در دل یک سفر کوتاه، دختری جوان همراه پدرش پا به دهکده‌ای متروک و دورافتاده می‌گذارد؛ جایی که یک راز ممنوحه ناگهان او را به جهانی دیگر پیوند می‌زند. جهانی که قوانینش با جوهر شب نوشته شده و نفس هر غریبه‌ای بوی مرگ می‌دهد. هرچه لایه‌های تاریکی کنار می‌رود، دختر به حقیقتی وحشتناک می‌رسد؛ حقیقتی که نه به گذشته‌اش رحم می‌کند، نه به آینده‌اش مهلت می‌دهد. و در همین میانه، عشقی یاغی و سوزان زبانه می‌کشد؛ عشقی که اگر شعله‌ور شود، قوانین هر دو جهان را خاکستر خواهد کرد.

ژانر : عاشقانه، معمایی، فانتزی، ماجراجویی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۶ ساعت و ۴۵ دقیقه ۴۷ ثانیه

نویسنده : فاطمه حسنی

ژانر : #فانتزی #عاشقانه #ماجراجویی #معمایی

خلاصه :

در دل یک سفر کوتاه، دختری جوان همراه پدرش پا به دهکده‌ای متروک و دورافتاده می‌گذارد؛ جایی که یک راز ممنوحه ناگهان او را به جهانی دیگر پیوند می‌زند. جهانی که قوانینش با جوهر شب نوشته شده و نفس هر غریبه‌ای بوی مرگ می‌دهد.

هرچه لایه‌های تاریکی کنار می‌رود، دختر به حقیقتی وحشتناک می‌رسد؛ حقیقتی که نه به گذشته‌اش رحم می‌کند، نه به آینده‌اش مهلت می‌دهد.

و در همین میانه، عشقی یاغی و سوزان زبانه می‌کشد؛ عشقی که اگر شعله‌ور شود، قوانین هر دو جهان را خاکستر خواهد کرد.

با احساس سوزش خفیفی توی ساق پام ، نیم‌خیز شدم و به خراشی که انگار هیچ قصدی برای ترمیم نداشت نگاهی انداختم لب‌هام رو محکم روی هم فشار دادم ؛ قطعا زمان نا امیدانه از درمانش دست کشیده بود خم شدم و دستمال سرم رو از روی زمین چنگ زدمو به سرم بستم. با ستون کردن دست‌هام، مثل کسی که سعی داره خودش رو از زیر آوار بیرون بکشه، خودمو بالا کشیدمو ایستادم.انباری تاریک رو با نگاهی سرد و دقیقی زیر و رو کردم.من از تاریکی متنفرم…

اما تنفر به تنهایی برای رهایی کافی بود؟

نفسم رو آهسته بیرون فرستادم و سرم رو به سمت پنجره‌ی پوسیده و کوچیک انباری چرخوندم. از پشت چوب‌های ترک‌خورده‌ی پنجره، هنوز هم تاریکی حکم‌فرما بود؛ سنگی،ن بی‌رحم و خفه‌کننده.چشم‌هام رو باریک کردم وبه دنبال کوچک‌ترین روزنه‌ ی نوری برای خروج صبر کردم … اما بی‌فایده بود. نگاه گرفتم جمله‌ی آشنایی که این مدت ملکه ذهنم شده بود مثل نفرینی قدیمی دوباره توی ذهنم طنین انداز شدو از لابه‌لای استخون‌هام گذشت:

تاریکی مرگ رو به دنبال داره.

چشم‌هام رو بستم.نه… قرار نیست به سرنوشت پدرم دچار شم .درسته پدرم. ؛… چارلز مارتل.

مردی که اسمش بین دیوارهای سرد خونه‌های قدیمی روستا دفن شد و از یادها رفت،اون پزشکی حاذق و معروف بود که با سفر به شهر ها و دهکده های دور اﻓﺘﺎده ﺳﺎﮐﻨﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺮﯾﻀﯽ ﻫﺎی ﻋﺠﯿﺐ دﭼﺎر ﺷﺪه ﺑﻮدن رو ﻣﻌﺎﻟﺠﻪ ﻣﯿﮑﺮد و اﯾﻦ ﺑﺰرگ ﺗﺮﯾﻦ ﺳﻮاﻟﯽ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺗﻮی ذﻫﻨﻢ با دیدنه مکان جدید روز به روز ﭘﺮرﻧﮓ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﺪ ﭼﺮا ﺗﻦ ﺑﻪ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﮐﺎری ﻣﯿﺪاد؟

ﭼﺮا هیچوقت ﺳﻌﯽ ﻧﻤﯿﮑرد ﯾﻪ زﻧﺪﮔﯿﻪ ﺳﺎﮐﻦ و اروم ﺑﺮای ﻣﻦ و ﺧﻮدش ﺑﺴﺎزه؟هر بار سعی می‌کردم ازش جوابه منطقی بگیرم، یا حتی یک قول بلندمدت برای ساختنه زندگی اروم اما فایده‌ای نداشتو از پدرم هیچ‌وقت چیزی بیشتر از یک سکوت طولانی و نگاه خسته نصیبم نمی‌شد. ﻣﺪت ﻫﺎ ﮔﺬﺷﺘﻮ ﺳﻔﺮ ﻫﺎی ﻣﺎ ﺑﻪ ﻣﮑﺎن ﻫﺎی دور اﻓﺘﺎده اداﻣﻪ دار ﺷﺪ ﺗﺎ زﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﭘﺎ ﺑﻪ دﻫﮑﺪه ﻧﯿﺘﻦ ﮔﺬاﺷﺘﯿﻢ و خونه ﮐﻮﭼﯿﮑﯽ ﮐﻨﺎر ﺑﺎر ﻣﺎدام ﻓﻠﻮر زﻧﻪ ﻣﯿﺎﻧﺴﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﻮﻣﻪ دﻫﮑﺪه ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﺎر ﮐﻮﭼﯿﮑﺶ ﻣﯿﺸﻨﺎﺧﺘﻨﺶ اﺟﺎره ﮐﺮدﯾﻢ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻧﯿﻤﯽ از ﻣﺮدم ﻓﻬﻤﯿﺪه ﺑﻮدن ﮐﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﺟﺪﯾﺪی وارد دﻫﮑﺪه ﺷﺪه و ﻣﺮاﺟﻌﻪ ﻫﺎﺷﻮن ﻫﺮ روز ﺑﯿﺸﺘﺮ و ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯿﺸﺪ.

یادمه چند روزی از شروع ماه مِی میگذشت من و پدرم روی کاناپه چوبی کوچیک کنار پنجره نشسته بودیمو جوشونده ویلو معروف دهکده رو مزه مزه میکردیم تا این‌که صدای کوبیدن شدید به در، سکوت خونه رو شکست. ضربه‌ها اون‌قدر محکم بود که انگار کسی از وحشت داشت در رو از جا می‌کند. بین ضربه‌ها صدای زنی می‌پیچید که با ترس و عجله فریاد می‌زد و کمک می‌خواست.پدر سریع خودش رو به در رسوند و وقتی اون رو باز کرد، مادام فلور، رنگ‌پریده و مضطرب وارد کلبه شد .

با موهای آشفته و نفس‌های بریده‌بریده . با التماس دست‌های پدرم رو گرفت و گفت: لطفاً… لطفاً پسرم ژان… کمکش کنید! پدر با شتاب بعد از برداشتن وسایلش به دنبال مادام فلور راه افتادو از من درخواست کرد که عصاره گل راعی رو پیدا کنم و بهش برسونم .

زﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ وارد ﺑﺎر ﺷدﻢ ﺑﺎ دﯾﺪن ﺟﺴﻢ ﺑﯿﻬﻮش ﻣﺮد اخم هام رو در هم کردم، پدر ﺑﻌﺪاز ﺑﺮﺳﯽ ،ﻣﺤﮑﻢ زﺧﻢ ﮔﺮدﻧﺶ رو ﺑﺮای ﺟﻠﻮ ﮔﯿﺮی از ﺧﻮﻧﺮﯾﺰی ﻓﺸﺎر دادو ﭼﻨﺪ ﻗﻄﻌﻪ ﭘﺎرﭼﻪ و ﯾﮏ ﭼﺎﻗﻮی ﺣﺮارت دیده رو درﺧﻮاﺳﺖ ﮐﺮد ﻣﺎدام ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ از ﺳﺎﻟﻦ ﺧﺎرج ﺷﺪو ﻃﻮﻟﯽ ﻧﮑﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﺪر نیاز داشت ﺑﺮﮔﺸﺖ .

همه چیز اروم پیش رفت تا زمانی که ﺑﻌﺪ از ﺷﺴﺘﺸﻮی زخم با عصاره درخواستیش ،ﭼﺎﻗﻮی ﺣﺮارت دﯾﺪه روی ﭘﻮﺳﺖ ﺧﯿﺲ مرد ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺖ و ﻋﻤﯿﻖ ﮔﻮﺷتش رو ﺳﻮزوﻧﺪ،ﺑﺎ ﺣﺒﺲ ﺷﺪن ﻧﻔﺴﻢ ﭼﺸﻤﺎم ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪو ﻧﺎﺧﻮاﺳﺘﻪ ﻗﺪﻣﯽ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ رﻓﺘﻢ؛ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻋﻘﺐ ﮔﺮد ﮐﻨﻢ و از ﺑﺎر ﺧﺎرج ﺷﻢ ﮐﻪ ﻣﺎدام ﺑﺎ ﮔﺮﻓﺘﻦ دﺳﺘﻢ ﻣﺎﻧﻊ ﺣﺮﮑﺘﻢ ﺷﺪ وﺑﻐﺾ اﻟﻮد ﺟﻮﯾﺎی ﺣﺎل ﭘﺴﺮش ﺷﺪ

:ﺣﺎﻟﺶ ﺧﻮب ﻣﯿﺸﻪ ؟

ﭼﺸﻤﺎﻣﻮ ﺑﺎز ﮐﺮدﻣﻮﺑﻪ ﻣﺎداﻣﯽ ﮐﻪ ﺳﺮﺷﻮ ﺑﻬﻢ ﻧﺰدﯾﮏ ﮐﺮده ﺑﻮدو ﻧﮕﺮان ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎه ﻣﯿﮑﺮد ﻧﮕﺎه ﮐﺮدم دﺳﺘﻤﻮ روی دﺳﺘﺶ ﮔﺬاﺷﺘﻤو با تعللی که سعی میکردم خونسردیمو حفظ کنم لب باز کردم :

