پارت دوم :
صدای مرغهای دریایی و امواج دریا قاطی شده بودند. مغزم در حال انفجار بود. چرا هیچکس زنگ نمیزد؟ چرا همه فراموشم کرده بودند؟
یاد التماسهایم افتادم.
مرد عینکی بدون اینکه حتی نگاهم کند گفته بود:
– قانون همینه خانم دکتر. منطقهی محرومه، باید برید حوالی چابهار؛ روستای دَرَک.
صدایم بالا رفته بود:
– یعنی من هیچ حقی ندارم؟ زندگیم تهرانه، نامزدم تهرانه. مامانم مریضه. من و چه به اونجا آخه؟
نگاهش را از پنکهی سقفی گرفته و به صورتم دوخته بود؛ سرد، بیحوصله.
– داد نزنید. نه در شأن شماست نه من. دیر درخواست دادید، حالا هم باید برید.
به تمسخر خندیده بودم:
- آره، معلومه که باید برم. قانون مال ماهاست دیگه. من بدبخت سهمیهام کجا بود؟ دختر اتول خان نیستم که لای پر قو بذارنم مرکز تهران زیر باد کولر.
بلند شده بود. صدای اذان به گوشم میخورد:
- بیربط نگو دختر جان. طرح برای همهست. موقع نمازه. بیشتر از این وقت منو نگیر.
دندان روی هم ساییده بودم:
- یعنی چی؟ مگه من زندانی شمام آخه؟
کنارم زده بود.
گوشهی کت قهوهای رنگش را چنگ زده بودم. بغضم ترکیده بود، به التماس رسیده بودم:
– به خدا زندگیم از هم میپاشه. نامزدم تهدید کرده ولم میکنه. مامانم قلبش مریضه. به خدا نمیتونم…
تسبیحی از جیبش درآورده و خیره به دانههایش گفته بود:
– دخترم! اونی که بخوادت، به همین راحتی ولت نمیکنه.
و این همان جملهای بود که هنوز هم در سرم چرخ میخورد.
صدای نفسنفس کسی از پشت سرم از فکر و خیال بیرونم کشید. زنی تپل و آفتابسوخته روی زانو خم شده بود. با لهجهی غلیظ سیستانی گفت:
– دکتر صاحبه. مریض بد حال انت. بیا زود.
کسی این جا بود؛ با من حرف میزد. هنوز زنده بودم.
از صخره پایین آمدم. چشمم پی پسربچهها بود؛ با تنها یک شلوارک دور دایرهای روی ماسهها میدویدند. لیلیکنان با جیغ و خنده به هم تنه میزدند بلکه یکی زمین بخورد. برای لحظهای فکر کردم اگر من جایشان بودم، همان اول کار حذف میشدم؛ درست مثل همیشه.
زن لالین نام دوباره صدایم زد:
– دکتر صاحبه! بیا، مریض داره میمیره!
پا تند کردم. او جلوتر میدوید. پیراهن نخی فیروزهایاش با سوزندوزیهای رنگی در باد میرقصید، شالش روی موهای خرماییاش رها شده بود و پا برهنه میدوید. تصویرش میان آن همه شلوغی به طرز عجیبی بهم حس رهایی میداد.
به کفشهای پاشنهدار خودم نگاه کردم. قدمهایم سنگین بودند. همین روپوش سفید اتوکشیده هم شبیه زرهی بود که با این خاک و آفتاب بیگانه بود. نگاه مردم از همان روز اول معذبم کرده بود. من اینجا غریبه بودم. خیلی غریبه.
لالین تندتند میدوید و من هم با بدبختی خودم را هم پایش کرده بودم.
به خانه بهداشت که رسیدیم تقریباً دیگر نایی نداشتم. دستم را به تک نخل کنار ساختمان کوچکش گرفتم و نفس عمیقی کشیدم.
جلوی درب چوبی بالاخره ایستاد و سمتم برگشت:
- دکتر صاحبه. چرا ایستادی؟ مریض میمیره.
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت برم عزیزدلم. لطف داری😍😍
۲ ماه پیشآزاده دریکوندی
2امیدوارم یه روزی ایران به جایی برسه که دیگه هیچ استانی مناطق محروم به حساب نیاد😭
۲ ماه پیشسادات.۸۲
0یه اسم تازه، صاحبه خیلی قشنگه.
۵ ماه پیشElina
3حق با اون مرد بود اونی که بخوادت ولت نمیکنه
۵ ماه پیش....
0مثل همیشه عالی بود💕 ولی پارتا کوتاهه
۶ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
پنج پارت اول توسط مدیریت گذاشته شده عزیزدلم؛ از پارت شش به بعد هی طولانیتر میشه😍😍 ممنون که نگاهت رو بهم دادی😘😘
۶ ماه پیشزرناز
0مثل همیشه عالی بود مرسی فاطمه جونم گل کاشتی عزیزم 😍😍❤️❤️بریم ببینم دکتر صاحبه مارو قراره به کجا ببره 😉😍
۶ ماه پیشحانیه.س
1به به تا اینجا که فضای جدید و روایت روونت دل ما رو برده خانم نویسنده😍
۷ ماه پیشعاطی
1داستانی هست که موضوعش رو دوست دارم امیدوارم همراه خوبی باشم ...برای یک زن سخته که دور از مادر و همسر و شهرش باشه و در مناطق محروم خدمت کنه و حامی نداشته باشه من تنهایی این زن رو دراین پارت واقعا حس کردم امیدوارم داستان اتفاقهای خوش و حتی ناراحت کننده ی زیادی داشته باشه
۷ ماه پیشستاره
1متأسفانه همینه و حقیقت خیلی تلخه... همیشه قانون برای آدم های معمولی وجود داره اما...
۷ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
متاسفانه😔😔
۷ ماه پیشپرنیا
1اونی که بخوادت به خاطر مسائل پیش پا افتاده ولت نمیکنه جانم
۷ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
حقیقت محض🫠
۷ ماه پیشاکرم بانو
1ترکیب پاشنه بلندش باروپوش سفید روی ماسه هاخیلی باحال بود...
۷ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
تهرونیه دیگه😂😂
۷ ماه پیشلیلا
1چرا پارتا اینقدر کوتاهه همین اول کار شروع به غر زدن😁
۷ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
اولشه😁😁
۷ ماه پیشمهلا
0عالی بود 💜💜💜💜💜💜💜
۷ ماه پیشم
1اون که حتما نداره پابرهنه می ره،تو که خانم دکتری با پاشنه بلند تو ماسه ها چرا؟😁
۷ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
عقل نداره😂😂
۷ ماه پیشعلیرضا۲۸
1چه غمی رو به دوش میکشه🥺🥺 فکر و خیال آدمو پیر میکنه، در لحظه زندگی کردن رو از آدم میگیره
۷ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
خیلی🥲
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
نسترن
2قلمتون خیلی قوی هست