الا، پس از مرگ پدر، در آغوش پر مهر نامادری و خواهران ناتنی‌اش رشد کرد و تبدیل به بانویی نوزده ساله و خیره‌کننده شد. اما وقتی زمزمه‌های وسوسه‌انگیز در شهر پیچید: شاهزاده در مهمانی‌های شبانه قصر به دنبال عروس می‌گردد و قصد ازدواج دارد، رویای او شعله‌ور گشت. شب اول، خواهر بزرگ‌تر با دلی آکنده از امید به قصر رفت، اما با چهره‌ای آشفته و روحی درهم شکسته بازگشت. آنچه او در پس پرده این مهمانی به ظاهر سلطنتی دیده بود، آنقدر وحشتناک بود که زبانش را بست و نامادری‌اش را وادار کرد تا سفر الا و خواهر دیگرش را ممنوع کند. اما الا، کور شده از رویای زندگی اشرافی و درخشش قصر، به پریشانی خواهرش و مخالفت‌های مادرش بی‌اعتنا ماند. او که نمی‌توانست اجازه دهد چنین فرصتی از دست برود، در تاریکی شب از خانه گریخت و راهی جنگل شد. در آنجا، با جادوگری ساکن در سایه‌ها معامله‌ای خطرناک بست. جادوگر به وعده‌اش وفا کرد: او را به مهمانی شاهزاده رساند و یاری‌اش داد تا توجه شاهزاده را جلب کند. اما الا نمی‌داند که بهای این رؤیای پر زرق و برق چیست... و چه سرنوشت شومی، پنهان در زیر ردای زیبای قصر و درخشش چشم‌های شاهزاده، انتظار او را می‌کشد. "وقتی شیاطین خودشان را برای سیاه‌ترین گناهان آماده می‌کنند، همانند من خودشان را به شکل فرشتگان آسمانی در می‌آورند." — ویلیام شکسپیر

ژانر : ترسناک، فانتزی، تاریخی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱ ساعت و ۳ دقیقه ۳۰ ثانیه

نویسنده : رویا پرداز تاریک

ژانر : #ترسناک #خون_آشامی #فانتزی #تاریخی

خلاصه :

الا، پس از مرگ پدر، در آغوش پر مهر نامادری و خواهران ناتنی‌اش رشد کرد و تبدیل به بانویی نوزده ساله و خیره‌کننده شد. اما وقتی زمزمه‌های وسوسه‌انگیز در شهر پیچید: شاهزاده در مهمانی‌های شبانه قصر به دنبال عروس می‌گردد و قصد ازدواج دارد، رویای او شعله‌ور گشت.

شب اول، خواهر بزرگ‌تر با دلی آکنده از امید به قصر رفت، اما با چهره‌ای آشفته و روحی درهم شکسته بازگشت. آنچه او در پس پرده این مهمانی به ظاهر سلطنتی دیده بود، آنقدر وحشتناک بود که زبانش را بست و نامادری‌اش را وادار کرد تا سفر الا و خواهر دیگرش را ممنوع کند.

اما الا، کور شده از رویای زندگی اشرافی و درخشش قصر، به پریشانی خواهرش و مخالفت‌های مادرش بی‌اعتنا ماند. او که نمی‌توانست اجازه دهد چنین فرصتی از دست برود، در تاریکی شب از خانه گریخت و راهی جنگل شد.

در آنجا، با جادوگری ساکن در سایه‌ها معامله‌ای خطرناک بست. جادوگر به وعده‌اش وفا کرد: او را به مهمانی شاهزاده رساند و یاری‌اش داد تا توجه شاهزاده را جلب کند.

اما الا نمی‌داند که بهای این رؤیای پر زرق و برق چیست... و چه سرنوشت شومی، پنهان در زیر ردای زیبای قصر و درخشش چشم‌های شاهزاده، انتظار او را می‌کشد.

"وقتی شیاطین خودشان را برای سیاه‌ترین گناهان آماده می‌کنند، همانند من خودشان را به شکل فرشتگان آسمانی در می‌آورند." — ویلیام شکسپیر

بانو ترمین دیوانه‌وار در سرسرای اتاق گام بر می‌داشت، وصدای گام‌هایش، در این عمارت تو خالی در همه جا منعکس می‌شد.

نگرانی و تشویش تمام وجودش را فرا گرفته بود. لرزش دستانش مشهود بود و از استرسی که در قلبش تحمل می‌کرد، حکایت می‌کرد.

صدای‌گام‌های بی‌قرار و تیک تاک عقربه ساعت قدیمی کنار پنجره در هم تنیده بود، تک تک آجرهای قدیمی دیوار، تمام پارچه‌های سرخ بی‌حرکت پرده‌ها، تمام ظروف چینی داخل کمد، تمام کتاب‌ها، تمام ظروف بلورین درخشان روی کمدها تمام وسایل‌خانه با آن‌که بی‌جان بودند، اما می‌توانستد درک کنند، که اعضای این خانواده شدیداً منتظر کسی هستند‌ و به خاطر او استرس شدیدی را دارند تحمل می‌کنند.

دختران بانو ترمین یعنی الا و آناستازیا نیز کنار هم روی مبل قرمز سه نفره کنار هم نشسته بودند،چشم به ساعت دوخته بودند، در انتظار خواهرشان بودند.

آن‌ها نیز حال روزشان چندان تفاوتی با مادرشان نداشت، اما با این تفاوت که مادر نگران شکست خوردن دخترش بود، ولی آن دو دختر نگران بودند، که نکند امشب او موفق شود؛ و دل شاهزاده را به رباید.

ترمین رو به دخترانش کرد، با لحنی ملایم، گفت:

- ساعت یک نیمه شبه! دیگه برید بخوابید.

الا آهی کشید و با اندوه پاسخ داد:

- به قدری نگران دریزیلا هستم، که حتی اگه برم روی تخت بازم خوابم نمی‌یاد.

آناستازیا نیز در تأیید سخن او، گفت:

- درسته مادر، من توان خوابیدن رو ندارم اگه کنار شما نباشم استرسم بدتر می‌شه.

با بلند شدن صدای کالسکه‌ای که گمان می‌رفت، متعلق به دریزیلا باشد، هر دو از روی مبل برخواستند، با سرعتی که باد را شگفت زده می‌کرد، به سمت خروجی دویدند.

در را باز کردند هر دو خواهر به بیرون جهیدند، کالکسه دریزیلا، ایستاد.

پیتر که خدمت کار این خانواده است، از کالسکه پایین می‌پرد، در را برای بانویش باز می‌کند.

در با صدای گیژ گیژ مانندی باز می‌شود

دریزیلا درحالی که دامن سبز روشنش که با گل های سفید و صورتی تزعین شده بود، در اندام گل مانند او خودنمایی می‌کرد، به آرامی از کالسکه ساده و قدیمی اش پیاده شده.

اندوه در صورت زیبا و نجیبش نمایان بود، سرخی چشمانش از اشک‌های او حکایت می‌کردند و به قدری رنگ و رویش پریده بود که خبری از سرخی گونه هایش نبود، گویا یک مرده متحرک بود.

الا و آناستازیا با هیجان به سوی خواهرشان دویدند و بدون توجه به اندوهی که او را کاملا به تسخیر خود در آورده بود، در آغوش گرفتند.

الا با هیجان شروع به پرسش‌های بی‌شمار خود کرد:

- مهمونی چطور بود؟ شاهزاده رو دیدی؟ کچل که نبود؟ قدش چطور بود؟ خوش هیکل بود؟ راست می‌گن چشماش یه ارتش رو بهم می‌کوبه؟...

آناستازیا نیز همزمان با خواهرش شروع به پرسش کرد:

- شاهزاده رو دیدی؟ازت خوشت اومد؟ بهت نگاهی انداخت؟ بهت پیشنهادصحبت داد؟ باهاش رقصیدی؟...

