نوازنده ی خاموش به قلم علیرضا لرکی
پارت بیست :
شب، بعد از آن تعقیب و گریز نفسگیر، به خانه برگشتم. اما دیگر آن سنگر امن نبود. حالا خانهام، مرکز فرماندهی یک جنگ یکنفره بود. جنگی علیه دشمنی که نمیشناختم و علیه پلیسی که فکر میکرد صاحب من است.
تصویر الینا که به آن زن مسن کمک میکرد، یک لحظه رهایم نمیکرد. آن همه محبت خالصانه، چطور میتوانست با آن همه فریبکاری و نقشههای پیچیده در یک نفر جمع شود؟ آیا ممکن بود من در اشتباه باشمØ
لطفا صبر کنید...
