لیست کلیه پارتهای رمان هکائو : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 105
-
رمان هکائو - پارت 1
مقدمه : گاهی وقتا، نفرینیترین لحظاتِ زندگی، همون چیزیه که بقیه بهش میگن "معجزه". مثلِ دیدنش. وقتی اومد، انگار شیطانی ترین چیزهای دنیا جمع شدن پشت یه لبخند ، لبخندی که باعث میشد ، نبوسیدنش سخت تر بشه! یه لبخند… که تموم سالهای تلاشمو آتیش زد. اولش...عاشقش نشدم. فقط دیگه نتونستم ازش چشم بردارم....
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان هکائو - پارت 2
جولیان اومد کنارم ایستاد. با نگاهی پوکر برگه ای که پنهون کرده بودم رو بهروز از دستم گرفت، یه نگاه بهش انداخت . با یه ابروی بالا انداخته گفت: ـ آسترال وقتشه نغمهات رو تیزتر کنی؟ این چیه؟ تیزر تبلیغاتی یه نوار بهداشتی جدید؟ چشم غرهای بهش رفتم. - زن چرا با خاک یکسان میکنی؟ ناسلامتی اسم ما توشه...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان هکائو - پارت 3
نفس عمیقی کشیدم. هوا سنگین شده بود چند ساعتی بود که انرژیِ منفی ولم نمیکرد. شاید بعد از خوندنِ اون کاغذ... با دست موهامو از صورتم کنار زدم. قطرههای عرق از شقیقهام سر خوردن و افتادن روی لباسم. میکروفن هنوز تو دستم بود. یه چشمک به لیوا زدم: ـ «میریم دور دوم. پر انرژی باشید ! » لیوا لبخند ز...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان هکائو - پارت 4
دور تا دورمون چند نفر وایساده بودن. اونایی که حتی وقتی خستهایم، صدامون رو تنظیم میکنن، اونایی که با یه اخم کوچیکمون باید ده تا جلسه ترتیب بدن. مدیر برنامهمون، خانوم سو، با دفترچهای تو دست، بهم چشم دوخت: ـ «بینقص نبود. ولی خیلی خیلی نزدیک شد. برای اجرا باید همینجوری بمونه، نید.» فکر کنم زودت...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان هکائو - پارت 5
همیشه بر این باور بودم که شب تو سئول یه جور خاصی قشنگه. خیابون ها سرشار از نور های نئونی ، بعضی مغازهها آویزهای پارچهای رنگی داشتن که تو باد تکون میخوردن. یه بوی ملایمِ چای و نودل تو هوا پخش بود که هنوزم برام لذتبخش بود . انگار هر لحظه ممکن بود مقاومتم رو از دست بدم و وارد مغازه ها بشم. از ک...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان هکائو - پارت 6
سر جام خشکم زده بود. فقط صدای نفسهام میومد که تو سینهم بالا و پایین میشد. انگار قلبم داشت دیوار قفسه سینهمو میکوبید تا بزنه بیرون. خودمم نفهمیدم چیشد ، یچیزی انگار تو اون ناله ها وجود داشت. اون نالههایِ ترک خورده و دلِ شکسته ، منو کشوندن جلو. آروم قدم برداشتم. دیوار سمت راست ترک خورده بو...
بروزرسانی در : ۳۸۵ روز پیش
-
رمان هکائو - پارت 7
بوی گوشت گریلشده، شرابهای فرانسوی ، توی رستوران پیچیده بود. نور از لوسترهای کریستالی بالای سرمون میتابید، من عاشقِ دقت کردن به این جزییات بودم. نشسته بودم کنار جولیان و لیوا . روبهروی ما دو مرد کتوشلواری ، درواقع بهتره بگم صاحبان کمپانی ها ، نشسته بودن. حتی از طرز حرف زدنشونم بوی پول میبا...
بروزرسانی در : ۳۸۵ روز پیش
-
رمان هکائو - پارت 8
پلهها زیر پام صدا میدادن، هرچند آروم راه میرفتم. شالم رو کشیده بودم تا بالای گردن. در اضطراری ته راهرو باز شد، بوی گرد و خاک خورد تو صورتم. باد خنک ، پوست باز پامو قلقلک داد. پاهام لیز میخورد روی سنگفرش سرد، ولی نمیایستادم. فقط یه جمله تو سرم میپیچید: «اگه دوباره ببینیش چی؟ اگه اون پسر ب...
بروزرسانی در : ۳۸۳ روز پیش
-
رمان هکائو - پارت 9
نفس تو سینهم حبس شده بود. نفس اون... گرم، تند، پشت گردنم میخورد. بازوش هنوز دور کمرم بود. دست دیگهش همچنان سفت رو دهنم. چسبیده بودم به سینهش. گرماش از تنش رد میشد و به من میرسید ، از زیر لایههای نازک لباس خوابم. صدام در نمیاومد. حرارت تنش، ضربان تندش، بوی خاصی که از پوستش میاومد... همهش...
بروزرسانی در : ۳۸۳ روز پیش
-
رمان هکائو - پارت 10
بند کفشهامو همون جلوی در باز کردم. دستهام هنوز میلرزیدن گرمای نفس اون پسره هنوز رو پوست صورتم نشسته بود، هنوز حس میکردم بوی خاک بارونخوردهی اون پارک تاریک پیچیده دورم. اگه کسی میفهمید کجا رفته بودم... اگه کسی میفهمید که تنها... تنهای تنها از خونه اومده بودم بیرون... لعنت به اون گربه. لعن...