دریزیلا به خاطر انبوه بالای سوالات خواهرانش که گیج شده بود و نمی‌توانست سوال‌ها را تشخیص دهد.

هر دو خواهر با صدای فریاد مادرشان سکوت کردند.

او درحالی که جلوی در ورودی ایستاده بود، پرسید:

- دریزیلا امشب تونستی توجه پرنس چارمینگ رو جلب کنی؟

او با صدای گرفته و اندوه‌بار پاسخ داد:

- شاهزاده از من درخواست کرد تا توی رقص باهاشون همراهی کنم اما... اما...

در همین حین بانو ترمین درحال شنیدن صحبت دخترش، دچار بهتزدگی شد، چشمانش نیز همزمان گرد شد، زمزمه‌وار گفت:

- اوه خدای من!

دستش را از شدن خوشحالی و تعجب روی قلبش گذاشت.

اصلا انتظار نداشت که این دختر توان ربودن دل پرنس چارمینگ داشته باشد، اما نمی‌توانست درک کند، که علت اندوه و نگرانی در چهره او چیست!

دریزیلا نتوانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد، بغضش ترکید و با عجله از خواهرانش جدا شد، دوان دوان به سمت در ورودی رفت از کنار مادر بهت‌زده اش رد شد، وارد عمارت شد.

بانو ترمین نیز دامن بنفشش را در دستش جمع کرد، بیخیال آداب و رسوم زنان اشرافی شد، دنبال او شتافت و گفت:

- دریزیلا! دریزیلا! چی شده؟ مگه شاهزاده باهات نرقصید؟

دریزیلا اشک ریزان بدون توجه به مادرش، از پلهها بالا رفت و وارد اتاقش شد، در را بست و پشت در نشست.

سوسوی نور شومینهای که روشن بود تا حدودی فضای خفه کننده اتاقش را روشن کرده بود. صدای گریههای دریزیلا بلند شد، این صدا بر اندوه مادرش افزود.

الا و آناستازیا نیز با عجله به عمارت بازگشتند، همراه مادرشان بانو ترمین به سمت اتاق دریزیلا روانه شدند.

بانو ترمین که جلوتر از دخترانش ایستاده بود، سعی کرد در را باز کند، ولی دخترش در اتاقش را قفل کرده بود، این رفتار دریزیلا بیسابقه بود.

بانو ترمین با نگرانی چند بار در ضربه زد، گفت: - دریزیلا! در رو باز کن حالت خوبه چه اتفاقی افتاده؟ لطفاً بهم بگو!

حالش خوب نبود، احساس سرگیجه بدی داشت، اما حافظهاش کاملا روشن و واضح تمام وقایع را در به یاد داشت.

صدای مادرش را میشنید، اما توان پاسخ دادن نداشت، چنان وحشت کرده بود، قدرت تکلمش را دچار مشکل کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا نیشخندی زد و با صدای بلندی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حتماً شاهزاده بهش نگاهم نکرده، این طوری بهش برخورده، نمیدونستم دریزیلا اینقدر حسود باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس دستی رو موهای بلوندش کشید، با غرور گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگران نباشید مادر جان، من بهتون قول میدم که فردا شب توی مهمونی شما رو سربلند کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دریزیلا صدای خواهر بدجنسش را شنید در اتاقش را باز کرد، با لحنی سرشار از وحشت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من کل شب را با شاهزاده رقصیدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لکنت عجیبی در تمام صحبتهایش حس میشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینجا بر خلاف ورودی حیاط تاریک نبود، نور به صورتش تابید، چنان سفید شده بود گویا او جنازهای است که از گور برخواسته‌است به شدت سفید بیرنگ شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواهرانش با دیدن این چهره بیرنگ به خود لرزیدند و ترس بر آن دو چیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانو ترمین نیز به سختی روی پاهایش ایستاده بود، چنان دچار حیرت بود که توان حرکت نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دریزیلا بدون توجه به احوال آشفته آن سه نفر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حتی اشتباهی دکمه شاهزاده رو کندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر سه با دیدن دکمهای که شاهد سخنان خواهرش بود، دچار حیرت شدند، اما همچنان در اسارت ترس بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکمه‌ای دور طلایی که با الماس آبی رنگ زیبایی تزعین شده بود، آن دکمه چنان زیبا بود که گویا یک جواهر بود نه یک دکمه پیراهن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمان الا که به حال همچین الماسی ندیده بود و از شدت شوق میدرخشید، که ناگهان آناستازیا که کلا رنگ پریدگی نامعمول خواهرش را فراموش کرد و آن را ربود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا نیز سریعا همه چیز را فراموش کرد، با خشم غرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آهای! داری چی کار می‌کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آناستازیا درحالی که محو دکمه زیبایی دستش بود زمزمه‌وار گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این واقعاً زیباست، اصلا شبیه دکمه نیست، انگار نگین تاج... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همین حین الا آن دکمه را از دست آناستازیا ربود، آناستازیا هم نیز به موهای الا حمله کرد، گیس و گیس کشی این دو خواهر شروع شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حین دعوا، دکمه از دست الا افتاد و غلت خوران خودش را به بانو ترمین رساند، بانو خم شد و آن را برداشت و با لحنی جدی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فعلا تا وقتی همه چی معلوم بشه، این دست من می‌مونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس رو به دخترانش کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خواهرتون الان خسته هست همگی برید بخوابید فردا بهتون می‌گم چی شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا بدون هیچ اعتراضی شب بخیر گفت، درحالی که نمی‌توانست لبخند شرورانه‌اش را پنهان کند، به سمت اتاق خوابش روانه شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا برایش مهم نبود که چه اتفاقی برای خواهرش افتاده است همین که خواهرش شکست خورده، برایش کافیست تا امشب با خیال راحت بخوابد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او به سمت پله‌ها رفت. به آرامی دامن آبی رنگش را داخل دستانش جمع کرد، با عشوه ناز از پله‌ها پایین آمد و به سوی اتاقش رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از کودکی مشکل خواب داشت، باید اتاقش بدون پنجره باشد؛ تا بتواند به راحتی بخوابد برای همین در اتاق طبقه پایین می‌خوابد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته علت اصلی انتخاب این اتاق فقط مشکل خواب او نبود. این اتاق تنها جایی بود که می‌توانست با دوستان کوچکش حرف بزند، اما چون نیمه شب بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه آنان در خواب فرو رفته بودند، امشب نمی‌توانست با آن‌ها صحبت کند برای همین وارد تختش شد، وارد خوابی خوش و عمیق شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آناستازیا نیز در اتاق خوابش که کنار اتاق دریزیلا بود به خواب فرو رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانو ترمین چراغدان کنار تخت را روشن کرد و سپس لباس مجلسی سبز توری که استر ان با شکوفه‌های سفید تزعین شده بود را از تن دخترش در آورد و یک دامن کوتاه سفید مخصوص خواب تنش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به قدری حالش خراب بود که توان تعویض لباس را نداشت و به کمک مادرش باید آن را انجام می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرش او را روی تخت گذاشت و ملافه را روی او کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌تونی الان بگی دقیقا چه اتفاقی افتاده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دریزیلا ردرحالی که از ترس دچار لکنت شده بود، شروع توضیح وقایع کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من کل شب توی مهمونی با شاهزاده رقصیدم. شاهزاده از همون اول از من خوشش اومده... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس درحالی که شدیداً دچار بغض شده بود، نمی‌توانست چیزی که دیده بود هضم کند و زبان بیاورد، به قدری دچار وحشت شده بود، زبانش در دهانش نمی‌چرخید، گویا زبانش فلج شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه چیز دقیق یادش بود، اما نمی‌توانست چیزی بگوید همه چیز از جلوی چشمانش رد می‌شد، تن بدنش همانند یک انسان در معرض تشنج می‌لرزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌توانست چیزی بگوید اما به خاطر خواهرش که شده بود باید حقیقت را می‌گفت و او را نجات می‌داد، هر طور که شده بود تلاش می‌کرد،ذهنش را سر و سامان دهد و به این وحشت غلبه کرده و حقیقت را بازگو کند. چند بار هق‌هق کرد و با بغض گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو رو خدا مامان نزار الا به اونجا بره این یه تله هست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانو ترمین با نگرانی درحالی که دخترش را در آغوش گرفته بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـ آروم باش دخترم آروم باش لازم نیست چیزی بگی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دریزیلا با بغض گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اما اما...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانو ترمین که می‌دانست حال دخترش چندان خوب نیست مانع صحبت کردن او شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیس آروم بگیر الان برات آرام‌بخش میارم دیگه بهش فک نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن شب نحس رخت بست، دوباره روشنی روز همه جا را فرا گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا مثل همیشه با خوشحالی از خواب بیدار شد، خمیازه‌ای کشید روی تخت نرم اشرافی‌اش نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با سرحالی از تخت پایین آمد و تورهای صورتی که کنار تختش را تزعین کرده بود را کنار زد و به سمت میز آرایش خود که در گوشه اتاق بود رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه چوبی زیبایش که کنده کاری شده بود را برداشت و

