوق، صدای لاستیک روی آسفالت نمدار، و هیاهوی نامفهوم دوردست. همهچیز آماده بود برای یک انفجار. اگر مرد میرفت کاری با او نداشتم اما نرفت.
مرد روبهرویم ایستاد. دستهایش فرورفته در جیبهای کاپشن چرمیاش بود. وقتی حرف زد، صدایش سردتر از قبل بود:
– خودتو لگنتو با هم میخرم بابا
خشمگین شدم. زیر لب گفتم:
_ گمشو بابا
او منتظر نماند. تنهاش را به شانهام زد. من هم عقب نکشیدم. انگار نه دعوایی بود و نه رضایتی که کوتاه بیاییم. نه یک جنگ رسمی، نه دعوای مردانهای فقط داشتیم همدیگر را عصبانیتر میکردیم
لطفا صبر کنید...

مریم
0صبو ر باشه