بروزرسانی در : ۳۸۰ روز پیش
-
رمان هکائو - پارت 11
یعنی اونا خواننده های خیابونی بودن؟! بخار داغ نودل زد تو صورتم عین هات بودن اندام اون پسرا. با چاپستیکها، رشتههای تند و تیزو از تو ظرف بیرون کشیدم و با یه ذوقِ معصومانه، گذاشتمش تو دهنم. آخ جون پسرای قشنگ قشنگِ خواننده ! و بعد، سه نفرمون با دهنهایی پر و چشمای اشکی زدیم زیر خنده. لیوا با چشما...
بروزرسانی در : ۳۸۰ روز پیش
-
رمان هکائو - پارت 12
نگاهش... آخ نگاهش ، قلبم با دیدنش جمع میشد. دلم براش میسوخت. ترس و تعجب تو رفتارش نبود با دیدنم. فقط یه سکوتِ پر مفهوم داشت باخودش. انگشتاش هنوز میلرزید، اما داشت آرومآروم چیزایی که از زمین جمع کرده بود رو تو یه کیسه پارچهای چرک میچپوند. انگار داشت تکههای غرورش رو از آسفالت جدا میکرد. ...
بروزرسانی در : ۳۸۰ روز پیش
-
رمان هکائو - پارت 13
یه لحظه ایستاد… انگار مکث کرد تا ببینه واقعاً میخوام بدونم یا دارم ادا درمیارم. چشمهاش تو تاریکی برق کوچیکی داشتن. برقی که تازه داشت متولد میشد. با این برق زیباتر میشد. سرش رو کمی پایین انداخت، یهجوری که موهاش صورتش رو پوشوندن.با صدای آرومی گفت: ـ «سِن...» یه اسم کوتاه. ساده. وقتی گفت، انگا...
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان هکائو - پارت 14
چند لحظهای فقط ایستادیم پشت در مغازه. سِن سرش پایین بود. نگاهش به بند کفشهاش افتاده بود. دستهاش هنوز تو جیب شلوارش بود. یهجور خاصی تو خودش جمع شده بود. حداقلش میدونستم بهتر شده. زیر شکمم و کمرم کمی درد میکرد و میدونستم تا برم خونه درد بیشتر میشه... و باید هرچه سریعتر به نوار بهداشتی دسترس...
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان هکائو - پارت 15
ساعت از دو گذشته بود. همهچی آروم شده بود، حتی لیوا که معمولا موقع خوابم هم حرف میزنه. جولیان هم صدای موزیکش رو قطع کرده بود، فقط صدای تهویه و گاهگاهی صدای رد شدن ماشینا از پایین کوچه شنیده میشد. تو تخت ولو شده بودم، ولی خواب از چشمم فرار کرده بود. نگاه میکردم به سقف و ذهنم هنوز گیر کرده بود...
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان هکائو - پارت 16
دقت که کردم ، چشمهای اون هم آبیِ پررنگ بود ، جوری که انگار جولیان لحظهای توشون غرق شد و باز با اخم نگاهش کرد. دلم میخواست خرخرشون رو بجوئم. نوبت؟! کارت؟! این چه نوع اعتماد بنفسیه؟! جولیان با خشم خیره تو چشمهاش زمزمه کرد: ـ «من قسم میخورم ، بی ادب تر از تو ندیدم.» کای با خندهی بیصدا یه چشمک...
بروزرسانی در : ۳۷۶ روز پیش
-
رمان هکائو - پارت 17
شاید لبخندش بیشتر برایِ این بود که نپرسم "حالت خوبه؟" یا دیگه بیش از حد خیرهش نشم. مثل خودش نگاه کردم به اون مانگای قدیمی با جلد پاره... آروم گفتم: ـ «قهرمان آخرش میمیره؟» یه لحظه نگاهم کرد. دیدید میگن چشمهاش برق داشت؟ برای سِن ، انگار اون برق خاموش شده بود ولی حضورش حس میشد. زیر لب گفت: ـ...
بروزرسانی در : ۳۷۶ روز پیش
-
رمان هکائو - پارت 18
*** روی مبل ولو شده بودم، با حالتی که انگار وزن کل جهان رو شونههام افتاده باشه. دستام آویزون، یه پا از دستهی مبل سر خورده پایین، سرمم یهجوری کج افتاده بود که اگه کسی میدید فکر میکرد فلج شدم. بعد از اون اتفاقات با سن با همین حالِ بیحالی برگشتم خونه. هوووف ، رو مخ! از پشت سرم، صدای لیوا و جو...
بروزرسانی در : ۳۷۶ روز پیش
-
رمان هکائو - پارت 19
*** (غروب جمعه) بـــلـــه ، مأموریت ما سه تا ، آسترال در سایه ها. تو اتاق من، سه نفرمون وسط انبوهی از لباسها، اکسسوریها و لوازم آرایش نشسته بودیم. اگه کسی میومد ، فکر میکرد قراره موزیکویدئو بگیریم. ولی در واقع ، تصمیم گرفته بودیم یواشکی به کنسرتشون بریم. هرچند با یادآوری اینکه اگه خانوم سو بف...
بروزرسانی در : ۳۷۳ روز پیش
-
رمان هکائو - پارت 20
موزیک قطع شد. انگار یهو کسی سیمو از برق کشیده باشه. همهچی تو یه ثانیه توی سکوت فرو رفت. نورها خاموش. صدای جمعیت بهتزده، کمکم فروکش کرد. حس میکردم همه نفسشون رو حبس کرده بودن. یه سکوت سنگین. عجیب بود ، همش دنبال دلیلی بودم ، چه اتفاقی افتاد براشون؟ به نور بنفش پدیدار شد ، دیدمش! بقیهی گروه ت...
بروزرسانی در : ۳۷۳ روز پیش