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درحالی که زیر لب آواز می‌خواند، موهای طلایی‌اش را شانه زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس درحالی که بدن انحنادار خوش فرمش را می‌لرزاند، می‌رقصید، لباس خوابش سفید را عوض کرد. و یک دامن توری زیبای آبی رنگ به تن کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موش‌ها نیز در سوراخ دیوارها مشغول تماشای رقص او بودند، کمر لاغر و بدن بی‌عیب نقصی داشت، همه محو زیبایی اغوا کنند‌اش بودند. این زیبایی اندامش را مدیون دمنوش‌های گران قیمت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیچ تاب موهای طلایی الا آب دهان‌شان را جاری کرده بودند. همه موش‌ها خیلی دوست داشتند که یک روز بتوانند، بدون ترس از غصب جادوگر به او حمله کنند، تمام موهای طلایی الا را بجوند، از بس زیبا و خوردنی به چشم می‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا همانند یک دختربچه یازده ساله غرق شادی بود، چون امشب به یک مهمانی دعوت شده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حضورش در این مهمانی برای او اهمیت زیادی داشت، طبق گفته یکی از دوستان بانو ترمین که در قصر زندگی می‌کند. هر سال امپراطور به مناسبت فرا رسیدن کریسمس ده شب جشنی بزرگ برپا می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام اشراف‌زادگان و وزرا و سران مجلس و تاجران سرشناس و بزرگان در آن مهمانی حضور پیدا می‌کنند. اما امسال این جشن شبانه یک مهمان ویژه دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این مهمان ویژه برای یافتن نیمه‌ گمشده‌اش هر شب در آن جشن شرکت می‌کند. او کسی نیست جز پرنس چارمینگ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنس چارمینگ دومین پسر امپراطور و تنها وارث بی‌رقیب تاج و تخت بود، چندین بار ازدواج کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شاهدخت رومانیا، با دختر وزیر اعظم سابق، با نوه‌ی ثروتمندترین تاجر فرانسه، اما از بخت بدروزگار؛ همچین پرنس جذاب و خوش قلبی هیچ‌وقت نتوانسته بود، طعم خوش زندگی با یک بانوی زیبا رو را حس کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه همسران پرنس به طرز مشکوکی بیمار شده و از دنیا می‌رفتند، عده‌ای شایعه پخش کردنده‌اند که خود پرنس باعث مرگ همسرانش می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی امکان ندارد، آدمی همانند پرنس چارمینگ دست به همچنین عمل شنیع بزند او در سنین نوجوانی قصر را ترک کرده بود تا از سرزمینش در برابر مهاجمان دفاع کند، زندگی راحت را به مبارزه در راه وطن ترجیح می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او در گذشته چندین بار در میدان نبرد، با ترکان کافر رو به رو شده بود، ضربه سختی به آنان زده بود. حتی شنیده‌است که او او شیطان نورث‌لند را فقط با یک شمشیر تزعینی کشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به‌خاطر کشتار و عقب راندن کافران، پرنس چارمینگ از طرف کلیسا تبرک شده بود، اسقف اعظم علاقه و ارادت خود را به این پرنس نشان داده بود،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افتخارات و خوش‌نامی پرنس چارمینگ، فقط به میدان جنگ ختم نمی‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او هر سال در فصل زمستان به افراد فقیر و بی‌خانمان زیادی کمک می‌کند، به آن‌ها سر پناه و غذا می‌دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همیشه درحال فکر کردن به این است که چگونه به مردم فقیر کمک کند، حتی شایعات می‌گویند او عهد بسته است تا زمانی که فقر را در سرزمینش ریشه کن نکند لب به هیچ غذای اشرافی نمی‌زند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس نمی‌توان گفت که همچین فردی، دست به قتل عزیزانش بزند‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا با القای این تفکر، هر روز عشقش نسبت به پرنس چارمینگ بیشتر می‌شد، با این‌که هیچ‌وقت او را ندیده بود، ولی این عدم ملاقات هم نمی‌توانست مانع عشق دیوانه‌وار او نسبت به چارمینگ شود‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در آینه نگاهی به چهره دلربای خودش انداخت، موهای زردش همانند ابریشم زیبا و نرم بودند‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اندام اغواگری داشت که با کمک رژیم های سخت غذایی و استفاده از دمنوش‌های گران قیمت خارجی ساخته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچکس اندازه او شایستگی حضور در کنار پرنس چارمینگ را نداشت. شاید آن زنان قبلی می‌مردند چون پرنس چارمینگ فقط سرنوشت الا وجود دارد نه زن دیگری

