پارت بیست و دوم :

حوصله ام از تنهایی سر رفته بود. تقریباً عصر شده بود و کسی به دیدنم نیامده بود. یک پرستار ظرف سوپی برایم آورد و با کمی آبمیوه به خوردم داد.
داروهای شب را گرفته بودم. شام را آوردند. باز هم سوپ. به زحمت و با اصرار پرستار غذا را خوردم. وقتی از انتظار ناامید شدم، چشم هایم را بستم که بخوابم.
صبح که از خواب بیدار شدم، کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه می گرد. پالتویش را روی صندلی گذاشته

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • الی

    0

    یه حسی بهم میگه محبعلی نقش اوله

    ۷ ماه پیش
  • ستایش

    0

    رمان خیلی خوب و قشنگیهه

    ۱۲ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    نگاه تون زیباست بانو 🙏🏼

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطی

    0

    کاش مادرم اینجا بود آغوش مادر امن ترین جایی که میتوان به آن تکیه و اعتماد کرد

    ۱۲ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    الهی 😔

    ۱۲ ماه پیش
  • کوثر

    0

    حتما باید نظر بدیم

    ۱۲ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    نه جان دلم 😊

    ۱۲ ماه پیش
  • محمد

    0

    عالی بود امیدورام پارت های بیشتری بزارید داستانش زیباست

    ۱۲ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    تمام رمان بارگذاری شده جانم.امیدوارم لذت ببرید 🙏🏼

    ۱۲ ماه پیش
  • زاهدی

    0

    خیله قشنگه

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    نظر لطفتونه 🙏🏼

    ۱ سال پیش
  • نوروزی

    0

    ممنونم که پارتها رو ارسال میکنید

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    خواهش می کنم عزیزم 🙏🏼

    ۱ سال پیش
  • سمیه

    0

    خیلی داستان جالبیه

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    سپاس از نگاه پرمهرتون بانو 🙏🏼

    ۱ سال پیش
  • برازنده

    0

    جفتشون بدرد نخورن

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    🫣

    ۱ سال پیش
  • نایلا

    0

    یاخیلی بدبینم یامحب علی ومعصومه شریکند😂😂ازبس خیانت دیدم توزندگیم

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    😁

    ۱ سال پیش
  • نایلا

    0

    یاخیلی بدبینم یامحب علی ومعصومه شریکند😂😂ازبس خیانت دیدم توزندگیم

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    یه جورایی درسته 👌🏼

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    خیلی قشنگه😍

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    نگاهتون زیباست بانو 🙏🏼😊

    ۱ سال پیش
  • قربانی

    0

    عالییییییییییییی

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    ممنونم 🙏🏼

    ۱ سال پیش
  • زری

    0

    خوبه بد نیس

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    همینم خوبه بانو 🙏🏼

    ۱ سال پیش
  • ستاره

    0

    عجب کله شق هایی هستن این خان زاده ها🤣

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    دقیقا 😊

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️