اون ﺗﻤﻮﻣﻪ ﺗﻼﺷﺸﻮ ﻣﯿﮑﻨﻪ

ضربه ای اروم برای همدردی به دست مادام زدمو دستمو پس کشیدم ﺑﻪ ﭘﺪرم ﻧﮕﺎﻫﯽ اﻧﺪاﺧﺘﻢ که با ﺑﺴﺘﻦ زﺧم ﻋﻘﺐ ﮐﺸﯿﺪو ﺑﯽ ﺻﺪا ﺑﻪ محل زﺧﻢ ﺧﯿﺮه ﺷﺪ.ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺑﻪ دﻧﺒﺎﻟﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻧﮕﺎهش ﮐﺸﯿﺪه ﺷﺪ ﭘﺴﺮی ﺑﻮر ﺑﺎ ﻫﯿﮑﻠﯽ ورزﯾﺪه و ﻣﻮﻫﺎی بلند ی که انتهاشون مواج دار شده بود ،ﭘﺪر ﺑﺎ اﻧﮕﺸﺖ ﺷﺼﺖ و اﺷﺎرش ﭘﻠﮑﺎﺷﻮ ﻓﺸﺎر داد،اون ﮐﻼﻓﻪ ﺷﺪه ﺑﻮدو اﯾﻦ ﺧﺒﺮ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮای ﻣﺎدام ﻓﻠﻮر ﻧﺒﻮد اﻧﮕﺸﺘﺎﺷﻮ از روی ﭼﺸﻤﺶ ﺑﺮداﺷﺘﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻫﯽ اﻧﺪاﺧﺖ، ﺑﻌﺪ از ﻣﮑﺜﯽ ﻧﺎﻣﻄﻤﺌﻦ ﮐﯿﻔﺶ رو ﺑﺮداﺷﺖ ﺷﯿﺸﻪ ﮐﻮﭼﯿﮑﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﯾﻊ ﺳﯿﺎه رﻧﮕﺶ ﺑﻪ ﻃﺮز ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺧﻮد ﻧﻤﺎﯾﯽ ﻣﯿﮑﺮد رو از ﮐﯿﻒ ﺧﺎرج ﮐﺮد لب های مرد رو از هم فاصله داد و ﻣﺎﯾﻊ ﻏﻠﯿﻆ ﺳﯿﺎه رﻧﮕﻮ ﺗﻮی دﻫنش رﯾﺨﺖ و ﻋﻘﺐ ﮐﺸﯿﺪ ،اون ﺷﯿﺸﻪ ﺗﻮ ﺧﺎﻟﯽ رو ﺗﻮی ﮐﯿﻔﺶ ﺑﺮﮔﺮدوﻧﺪ و ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﻮﻧﺪ، ﺑﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﻣﺪت ﮐﻤﯽﻧﺒﺾ ژان رو برسی ﮐﺮدو دﺳﺘﺸﻮ ﭘﺲ ﮐﺸﯿﺪ اﯾﺴﺘﺎد ﮐﯿﻔﺸﻮ ﺑﺮداﺷﺖ و ﺧﻄﺎب ﺑﻪ ﻣﺎدام ﮔﻔﺖ ﮐﻪ اﺟﺎزه ﺑﺪﯾﺪ ﺗﺎ ﻓﺮدا اﺳﺘﺮاﺣﺖ ﮐﻨﻪ و ﺑﺪون توضیح اضافه ای از ﺑﺎر ﺧﺎرج ﺷﺪ.

به سمت ژان چرخیدم که نفس های نا منظمش توجهم رو جلب کرد ناخوسته به سمتش رفتم تا نبضشو برسی کنم که با برداشتن قدم دومم همزمان نفس ژان هم ﻣﺘﻮﻓﻖ ﺷﺪ ﺑﺎ ﺑﻬﺖ نفس گرفتم که ﭘﺪر رو ﺻﺪا ﺑﺰﻧﻢ اما ﺑﺎ ﺣﺲ ﺗﮑﻮن ﺧﻮردن ﻗﻔﺴﻪ ﺳﯿﻨﺶ دهنمو بستم به سمتش رفتمو با گرفتن دستش سعی کردم با انگشت اشارم رد نبضشو بزنم سرمو نزدیک به صورتش نگه داشتم ﻧﻔﺲ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ و ﻫﺮﺑﺎر ﻧﻔﺲ ﻫﺎ رﯾﺘﻢ ﻣﺮﺗﺐ ﺗﺮی ﺑﻪ ﺧﻮدﺷﻮن ﻣﯿﮕﺮﻓﺘنو رگ قوی تر زیر انگشتم نبض میزد ﻋﺠﯿﺐ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﻪ اﯾﻦ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﻌﺪ از اون وﻗﻔﻪ ﺗﻨﻔﺴﯽ ﻨﻔﺴﺶ ﻧﻈﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ

ﺑﺎ ﮐﻠﯽ ﺑﻬﺖ و ﺣﯿﺮت ﺑﺮﮔﺸﺘﻤﻮ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﮐﻠﺒﻪ رﻓﺘﻢ ﻗﻄﻌﺎ ﺑﺎﯾﺪ راﺟﺒﻪ اﺗﻔﺎق اﻣﺸﺐ مفصل ﺑﺎﻫﺎش ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﺮدم اما وﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﮐﻠﺒﻪ رﺳﯿﺪم ﺑﺎ ﺧﯿﺎﻟﯽ راﺣﺖ ﺧﻮاﺑﯿﺪه ﺑﻮد ﯾﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﻦ اﯾﻨﻄﻮری ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮدم

ﺻﺒﺢ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻌﺪ از ﺑﯿﺪار ﺷﺪﻧﻢ ﺳﺮاﻏﺶ رو ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ ازش ﺑﺨﻮاﻣﻮ ﺑﻪ اﻓﮑﺎر ﻧﺎﻣﻨﻈﻤﻢ ﻧﻈﻤﯽ ﺑﺪم اما ﺑﺎ ﺟﺎی ﺧﺎﻟﯿﺶ ﻣﻮاﺟﻪ ﺷﺪم .

چند روزی رو با نبودش توی تنهایی و ترس ، سر کردم تا زمانی ﮐﻪ ﺟﺴﺪ ﺧﻮنی و دریده شدش ﺗﻮی ﺟﻨﮕﻞ ﭘﯿﺪا شد گیج بودم درد داشتم غم انقدر روی شونه هام سنگینی میکرد که با کمری خمیده بعد از به خاک سپردنه جسدش کنار سنگ قبرش ایستاده بودم باد سرد از لابه‌لای درخت‌ها رد می‌شدو روی گونه‌های یخ‌زدم می‌نشست و زبری اشک‌های خشک‌شدم رو لمس می‌کرد.

سرم پایین بودانگار هنوز نمی‌تونستم اسم پدرم رو روی سنگ قبر باور کنم انگار هنوز منتظر بودم صدایی پشت سرم بگه: باید بیدار شی سوفیا اینها کابوس تلخی بود که توی یه شب سرد زمستونی گذروندی اما سکوت، مثل یک پتک، روی شونه‌هام بیشتر میکوبیدو بیشتر کمرم رو خم میکرد به سنگ نزدیک شدم با انگشتم آروم روی حروف سرد سنگ کشیدم اسم پدر…همون مردی که همیشه فکر می‌کردم تا ابد قراره که کنارم بمونه اما، حالا زیر خاک بود.نفسم برید.

زانوهام خم شد.

روی خاک نشستم، مثل کسی که تمام ستون‌های زندگیش ناگهان فرو ریخته بود.زمزمه کردم:

… من این چند روز بدون تو نفس کشیدم ولی زندگی نکردم. من هنوز اونقدری قوی نشدم که بتونم رفتنتو هضم کنمدستم رو روی خاک تازه گذاشتم اشک‌هام بی‌صدا می‌ریخت، ؛ نه یک گریه‌ی معمولی، نه یک غم معمولی. اون گریه‌ای بود که از ریشه‌ی جونم بالا می‌زد گریه‌ی کسی که احساس می‌کنه انگار یک‌جای از وجودش همراه با اون زیر خاک مونده.

از اون روز به بعد کابوس بدن زخمی و پوشیده از خونش به بخش ثابتی از زندگیم اسفبارم تبدیل شد اما ﻋﻤﻖ ﻓﺎﺟﻌﻪ از ﺟﺎﯾﯽ ﺷﺮوع ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﻮﻣﻪ درد و ﻧﺎﺗﻮاﻧﯿﻪ روﺣﯿﻢ ﺑﻌﺪ از ﮔﺬﺷﺖ دوﻫﻔﺘﻪ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﺮای ﺧﺮﯾﺪ ﻏﺬا ﻧﺪاﺷﺘﻤﻮ ﺳﻌﯽ داﺷﺘﻢ ﺑﺎ ﻓﺮوش ﮔﯿﺎه ﻫﺎی داروﯾﯽ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﺮای ﻏﺬا و اﺟﺎره خونه ﺟﻤﻊ ﮐﻨﻢ وﻟﯽ ﻣﻦ ﺣﺘﯽ ﯾﻪ درﺻﺪ از ﺗﻮاﻧﺎﯾﯽ ﭘﺪرم رو در ﻣﻌﺎﻟﺠﻪ ﯾﺎ ﺗﺸﺨﯿﺺ به خاطرتنفرم ازلمس یا بوی خون دیگران ﻧﺪاﺷﺘﻤﻮ دﯾﺪن اوﺿﺎی وﺧﯿﻢ ﺑﯿﻤﺎر ﻫﺎ ﺑﺎﻋﺚ ﻧﺎ اﻣﯿﺪی ﻣﻦ و رﻧﺠﺶ اﮐﺜﺮ اﻓﺮاد دﻫﮑﺪه شده بودپول کمی که از درمان های جزیی به دست اورده بودم نتونست جلوی بیخانمان شدنمو بگیره واین اوضاع باعث اوارگیه من شد رسما حس یه موجود بی خاصیت رو داشتم که کله زندگیه بیست سالش رو صرف خوندن کتاب های بی مصرف کرده بود که سودی برای زندگی روزمره نداشتن توی دهکده شانسی برای کار کردن یه دختر تنها و جوون بدونه پیشنهاد های کثیف نبودو من در حال غرق شدن توی دنیای نو ظهوری بودم که تا زمان قبل از مرگ پدرم آشنایی چندانی

باهاش نداشتم ،در حالی که شاهد فرو رفتن توی باتلاق غم، گرسنگی و درد بودم با پیشنهاد مادام فلور رو به رو شدم پیشنهادش شاید زندگی رو برام آسون نمی کرد ولی حداقل میتونست زنده نگهم داره،

قرار بر این شد که در ازای جای خواب و غذا ؛ رسیدگی به کار های بار بر عهده من باشه و اینبهترین یا شاید تنها پیشنهادی بود که میتونستم قبول کنم.

من مشغول به کار شدمو تا جایی که ممکن بود سعی میکردم سرم تو لاک خودم باشه اما گاه و بی گاه شاهد گلایه های مادام میشدم و اکثرا این گلایه ها راجب پسرش بود پسری که بعد از اون شب باعث اعتراض های پایه ثابت مادام شده بود؛ یادمه وقتی با برادرش کیدن؛ صحبت میکرد میگفت که ژان از اون شب چیزی رو به خاطر نمیاره و رفتارش خیلی عجیب شده راستش من هم متوجه اون رفتار عجیب شده بودم؛ نگاه های خیرش یا حرف هایی که سعی میکردم ربطی پیدا کنم اما هر بار بی معنی تر جلوه میکردن؛ منو حسابی گیج میکرد.

شبی که مادام از من خواست به ژانی که توی مستی به سر میبرد کمک کنم با نزدیک شدنم ودیدن من به یک باره عقب کشیدو خیلی جدی اما با لحنی کلافه خطاب به مادام گفت : چرا این دختر هنوز اینجاست

مادام با بی حوصلگی از روی صندلی بلند شدو گفت

: تو واقعاً راجبش جدی هستی

ژان عصبی سرش رو پایین انداخت و نامتعادل تکونی خورد و با خشم به مادام گفت

: یادم نمیاد وقتی که بحث کردیم مست بوده باشم

مادام: فردا برده جدید میرسه سوفیا از این به بعد به کارهای انبار رسیدگی میکنه

و خطاب به من، به ژان اشاره کردو گفت : اونو به اتاقش برسون تا...حرف مادام تموم نشده بود که ژان برای متعادل شدنش به جلو قدمی برداشت اما نتونستو به من تکیه داد؛ با فشاری که از وزن زیادش بهم وارد شد شکه شده به عقب پرت شدمو ژان هم به خاطرگیجیه زیادش همراه با من کشیده شدو با هم پخش زمین شدیم ژان که کنار من افتاده بود سمت مخالف من چرخید و به پشت خوابیدو با نیشخند صدا داری سرشو به سمتم چرخوندو کش دار گفت :چطور ممکنه تو اونی باشی که اون زن میگه!!!!

(.زمان حال)

مادام: سوفیااااااااا هیچ معلوم هست حواست کجاس

با فریاد مادام از دل اون فکر و خیال عمیقی که گیرش بودم به بیرون پرت شدم .آخرش همین تفکراته مسخره باعث میشه جای خوابمو از دست بدم.

آب دهنم رو قورت دادم و خودمو جمع‌وجور کردم.

