نوازنده ی خاموش به قلم علیرضا لرکی
پارت چهارم :
ماشین به آرامی در خیابانهای تاریک حرکت میکرد. چراغهای کمنور خیابان، لکههایی از روشنایی بر روی آسفالت میانداختند که انگار خاطراتم از آن عبور میکردند. در دل شب، افکارم سنگین و درهم پیچیده بود. مهسا هنوز در ذهنم میچرخید، صدای او، حرفهایش...
یادش میافتادم،تا اطلاع ثانوی مطالعه ی این رمان به درخواست نویسنده غیرفعال می باشد. با تشکر از درک شما
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
هستی
0ممنون رمان جالبی بنظرمیاد
۱ سال پیشللغعالعهلعلهههلع
0غذبغاااذددرذپتتر
۱ سال پیشSky
1قلم روان نویسنده به دل میشینه
۱ سال پیشچمن
1عالیه دست دارم ادامه شوبخونم
۱ سال پیش
علیرضا لرکی | نویسنده رمان
پنجشنبه جمعه منتظرش باشین
۱ سال پیشزهرا
0واقعا جزعی از داستان زندگیه بقیه
۱ سال پیش
علیرضا لرکی | نویسنده رمان
بسیار سپاس
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فیوزپفیوز
0اگر نویسنده بودم یکم جزئیات و بیشتر میکردم یا اینکه شرح حال و هوا رو بیشتر میکردم.یه چیز اینطوری