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مقداری گردو از داخل کشویی بیرون آورد، آن را روی زمین کنار سوراخ گذاشت، سپس از اتاقش خارج شد و درحالی که زیر لب با خوشحالی آواز می‌خواند از پله‌ها بالا رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او امروز بسیار خوشحال و سرحال بود‌‌، چون دیروز خواهرش شکست خورده بود و نتوانسته بود دل شاهزاده را به دست آورد، و باعث آبروریزی مادرش شده بود. به قدری به خاطر شکست خواهرش خوشحال بود که نمی‌توانست نیشخند تحقیرانه روی لبش را کنترل کند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قرار بود امروز او شانسش را برای ربودن قلب شاهزاده چارمینگ انجام دهد. و به خودش اطمینان زیادی داشت که تو موفق خواهد شد، باید دلش را می ربود، بدون چارمینگ امکان ندارد بتواند زندگی کند‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درحالی که با عشوه دامنش را داخل دستش جمع کرده بود، با وقار از پله‌های سفید که از تمیزی برق می‌زدند بالا رفت وارد عمارت اصلی شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدایی مملو از شادی سلامی به همه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما فضای خانه چنان سنگین اندوهگین بود که جز نامادری‌اش کسی پاسخ نداد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی امروز بیشتر مستخدمین هم مرخص شده بود و فقط دو نفر باقی مانده بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ صدایی نبود، آسمان سیاه ابری بود و خبری از نور پرنشاط صبح‌گاهی نبود، شمع‌دان که در سراسر عمارت روشن بودند توان مبارزه با تاریکی را نداشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دریزیلا حال خوشی نداشت و به زور روی صندلی نشسته بود، چون کل شب را گریه کرده بود، نتوانسته بود بخوابد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رنگ به رو نداشت سفید‌تر از گچ دیوار شده بود، خبری از گونه‌های گلگون و سرخش نبود، او در عرض نیم روز چندین سال پیر شده بود، دیگر نمی‌توانست آن دختر سابق باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آناستازیا هم به خاطر خبر بدی که از مادرش شنیده بود، دست کمی از خواهرش نداشت، با ناراحتی آهی کشید، مقداری پنکیک داخل دهانش گذاشت عسل برایش مزه زهر می‌داد، حتی حال حوصله کلکل و دعوا با الا را نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خبری که از مادرش شنیده بود، کل انرژی او را از بین برده بود و قوتی در بدن نداشت. نان در دستش همانند یک وزنه سنگینی می‌کرد. چنان آشفته حال بود، که حتی شیرینی جات هم توان خوشحال کردن او را نداشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به قدری اندوهگین بود که طعم شیرین پنکیک در دهانش تلخ بود، چیزی نمانده بود که اشکش در بیاید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا با قدم های آهسته خودش را به میز کوچک ناهار خوری که در ضلع غربی عمارت بود رساند، کنار مادر و رو به روی آناستازیا نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانو ترمین شدیداً نگران حال دخترانش بود و اشتهایی برای خوردن غذا نداشت، فقط به خاطر رعایت قانون اشرافی پشت میز صبحانه نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود و درحال بازی کردن با صبحانه‌اش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دانست که اگر دوباره سر کله پرنس چارمینگ پیدا شود باید چه کار کند، چگونه در برابر آن مرد مرموز از دخترانش محافظت کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دانست از چه کسی کمک بگیرد اگر این رازی که دریزیلا با او درمیان گذاشته بود، را حتی با راهبه معتمد خود در میان می‌گذاشت، باور نمی‌کرد. هیچکس همچین چیزی را باور نمی‌کرد. همه دیوانه‌وار عاشق پرنس چارمینگ هستند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنها چاره‌ای که داشت این بود، قید زندگی کردن در این شهر را بزند و برود در جای دور با دخترانش زندگی کند. از فرار کردن متنفر بود، اما چاره‌ای نداشت، قدرت دشمنش به قدری بود که در خیالش نمی‌گنجید. جنگیدن با او حماقت محض بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دریزیلا آناستازیا دوقلو بودند و در زیبایی رقیب نداشتند‌. موهای قهوه‌ای رنگ ابریشمی صورت صاف بدون چروک و لب‌های درشت دلبر و چشمان مشکی معصومی داشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گمان نمی‌کرد که روزی دخترانشان به خاطر زیبایی این‌گونه دچار مصیبت شوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به الا انداخت، دختر خونی او نبود اما آن دختر تنها یادگاری است که معشوقه مرحومش جا گذاشته بود، الا را بسیار دوست دارد و جایگاه ویژه‌ای در قلبش داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا بیشتر به پدرش شباهت دارد، این باعث شده بود که الا موهبت قلب بانو ترمین را بدزدد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیطان گاها وسوسه‌اش می‌کرد، که الا را قربانی کند تا جان دخترانش را نجات دهد، اما قلبش نرمش به او همچین اجازه‌ای نمی‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمان آبی و موهای بلوند و صورت ظریف الا همتایی نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به آرامی با ناراحتی بدون آن‌که نگاهی به الا بیندازد لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الا جانم، تو امشب توی مهمونی شاهزاده شرکت نمی‌کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قیافه الا کاملا در هم پیچید، درحالی که دهانش پر بود، با تعجب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی؟ آخه چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین یک قیافه اندوهگین از سوی الا کافی بود که قلب نازک بانو ترمین ترک بخورد، بیش از اندازه او الا را دوست داشت، همانند الهه‌ای او را می‌پرستید، حتی توان دیدن خم ابرویش را نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما اکنون چاره‌ای نداشت، چون برای نجات جان الا باید او را از شرکت در این مجلس شوم منع می‌کرد. حتی اگر به قیمت شکستن دلش تمام می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسی گرفت و با صدای آرام و لحنی اندوهگین، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نامه‌ای به دوستم که حضور تو و خواهرانت رو تدارک دیده بود، می‌نویسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس در ذهنش زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باید به بانو آنا شک می‌کردم، اون خیلی آدم پول دوست و خسیسی هست، عمرا در راه خدا به کسی کمک کنه، همین که زن مرموزی مثل آنا که معلوم نیست پدر مادرش کی هستند از کدوم خانواده‌ هستند، کمکم کرده تا دخترام رو وارد مهمونی کنم قضیه بودار هست، اه! من که زن باهوشی بودم! چطوری توی همچین تله‌ای افتادم؟درحالی که مشغول فکر کردن بود، الا با خشم، هر دو دست مشت شده‌اش را به میز صبحانه کوبید و برخواست، با خشم فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا؟ مگه من چه کار اشتباهی کردم؟ که می‌خوای از مهمونی رفتن محرومم کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانو ترمین با آرامش پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو دختر خیلی خوشگل زیبا و مهربونی هستی، پرنس چارمینگ در شأن تو نیست، باید‌‌...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا که در آتش خشم می‌سوخت فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منظورت چیه که در شأن من نیست؟ نکنه می‌ترسی من واقعا موفق بشم و به جای دخترات من ملکه بشم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانو ترمین دیگر خشمش را کنترل کند، شک در عشق نکته ضعفش بود، تن صدایش را بالا رفت و فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الا این چه حرفیه می‌زنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آناستازیا با تعجب به این صحنه خیره شده بود، اتفاق بسیار نادری بود، بانو ترمین برای اولین بار به این دختر لوس نه می‌گفت و با او مخالفت می‌کرد. این اصلا سابقه نداشت مادرش به هر خواسته غیرمنطقی او تن می‌داد حتی اگر به ضرر دختران خونی خود تمام می‌شد با این شناختی که از مادرش داشت این صحنه‌ واقعا برایش عجیب و غیرقابل هضم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا درحالی که از شدت خشم صدایش می‌لرزید، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واقعاً فراموش کرده بودم که تو مادرم نیستی! عادیه که بهم حسودی کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانو ترمین قبل از آن‌که چیزی بگوید، الا قهر کرد و گریه کننان به اتاقش رفت. در را پشت سرش بست و روی زمین نشست و شروع به اشک ریختن کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فلش بک به گذشته ۲۱ سال قبل

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک روی زمین نشسته بود، سرش را روی زانو جادوگر گذاشته بود. و درحال اشک ریختن بود، بند-بند وجودش او را می‌خواست، نمی‌توانست لحظه ای بدون آن پسر تحمل کند. دیوانه‌وار عاشقش بود و در حد پرستش دوستش می‌داشت. در فراق او چنان گریه می‌کرد، که شانه‌هایش می‌لرزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جادوگر به آرامی موهای بلوند آن دختر را به آرامی نوازش کرد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی شده دختر عزیزم؟ آخه چرا دختری به خوشگلی تو باید گریه کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن دختر با چشمان آبی زیبایی که داشت نگاهی به او انداخت و با لحنی پر از اندوه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من عاشق شدم، ولی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس بغضش بر او غالب شد که نتوانست سخن بگوید‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن جادوگر با تعجب، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این که خیلی خوبه ! ولی چرا گریه می‌کنی؟ من یک فرشته‌ام کافیه آرزوت رو بهم بگی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن دختر زیبارو درحالی که بغض گلویش را فشار می‌داد، پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من عاشق مردی شدم که اصلا به من توجهی نمی‌کنه! چون اون عاشق دختر ارباب من شده، اون دختر خیلی زشت هست، نه مثل من موهای بلوندی داره، حتی چشماش هم سیاه و زشته، ولی چنان شعری در وصف این عجوزه می‌گه، آدم فکر می‌کنه اون عاشق یک پری شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن جادوگر درحالی که شنل آبی بر سر کرده بود، به آرامی دستی روی صورت خیس آن دختر کشید، اشک‌های آن دختر بلوند را پاک کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کور بودن به عیوب معشوق، و کر بودن در برابر عیوب زشت علیه معشوق یکی از نشانه‌های عشقه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس به آرامی گونه آن دختر را نوازش کرد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی نمی‌تونم اجازه بدم یک دختر زشت و پلید مانع عشق تو بشه، کاری می‌کنم که اون به تو تمایل پیدا کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن دختر با هیجان نگاهی به او انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واقعاً راست می‌گی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن جادوگر که وانمود می‌کرد فرشته است، با لحنی بشاش و خوشحال گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته که آره! می‌تونم کاری کنم که هرچی عشق به اون دختر زشت داره رو به تو داشته باشه، فقط یه شرط داره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن دختر با هیجان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه شرطی؟ زودباش بگو! حتی حاضرم برای رسیدن بهش جونم رو بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جادوگر با لبخندی که بر لب داشت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه قبوله، کاری می‌کنم که اون پسر نتونه دوری تو رو تحمل کنه و تو رو مثل یک الهه بپرسته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس از زیر آستینش یک کاغذ سوخته کهنه زرد رنگ بیرون آورد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یک قرار داد باهم امضا کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن دختر عهدنامه جادویی را را گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا رو امضا کنم؟ زودباش نشونم بده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خواندن ورد بیبدی بابیدی بو و چرخواندن چوب دستی یک عهدنامه جادویی روی هوا ظاهر شد و داخل است آن دختر افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی آن با خون بند عهدنامه به زبان شیاطین نوشته بود، آن دختر بدون آنکه بداند در ازای چه چیزی عشق را از رقیبش می‌دزدد با قلم جادویی آن را امضا کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همان لحظه هم آن پری و هم آن عهدنامه جوری غیبشان زد که گویا از اول همچین چیزی وجود نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فلش بک به زمان حال