مادام با خشم به سمتم اومدو

گفت: تو چه مرگت شده

آب هنوز آماده نیست؟

نزدیک شد

نفسشو عصبی بیرون داد

:ازطلوع افتاب مدتیه که میگذره و تو هنوز اینجایی

خجالت زده سرمو پایبن انداختم راستش مسیر اونقدرام طولانی نبودو به ظاهر امن به نظر می‌رسید اما تاریکیه جنگل قبل از طلوع آفتاب اونقدری برام وحشتناک بود که فکرش منو از این کار منصرف کنه به ناچار نگاهمو به دستای قفل شدم دادمو چیزی نگفتم مادام کلافه با باد بزن چوبیه توی دستش خودشو باد زد و گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: این بار اولی نیست که توی کارت کوتاهی میکنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوفیا:. متاسفم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادام سرشو تکون دادو گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فردا روز مهمیه و میخوام همه چیز حتی تو..؛ دقیق و مرتب به نظر برسین پس بهتره حواست رو جمع کنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

:بله مادام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با رفتن مادام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سَرخورده سطلارو برداشتم و به سمت جنگل حرکت کردم قطعا طی کردن این مسیر قبل از طلوع افتاب به این راحتیا نبود به ناچار سری تکون دادم تا افکارم رو پراکنده کنم من روزانه چند بار این مسیرو طی میکردم و این سطلای پر آبو به بار میرسوندم و حالا شب هم به اون دفعات اضافه شده بود و من راهی جز قبول کردن این موضوع نداشتم؛

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.صورتمو از دلداریه مسخرم جمع کردم ، چطور میتونستم باهاش کنار بیام خسته تر از همیشه سطالهای توی دستم رو جابه جا کردمو با برداشتن قدمی هنوز کامل روی زمین ننشسته بود پام به پیچک‌های مزاحمی که مثل دست‌های لجباز از خاک بیرون زده بودن گیر کردو تعادلمو به هم زد لحظه‌ای که بدنم خم شد، همه‌چی کُند پیش رفت؛ صدای ضربانه قلبم ، کشیده شدن سایه‌ها نفسِ داغی که از گلوم بیرون زد.و بعد..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کله کوبیده شدم روی زمین.اول صدای برخورد، و بعد اون درد تیز که از پیشونیم تا پشت جمجمه‌م دویدو مثل موجی داغ توی سرم پیچید.چشم‌هام برای یک ثانیه سیاهی رفت؛یه جور تاریکی سریع اما عمق دار، نفسمو گم کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ناله ای کف دستمو محکم روی خاک فشار دادم تا دوباره خودمو بالا بکشم.اما درد بیشتر شد توی همون لحظه‌ی گیجی و ضربه،با حس مایع گرمی که از کنار ابروهام پایین می‌اومد و صورتــمو سوزوند به سختی روی زمین سنگین نشستم وبا احتیاط سرمو لمس کردم؛ وقتی نوک انگشتام به خونِ تازه و لیز رسیدو با دست خونیم مواجه شدم ، چشم‌هام از شدت درد پشت هم بسته شد. سرم تیر می‌کشید ‌جوری که انگار کسی از داخل جمجمه‌م با مشت به بیرون می‌کوبه .اما سنگین تر از اون فریاد مادامی بود که مثل ضربه‌ پتک فلزی توی سرم پیچید و مجبورم کرد سریع چشم‌هامو باز کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداش انقدر واضح بود که انگار کنارم ایستاده بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی بوی نفسش رو حس می‌کردم.از شوک، چشم‌هامو سریع باز کردم؛ دیدم یه لحظه تار شد، اما با چند بار باز و بسته کردن پلکام کم‌کم بهتر شد.با زانوهام خودمو بالا کشیدم، جوری که به درد اجازه ندم منو زمین‌گیر کنه. خم شدم تا سطل‌ها رو بردارم اما درد، مثل یه چاقوی داغ از پیشونیم تا پشت سرم کشیده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم بی‌اختیار روی سرم رفت و اما چاره چی بود؟ زمان بهم رحم نمی‌کرد. منم حق نداشتم تلفش کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این‌بار بدون اینکه سرمو زیاد خم کنم، فقط زانوهامو تا کردم و سطل‌ها رو گرفتم چند قدم برداشتم؛ دنیا دور سرم چرخید، تصاویر کنار رودخونه کش اومدن، اما ترجیحم ادامه دادن بود خودمو به آب رسوندم و نشستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انعکاس صورتم توی آب لرزید… خون از کنار پیشونیم می‌چکید و قرمزی رو توی آب پخش می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زخم عمیق نبود، اما لجبازانه خونریزی داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند مشت آب روی صورتم زدم ودستمال سرم رو باز کردم اونو دور زخم پیچیدم و محکم بستم؛ انقدر سفت که چشم‌هام از فشار جمع شد.چند لحظه بی‌حرکت موندم تا موج اول درد رد بشه. وقتی نفسم برگشت،شروع به پر کردن سطلها کردم با جلو کشیدنه سطل دوم در حال پر کردنش بودم که سایه سیاهه بزرگی توی آب منعکس شد با ترس به سایه خیره شدم تا اینکه صدای آشناش به گوشم خورد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

:هی تو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ارومی سرم رو چرخوندم و با دیدن شخص مقابلم کامل چرخیدم و ایستادم، ژان با یه شنل بلند مشکی که هیکل عضلانیش رو قاب گرفته بود دقیقا چند قدمیه من ایستاده بود نفسمو با صدا بیرون دادمو گفتم: اوه موسیو ژان ژان چشمای سبز براقشو باریک کردو گفت : دختر چارلز

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوفیا:بله

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سطلها نگاهی انداخت و گفت: فکر کنم مادرم زیادی بهت سخت گرفته شتاب زده دستامو بالا اوردم: اوه نه این برای سپاس گذاری از مادامه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ژان نگاهی به دستمال سرم انداختو با مکث گفت: تو هر بار میتونی به راحتی به خودت ...آسیب بزنی و این ویژگیه خوبی نیست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هر کلمه ای که از بین لباش بیرون میومد خیره به دستمال خونیه سرم تیله سبز رنگ چشماش اروم اروم به سمت تیرگی میرفت ،نمیدونم خیالاتی شده بودم یا واقعا هر لحظه اون سبز شفاف بیشتر و بیشتر به سمت سیاهی تعغییر رنگ میداد قدمی بهم نزدیک‌تر شد… قسم می‌خورم چشمای تماماً سیاهش رو دیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: تو بوی ترس میدی .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میدونی این بو چقدر میتونه منو گرسنه کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مغزم حتی فرصت تشخیص یا درک موقعیت رو پیدا نکرد.چشمام بی‌اختیار گشاد شد؛ می‌خواستم حرف بزنم، فریاد بزنم، هر چیزی…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما نفس توی سینه‌م گیر کرد، اضطراب مثل مشت سردی دور گلوم حلقه زد و جلوی چشمام سیاهی رفت.زانوهام سست شد و نتونستم خودمو سر پا نگه دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سردرد عجیبی چشم‌هام رو باز کردم.هوا تاریک شده بود. تاریکِ مطلق. دستمو روی سرم گذاشتمو با سرگیجه تهوع آوری نشستم خدای من چشمامو محکم بازو بسته کردمو ناباور به اطرافم نگاه کردم شب شده بود لبهای خشکم از شدت شوک از هم باز شدنو گلوم به طور فرضی اب نداشته دهنمو فرو برد ترس‌های آشنایی که هر شب کابوسشون رو می‌دیدم، مثل یخِ توی رگ‌هام جاری شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر صدایی، هر لرزش شاخه، قلبم رو به اندازه‌ای فشار می‌داد که حس می‌کردم الانه که از قفسه سینه‌م بیرون می‌پره.۰چشم‌هام رو به اطراف می‌گردوندم؛ اما تاریکی نگاهمو می‌بلعید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس می‌کردم … چیزی بین درخت‌ها، نزدیک‌تر از چیزی که فکر می‌کنم، با چشم‌های سیاه و خالی به من خیره شده.گلوم قفل شد. نفس‌هام توی سینم گیر کرد به قدری فشار ترس و افکارم زیاد شد که با سفت شدنه گلوم چندین بار پشت سر هم عق زدمو هر بار سعی کردم چیزی بالا بیارم، اما فقط درد بودو بس با دستم لب‌هام که از آب دهنم خیس شده بود رو پاک کردم و سنگینیِ گلوم رو با سختی قورت دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید از اینجا برم چون حتی اگه اتفاقی هم نیوفته افکارم به کشتنم میدن تلاشم روی ایستادن بود اما چشم‌هام هنوز آواره‌ی اطراف بود. به سختی بلند شدم،سرگیجه مثل موج سردی توی سرم در حال جولان بود قدم برداشتم.. و قدمه بعدی پاهام روی کشیده میشدن اما نمیتونستم مکث کنم چون می‌دونستم، هر لحظه ممکنه چیزی از تاریکی بیرون بزنه و همه چیز رو یکباره تموم کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با قدم‌هایی که هر لحظه شل‌تر می‌شدن و استقامتی که مثل شمع توی باد ذره‌ذره خاموش می‌شد، ضعف و گرسنگی که مثل موج ملایمی هر بار بیشتر به توانم ضربه می‌زد سعی میکردم پیش برم. اما درست زمانی که سعی داشتم فقط روی قدم های نامتعادلم متمرکز باشم … همه چیز با اون صدا درهم شکستو وحشت مثل پنجه‌ای یخ‌زده دور گلوم حلقه زد. نتونستم حتی یک ثانیه ی دیگه جلوی خودم رو بگیرم و برگشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هام، برخلاف میلم ، به عمق سیاهی جنگل کشیده شد با حرکت سایه ای که نور کم ماه شکارش کرد نفسم برید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم که فرار کنم با هرچی که از توانم مونده بود اما پا‌هام یخ زدو با بی حس شدن پاهام با زانو روی زمین افتادم نمی‌تونستم اجازه بدم منم به همون سرنوشت دچار شم روی زمین چنگ زدم، انگشت‌هام خاک و برگ خیس رو کند. پاهامو ستون کردم و با بدنی که هر لحظه سنگین‌تر می‌شد، خودمو بالا کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدم برداشتم… شکنجه‌وار خدای من… چقدر ساده‌لوح بودم که فکر می‌کردم می‌تونم تحمل کنم،و از پس این اوضاعی در هم و آشفته زندگیم بر بیام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما مقابله با هاش برای من هر لحظه غیرقابل‌تحمل‌تر می‌شد. درمونده چونم از بغض لرزید کاش هیچ وقت پا توی این دهکده نفرین شده نمیزاشتیم در اون صورت پدرم.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هام پر از اشک شد….

