پارت هفتاد و چهارم :

چشمانم را بستم و بغضم را فرو دادم. واقعاً چه کسی فکرش را می‌کرد که حجم کوچکی که اندازه‌اش فقط اندازه مشت دست بود، بتواند این همه درد را در خودش جای بدهد؟
شبیه به ظرف شکسته‌ای بودم که لبالب از آب... نه از درد پر شده بود و بیم فروریختن داشت. احساس سرخوردگی شدیدی داشتم، احساس ناچیز بودن، احساس وسیله بودن. احساسی که می‌دانستم پس از امشب فراموشش خواهم کرد؛ اما به اندازه همین امشب نابودم ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Why

    1

    نمی دونم چرا ولی شاید بخاطر مهربونی بیش از حد حامی بوده که بابت مرگش انقدر گریه کردم و تا اسمش میاد سریع چشام پر اشک میشه:))اخه تایم زیادی هم تو رمان نبوده و همینم عجیبه اخه فکر نکنم تاحالا بخاطر مرگ شخصیتی انقدر گریه کرده باشم

    ۲ هفته پیش
  • Why

    1

    «خدا چطور دلش آمد این لبخند را برای همیشه از روی زمین محو کند؟ » خداا آوا انقدر داغ دل من و تازه نکن😭😭

    ۲ هفته پیش
  • Why

    1

    «متنفرم از اینکه همیشه من حرف می زنم و تو هیچی نمیگی. » بس دیگه توان ندارم😭😭

    ۲ هفته پیش
  • Why

    1

    «برای چی این جوری گریه کردی؟»

    ۲ هفته پیش
  • مژگان(کیوان‌سکشوال)

    1

    متنفرم از اینکه همیشه من حرف میزنم تو هیچی نمیگی :) منم متنفرم

    ۲ هفته پیش
  • مژگان(کیوان‌سکشوال)

    0

    مهداد سایه رو از بر شده

    ۲ هفته پیش
  • کارا

    1

    انتخاب اهنگ صد از صد غم پارت هم صد از صد

    ۳ هفته پیش
  • کارا

    1

    پالتوشو انداخت روی شونه هاش شالش رو مرتب کرد دستشو گذاشت پشت کمرش دریچه بخاری رو براش تنظیم کرد چقدر گوگولی 🫠🫠

    ۳ هفته پیش
  • کارا

    0

    چقدر مهداد خوب سایه رو میشناسه که میدونه یه چیزی شده که دخترم اونجوری گریه میکرده

    ۳ هفته پیش
  • کارا

    0

    کارای اقا مهداد برای آدم هوش و حواس نمیزاره

    ۳ هفته پیش
  • کارا

    0

    مهداد قشنگم تو حتی وقتی یه تکه سنگ هم شدی سایه عاشقانه دوستت داره

    ۳ هفته پیش
  • کارا

    0

    وایی خدا مهداد کیهه دیگهه حامیی🧘 ♀️😭

    ۳ هفته پیش
  • وناز

    0

    من دیگه در برابر جذاب بودن مهداد نمیتونم چیزی بگم زبونم بند اومده خیلی مهربونه و عاشق😭✨

    ۱ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    🥹🥲

    ۳ هفته پیش
  • اوا

    1

    نمی دونم چرا هر وقت اسم حامی میاد چشام پر اشک میشه و دل سیر گریه میکنم🖤😭

    ۳ هفته پیش
  • وناز

    0

    سایه ولی این درد و سختی ها ارزشش رو داشت چون آخرش زندگی مهداد رو بهت هدیه داد

    ۱ ماه پیش
  • ⁓A⁓

    1

    «متنفرم از اینکه همیشه من حرف میزنم و تو هیچی نمیگی» اشکم و در آوردی😭

    ۲ ماه پیش
کپی شد!