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بانو ترمین امشب همه دختران در اتاق‌هایشان خودشان را حبس کرده بود، تا آناستازیا و الا از اتاق هایشان فرار نکنند، در این مهمانی شوم شرکت نکنند، هر دو بر خلاف احوال ناخوش دریزیلا تمایل زیادی برای شرکت در این مهمانی و محک کردن بخت خود را داشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌توانست جوابی عقلانی بر پایه منطق به پاسخ سوالتاشان دهد، چون مشکل‌شان فرا تر از عقل و منطق بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فلش بک به زمان حالدر همین حین جادوگر پیر در کلبه‌اش مشغول پختن سوپ بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قابلمه سیاه قدیمی روی آتش گذاشته بود، درحال هم زدن آن بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوی جنازه گندیده در کلبه‌اش پیچیده بود، با بوی تهوع آور معجون‌های جادویی کلبه‌اش مخلوط شده بود، عطری سمی و وحشتناک ساخته بود، جادوگر درحال لذت بردن از این عطر نفرت انگیز بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منشع بو از آن سوپی بود که داخل دیگ می‌جوشید، جنازه یک نوزاد تازه به دنیا آمده درون آن بود و درحال پختن بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوپ جادویی نوزاد بهترین معجونی است، که او را جوان و زیبا می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همین حین الا در اتاقش نشسته بود، زانوانش را جمع کرده بود، با ناراحتی به دامن صورتی رنگ زیبایی که برایش دوخته شده بود، روی مانکن چوبی بود خیره شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاپیون‌های زیبای صورتی که پایین دامنش را تزعین کرده بود، پارچه ابریشمی و تورهای گران قیمتی که برای تزعین استفاده شده بود نگاه می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قرار بود امشب در مجلس مهمانی این لباس را بپوشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پارچه اعلای آن را از هندوستان آمده بود و یک خیاط فوق العاده ماهر فرانسوی این لباس را دوخته بود، اما چه فایده این لباس نمی‌تواند به او هیچ کمکی بکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید بانو ترمین را مادر خطاب می‌کرد، اما حقیقت این بود که او با بانو ترمین و دخترانش هیچ روابط خونی نداشت، بلکه پدر الا با او ازدواج کرده بود، مادر و خواهر ناتنی‌اش بودند. پس الا گمان کرد آتش حسادت که سال‌ها درون آن پیرزن ظاهراً مهربان است، هم‌اکنون شعله‌ور کرده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قرار بود، هر شب یکی از دختران به این مهمانی بروند، شب اول دریزیلا شب دوم الا و شب سوم آناستازیا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درریزیلا به آن مهمانی رفته بود و شکست بدی خورده بود، اما درست در همان شبی که نوبت او شده بود، نامادری منفورش به او اجازه نمی‌داد که برود، فرصتش را سوزانده بود، چون نگران بود که نکند او موفق شود، آناستازیا نتواند عروس پرنس چارمینگ شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت در اتاقش نشسته بود، نمی‌توانست از آن خارج شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گمان نمی‌کرد روزی در همچین اتاق زیبایی به او احساس خفگی دست بدهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زمین اتاقش تماما از فرش اعلای ایرانی بود و بخش اعظم اتاقش را یک تخت خواب و یک کمد لباس عظیم که نصف اتاق را گرفته بود تشکیل می‌داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این تخت که توسط یک هنرمند ماهر اهل فلورانس ساخته شده بود وجود داشت، روی آن نقش فرشتگان و پریان ریز نقش را به طور ماهرانه‌ای هک کرده بود و تور صورتی اطراف تخت را تزیین کرده بود. و کمد را با کمک یک نقاش دیگر ساخته بود روی آن طرح دریاچه بهشتی بود. میز آرایش شاید زیبایی خاصی نداشت اما تنها یادگاری از مادر مرحومش بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتاقش شبیه اتاق پریان بود، اما روحش جای دیگری بود برای این زیبایی در نظرش زشت جلوه می‌کرد تخت برایش شبیه ابراز شکنجه بود کمد را به شکل یک قفس آهنین می‌دید و گل های روی فرش همانند حشرات موذی بود و کاغذدیواری های براق و صورتی اتاقش فرقی با میله‌های زندان نداشت مانکن و لباس اعلای وسط اتاق به او یادآوری می‌کرد که الا آرزویت پر کشید و رفت تو دیگر نمی‌توانی شانس بودن با پرنس چارمینگ را به دست آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از بس این را تماشا کرده بود که حالش از این بهم می‌خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از روی زمین بلند شد و به سمت آینه قدی که کنار در بود رفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به چهره و اندام خودش در آینه انداخت، بدنی لاغر انحنادار زیبایی داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این لاغری را مدیون دم‌نوش گران قیمتی بود که از چین سفارش می‌داد، رژیم غذایی خاصی که داشت هم بی‌فایده نبود، و این دو مورد بهم کمک کرده بودند‌، تا الا در این حد خوش اندام باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عیبی در صورتش نبود. حیف که نمی‌توانست در این مهمانی شرکت کند، با آن‌که دوستان او قول داده بودند امشب به او کمک خواهند کرد ولی خبری نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا آنکه ناگهان صدای فریاد آناستازیا از اتاقش بلند شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- موش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همین حین الا با شنیدن آن صدا امیدی دوباره درون قلبش جوانه زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریعا به سمت در رفت و اما قبل از آنکه دستش را روی دستگیره در بگذارد خودش باز شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موش کوچکی دور قفل در چوبی در را جویده بود، وارد شد و با خوشحالی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دنبالم بیا الا، زود باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا با خوشحالی آن موش چاق را دنبال کرد، با آن‌که موش چربی زیادی در شکم داشت، اما بسیار تیز و چابک بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا به دنبال موش از پله‌ها بالا رفت و وارد سالن اصلی عمارت شد. خبری از خدمت‌کاران یا نامادری نبود، همه به سمت اتاق آناستازیا رفته بود، به راحتی طول سالن را طی کرد و در شیشه‌ای عمارت را گشود و از عمارت خارج شد و از خانه فرار کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فلش بک به چند دقیقه قبل