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امید وارم هر جا که هست منو توی این وضعیت نبینه نفسم با هل دادن اون بغض به بیرون پرت شدو قطره های اشک رو به دنبال خودش کشوند سخت بود راه رفتن سخت بود اما من نمی‌خواستم بمیرم ،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس نفس میزدمو بدن بی‌حسم رو به زور می‌کشیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا وقتی نور های رقصان زرد رنگ دهکده از دور بهم دهن کجی کردن نگاه نا امید و پر از اشکمو به مسیر برگشت به سمت بار دادم اما همون لحظه…با هجوم یک فکر عجیب، و غیرطبیعی… نگاهم خشک شد و مات موند خدای من ژان اون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند قدم دیگه برداشتم نه همچین چیزی امکان نداره به خودم نگاهی انداختم خبری از دریده شدن یا خونو خونریزی نبود چطور ممکنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کردم نشونه ای پیدا کنم اما موفق نبودم خط بین واقعیت و کابوس برام محو شده بود دیگه حتی نمیتونستم فرق بین کابوس و واقعیت رو تشخیص بدم ،سنگینه بدنم کم بود که حجم وحشتناک سرم هم بهش اضافه شد خم شدم دست‌هام رو روی زانوم گذاشتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوفیای احمق رسما از دست رفتن عقلتم به سختی های زندگیت قراره اضافه شه ذهنم خودش رو توی دام منطق گرفتار کرده بود ؛هیچ نشونی از کابوس‌ که توی ذهنم ساخته بودم نیست اما حتی در تلاش برای قانع کردن خودم، چیزی توی قلبم می‌لرزید، حس عجیبی که نمیتونستم ....توی گیرو دار تشخیص این موقعیت با شنیدن صدای جغدی که شبیه به پژواک مرگ بود بی اینکه حتی برگردم با همه توانی که برام مونده بود ایستادمو به سمت دهکده حرکت کردم خیلی خنده داره اگه توی این وضعیت بمیرم واقعا خیلی تراژدی مسخره ای میشد هرچند من قهرمان خوبی برای داستان زندگیم نبودم،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به علاوه راه برگشتم انچنان برام باز نبود با گند کاری های اخیرم اینبار قطعا کارم تمومه و مادام هیچ راه برگشتی برام نمیزاره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با افکاری که مثل موریانه در حال ذره ذره بلعیدن افکارم بودن به بار رسیدم صدای بحثو خنده ی یه مشت بوگندوی احمق کله بارو پر کرده بودساختمونه بار رو دور زدم که مادام از پشت پنجره من رو دید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد انباری شدم قلبم به شدت میکوبید و حالت تهوع شدیدی داشتم بعد از گذشت مدتی درانبار بازشد و مادام با عصبانیت وارد شد با قدم های بلندش به سمتم اومد و بی هیچ مکثی سیلی محکمی رو حواله صورتم کردو من که منتظر تلنگری بودم پخش زمین شدمو سمت راست صورتم بی حس شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادام با عصبانیت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: دختره بی خاصیت هیچ معلوم هست کدوم گوری هستی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لکنت ترس گفتم :م. متاسفم مادام سرم. سرم ضربه شدیدی خورد و من .من تا الان توی جنگل . بیهوش بودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادام با چشم های خشمگینش به سرتا پام نگاهی انداخت گفت: دختره دستو پا چلفتی چرا امروز باید این اتفاق برات میوفتاد عصبی دست به کمر ایستاد : لعنت به تو ژان نباید به حرفش گوش میدادم حداقلش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میتونستی فاحشه خوبی برای بارم بشی اما با این وضعیت نه به درد اون پیرمرد میخوری نه به درد من که اون قرار داد لعنتی رو امضا کردم نشست فکم رو با دستاش گرفتو دستمال سرمو محکم از روی سرم برداشتو صورتمو چپو راست کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروها شو بیشتر درهم کشیدو با انگشت شصتش اطراف زخمم رو لمس کرد از سوزشش چشمام جمع شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: حالا که دارم میبینم اونقدرام بد نیست زخم کوچیکیه فقط باید این اوضاع چرک و خونی رو روبه راه کنم قطعا اون پیر مرد به خاطر این زخم چشمشو روی این زیبایی نمی بنده سرشو به معنی تایید طوری که بخواد خودشو قانع کنه تکون دادو ایستاد این لعنتی چی داره میگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: پ. پیرمرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادام بی توجه به سوالم نگاهشو با حالت چندشی از روم برداشتو با کج کردن دهنش برگشتو به سمت در رفت سعی کردم متوقفش کنم اما بدنم قدرتی برای همکاری نداشت مادام از انبار خارج شدو درو قفل کرد و من رو با کلی اضطراب و وحشت تنها گذاشت پدرم همیشه میگفت که اعتماد میتونه خطرناک ترین ضربه هارو از سمت کسایی که فکرش روهم نمیکنی بزنه و من نمی دونستم اعتماد به زنی که پدرم جون پسرش رو نجات داد و مردی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که جونش رو مدیون پدرمه میتونه ذره ذره روح و جسمم رو به تباهی بکشونه دیگه حتی قدرت گریه کردن هم نداشتم پلکام به شدت سنگین و نفسام نا منظم شده بود خیلی خوابم میومد دوس داشتم برای مدتی بخوابم بلکه شاید توی عالم خواب ؛ مرگ ؛ ترس و درد کمتری داشته باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

........

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای باز شدن در بدنم ناخودآگاه تکونی خورد چشمام نیمه باز شد ولی با این وضع همه چیز رو تار میدیدم سنگینی پلکام باعث شد دوباره چشمامو ببیندم صدای کسی رو خیلی نزدیک به خودم شنیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

:هی دختر حالت خوبه صدای منو میشنوی اوه خدای من اون مرده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمام رو به سختی باز کردم اما تصویر روبه روم به شدت نامعلوم بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

:تو حالت خوبه؟ مادام گفت که باید غذا بخوری میتونی بشینی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم رو گرفت و من رو به حالت نشسته نگه داشت با گذاشتن لیوان رو لبام اب وارد دهنم شد به محض قورت دادنش محتویات شکمم به سمت دهنم هجوم اورد و عق زدم ولی شکم خالی من فقط مقدار آبی رو که خورده بودمو پس زد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

:بیا دوباره تلاش کنیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره بهم آب داد و نون رو توی دهنم گذاشت لقمه نون رو قورت دادم چند باری عق زدم ولی این سری به بدیه دفعه قبل نبودو بدنم داشت به وضعیت عادت میکرد چشمام رو محکم به هم فشار دادم تا این تاری مزخرف کمتر شه چند بار پشت سر هم پلک زدم تا تونستم چهره رابرت برده ی سیاه پوست نوجوانی که جایگزین من شده بود رو تشخیص بدم لب باز کردم تا از این وضعیت گنگ چیزی بفهمم اما بی فایده بودو اون به خوبی سوالات من .رو نادیده میگرفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رابرت بعد از اتمام کارش به سرعت از انبار خارج شدو درو پشت سرش قفل کرد حرف های مادام مدام توی سرم تکرار میشدو هر لحظه بیشتر بیشترسرم رو تا حد انفجار میکشوند با جمع کردنه زانوهام خودم رو بغل کردم و چشمامو نا امید به اون در لعنتی دوختم اگه پدرم اینجا بود از داشتن همچین دختری متاسف میشد خجالت زده لبامو جمع کردم باید چیکار میکردم مگه چیزی هم تحت کنترل من بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چونم روی روی دستام گذاشتم اشکی سرد از گوشه چشمم به بیرون سر خورد اون همیشه میگفت مقابله نکردن با مشکلات میتونه تورو درون مشکلات بزرگ تری غرق کنه سرمو چرخوندمو گونمو روی دستام گذاشتم و چشمامو بستم اشکای بعدی بدونه واکنشی پشت سر هم از چشمم سرازیر شدن شاید برای کم آوردن زود اما ادامه دادن سخت بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سخت بود اما هنوز قدرتشو داشتم نتونستم بیشتر از این بشینم سرمو بلند کردم و با استینم اشکهام رو پاک کردمو ایستادم نگاه اجمالی به انبارانداختم تنها روشنایی انبار به خاطر پنجره کوچیکی بود که حتی کله من هم برای گذشتن ازاون بزرگ بود به سمت در رفتم چند باری محکم به سمت خودم کشیدمش اما برای شکستن قفل؛ به زور بیشتری نیاز داشتم به اطرافم نگاهی انداختم وبه دنبال چیزی گشتم که بتونم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قفل رو باهاش بشکنم نگاه چرخوندم چشمم به بیل کوچیکی افتاد که گوشه ی انباری به دیوار تکیه داده بود نگاهش کردمو ، غر زدم : باشه، تو می‌خوای کمکم کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتش رفتمو با برداشتنش بلافاصله به سمت در برگشتم قسمت آهنین رو لای در فرو بردمو فشار دادم اما با کشیدنش، از لای در سر خورد ، به جای اولش برشگردوندمو ، هل دادم ، زور زدم اما ،در محکم تر از اون بود که جابه جا شه کف دستم عرق کرده بود ، و انگشتام میسوختن اما همچنان در مقاوم جلوم وایساده بود.یه لحظه احساس کردم همهٔ صبرم داره تموم می‌شه. این‌بار با محکم نگه داشتنش به سمت مخالف فشارش دادم اما بیل که از همه جهت تحت فشار بود با یه فشار اضافه تر دستش در هم شکست و منو به جلو پرت کرد با چند قدم نامتعادل که در حال زمین زدنم بود به سختی خودم رو نگه داشتمو کمر راست کردمو با دیدنه در بسته با خشم محکم، دسته‌ی نیمه‌شکسته رو روی زمین کوبیدم . صدای چوب روی زمین پیچید به سمت در رفتم نا امید تکونش دادمو اما بی فایده بود چشمامو دور تا دور انبار چرخوندم اما چیزی به جز شیشه های پر یا خالی مشروب به چشمم نخورد چرخیدمو به دیوار تکیه دادم مشکلاتم شبیه این در به قدری محکم قفل شده بودن که زورم بهشون نمیرسه خودم رو روی دیوار سر دادمو نشستم نمی دونم چه مدتی گذشت که با صدای در سرم رو بلند کردم رابرت درو باز کرد وگفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: دنبالم بیا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی حرکت بهش نگاه کردم به سمتم اومدو با گرفتن دستم منو وادار به ایستادن کردو با خودش همراه کرد به سمت ساختمون کناریه بار رفتیم مادام روی یکی از کاناپه ها نشسته بود به رابرت اشاره کردو گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: اونو ببر تا خودشو بشوره سنیور گریسون الاناست که پیداش بشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون مرتیکه گریسون دیگه کدوم خری بود رابرت مچ دستم رو گرفت و دنباله خودش کشید به اتاقک زیر راهرو رسیدیم رابرت گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: شنیدی که مادام چی گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست رابرت رو گرفتم و با التماس به چشماش زل زدمو خیلی اروم طوری که صدام به گوش مادام نرسه نالیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواهش میکنم بزار من برم با حرف های مادام معلومه چیز خوبی در انتظار من نیست التماست میکنم اجازه بده من برم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رابرت با چشمایی که ناراحتی و ترحم درونشون موج میزد نگام کردوگفت: متاسفم دختر اگه این کارو انجام بدم مطمئنن مادام منو زنده نمیزاره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من رو به داخل اتاق هول داد و درو بست چشمم به لباس و کفش نویی که روی سکوی کوچیکه کنار دیوار گذاشته شده بودن افتاد ماتم زده به آب گرم خیره شدم صدای مادام رو از پشت در شنیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

:به نفعته سریع تر کارت رو انجام بدی وگرنه مجبور میشم رابرت رو برای انجام این کاربفرستم تو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چونه لرزون لباس هام رو یکی یکی از تنم در اوردمو خودم رو با اب سطل خیس کردموشستم بعد از تموم شدن کارم لباس ساده ای که رنگ آبی کمرنگی داشت رو پوشیدم کفشارو توی دستم گرفتمو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اونجا خارج شدم رابرت دم در با سری افتاده منتظر بود با دیدن من نگاه خیره ای انداختو گفت :اون مرد اومده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و نگاهشو به کفشهای توی دستم داد به سمتم اومد کفشاهارو ازدستم گرفتو جلوی پام گذاشت : بهتره لجبازی نکنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی به محوطه اصلی که رسیدیم مردی حدودا پنجاه ساله با لباس های گرون قیمت ومرتبش در حال صحبت با مادام بود مادام متوجه ی ما شد و به مرد گفت: سنیور قطعا از انتخاب این یکی پشیمون نمیشد مرد با گرفتن رد نگاه مادام به من نگاه کردو گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

:بیا نزدیک تر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رابرت با فشاری که به شونم وارد کرد منو به سمت جلو هل داد مرد ایستاد و بعد از نگاه دقیقی : دختری با زیبایی فاخر خطاب به مادام گفت: به نظرم تعاریف شما نسبت به این دختر زیادی ساده تر از چیزی بود که من دارم میبینم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادام : امید وارم حسن نیتمو رسونده باشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: مادام فلور هدیه های شما به قدری ارزشمند هست که بتونید یه بار بزرگ تربرای خودتون دستو پا کنید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادام: از لطفتون سپاسگذارم سنیور

