پارت یک :
سلام به خوانندگان محترم رمان کوچ بیبازگشت پرستوها. لطفاً دقت بفرمایید که رمان ۲۴ ساعت بعد از پایان، غیر رایگانخواهد شد. خیلی ممنونم که این رمان رو برای مطالعه انتخاب کردید.
مقدمه:
به نام نامی ایران؛ به نام نامی انسان!
به آیین وفا داران؛ به راه و رسم بیداران
دلی دارم پر از خورشید! نگاهی روشن از باران…
جز دوست نمیخوانم ؛جز مهر نمیدانم
جز عشق نمیخواهم؛ من زاده ایرانم…
تویی دلبستگی هایم؛ پناه خستگی هایم
به هر جا میروم از تو؛ دوباره در تو می آیم
کران تا بیکران عشق است؛ بیابان در بیابانت
هوای زندگی دارد؛ خیابان در خیابانت!
جهان تا هست خواهم بود؛ اگر تو جان من باشی
برایم خانه باشی؛ خاک باشی و وطن باشی
دیار عاشقی هایم؛ تمام سهم دنیایم
تو را من زندگی کردم؛ به تعداد نفس هایم
تو آن آغوش بی اندازه هستی؛ برای وسعت تنهایی من
من از چشم تو میبینم جهان را؛ تویی آیینه بینایی من
من از تو جان گرفته ام؛ کنم فدای تو
ز جان گذر نمیتوان؛ مگر برای تو
دل از تو بر نمیکنم؛ تویی جهان من
دچار تو نمیکند؛ دل از هوای تو
(دیار عاشقیهایم؛ همایون شجریان)
بخش اول: کوچ
به دریا خیره بودم. دستهایم را روی سینه قلاب کرده و حس میکردم همهی حسهای مزخرف دنیا یکهو روی قلبم آوار شده؛ تنهایی، ترس، غربت...
آرام روی صخره نشستم. سمت راستم، قایقهای محلی، یکییکی برمیگشتند و ماهیگیرها با صورتهای خسته و آفتاب سوخته قدم میزدند. درست مثل من؛ دست خالی، نا امید...
موجها به سنگهای کوچک و شنهای پراکنده ساحل میخوردند و هر ضربه، زخم کوچکی روی زمین برجا میگذاشت. نزدیک غروب بود و دریا تیره و آرام، اما پر از صداهای ریز موج و بوی نم دریا.
زانوانم را در سینه جمع کردم. موبایلم روی پاهایم بود اما دریغ از یک تماس. آخرین تماسم کی بود؟
به گمانم گرگ و میش صبح.
مادرم زنگ زده بود؛ پرسیده بود «مجهزه؟ راحتی؟». چه جوابی باید میدادم؟ یک تخت زنگزده، دیوارهای گچی و مخروبه، داروهایی که ماهی یک بار میرسیدند... مجهز؟ جوکی بی پایان بود.
بیاختیار تلگرام را باز کردم. آخرین پیام پارسا هنوز هم روی صفحه بود و بهم پوزخند میزد:
«من دیگه نمیتونم؛ زندگی میخوام. من به درد زن دکتر نمیخورم.»
انگار که کسی با پتک به سرم کوبیده باشد؛ مشتهایم را بستم. بغض راه گلویم را بسته بود، اما نمیخواستم گریه کنم؛ نه اینجا، نه حالا.
نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. صفحهی چت را پایین کشیدم. جواب آخرم خون را در رگهایم خشک میکرد؛ چه قدر عاجز و به درد نخور بودم:
«چی میگی پارسا؟ زده به سرت؟ مگه میشه به همین راحتی بگی تموم؟»
دریا هنوز هم بیهدف خود را به ساحل میکوبید. گوشی را روی اندک شنهای پراکندهی صخره پرت کردم، ولی چند ثانیه بعد دوباره برداشتمش. معتاد بودم؛ به مرور خاطرات پوسیده. باید میخواندم، آنقدر میخواندم تا نفرت جای دلتنگی را بگیرد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
خوش اومدی به رمانمون نسترن جان😍😍
۲ ماه پیشفاطمه ❤️
1سلام فاطمه جانم خوش برگشتی 💜💜💜 مقدمه رو خیلی دوست داشتم
۴ ماه پیشسادات.۸۲
0شروع خیلی خوبی داشت.
۵ ماه پیشزهرا
0میشه فایل pdf کنید ممنون میشم
۵ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
بعد از اینکه تموم بشه، چشم😍
۵ ماه پیشElina
0شروعش دوست داشتم قشنگ بود مخصوصا مقدمه اش:)💙
۵ ماه پیشزرناز
0مثل همیشه گل کاشتی مرسی فاطمه عزیزم ❤️❤️
۶ ماه پیشزرناز
0فاطمه عزیزم خیلی خیلی لذت بردم از شروع رمانت خیلی قشنگ و احساسی بود دست مریزاد واقعا دمت گرم 😍😍👏👏👏
۶ ماه پیشجانان
0بی لیاقت ها تا ابد بی لیاقتند و دیگر هیچ... خوبی؟ بالاخره اومدم بخونمش :)
۶ ماه پیشستاره لطفی
2سلام نویسنده ی هنرمندم. خیلی زیبا نوشتی، دست مریزاد💕 شروعت پر از احساس بود، پر از کشش... یه شروع شاعرانه و زیبا داشتی که دوست دارم خیلی زود برم صفحه ی بعدی.
۷ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت برم من که ستاره ی خوشگلم. هر چی باشم از شما بهتر نیستم نویسنده هنرمند من😘😘😍😍
۷ ماه پیشپرنیا
1به به خیلی زیبا شروع کردی 👏👏
۷ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت برم پرنیا جانم😍😍
۷ ماه پیشاکرم بانو
1همین اول بااین شعر زیباشروع شد👏👏👏
۷ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت برم که😍😍
۷ ماه پیشمهلا
0عالی بود 💜💜💜💜💜💜💜
۷ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
خوش اومدی مهلا جون من😍😍😘😘
۷ ماه پیشم
1زیاد خودتو عذاب نده نفس جون رفتنی بالاخره می ره دیر یا زود،یه مدت فکرتو درگیر می کنه چرا،بعد فراموش می شه🤔
۷ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
ولی سخت، خیلیییی سخت...
۷ ماه پیشم
1خوش اومدی فاطمه جان،بالاخره این رمان جدید شروع شد،مطمئنم اینم مثل قبلیا پرمحتوا وخوب هست 🤩😍
۷ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
سلام قربونت برم. شما خوش اومدی جانا😍😍 مرسی که مثل همیشه کنارمی😍
۷ ماه پیشFafa30
2سلام عزیزم...خوش اومدی مطمئنم که بازم عالی میشه مثل همه رمان هات
۷ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
سلام قربونت برم. خوش اومدی به کوچ😍😍
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
نسترن
1پارت یک که عالی بود