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موشی چاقی که در دیوار اتاق الا بود بیرون خزید، به دنبال یک موش لاغر به بیرون خزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودشان را به الا رساندند و از پاهایش بالا رفتند و به آرامی با دستان کثیفشان سرش را نوازش کردند ، موش لاغر گفت: - الا جانم چی شده؟ چرا گریه می‌کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او درحالی که هق‌هق می‌کرد پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌خوام برم به مهمونی شاهزاده، می‌خوام ملکه آینده اون بشم دلم میخواد زندگی مجلل و اشرافی داشته، ولی نامادری بدجنسم اجازه نمی‌ده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن موش چاق گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مشکلی نیست ما بهت کمک می‌کنیم، که فرار کنی و بری مهمونی حال کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا با ناراحتی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اما چطوری من نامادریم در رو روم قفل کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موش لاغر لبخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو غمت نباشه فقط گریه نکن که نمی‌تونم اشک‌هات رو تحمل کنم، فقط منتظر شب باش ببین چه کاری برات انجام میدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همین حین جادوگری که در کلبه درون جنگل زندگی می‌کرد درحال آشپزی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلبه کوچک و محقری داشت اما درون همین کلبه هزاران گونه‌های خاص پری درون شیشه زندانی شده بودند و در قفسه کلکسیون جادوگر قرار گرفته بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریان تنها کلکسیون او نبود او مجموعه ای از طلسم‌های ممنوعه و خون های جانوران ناخن تار مو استخوان پوست داشت و یک قفسه شلوغ برای خودش ساخته بود و همراه آن شومینه بزرگ داخل دیوار میز بزرگ چوبی برای سلاخی حیوانات و انسان ها تمام محتوایات این اتاق بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درحالی که کنار شومینه ایستاده بود، نگاهی به محتوای قابلمه انداخت‌ خون و تکه‌های بدن روی سطح سوپ خودنمایی می‌کردند، چشم درشت آن نوزاد و روده‌های شکمش کنار هم پیچیده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نجوای یک ورد، در زیر لب، چوب دستی‌اش را تبدیل به یک قاشق چوبی کرد و مقداری از آن سوپ را بهم زد، و باقی محتویات که شامل تکه‌های بدن یک نوزاد بود، بالا آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی خیالش بابت پخت آن معجون نفرت انگیز راحت شد آتش جادویی را با چوب‌دستی خاموش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بشقاب چوبی جادویی‌اش را نمایان کرد، با کمک آن قاشق محتوای سوپ را داخل بشقاب ریخت، یک چشم کودک و مقداری از تکه‌های قلب و انگشت‌های ریز و کوچکش داخل ظرفش آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن کاسه را روی میز غذایش وسط اتاقش گذاشت و درحالی که با ولع دستانش را بهم می مالید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بریم که جوون بشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس شروع به خوردن آن سوپ جادویی کرد، با هر قاشقی که از آن می‌خورد لذت در چشمانش پدیدار می‌شد، او عاشق طعم این سوپ بود، چون به خوبی توان این را داشت که بتواند تک تک دردها و احساس ترسی که آن نوزاد هنگام پخته شدن را حس می‌کرد، از طریق طعم آن حس کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعداز اتمام سوپ او تبدیل به یک دختر زیبایی شده بود، که چشمان کشیده زیبایی داشت و پوست بدون چروک و همچو آینه براق و روشن بود، صورتی کشیده داشت و ابروهای کمانش دل هر بینندهای را می‌برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب‌های درشت قلوه‌ای او واقعاً بوسیدنی بودند، موهای فرفری‌اش دوباره سیاه شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی از روی میز بلند شد، دیگر یک پیر عجوز با کمری خمیده نبود بلکه جوانی بود راست قامت دلربا با قد بلند و رعنا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت قابلمه که روی آتش بود رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به سوپ انداخت از طعمش سیر نشده بود و آرزو داشت باز هم از آن سوپ بخورد اما، امروز مهمان خاصی داشت، باید کاری می‌کرد که او هم از این سوپ بخورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی دوست دارم بخورمت از بس که لذیذی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس نگاهی به سوراخی دیوارش که موش‌ها کنده شده بود انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیدوارم که اون ترسوهای احمق این بار گند نزنند. چون اگه اون دختره نتونه توی مهمونی شرکت کنه کل نقشه‌های لرد دراکولا یه شبه خراب می‌شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن موش الا را از خانه بیرون کشاند، به سمت باغی در خروجی شهر برد، این باغ زیبایی پر از درختان میوه در شب شبیه یک جنگل متروکه و نفرین شده بود و هیبت درختان با آن شاخه‌های سیاه بلندش ترسناک تر از ارواح جلوه می‌کردند و فضا را تاریک تر و خوفناک تر نشان می‌دادن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خورشید هنوز کاملا غروب نکرده بود، اما هوا به شدت تاریک بود، خبری از آواز دلنشین بلبلان صبحگاهی نبود به جای آن صدای کلاغ لحظه ای قطع نمی‌شد گویا آنان هم درک کرده بودند که فاجعه ای درحال وقوع است و آسمان را به تسخیر خود در آورده بودند و دور باغ می‌چرخیدند لحظه‌ای دست از فریاد زدن بر نمی‌داشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا که خسته شده بود وسط ایستاد و با لحنی آشفته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آهای!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس نفس زنان خم شد و کمی که نفسش چاق شد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داری من رو کجا می‌بری؟ راه قصر که از این ور نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن موش ایستاد، دوباره به سمت الا برگشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داریم می‌ریم پیش فرشته‌ی مهربون، تو نه نمی‌تونی با این لباس زشت کثیف به مهمونی بری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همین حین او نگاهی به لباسش انداخت، متوجه شد که بخشی از آستر دامن سفیدی که به تن کرده بود، پاره شده است و بیشتر دامنش سیاه و چرک شده بود، اصلا آماده رفتن به یک مهمانی اشرافی نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهایش پریشان زشت شده بود، پاهایش بدون کفش کثیف و گل آلود شده بود. شبیه یک انسان جنگلی شده بود، هیچ شباهتی به یک دختر اشراف‌زاده نداشت. باور این حقیقت که یک فرشته مهربانی در این دنیای بی‌رحم وجود دارد کمی برایش سخت بود، برای همین با تعجب پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مطمئنی همچین کسی وجود داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همین حین صدای قارقار کلاغ ها قطع شد و صدای آواز جادوگر به گوشش خورد، نگاهی به پشت سرش انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن این صدای خوش به کل همه چیز را از یاد برد. حتی سوال چند ثانیه پیش را.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خوش جادوگر او را از خود بی‌خود کرد،و روحش را مسخ خود کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان درخشش عظیمی را در میان آن تاریکی به چشمش برخورد کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با قدم‌های آهسته مانند یک انسانی که اسیر جادو شده، اختیار از کف داده باشد به سوی آن نوری که در میان آن جنگل بود رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچقدر نزدیک‌تر می‌شد به شدت نور افزوده می‌شد با آنکه نور غیرعادی چشمش را اذیت می‌کرد اما او همچنان به سمت نور گام بر می‌داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای نجوا و آواز دلنشینی که روح انسان را مسخ خود می‌کرد، به گوشش می‌رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر چقدر نزدیکتر می‌شد، صدانیز صدبرابر دلنشین و دلنوازتر می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی که شاخه آخرین درخت میانشان را کنار زد جادوگر نور را ضعیف کرد تا الا بتواند او را ببیند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک دختر جوانی با صورت معصوم کودکانه‌ای را دید، که روی زمین میان حیوانات نشسته است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش هم‌مانند اهو درشت ابروانش خطی صاف لب‌هایش پر بوسیدنی، صورتش صاف، همچو پوست نوزاد چندماهه، عیب در این صورت نبود حتی انسانی خودخواهی مثل الا متحیر زیبایی شگفت انگیز او شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شنل آبی رنگی روی سرش گذاشته و بخشی از موهای فرفری‌ مشکی را بیرون ریخته‌ است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش گیرا و دلنشین بود، او را یاد صدای خوش پریان دریایی افسانه‌ها می‌انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهوی کوچکی کنارش نشسته است، سرش را روی پای آن دختر گذاشته بود، در چنگ جادوی او اسیر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرندگان با آنکه به شدت خسته بودند و بدن نحیفشان توان ابن همه فعالیت و جنب جوش را نداش اجازه خواب نداشتن، حتی اگر