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد بعد از برداشتن نگاهش روبه مادام گفت:ما قصد داریم که شبانه اونار به سمت قصر ببریم پس فکر کنم شما وقت خوردن یه نوشیدنی رو با من داشته باشید مادام از خوشحالی زیاد لبخند چندشی زد و

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت : اوه بله حتما سنیور

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلافاصله بعد از اشاره مادام دوباره توی انباری حبس شدم هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم که زندگی ساده ای که با پدرم تجربه کردم به آرزوی محالی تبدیل بشه که نتونم توی خواب هم اونو لمس کنم افسوس وار نشستمو با جمع کردن پاهام چونم رو روی زانو هام گذاشتمو به نوری که از پنجره به داخل انباری میتابید خیره شدم شعرموردعلاقه پدرم از شارل بودلر توی ذهنم مرور شد؛

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معقول باش ای درد من

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و اندکی ارام تر گیر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو شب را میطلبیدی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و او هم اکنون فرا میرسد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوی تیره شهر را در بر میگیرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کسانی را ارامش میاورد و کسانی را تشویش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیمه های شب با کجابه هایی که دورتا دورش رو با محافظ های چوبی بسته بودند به سمت قصر حرکت کردیم و نقطه مبهم دیگه ای که وحشتم رو چند برا بر میکرد این بود که من تنها نبودم و با دخترایی همراه شده بودم که اونام سرپرستی نداشتن و درگیر طوطئه ی مادام شده بودن تعداد دخترها به شیش نفر میرسید ترس رو میشد از توی چشماشون خوند ولی جرئت زدن حرفی یا کنجکاوی اضافه ای نداشتن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی وارد قصر شدیم کجابه رو به روی در بزرگی ایستادو ما به دستور سربازی که صدای خیلی خشنی داشت یک به یک از کجابه خارج شدیم قصر از اون چیزی که فکرش رو میکردم بزرگ تر نورانی تر و زیباتر بود اما ترس؛ اجازه لذت بردن از این زیبایی رو بهم نمیدادو همه چیز بیشتر برام شک برانگیزو وحشت ناک به نظر میومد مارو به سمت پشت قصر هدایت کردن و به دست خدمه های زن سپردن هر کدوم از مارو به سمت اتاقی بردن و وقتی وارد اتاق شدم زنی که انگار منتظر رسیدن من

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بود به سمتم چرخید و نگاهی به سرتا پام انداخت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

:اینه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختری که پشت سرم ایستاده بود در جواب گفت: بله

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: من ندیمه ژانت هستمو مسئولیته تو تا فردا شب با منه پس امید وارم دردسر درست نکنیو برام مشکل ساز نشی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب باز کردم: میشه لطفا..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانع ادامه حرف زدنم شدو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهتره آروم باشی و به چیزی فکر نکنی چون قراره بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی بهت خوش بگذره از لباس های فاخر بگیر تا زیور آلات غذا و ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الان انتظار داره با این چیزا گول بخورم جلو رفتم: اما من..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه تهدید امیزشو بهم انداختو دستشو به نشونه سکوت بالا اوردو بعد از سکوت من دستشو به سمت پیشونیش برد: آه خیلی حرف میزنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستشو برداشتو تو هوا تکون داد فعلا میتونی اینجا استراحت کنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت در رفتو خطاب به خدمه گفت: داروشو بهش بده مواظب باش آسیبی به خودش نزنه و بدون زدن هیچ حرف اضافه ی دیگه ای از در خارج شد دختر جوون که من رو به اتاق اورده بود به سمتم اومدو ضرف شیشه ای کوچیکی رو به سمتم گرفت عقب کشیدمو ممانعت کردم اما فکم رو گرفتو دارو رو با خشونت تو دهنم ریخت و دهنم رو محکم بستو با گرفتن بینیم راه تنفسیم رو بست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: قورتش بده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دستام دستشو گرفتم که با ضربه محکمی سرم رو به عقب هل دادو بی اینکه بفهمم دارو رو قورت دادم عقب کشید با دهن باز نگاهش کردم که آروم برگشت و از درخارج شدو در رو قفل کرد.اشک توی چشمام حلقه زد این دیگه چه اوضاعی بود چه اتفاقی قراره برام بیوفته نگاهمو به گردش در اوردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به جز یه تخت یه نفره و یه پنجره که سرتا سر حفاظ داشت چیزی توی اتاق نبود قطعا انباری از اینجا سرگرم کننده تر به نظر میرسید .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(مسخ شده فقط به روبه روم نگاه میکردمو اون موجود عجیبو غریب که چشمهای پدرم رو داشت با نگاه ثابت سفید رنگش به من نگاه میکرد و من هیچ راهی جز فریاد زدن نداشتم که)...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشمایی که تا اخرین حد از هم باز شده بود از خواب پریدم با بدنی که کنترلی روی لرزشش نداشتم نفس زنان به اطرافم نگاهی انداختم خبری از جسد پدر نبود اما اون صحنه به خوبی توی سرم حک شده بود به پنجره نگاهی انداختم چیزی به طلوع آفتاب نمونده بود من چطور خوابم برده بود چشمامو بستمو سرمو توی دستم گرفتم چند نفس عمیق کشیدم تا شاید لرزش فکو بدنم کم تر شه اما تاثیری نداشتو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این لرزش از افکارم نشات میگرفت درمونده دوباره نگاه اجمالی به پنجره انداختم باید حواسم رو از این خواب لعنتی پرت میکردم بلند شدمو به سمت پنجره رفتم و به بیرون نگاهی انداختم همه در تکا پو بودن حس زندگی سمت مخالف پنجره ای که من کنارش ایستاده بودم کاملا حس می‌شد اما سمت من بوی مرگ و خاکسر پیچیده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ندیمه به همراه خدمتکاری که سینی صبحانه توی دستش بود وارد اتاق شدن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ندیمه: بخور که کلی کار داریم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما من میلی به خوردن نداشتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ندیمه: بهتره که دست به کار شی تا نگهبانو خبر نکردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از زورگویی ادمای دورم واقعا خسته شده بودم کاش میتونستن اون دهن گشادشون رو ببندنوبا صداشون کم تر باعث ازارم بشن به ندیمه که منتظر حرکتی از سمت من بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم: بهم بگو اینجا چه خبره اونوقت بدونه دردسر باهات همکاری میکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ندیمه: چرا فکر کردی اجازه داری که بدونی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

..با لحن عصبی که کنترلش ازدستم خارج بود گفتم : می خوام بدونم چه اتفاقی داره میوف...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با فریاد ندیمه حرفم نصفه موند: نگهبااااااان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگهبان با سرعت وارد اتاق شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ندیمه : این دختر نیاز به یه همراه داره دنبالم بیارش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد با خشونت دستم رو گرفت و به دنبال خودش کشید همینطور دنبالش کشیده میشدم تا به محوطه ی بزرگی که با پرده های نسبتا بزرگ قسمت قسمت شده بود رسیدیم من رو به داخل یکی از اونا هدایت کرد و گفت لباساتو رو زودتر در بیار خودتو بشور

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خروج ندیمه دور خودم چرخیدمو آهمو صدا دار بیرون دادم که صدای خشن ندیمه به گوشم خورد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ندیمه :وقت زیادی نداری بجنب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همیشه انقدر صدای افراد دورم ازار دهنده بوده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دادزدم : من تا نفهمم اینجا چه خبره کاری انجام نمیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پردرو کنار زد: برام مهم نیست تو چه تصمیمی گرفتی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلو اومد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عقب کشیدم: بهم بگو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با قدم بلندی نزدیک شدو یقم رو گرفت : باید خودم دست بجنبونم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دست دیگش پایین لباسمو گرفتو کشید دستمو رو دستش گذاشتمو مانع شدم دستش محکم‌تر شد، تلاش می‌کرد لباسمو از تنم دربیاره، اما من عقب عقب رفتمو زور زدم تا جلوش رو بگیرم ، فشار دستی که روی یقم بود رو بیشتر کرد : سربه نیست کردنت برام کاری نداره پس به نفعته سر پیچی نکنی بی حرف بهش نگاه کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: کافیه یه اشتباه دیگه ازت ببینم اونوقته که به عنوان یه فاحشه پولی به چندتا پیر مرد میفروشمت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدنم یخ کرد، ولی مقاومت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: مطمئنن بلایی که قراره سرم بیاد کم تر از این نیست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: معلومه رام نمیشی باید کمکی خبر کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لعنتی حریفش نمیشدم باید راه دیگه پیدا میکردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عصبانیت و نفرت، گفتم: باشه باشه… خودم خودمو می‌شورم، تو برو بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستشو عقب کشید: مطمئن باشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلومو ماساژ دادمو کمر راست کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با رسیدن به راه روی طولانی ،ندیمه من رو توی اتاقی هول داد،تمومه دخترایی که همراه با من به قصر اومده بودن توی اتاق ایستاده بودن و افرادی در حاله اندازه گیری سایز و قد اونها متمرکز و مشغول بودن زنی تپل و قد کوتاه به سمت من اومد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و گفت :صاف خودتو نگه دار

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و شروع به اندازه گیری قد و سایز من کرد بعد از اتمام کارش با چند تکه پارچه برگشت و نوبت به نوبت اونهارو به صورتم نزدیک میکرد و در آخر پارچه ی یشمی رنگ مخملی رو انتخاب کرد و رفت ندیمه من رو روی صندلی نشوند و گفت فعلا همینجا بشین دستی به موهای نم دارم کشیدمو چشمام رو بستم تا شاید مغز درهممو بتونم اروم کنم قطعا فرار با این همه نگهبان امکان پذیر نبود اما من نمی خواستم دست رو دست بزارمو هیچ کاری کاری انجام ندم باید راهشو پیدا میکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقت نهار همه ی مارو به سمت سالنی بردن و دور میز جمع کردن میز پر بود از غذای های عجیب غریبی که تا حالا حتی تو عمرم هم ندیده بودم با صدای سنیور گریسون همگی توجهمون به سمتش جلب شد به سمت میز اومد و با صدای بلندی صحبتو از سر گرفت:شما مهمانان پادشاه هستین و این غذا ها برای شما ترتیب داده شده بخورید و لذت ببرید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهشو حین سخنرانیش دور میز چرخوند و روی من ثابت نگه داشت لبخند کریهی زدو با حرکتی سعی کرد به سمتم بیاد که نگهبان بهش نزدیک شدو با چیزی که در گوشش گفت هول شده به نگهبان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی کردو گفت : ولیعهد؟ ..باید به پادشاه خبر بدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شتابزده از سالن خارج شد همه با تعجب به هم نگاه میکردن ولی طولی نکشید که غذا ها یک به یک خورده شدنو به اتاقامون برگردونده شدیم نزدیک به غروب افتاب بعد از شام مفصلی که دوباره به خوردمون دادن زنی از در وارد شد و دو بار دست هاشو به هم زد تا ندیمه هارو متوجه خودش کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

:دخترارو به سمت اتاق مادام ژاکلین ببرین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکری به سرم زده بود اما باید بهترین زمانو براش انتخاب میکردم با بازوی حبس شدم توی دستهای نگاهبان وارد اتاق بزرگی شدیم که آینه و میزهای زیادی فضاش رو پر کرده بود ندیمه من رو به سمت میزی برد : اینجا بشین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن جوونی با دیدنه من بلافاصله بهم اشاره کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: من اونو می خوام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتم اومد زن کناریش به من نگاهی انداختو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت: سولینای لعنتی تو همیشه بهترین ها رو انتخاب میکنی و این باعث بیشرفتت شده زنی که اسمش سولینا بود پشت چشمی نازک کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت :هی کاملیا حسودی نکن من واقعا تو کارم خوبم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتشو زیر چونم گذاشتو سرمو به سمت خودش متمایل کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سولینا : با کاملیا موافقم تو واقعا زیبایی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

