پری دخت به قلم سودابه غیاثی فر
پارت بیست و نهم :
وقتی به گاراژ رسیدم، سراغ شفیع را گرفتم. مرا به دفتر گاراژ راهنمایی کردند. در آنجا چند مرد نشسته بودند که گویا راننده های گاراژ بودند. از سر و وضع آنها مشخص بودند که خیلی آدم های مطمئن و حسابی نیستند. مرد چاق و کم مویی که به نظر مهربان و موجه می آمد، پشت میز نشسته بود. از بودن در آن جمع خیلی معذب بودم، سلام کردم و گفتم: با آقا شفیع کار دارم. همان مرد چاق که پشت میز نشسته بود گفت: شفیع خودم هستم
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
عزیز دلم 😉
۶ ماه پیشAzi
0عالیه واقعا
۶ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
سپاس نازنینم 🥰
۶ ماه پیشسارا
0عالی ولی آدم استرس میگیره دلم براش کباب شد چقد بدشانسه
۶ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
خیلی عزیز دلم 😔
۶ ماه پیشحنا
1عالییییسسسسسسسسسسس
۶ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
سپاس از نگاه پرمهرتون بانو 🙏🏻
۶ ماه پیشماهی
0بالاخره عقلش کار کرد
۶ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
چی بگم 😉
۶ ماه پیشفاطمه
0کاش نمیومد پیش خسرو
۶ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
کاملا موافقم 👌🏻
۶ ماه پیش.
0واقعا عالی بود
۶ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
عالی شمایید بانو 🙏🏻
۶ ماه پیشفاطمه
0من که زیر پتوام نصفه شبه چاییم کوجو بود
۷ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
عزیز دلم 😂
۷ ماه پیشمژده
0عالللییییییی
۷ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
سپاس بانو🙏🏻
۷ ماه پیشذتن
0خیلی متفاوته
۷ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
سپاس از نگاه پرمهرتون🙏🏻
۷ ماه پیشMoon
2خدا بخیر کنه این فرار رو، حس میکنم فاجعه ای تو راه باشه
۸ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
باید دید 😉
۷ ماه پیش.
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
🙏🏻
۷ ماه پیشSakura
0بعد از چند وقت دارم رمان میخونم واقعا رمان خیلی قشنگیه اصلا نمیشه ازش دل کند
۸ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
خدا رو شکر که دوست دارید 🙏🏻
۷ ماه پیشپری
0خیلی رمان خوبی
۹ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
نظر لطف شماست بانو🙏🏻
۷ ماه پیشMehdi
0عالیییی بود
۸ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
سپاس بانو 🙏🏻
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

بهار
0خدا بخیر کنه آیا چی بشه