می‌مردند نمی‌توانستند از دستورات جادوگر سرپیچی کنند درحالی که چیزی نمانده بود، از خستگی بی‌هوش روی زمین‌ بیوفتند درحال چرخیدن دور سر جادوگر بودند و دیوانه‌وار آواز می‌خوانند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما الا گمان می‌کرد که همه آنان محو و شیفته صدای فرشته مهربان شدند، که برایش می‌رقصند. اما در حقیقت همه آنان در اسارت جادوی آن جادوگر بدذات بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کرم های شب تاب اطرافش معلق ایستاده بودند، با جادو چنان قدرتی گرفته بودند که گویا تبدیل به ستاره های پرنور شده بودند نه کرم شب‌تاب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورت معصوم و کودکانه او بسیار زیبا بود طوری که باعث شد غرور رخت ببند، الا دهان به تحسین او باز کند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو چقدر زیبا هستی فرشته مهربون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جادوگر که درحال نوازش سر بچه آهویی بود، که خودش مادر آن آهو را کشته بود، این حیوان بی‌چاره را طلسم کرده بود. نگاهی به الا انداخت، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از تعریفت خیلی ممنونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اتمام آواز سحراگین جادوگر، بیشتر پرندگان سقوط کردند و جان باختن، کرم‌های شب تابی که نزدیک جادوگر حرکت بودند، برای همیشه خاموش شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جادوگر نگاهی به الا انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من فرشته‌ای از آسمان‌ها هستم، که مأموریت برآورده کردن آرزو‌ها رو دارم، البته فقط آرزوی آدم‌های خوب و مورد تأیید دوستانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس خم شد موش چاق کوچکی که الا را راهنمایی کرده بود برداشت، به آرامی سرش را نوازش کرد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا بگو چه آرزویی داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا آهی کشید و با ناراحتی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حقیقتش، من قصد داشتم امشب در مهمانی که پرنس چارمینگ برای پیدا کردن همسر مناسبش تدارک دیده شرکت کنم اما...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس با اندوه بیشتری ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نامادری بدجنسم بهم اجازه نمی‌ده، با این‌که بهم قول داده بود امشب اجازه می‌ده که من به اون مهمونی برم و شانسم رو امتحان کنم، اما حسادتش بهم اجازه نمی‌ده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جادوگری که وانمود می‌کرد فرشته مهربان است از روی زمین بلند شد، به سمت الا رفت، به آرامی با انگشت‌های نورانی‌اش صورت سفید الا را نوازش کرد، قطره‌اشکی که روی گونه‌اش چکیده بود را پاک کرد، سپس او را در آغوش کشید، درحالی که به آرامی موهای طلایی و کثیفش را نوازش می‌کرد، با لحنی اندوهگین گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه نامادری بدجنسی داری! دلم برات می‌سوزه، ولی نگران نباش من همه چیز رو برات آماده می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس دستش را گرفت و با لبخندی دلنشینی، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پاشو پاشو برقص، بخند، قهقه بزن، چرا غصه می‌خوری؟ تو قراره ملکه بعدی بشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا درحالی که دست آن جادوگر را گرفته بود، همراه باقی حیواناتی که هنوز در بند طلسم جادوگر بودند، راهی کلبه کوچک جادوگر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جادوگر در را باز کرد و سریعاً چوب‌دستی خود را تکان داد و در عرض چند ثانیه دکوراسیون خانه را عوض کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی که الا وارد شد، کاغذ دیواری های سفید جای خون روی دیوارهای ترک خورده را گرفت و زمین نیز پر از گلبرگ های خشک قرمز شد. کلکسیونش محو شد و تبدیل به تابلو ای زیبا از پریان شد البته چون بیشتر حواسش را جمع نکرده بود نقاشی از پریانی در غل و زنجیر در دیوار خانه‌اش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوی عجیبی درخانه‌اش پیچیده بود، پشت میز سفید مرمرین که رگه‌های طلا روی آن بود نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جادوگر یک بشقاب اعلای چینی با طرح قوی بهشتی که دور گردنش مار حلقه زده است جلویش گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تابلوی پری در قفس این نقاشی عجیب از قو هر دو درست جلوی چشمان الا بودند اما او محو جنس طلایی قاشق و مروارید های روی آن بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جادوگر چند قاشق از سوپ قرمز رنگی که شبیه خون بود را داخل بشقاب ریخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو زیبایی ولی باید بهترین باشی، ولی باید زیباتر بشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس بشقاب اعلای که روی میز بود، پر از سوپ قرمز رنگ که بوی عجیبی از آن ساطع می‌شد، را به الا نزدیک‌تر کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این یه سوپ جادویی با اینکه طعم بدی که تو رو جوون‌تر و زیبا‌تر می‌کنه، بهتره بخوریش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا نگاهی به آن موش چاق که اعتماد زیادی به او داشت انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موش روی شانه جادوگر نشسته بود انداخت، با لبخندی که روی لب داشت سرش را به معنای تایید تکان داد، الا قاشق چوبی برداشت و شروع به خوردن سوپ نوزاد کرد‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سختی مزه جنازه و بوی خون را تحمل می‌کرد، اما چاره‌ای نداشت، از خانه فرار کرده بود و باید ملکه می‌شد، و اگر نه تا ابد حسرت زندگی خوب را می‌خورد باید، با تمام توان تلاشش را می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جادوگر که مشغول تماشای او بود در دل نجوا کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این همه شباهت به مادرت واقعاً بی‌نظیره! برای رسیدن به فردی غریبه حاضری همچین چیزی رو بخوری، شاید حتی بگم چی توش بود بازم به خاطر پرنس چارمینگ حاضر می‌شدی وجدانت بکشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعداز اتمام سوپ جادوگر آینه‌ای قدیمی از جنس طلا به او داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگاه کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا با دیدن چهره‌اش در آن آینه زرد بسیار تعجب کرد خبری از چروک کنار لبش و روی پیشانی اش نبود‌. چشمان آبی‌اش درخشان‌تر از قبل شده بود و پوستش نرم تر از پوست نوزاد شده بود لب‌هایش پف کرده بود و قرمز و خوش‌رنگ مثل خون شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خوشحالی جادوگر را در آغوش گرفت، درحالی که از شدت ذوق اشک می‌ریخت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی ازت ممنونم خیلی ممنونم فرشته مهربان, قول می‌دم اگه ملکه بشم حتما برات جبران می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جادوگر لبخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قسم می‌خوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا که غرق شوق و شادی بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قسم می‌خورم، حتی حاضرم به خاطر قسمی که خوردم بمیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جادوگر با کمک چیزهایی که الا گفت به آرامی طلسمی اجرا کرد و یک حلقه جادویی روی انگشت کوچکش ساخت بدون آنکه خودش بفهمد سپس با لحنی مهربان، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کمک آن حلقه جادویی که با قسم احمقانه الا ساخته بود می‌توانست، همانند یک برده او را کنترل کند فقط لازم بود که امشب در این مهمانی همه چیز درست پیش برود، و مردم فکر کنند پرنس چارمینگ واقعا عاشق این دختر شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست الا را گرفت، او را از روی صندلی بلند کرد، درحالی که با خوشحالی دور برده جدیدش می‌چرخید، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آماده هستی؟ آماده تبدیل شدن به زیباترین دختر جهان هستی؟ آماده تبدیل شدن به خوشگل‌ترین ملکه دنیا هستی؟ آماده زندگی کردن کنار فرمانده پادشاهی شجاعی مثل پرنس چارمینگ هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا با خوشحالی فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره آره من آماده‌ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس با اندوه ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اما با این لباسا شانسی ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او با ناراحتی سرش را پایین انداخت، با دستش کمی آستر دامنش را بالا آورد، به جادوگر وضع خراب لباسش را نشان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بین راه الا ناخواسته مقداری از دامن سفیدش را پاره کرده بود، و پر از لکه بود، اصلا مناسب همچین مهمانی نبود، با آن‌که صورتش واقعاً زیبا بود و می‌درخشید. اما لباسش بسیار زشت و زننده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جادوگر چوب دستی‌اش را روی هوا چرخواند، شروع به خواندن آواز کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زندگی بی عشق، غمگین و سرد / می‌توان با سحر جادو کند گرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعداز گفتن آن ورد چوب‌دستی جادویی‌اش روشن شد، نور