:و خطاب کاملیا گفت: به نظرم امروز کارم واقعا آسونه ولی اولش باید فکری به حاله این زخم بکنم و به پیشونیم اشاره کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لحن درمونده ای گفتم : دلیل این‌جا بودنمون..یعنی شما خبر دارید که چرا ما اینجاییم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سولینا: دلیل اینجا بودنتو نمیدونم اما اینو میدونم که امشب شب تاج گذاریه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای سولینا به خودم اومدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

:خوب دیگه کار من با تو تموم شده و توهم با پوشیدن این لباس کارت تموم میشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به لباسی که توی دست ندیمه بود و چند تکه لباس دیگه اشاره کرد با تعجب به لباس سبز یشمی رنگ چشم دوختم لباس چجوری به این زودی آماده شده بود به سمت پاراوان بزرگی که کنار سالن بود رفتیمو سولینا نزدیک شد تا لباسم رو از تنم در بیاره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عقب کشیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سولینا :هی دختر فقط میخوام کمک کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ندیمه لباس توی دستش رو نشونم دادو گفت نمی تونی این رو به تنهای بپوشی و به سمتم اومد با سماجت ندیمه شلوارک ساتنو ازش گرفتمو پوشیدم و پیرهن سفیدو ساده بلندم رو از تنم در اوردم با بستن کرست و محکم کردن بندهاش پیرهن یشمی رو به آرومی تنم کردن و بند پشت لباس رو محکم بستن ندیمه جوراب های سفیدو که انتهاش با تور گلدوزی شده سفید طراحی شده بود رو از ساق پام بالا کشیدو صاف ایستاد سولینا سنجاق کوچیکی رو که کنار گوشم بود رو تنظیم کرد و تره ای از موهام رو که باهاش تقریبا زخم پیشونیم رو پوشونده بود رو مرتب کردو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت: تو فوق العاده ای دختر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ندیمه با گرفتن دستم من رو از پشت پاراوان خارج کرد برای پیدا کردن بقیه دخترا سرمو چرخوندم که نگاهم توی اینه به خودم افتاد خبری از اون سوفیای ساده دیروزی نبود من داشتم به دختری نگاه میکردم که ظاهرش برام آشنا نبود لباس بلند یشمی پررنگ مخملی که یقه و آستین های بلندش به طور منظم با سنگ های براق سبز ریزی طراحی شده بود و در

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انتهای خطوط سنگ های براق زنجیری نازک آستین رو به انگشت دخترک وصل کرده بود یقه لباس وی شکل نیمی از برجستگی ترقوهاش رو عریان کرده بود و زنجیر نازکی هم با ظرافت تمام کمر اون رو تصاحب کرده بود؛ دامن نه چندان پفی با چین های

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پهنش از پشت دنباله دار شده بودو..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

:هی دختر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای ندیمه از افکارم خارج شدم به سمتش چرخیدم یه جفت کفش رو جلوی پام گذاشتو گفت : بپوش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کفش های چرمی که به رنگ مشکی بودن رو به پام کردم بندهاشو محکم بست نگاهم روی ندیمه بود که

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زنی پیر با ظاهری عجیب وشنل بلند قرمزش از در وارد شد و عصاش رو چند بار به زمین زد تا توجه همه رو جلب کنه همگی کار کنان با ترس صاف ایستادند و سرهاشون رو به زیر انداختن من به همراه شش دختر دیگه که از هیچ چیزی خبری نداشتیم با تعجب به اون پیرزن عجیب نگاه کردیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چرخوند نگاهش با صدای بلندو خشنی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تاج گذاری شروع شده پیشکش ها باید بدونه کوچک ترین عیب یا نقصی هدیه داده بشن پس..کارتون رو خوب انجام بدین تا بعد از اتمامه مراسم و خروج مهمانها بهشون رسیدگی شه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیشکش..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیشکش ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این کلمه مثل طلسم قفل شده ای مدام فریاد مانند توی سرم تکرار میشد نگاه چرخوندم باقی دختر ها هم توی شوک فرو رفته بودن قدمی بدونه مقصد برداشتم که دستم اسیر دستای ندیمه شد منو به سمت صندلی کشید نشوند خنثی نشستم هیاهو ها هر لحظه بیشتر می شد و همه ی خدمه ها در حال رفتو امد بودن و من مثل مجسمه ای بی حرکت با سری که اسیر دست هام شده بود خشک شده به زمین خیره شده بودم نمیدونستم نقشم کارساز بود یا نه اما با شنیدن حرفای اون پیرزن باید هرکاری از دستم برمی‌آمد رو انجام می‌دادم ، صداها ها کم و زیاد میشدن تا زمانی که به مرور محو شدن نزدیک به نیمه های شب بود که یکی از خدمه ها سراسیمه از در وارد شد و گفت بیاریدشون ندیمه به من نگاهی انداختو گفت بلند شو و دستم رو گرفتو من رو به

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنباله خودش کشوند کوبش قلبم در حال اوج گرفتن بود و لرزش دستهام هر لحظه بیشترمیشد وارد محوطه بزرگی شدیم محوطه پر بود از سنگ کاری های هنری و گلهای رز سفید میز های پر از میوه و جام های پر از شراب.بقیه دخترا بعد از من وارد محوطه شدن چشمام رو بستم کوبش قلبم وضوح شنیده میشد؛ اینجا اخر راه بود باید از پسش بر میومدم وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم میاد قدم هام کند شد توی این لحظه قطعا کاری از دستشون بر نمیاد چون با اوضاعی که دیدم مارو تمیز مرتب و سالم میخواستن ، به شدت تحت فشار بودم اما باید درست انجامش میدادم نمایشی دستمو جلوی دهنم گذاشتمو چشمامو محکم بستمو ایستادم دستی دور

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم حلقه شد ندیمه بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: این چه وضعیه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار محکم عق زدم ولی چیزی بالا نیاوردم لعنت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به لطف این مدتی که گذشت این کارو خیلی خوب بلد بودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ندیمه : نه الان نه تحمل کن از عمد با شدت بیشتری عق زدمو آب داغی از گلوم بالا اومدو از لای انگشتام جاری شد ندیمه عصبی دستمو گرفت و غر غر کنان به سرعت من روبه بیرون محوطه هدایت کرد و دستمال سفیدی رو به دستم داد با دستمال دور دهنمو پاک کردمو روی دستم کشیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ندیمه: حالت بهتره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستمو روی شکمم گذاشتم: هر لحظه ممکنه دوباره بالا بیارم قدمی منو با خودش همراه کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: اما فکر کنم خوبی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من قصدی برای برگشت نداشتم خواستم تا جایی که میتونم فرار کنم و از اینجا دور بشم اما احتمال گیر افتادنم بیشتر از این بود که خودمو از حال ببرم چشمام روبستم نفسمو حبس کردم دامنم رو محکم توی دستام گرفتمو خواستم خودم روی توی بغل ندیمه بندازم که چشم هام چرخیدو توی دل تاریکی باغ ناخواه روی یک جفت چشم قرمز رنگ که توی سیاهی میدرخشید قفل شد مبهوت از ترس ایستادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ندیمه به نشونه اعتراض نزدیک شد تا عصبانیتش رو از سرکشیه من بروز بده اما اون هم متوجه اون نگاه شدو دستپاچه دستم رو گرفتو با مکثی من

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو مضطرب به سمت محوطه کشید : وقتشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رسما دارم عقلمو از دست میدم چی وقتشه اون چشمای چه حیوونی بود چرا اینجا همه چیز ترسناکو عجیبه سعی کردم دستم رو از دستش بیرون بکشم ولی من رو محکم به سمت در هل داد که با برخورد به شخصی تلو تلو به عقب پرت شدم سنیورگریسون بود نگاهی به سرتا پام انداخت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: پس اینجایی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدمی به سمتم برداشتو همزمان به ندیمه اشاره کرد و گفت : تو میتونی بری

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

..ندیمه : ولی سرورم اون..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سنیور: همین که گفتم اون تو به اندازه کافی دختر برای تلف شدن هست واقعا حیف میشه این دختر امشب آخرین شب زندگیش باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمام با هراس از حرفاش گشاد شد به من نزدیک شدو با نزدیک کردنه دستش انگشت شصتشو کنار لبام کشید ناراضی از این لمس با چهره درهمی عقب کشیدم سنیور اخمی کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: رفتارت زیادی تند نی..‌

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای قدمی که از پشت سرم شنیده شد نگاه سنیور به پشت سر من چرخیدو همزمان با نگاهی که از ترس یا حیرت باز تر میشد دستش شل شد و از کنار صورتم سر خورد ، قدمی به عقب برداشتو زمزمه کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: س... س. سرورم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوم شخص

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تاریکی تمام جنگل را بلعیده بود گویی آسمانه گُنگ و خاموش شب سکوت را فریاد میزد و ترس را فرا میخواند چشمان کشیده‌اش را باریک کرد ، آرام اما هدفمند به سمت درخت کهن حرکت کرد. طرح پوزخندی روی لب‌هایش نقش بست، به نظر میرسید از اتفاقی ناگفته لذت می‌برد. چشم‌هایش را بست، و در کسری از ثانیه ضربه‌ای که از سوی برادرش روانه شده بود، بی‌هیچ تلاشی مهار شد. با باز کردن چشم‌هایش، حرکت بعدی او را همان‌گونه که پیش‌بینی می‌کرد، مهار کرد و بازوان تنومندش را همچون قفسی آهنین دور او پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

:کُندی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او قصد مبارزه واقعیی را نداشت. هر ضربه‌ای که مهار می‌کرد، صرفاً در حال سنجش و ارزیابی مهارت طرف مقابل بود. با ورود پسرعمویش به این مبارزه ؛ قضیه را جدی تر گرفت؛ مهارتش به حدی بود که حتی کوچک‌ترین واکنش‌ها در اطرافش را تشخیص دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسرعمویش مبارزی قهار بود، اما آن ژن و انرژی حبس‌شده درونش، او را از ازهم نو عانش برتر می‌کرد.یک عقب‌نشینی کوتاه کرد، و با حرکتی تمام‌کننده، هر دو را نقش زمین کرد. سپس بی‌هیچ عجله‌ای، آرام از آن‌ها فاصله گرفت،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیس : هی! بازم که گند زدی پسر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیان با تمسخر پاسخش را داد: وضعیته خودتو دیدی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیس بلند شد و با لحنی تحسین‌آمیز ادامه داد: مبارزه با ویکتور، دیوونگیه…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

........

