تنیده به درد به قلم آوا موسوی
پارت شصت و هفتم :
گوشه لبم را گاز گرفتم تا آن شیطان رجیم درونم را کنترل کنم و نگویم از اتفاق او عجیبترین آدمی است که به عمرم دیدهام. به تازگی از میان برخی واکنشهایش فهمیده بودم که این موضوع که همه از او چیزی بیشتر از یک آدم عادی انتظار دارند، برایش عجیب و شاید ناراحتکننده است و با بدجنسی تمام گاهی از این موضوع سوءاستفاده میکردم.
چنگال کوچک درون ظرف را برداشتم و نفسی گرفتم که بوی پنیر و سیبزمی
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
Why
0وا صبا چه بی تربیته😐انقدر بدم میاد از این نوع حرف زدن
۲ هفته پیشکارا
0شال بنفشی که سرش کرد هم یاد رنگ موهای تارا دخترم افتادم
۳ هفته پیشکارا
0با خط چشم کشیدنای سایه یاد خط چشمای دخترم تارا میوفتم
۳ هفته پیشکارا
0خدایا امیدمو نا امید نکن که آیه مرده 😭
۳ هفته پیشکارا
0صبا جان اشهدتو بخون که قراره عزرائیل بیاد سراغت
۳ هفته پیشکارا
1از این منطقی و عاقل بودن سایه خوشم میاد که پا نشد تنهایی بره اونجا
۳ هفته پیشکارا
0تورو خدا وقتی یکی بهتون میگه مواظب خودتون باشید واقعا مواظب باشید نه اینکه هی لبخند بزنید 😭💔
۳ هفته پیشکارا
0حتی اگه گیسو کمند هم باشه شاهزادش که موهاشو میبافت دیگه نیست
۳ هفته پیشکارا
1اون بیا پیش خودمی که گفت خیلی معمولی بود ولی چرا انقدر گوگولی بود برای من 🫠🫠😭
۳ هفته پیشکارا
0خوشم میاد همه هم یه شیطان رجیم درونشون دارند
۳ هفته پیشوناز
2روشنک خیلی خوبه حداقل سایه از بابت این خوش شانسه،هر کی بود میگفت چون فامیلمه از خداتم باشه قبول کنی و..اینم نامادریشه تازه
۱ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
دقیقا🥲🫠
۳ هفته پیشوناز
0لبخند به لبم میاد میبینم مهداد هیچ جا سایه رو تنها نمیزاره و همراهشه
۱ ماه پیش⁓A⁓
0چه استرسی داره🧘🏻 ♀️ همین پارت قبل داشتن سیب زمینی میخوردن
۲ ماه پیش⁓A⁓
0شیطان رجیم درونم🤣🤣
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Why
1اوخی روشنک انقدر مهربونه و قشنگ و دلسوزانه حرف زد که چشام پر شد😭