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سفیدی از آن ساطع شد، دور الا چرخید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درحالی آن نورها که دور الا می‌چرخیدند، او با بهت زدگی به آن خیره شده بود، لباس تنش عوض شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا که محو ساخته شدن دامن مشکی رنگش بلندش بود، دور خودش می‌چرخید و با طنازی قهقه می‌زد و آستر دامن در هوا بلند می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباس سفید و کثیف و پاره‌اش تبدیل به یک دامن بسیار زیبا شد، با این‌که او یک اشراف‌زاده بود، اما تا به حال همچین لباس زیبایی ندیده بود، جادوگر مشغول خواندن اشعارش بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در بزم جادو، سحر و رازها / بر دل‌های چروکیده می‌زند نوا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جادوگری با چوبی سحرآگین / به هر جا می‌برد، زندگی نورآگین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر کس دست در دست جادوگر گذاشت / آرزوهایش را برآورده پنداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بخورهای خوشبو در آسمان رفته / جادو همه را در غرور و شادی گرفته. در همین حین که جادوگر با صدای سحرانگیز و دلنشینش آواز می‌خواند، موهای آشفته الا دوباره شانه شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جادوگر با چوب دستی سحرآمیز خود، یک نیم تاج جادویی پر از مروارید ساخت، آن نیم‌تاج روی سر الا فرود آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باقی موهای فرفری بلوندش را رها کرد، آنان را آزاد گذاشت. سپس یک نگین سیاه در وسط تاج گذاشت، ادامه اشعارش را خواند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آسمان پر از جادوست و سحر / هر ذره‌ای داند این راز پنهان در دل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در کوره‌راه‌های تکاپوی خیال / جادوگری هست، با نغمه‌ای کمال.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پایان اشعار الا از شدن خوشحالی دچار مبهوت شده بود، تا چند دقیقه‌ پیش اصلا گمان نمی‌کرد، که همچین لباس باشکوه و پف‌دار مشکی رنگ و همچین تاجی را بتواند بپوشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا دوباره به سمت جادوگر رفت، او را در آغوش گرفت و درحالی که از شدت شوق اشک می‌ریخت، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من رو بدجور مدیونت کردی، هیچ‌وقت فراموشت نمی‌کنم فرشته مهربونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جادوگر با دستان نرمش موهای طلایی الا را نوازش کرد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قابلت رو نداره، این وظیفه منه دخترکم، آدمی به این زیبایی حقشه که بتونه همچین لباسی بپوشه، در همچین جشن‌هایی خوش بگذرونه تو باید خوشحال زندگی کنی. تو نباید هیچ دردی رو حس کنی، الان زمان توعه، تا می‌تونی لذت ببر توش غرق شو و همه چیز رو فراموش کن، نذار کسی مانع لذت‌ها و خواسته‌های تو بشه. تو باید یه دختر بی‌درد باشی بی‌دغدغه باشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس درحالی که از شدت خستگی نفس‌نفس می‌زد، نگاهی به او انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لباس مشکیت خیلی خوبه، هم میزان درخشندگیش مناسبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به بالاتنه‌ آن انداخت و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به اندازه‌ای بدن‌نما هست که بتونه هر مردی رو اغوا کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به موهایش انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مدل مو و تاجت هم خوبه، اما چرا حس می‌کنم یه چیزی کم داری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همین حین که به خودش چهره‌ای متفکرانه گرفته بود، در حال اندیشیدن بود، بعداز اندکی مکث فهمید مشکل الا از چیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عجله به انباری رفت، از میان گنجینه‌های خود یک جفت کفش کریستال پاشنه بلند که مادر الا آن را بیست سال پیش، جهت تشکر به او داده بود را برداشت و از انباری خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن را و جلوی الا گذاشت، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فهمیدم مشکل چیه، باید تو به یه کفش مناسب این دامن نیاز داری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا آن کفش کریستال سفید رنگ را پوشید، چرخی زد و با لحنی پر عشوه، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطور شدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موش‌هایی که درحال تماشا بودند برای این تن لذیذ و موهای شانه‌زده فرفری غش و ضعف می‌کردند. همگی سرشان را به نشانه تأیید تکان دادند باز هم جرعت حمله و خوردن لباس و موهای الا را نداشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جادوگر با لبخندی دروغینی که بر لب داشت، با هیجان پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عالی‌تر از تمام ملکه‌های جهان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس به سمت خروجی‌ حرکت کرد، الا هم دنبال او رفت و کنارش ایستاد تا هنرنمایی او را تماشا کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درحالی که هر دو جلوی کلبه چوبی جادوگر ایستاده بودند،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره جادوگر وردی خواند و نوری سفید از چوب‌دستی او ساطع شد، به سمت رو به روی آنان به یک کدو حلوایی برخورد کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن کدو حلوایی با کمک جادو رشد کرد و بزرگ شد، و تبدیل به یک کالکسه سفیدگران قیمت با طرح فرشتگان در شمایل نوزاد شد که ساز درون دستشان شکسته بود و دست و پاهایشان با زنجیر بسته شده بود اما باز هم الا متوجه سوتی که جادوگر داده بود نشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره ورد خواند و چوب دستی تکان داد، طلسم را به سمت موش‌ها پرتاب کرد، با جادو موش ها را نیز به یک اسب سفید با یال‌های بلند زیبا تبدیل کرد، که به کالسکه وصل شده‌اند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جادوگر رو به الا کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این هم از کالکسه شما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس تعظیمی کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرمایید ملکه‌ی من!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا لبخندی پر غرور زد و از کنارش رد شد، سوار کالکسه شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جادوگر به سمت کالکسه رفت، در را پشت الا بست. گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جادوی لباس من تا یک روزه هست، یعنی یعنی باید قبل از ساعت دوازده شب کارت رو تموم کنی، اگر نه لباست از بین می‌ره، فقط کفش‌ها می‌مونه و اون لباس کثیفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الا با لحنی آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حتماً یادم می‌مونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس آن کالکسه به دستور جادوگر به سمت قلعه حرکت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درحالی که جادوگر به رفتن آن کالسکه خیره شده بود، لبخندی شیطانی بر لبش نشست، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هم مادر هم دختر هر دو یک نکته ضعف احمقانه دارن، خیلی راحت به تله من افتادن، واقعا یه پسر غریبه ارزش روحت رو داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خمیازهای کشید و به خاطر خستی احساس درد زیادی در شانهاش حس میکرد. چند مشتی به آنجا زد، از شدت جوگیری انرژی زیادی صرف ساخت این کالسکه و لباس الا کرده بود، و اکنون به معجون و استراحت نیاز داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به کلبه‌اش کرد و خواست قدم از قدم بردارد، که در کلبه با ضرب شدیدی بسته شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حینی گفت و یک قدم به عقب برداشت، با شنیدن صدایی مردانه دورگهای از درون جنگل از شدت ترس خشکش زد. - نمایش زیبایی بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به علت کمبود انرژی جادویی دید در شبش را از دست داده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!