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

Le noir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همگی در سالن بزرگ و سلطنتی قصر سیاه در انتظار پادشاه دور میز جمع شده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طولی نکشید که الکس به آن‌ها ملحق شد و در صدر میز روی صندلی مخصوصش نشست. وبا صدایی رسا و فرماندهانه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌دونید که سال‌ها، با حفاظت از این سرزمین و پیشکش انسان‌ها برای تغذیه ما، بین خوناشام‌ها و پادشاهان گذشته صلح برقرار بوده. پس با به تخت نشستن پسر فرانک، باید حسن نیتمون رو به پادشاه جدید ثابت کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را بین افراد حاظر چرخاند: فردا روز تاج‌گذاریه و دعوت‌نامه‌ای از سوی پادشاه دریافت کردیم که باید بهش رسیدگی شه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الکس سرش را به سمت ویکتور، که کنار او نشسته بود، چرخاند و با جدیت ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صلح باید برقرار بمونه، درسته ویکتور؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی یک حرکت ساده از سوی او، مثل طوفانی عظیم، افکار ها را متشنج می‌کرد در پاسخ به نگاه منتظر پدرش نگاه سلطه طلبش را با حرکت پلکش به او داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ویکتور هرگز علاقه‌ای به صلح با انسان‌ها را نداشت، اما تا زمان به تخت رسیدنش، با آرامشی معنا دار ، سعی داشت با پادشاه در صلح پیش برود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایان این بحث آشکار بود پس ترجیح داد جلوی مقدمه چینی پدرش را برای فرستادنش به جشن تاج گذاری را بگیرد و این بحث مسخره را به پایان برساند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

:فردا بعد از گرگ میش شدن هوا حرکت میکنیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الکس که از رفتن پسرش مطمئن شده بود با اقتدار گفت:من همیشه به صلح امید وار بودم و ازهمگیه شما می خوام که حافظ این صلح باشید و دربرقراری اون کوتاهی نکنید پس سعی درخودار بودن کنید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس با اقتدار ایستاد و از سایر خوناشام ها بابت حضورشان تشکر کرد و میز را ترک کرد ده خون آشام اصیل دیگر به نوبت بعد از الکس پس از ادای احترام به ولیعهد میز را ترک کردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولیعهد جهان تاریکی که، تماما تحت سلطه خاندان موریس بودو به زودی این ارث عظیم و تاج سلطنت به ولیعهد سلطه گر میرسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی توجه به آن دو جام خونش را در دستش چرخاند و جرعه ای نوشید دیان بی انکه به برادرش نگاه کند اما خطاب به او لب باز کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این تنفر قراره تا کجا ادامه پیدا کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ویکتور به صندلی تکیه داد خونسردانه نگاه خیره ای به دیان کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیان: درسته موجودات ضعیفین اما من با نظر پدر موافقم توازن باید همیشه برقرار باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیس: ویکتور که نمی خواد همه رو قتل عام کنه فقط می خواد صلح رو محدود کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیان : اما اگه قانونی نباشه دلیلی بر مراعات بقیه خوناشام ها نیست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ویکتور:قانونی از بین نمیره فقط تعغیر میکنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیس به ویکتور نگاهی انداخت خطاب به دیان گفت : نظرت چیه مستقیم با خودش صحبت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به ویکتور انداخت ویکتور نگاهش را به دیان دادو بی اینکه نگاهش را از دیان بگیرد قلپی دیگر از جام خونش خورد دیان بلافاصله به سمت جیس چرخید گفت : خیلی ممنون همینطوری راحت ترم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با گرگ و میش شدن هوا با یک چشم بر هم زدن آن دو مرد با قدرت فراطبیعیشان به قصرپادشاه جوان رسیدند ورود آنها اعلام شد ویکتور و جیس از در بزرگ وارد شدند پادشاه با محافظان زیادی به پیشواز آنها آمد ویکتور با نگاهی تمسخر آمیز مقابل پادشاه ایستاد جیس تعظيم کوتاهی کرد اما ویکتور مغرورانه به پادشاه چشم دوخت و منتظر حرفی از سوی او شد پادشاه جوان به انها خوشامدگویی نچندان گرمی کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شنیدم به زودی تاج سلطنت پدرت رو تصاحب میکنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ویکتور مطمعن بود قطعا این اتفاق آنچنان به نفع او نخواهد شد با تسلط و قدرتی که نگاهش ان را کاملا تایید میکرد گفت: برای تاج گذاری منتظرتون هستم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاه به عمق جمله ویکتور پی برد چون قطعا حضورش بین ان همه خوناشام و قانون های تازه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تاسیس ابر قدرت روبه رویش کار عاقلانه ای نبود ولی برای انکه پاسخی داده باشد به گفتنه حتما منتظر اون روز هستم بسنده کرد و آنهارا به داخل قصر هدایت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ورود پادشاه هم همه ها قطع شد و سکوت نه چندان پایداری برقرار شد ،از تمام کشور های هم پیمان پادشاهان و نمایندگانی برای تبریک آمده بودند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ویکتور نگاه خیره انها به خصوص زنان را روی خودش احساس میکرد قطعا اگر پای پدرش وسط نبود این وضعیت خفقان جور دیگری رقم میخورد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پادشاه از آنها فاصله گرفت و جیس به اطرافش نگاهی انداخت و مقابل ویکتور ایستاد و نگاه نگرانش را به او دوخت و برای پرت کردن حواس ویکتور با لودگی گفت قطعا بعد از جشن قراره که عاشقانه بنوشیم ولبخند شیطانی زد ویکتور جیس را نادیده گرفت و به اطرافش نگاه دقیقی انداخت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. هر نگاهش، هر حرکتش، جاذبه‌ای مرگبار و غیرقابل مقاومت داشت؛ بی انکه نگاه از جمعیت بگیرد گفت:اگه بفهمن همراه شدن با ما چه عواقبی داره باز تا این حد از سرخوشی به کارشون ادامه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میدن جیس : اما من ترجیح میدم که نفهمن چون اگه به ماهیت تو پی ببرن جشنی نمی مونه تا بهکارشون ادامه بدن نگاه جدی اش را به جیس داد و طوری که قصد داشت اجازه دهد جیس متوجه قسمت اشتباه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماجرا شود گفت:پس فایده اینجا بودنمون چیه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

...جیس : شما باید با هم اشنا میشدید و چون الکس..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ویکتور به جیس اجازه تمام کردن جمله اش را نداد و گفت: حرف های پدرم رو نمی خوام بشنوم بگو خودت چه فکری می کنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیس نمی دانست چه پاسخ دقیقی را میتوان در جواب این سوال داد برای همین سکوت راترجیح داد ویکتور که سکوت جیس را دید نگاهش را به پادشاهی داد که در چنین مراسمی که تمام هم پیمانان در ان حضور داشتند خود را غرق زنان و مستی کرده بود، صلح با همچین موجودی همچون پادشاهان گذشته اشتباه محض بود نگاه گرفت باید مقداری از این جمع فاصله میگرفت در مقابل چشم های گیج شده جیس در عرض یک چشم به هم زدن محو شد جیس به جایه خالی ویکتور خیره شد حرف هایی که اخیرا ویکتور مطرح میکرد سخت او را به چالش میکشیدو او را به فکر میبرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غرق در افکارش به مردان و زنانی که درحال رقصیدن بودند خیره بود که احساس سرگیجه وحشتناکی کرد و محکم چشمانش را بست و با

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشت شصت و اشاره اش انهارا محکم فشار دادو با مکثی چشمانش را باز کرد و با چپو راست کردنه سرش سعی کرد این دوران را از بین ببرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مدتی بود که در تاریکی خاموش جنگل قدم میزد حتی گرگ ها هم با خبر از وجود غریبه زوزه هایشان را در گلو خفه کرده بودند چشم هایش را بست سرش را به سمت آسمان بلند کرد او به این تجمع ها تعلق نداشت به نظرش همچین ارتباطی احمقانه ترین تصمیم بودو پدرش قصدی برای درک این حقیقت نداشت چون در هر صورت دیگر خوناشام ها انقدر پایبند قانون نبودند و هر بار مشکل جدیدی را به بار میاوردند نفس عمیقی کشید تا به افکارش مسلط شود که رایحه ی عجیب و متفاوتی! را احساس کرد چشمهای سرخش را که به خاطر قدرتنمایی تعغییر رنگ داده بودند را اطرافش چرخاند و به سمت منبع آن رایحه حرکت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محوطه ی باغ درون قصر رسیدو در تاریکیه بین درختان ایستاد در روشنایی قصر به دختری خیره شد که مانند طعمه ای به دام افتاده تپش قلبش ندا از ترس بیش از حدش را میداد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر که در بند افکارش حبس شده بود سرش را بلند کرد که ناخداگاه نگاهش با چشمان ویکتور تلقی شد ندیمه با گرفتن رد نگاه دختر متوجه حضور او شدو مضطرب دست دختر را گرفت و به سمت در کشید ویکتور عمیق بو کشید تا از منبع ان رایحه مطمئن شود ، که با شنیدن زمزمه های مردی که روبه روی دختر ایستاده بود از تاریکی خارج شدو نیشخند زهر اگینی بر روی لب‌هایش نقش بست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قطعا چشم داشتن به طعمه ای که به او طعلق داشت هرگز عاقبت خوبی نداشته آرام به سمت آنها حرکت کرد مرد ویکتور را دید و قدمی به عقب گذاشت او به خوبی ویکتور را میشناخت و اطمینان داشت گندی که زده بود قابل جبران نیست تمرکزی روی ادای کلمات نداشت به سختی لب گشود و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

س .. سرورم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ویکتور: دست درازی به اموال دیگران اصلا کار برازنده ای نیست سنیور

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوفیا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای مردی که سنیور رو مخاطب قرار داده بود شبیه به یک قطعه موسیقی دلنواز ؛ بم وجذاب بود که اجازه نداد متوجه مفهوم حرفی که زده بود بشمو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دنبال منبع صدا برگشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افکار توی سرم محو شدن چشمامو برای دیده بهتر بازو بسته کردم ،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چطور کسی میتونست تا این حد نتنها جذابی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

!ظاهریش ؛ بلکه جذابیت و قدرت درونیش رو به راحتی به نمایش بزاره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیکلش به طرز خیره کننده ای عضلانی و جذاب بود طوری که اون کت و شلوار سلتنطی رو به خاص ترین لباسی که تا حالا دیده بودم تبدیل کرده بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدای من قدمهاش و سلطه نگاهش به خوبی قابلیت کنترل و فرمان برداری رو داشت نزدیک شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش نگاهم رو شکار کرد شاید میشد گفت سرچشمه مجذوبیت چهرش تیله های آبیه تیره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رنگ غیر قابل نفوذشه یا کشیدگی و جذبه حالت چشماش ؟ یا موهای مشکی رنگ کوتاهش که چند دسته باریک ازاونها بی پروا از سمت چپ پیشونیش رها شده بودن ؟ یا ... با برداشتن نگاهش انگار از بلندی سقوط کردم که تا اون لحظه متوجه اوج گرفتنش نبودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ویکتور با نزدیک شدن به انها مطمئن شد که منبع رایحیه مرموز دختری است که با

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمان زمردی وحشیه درشتش به او خیره شده است

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه گذرایی به دختر انداخت و به سمت سنیور حرکت کرد به چشمان آن مردک با چشمانی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرخ با رگه های زرد رنگ که همچون آتش شعله ور شده بودند خیره شد مرد به طور غیر عادی به ویکتور خیره شده بود که به یک باره خون سیاه رنگی از بینی اشجاری شد و از شدت درد نقش بر زمین شد ویکتور طوری که انگار هیچ اتفاق رخ نداده است با چشمانی که به حالت عادیه خودشان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازگشته بودند به آرامی از کنار آن مرد گذشت و به سمت ورودی قصر حرکت کرد سنیور با حال نچندان مساعدش ندیمه ای که تا آن لحظه از ترس زبانش بند آمده بود رامخاطب قرار داد و نالید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

:اون ... اون دختررو به داخل محوطه ب. برگردون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با حال زارش به سختی ایستاد و نامتعادل آنجا را ترک کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوفیا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه چیز به شدت نا مفهوم و به سرعت اتفاق افتاد ندیمه با دستهای لرزونش دستمو گرفت و به سمت قصرحرکت کرد وقتی وارد محوطه شدیم دختران پشت پرده بزرگ قرمز رنگی کنار هم ایستاده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بودند ندیمه من رو هم به سمت اونها هدایت کرد و گفت از اینجا تکون نمیخوری با دیدن خروج ندیمه و صدای شکستن شئیی چشمام از وحشت بسته شدو ترسی که محو شده بود دوباره مثل انبار باروت شعله کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوم شخص

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ندیمه ای با عجله از کنار پرده بیرون پرید و ناخواه با پرت شدن حواسش به پیشخدمتی که سمت چپ پرده ایستاده بود و سینی پر از لیوان شیشه ای را در دست داشت برخورد کرد و یکی از لیوان ها به سمت زمین سقوط کردو با برخوردش به زمین صدای ازاردهنده ای را ایجاد کرد جیس برگشت و نگاهی به شیشه خوردههای روی زمین انداخت که بلافاصله با کنار رفتن پرده در همان سمت توجه جیس به سمت دختری با موهای بلند مواج دار و اندام زیبا و ضریفی که در آن لباس سبزرنگ میدرخشید جلب شد، نیروی جاذبه آن دختر باعث شد از میز فاصله بگیرد و به سمتش حرکت کند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ان دختر رایحه بسیار عجیبو خاص و صد البته خوش بویی داشت که جیس را هر لحظه بیشتر برای نزدیک شدن ترغیب میکرد روبه رویش ایستاد چشم بستو عمیق بو کشیدو با باز کردنشان نگاه چرخاند موهای سیاه براقش از یک قسمت به وسیله یک گل سر کوچک به پشت گوشش هدایت شده بود، قسمت دیگر انها نیمی از پیشانیش را در بر گرفته بودو به دور صورت گردش که همچون ماه میدرخشید افتاده بود لب هایش هم مانند غنچه گل سرخی بود که آدم را برای بوسیدن آنها بی اختیار میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با باز کردن چشمهایش جیس مسخ شده به آن دو چشم درشت زمردی رنگه وحشی که مژه های بلندش گیرایی آنها را خیره کننده تر کرده بود چشم دوخت بی آنکه از دختر چشم بردارد به ندیمه اشاره کرد و گفت:به اقامتگاهم ببریدش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ندیمه تعظیمی کردو گفت: بله سرورم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرعت عمل جیس در انتخاب به قدری سریع بود که ویکتور بلافاصله متوجه علت رفتار جیس شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس او هم رایحه خاصش را احساس کرده بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ان دختر عجیب بود اما به هیچ وجه به خاطر همچین موجودی با تصاحب طعمه جیس قصد جلب توجه در مقابل ان ملازمان احمق را نداشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی پر از تمسخر به پادشاه نیمه مست انداخت قطعا دگر حضور کسی را در اطرافش احساس نمیکرد برگشت و در حال حرکت به سمت در خروجی خطاب به جیس گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: قبل از طلوع خورشید به قصر برگرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در مقابل چشمهای متعجب جیس از آنجا دور شد و غیبش زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوفیا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گیج به مرد رو به روم نگاه کردم صبر کن ببینم این چه موقعیتی بود این مرد کی بود ؟...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

:به اقامتگاهم ببریدش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناباور نگاهش کردم ندیمه دستم رو گرفت و من رو کشیدو با خودش همراه کرد نه نه یعنی چی که به اقامتگام ببریدش لعنت بهت چطور میتونستم از دست این قصر نفرین شده و مردمش فرار کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کردمو دستمو از تو دست ندیمه بیرون بکشم اما اجازه ندادو منو به سمت راهرو ایی با پنجره هایه بزرگ و بلندی که محوطه باغ رو به نمایش گذاشته بود برد برخالف قسمت شرقی قصر اینجا خیلی بزرگ و خلوت بود جسمم کاملا تحت کنترل ندیمه بود اما ذهنم مدام حوالیه حرف های موسیو گریسون می‌چرخیدو مدام مثله ناقوس مرگ تو ذهنم به صدا در میومد اون زنگ مدام بلندو بلند تر شد جمله چرخیدو چرخید و جلوی چشمام رژه رفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا وقتی که این کار باعث شد ترس کاملا به مغزم غالب بشه و تمام افکار شدو نشد مغزم رو خاموش کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه بدونم دارم چیکار میکنم ندیمه رو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با همه توانم حل دادم که به زمین خورد و فریادی از درد کشید جلوی لباس بلندمو گرفتم وبدون اینکه بدونم کجا میرم فقط با سرعت شروع به دویدن کردم نمی خواستم به این فکر کنم که اگه گیربیوفتم چه بلایی به سرم میاد فقط میخواستم از این جهنم هرچه زودتر بیرون برم ندیمه لنگ لنگان دنبالم میدویید و دادو فریاد میکرد سر و صدای ندیمه به قدری ادامه دارشد که با فاصله زیادی با سربازانی روبه رو شدم که به سرعت به سمت من میدویدن نه راه پس داشتم نه راه پیش نگاه چرخوندم با نگاهی سرسری به پنجره و درختهای پشتش به ناچار بلافاصله تصمیم غیر عقلانی گرفتم راه کج کردمو یکی از گلدون های نسبتا بزرگ کنار راهرو رو برداشتم و به سمت شیشه یکی از پنجره ها رفتمو با همه توانم محکم به سمت پنجره پرت کردمو به سمت دیوار چرخیدم و با گرفتن دستام جلوی صورتم سعی کردم از اسیبش دور باشم شیشه غول پیکر با صدای بلند و وحشتناکی شکستو به خاک تبدیل شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شوکی که از ترس بهم وارده شده بود با دهنی باز و شونه های جمع شده چرخیدمو به پنجره نزدیک شدم، به بیرون نگاهی انداختم با زمین فاصله زیادی نداشت اما اگه میوفتادم قطعا بلایی سرم میومد ، نگاهی بین سربازا و ندیمه که خیلی بهم نزدیک شده بودن ردو بدل کردمو با گام های بلند عقب گرد کردمو به سرعت به سمت پنجره رفتم اگه خوب می پریدم شاید میتونستم شاخه کلفت درخت راش که

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت پنجره خم شده بود رو بگیرم؛یا باید برای فرار تلاشمومی کردم یا طبق حرفی که سنیور زده بود امشب رو به عنوان آخرین شب زندگیم قبول کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقطعا با انتخاب گزینه اول از پنجره با سرعت پریدمو سعی کردم شاخه درختی که به پنجره نزدیک بود رو بگیرم اما دستم از روی شاخه سر خورد و باعث شد روی چمن های باغ سقوط کنم، نفس توی سینم حبس شد ،درد بدی توی مچ پام پیچید و به کله بدنم سرایت کرد داشتم خفه میشدم با بلند کردن کمر و قفسه سینم وکبوندنش به زمین نفسم محکم به بیرون پرت شد منقطع نفسی کشیدمو چشمامو از درد بستم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: کولاک کردی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمام به سرعت باز شد همون مرد مو طلائی رو جلوی چشمهام دیدم با یادآوری حرفش ترسیده به

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سختی خودمو با دستام به عقب کشیدمو با التماس گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواهش میکنم به من کاری نداشته

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند سرباز به سرعت به سمت ما می اومدن با چشم هایی که از وحشتم سرچشمه میگرفتن بهشون نگاهی کردم قطعا کارم ساخته بود مرد نیم نگاهی به من کردو به سمت اونها چرخید و گفت:مشکلی نیست میتونید برید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به سمتم حرکت کرد ترس و درد امونم رو بریده بود اما من نمیخواستم به این زودی ها بمیرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

،به مرد روبه روم خیره شدم و هرچند ناامیدانه گفتم: بزار من برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیس ابرو در هم کشید ان پادشاه احمق مگر از قوانین خبر نداشت ؟ رو به روی دختر زانو زد با مقاومتی که از او دیده بود قطعا علی رقم میل باطنیش او را وادار به این کار کرده بودند یا شاید اصلا از هیچ چیزی خبر نداشت!؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عجیب بود این دختر عجیب و خاص تر از آن چیزی بود که جیس فکرش را میکرد سرش را نزدیک به دختر بردو چشم هایش را بست و آن رایحه که هر لحظه تشدید تر میشد را عمیق بو کشید قطعا او یک انسان عادی نبود آن رایحه ملایم وشیرن فوق العاده تر از آن چیزی بود که جیس در تمام عمرش دیده بود چشم هایش را باز کرد به او خیره شد این تعلل چه بود که به جانش افتاده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بود آیا تا به حال کنجکاویش تا این حد عود کرده بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نتوانست بیشتر از این مقاومت کند و بی انکه مطمئن باشد خطاب به دختر گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: ببین دو راه بیشتر نداری اینکه با من بیای و من تورو از اینجا بیرون ببرم یا اینجا رهات کنم که قطعا قرار نیست با وجود این پای آسیب دیده و اون سربازها اتفاق خوبی برات بیوفته

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوفیا: با صدای ضعیفی گفت در هر دو صورت قرار نیست جون سالم به در ببرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیس فهمید که دختر قصد اعتماد کردن به او را ندارد و این چیز عجیبی نبودو وقت تلف کردن بی فایده است به ناچار با بزرگ کردن غیر معمول مردمک چشمانش به چشمان سوفیا خیره شد و گفت: من قصد آسیب به تورو ندارم ومطمئنم که تو قبول میکنی که قصر رو ترک کنی و همراه با من بیای

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: میام اما من پام آسیب دیده و نمی تونم حرکت کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلافاصله با خارج شدن این جمله از بین لباش یک دستش رو زیر پاهاش و دست دیگش روپشت کمرش گذاشتو و سوفیا را به آغوش کشید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوفیا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدنم به یک آن منقبض شد اما نتونستم مخالفتی هم بکنم اون به سمت ورودیه قصر حرکت میکردو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من به شدت معذب بودم و درد شدید پام افکارم رو مختل کرده بود اون از نگهبانی که کنار در ایستاده بود کالاسکه ای درخواست کرد و منتظر موند لعنت بهت سوفیا تو قطعا دستو پا چلفتی ترین دختر دنیایی که از پس هیچ کاری بر نمیای از وضعیتی که

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توش گیر افتاده بودم اصلا راضی نبودم اما تمومه افکارم روی این مرد قفل شده بود کالسکه با دو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسب سیاه و سرنشینش به سمت ما اومد و مرد من رو درون اون قرار داد برگشت چیزی به نگهبان گفت و وارد کالسکه شد و روبه روی من نشست کالسکه به حرکت در اومد و به سمت دروازه قصر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفت با احساس درد و سنگینی سرم به صندلی تکیه دادم از پنجره به بیرون نگاه کردم سعی کردم بی تفاوت باشم اما سنگینیه نگاهشو کاملا احساس میکردم ناخواسته نگاهم به سمتش کشید سوالی به نگاهی که میخ من شد بود لب کج کردم اما به جوابی نرسیدم چهرش توی نور های طلائی که از پنجره کالاسکه به داخل میتابید شبیه به اساطیر یونانی بود مردی با چشم های قهو ای رنگ که تضاد رگه های سبز تیره یا نمیدونم مشکی که کنار موهای طلائی رنگش متین و اروم بودن رو همراه با جذابیت مردونش به وضوح به نمایش گذاشته بود ازش نگاه گرفتم صورت خوش فرم و هیکل ورزیدش توی اون لباس فرم سفید و چکمه های سلطنتیش واقعا بی نقصو منحصر به فرد بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیس از کنترل ذهنی که بر روی دختر انجام داده بود احساس خوبی نداشت اما او فهمیده بود که

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن دختر خاص است و تا زمانی که دلیل این قضیه مبهم را نمی‌فهمید قصدی نداشت او را رها کند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مدتی نگذشته بودکه متوجه شد دختر به خواب رفته و در خواب به خاطر در شدیدش ناله میکند تنها راه خلاصی از درد خون او بود دندان نیشش را در مچ دست چپش فرو کرد و چند قطره از خونش را در دهان دختر چکاند دختر همراه با آب دهانش خون را خورد و تکان محسوس خورد پس از مدتی اخم بین ابروهایمشکی و خوش حالتش محو شد و دگر ناله ای نکرد بعد از طی شدن مصافتی با چند ظربه که به دیواره کالسکه زد ان را متوقف کرد دختر را در آغوش کشید و بعد از دروغی که به کالسکه چی تحمیل کرد به سمت عمارتش حرکت کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی وارد عمارت شد به سمت اتاقش رفت و دختر را بر روی تخت دونفره بزرگش گذاشت از اتاق خارج شد و به سمت قصر سیاه به راه افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

........

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ویکتور به قصر بازگشته بود و دیان با سوال های بی جواب سعی بر این داشت تا از وضعیت حضور آنها در جشن تاج گذاری اطلاعاتی کسب کند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیان: میگم جیس هنوز زندس نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ویکتور که از پر حرفی برادرش خسته شده بود نگاه نچندان دوستانه ای به او انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!