رمان برگزیده ای برای دورگه به قلم فاطمه حسنی
در دل یک سفر کوتاه، دختری جوان همراه پدرش پا به دهکدهای متروک و دورافتاده میگذارد؛ جایی که یک راز ممنوحه ناگهان او را به جهانی دیگر پیوند میزند. جهانی که قوانینش با جوهر شب نوشته شده و نفس هر غریبهای بوی مرگ میدهد. هرچه لایههای تاریکی کنار میرود، دختر به حقیقتی وحشتناک میرسد؛ حقیقتی که نه به گذشتهاش رحم میکند، نه به آیندهاش مهلت میدهد. و در همین میانه، عشقی یاغی و سوزان زبانه میکشد؛ عشقی که اگر شعلهور شود، قوانین هر دو جهان را خاکستر خواهد کرد.
ژانر : عاشقانه، معمایی، فانتزی، ماجراجویی
تخمین مدت زمان مطالعه : ۶ ساعت و ۴۵ دقیقه ۴۷ ثانیه
ژانر : #فانتزی #عاشقانه #ماجراجویی #معمایی
خلاصه :
در دل یک سفر کوتاه، دختری جوان همراه پدرش پا به دهکدهای متروک و دورافتاده میگذارد؛ جایی که یک راز ممنوحه ناگهان او را به جهانی دیگر پیوند میزند. جهانی که قوانینش با جوهر شب نوشته شده و نفس هر غریبهای بوی مرگ میدهد.
هرچه لایههای تاریکی کنار میرود، دختر به حقیقتی وحشتناک میرسد؛ حقیقتی که نه به گذشتهاش رحم میکند، نه به آیندهاش مهلت میدهد.
و در همین میانه، عشقی یاغی و سوزان زبانه میکشد؛ عشقی که اگر شعلهور شود، قوانین هر دو جهان را خاکستر خواهد کرد.
با احساس سوزش خفیفی توی ساق پام ، نیمخیز شدم و به خراشی که انگار هیچ قصدی برای ترمیم نداشت نگاهی انداختم لبهام رو محکم روی هم فشار دادم ؛ قطعا زمان نا امیدانه از درمانش دست کشیده بود خم شدم و دستمال سرم رو از روی زمین چنگ زدمو به سرم بستم. با ستون کردن دستهام، مثل کسی که سعی داره خودش رو از زیر آوار بیرون بکشه، خودمو بالا کشیدمو ایستادم.انباری تاریک رو با نگاهی سرد و دقیقی زیر و رو کردم.من از تاریکی متنفرم…
اما تنفر به تنهایی برای رهایی کافی بود؟
نفسم رو آهسته بیرون فرستادم و سرم رو به سمت پنجرهی پوسیده و کوچیک انباری چرخوندم. از پشت چوبهای ترکخوردهی پنجره، هنوز هم تاریکی حکمفرما بود؛ سنگی،ن بیرحم و خفهکننده.چشمهام رو باریک کردم وبه دنبال کوچکترین روزنه ی نوری برای خروج صبر کردم … اما بیفایده بود. نگاه گرفتم جملهی آشنایی که این مدت ملکه ذهنم شده بود مثل نفرینی قدیمی دوباره توی ذهنم طنین انداز شدو از لابهلای استخونهام گذشت:
تاریکی مرگ رو به دنبال داره.
چشمهام رو بستم.نه… قرار نیست به سرنوشت پدرم دچار شم .درسته پدرم. ؛… چارلز مارتل.
مردی که اسمش بین دیوارهای سرد خونههای قدیمی روستا دفن شد و از یادها رفت،اون پزشکی حاذق و معروف بود که با سفر به شهر ها و دهکده های دور اﻓﺘﺎده ﺳﺎﮐﻨﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺮﯾﻀﯽ ﻫﺎی ﻋﺠﯿﺐ دﭼﺎر ﺷﺪه ﺑﻮدن رو ﻣﻌﺎﻟﺠﻪ ﻣﯿﮑﺮد و اﯾﻦ ﺑﺰرگ ﺗﺮﯾﻦ ﺳﻮاﻟﯽ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺗﻮی ذﻫﻨﻢ با دیدنه مکان جدید روز به روز ﭘﺮرﻧﮓ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﺪ ﭼﺮا ﺗﻦ ﺑﻪ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﮐﺎری ﻣﯿﺪاد؟
ﭼﺮا هیچوقت ﺳﻌﯽ ﻧﻤﯿﮑرد ﯾﻪ زﻧﺪﮔﯿﻪ ﺳﺎﮐﻦ و اروم ﺑﺮای ﻣﻦ و ﺧﻮدش ﺑﺴﺎزه؟هر بار سعی میکردم ازش جوابه منطقی بگیرم، یا حتی یک قول بلندمدت برای ساختنه زندگی اروم اما فایدهای نداشتو از پدرم هیچوقت چیزی بیشتر از یک سکوت طولانی و نگاه خسته نصیبم نمیشد. ﻣﺪت ﻫﺎ ﮔﺬﺷﺘﻮ ﺳﻔﺮ ﻫﺎی ﻣﺎ ﺑﻪ ﻣﮑﺎن ﻫﺎی دور اﻓﺘﺎده اداﻣﻪ دار ﺷﺪ ﺗﺎ زﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﭘﺎ ﺑﻪ دﻫﮑﺪه ﻧﯿﺘﻦ ﮔﺬاﺷﺘﯿﻢ و خونه ﮐﻮﭼﯿﮑﯽ ﮐﻨﺎر ﺑﺎر ﻣﺎدام ﻓﻠﻮر زﻧﻪ ﻣﯿﺎﻧﺴﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﻮﻣﻪ دﻫﮑﺪه ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﺎر ﮐﻮﭼﯿﮑﺶ ﻣﯿﺸﻨﺎﺧﺘﻨﺶ اﺟﺎره ﮐﺮدﯾﻢ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻧﯿﻤﯽ از ﻣﺮدم ﻓﻬﻤﯿﺪه ﺑﻮدن ﮐﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﺟﺪﯾﺪی وارد دﻫﮑﺪه ﺷﺪه و ﻣﺮاﺟﻌﻪ ﻫﺎﺷﻮن ﻫﺮ روز ﺑﯿﺸﺘﺮ و ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯿﺸﺪ.
یادمه چند روزی از شروع ماه مِی میگذشت من و پدرم روی کاناپه چوبی کوچیک کنار پنجره نشسته بودیمو جوشونده ویلو معروف دهکده رو مزه مزه میکردیم تا اینکه صدای کوبیدن شدید به در، سکوت خونه رو شکست. ضربهها اونقدر محکم بود که انگار کسی از وحشت داشت در رو از جا میکند. بین ضربهها صدای زنی میپیچید که با ترس و عجله فریاد میزد و کمک میخواست.پدر سریع خودش رو به در رسوند و وقتی اون رو باز کرد، مادام فلور، رنگپریده و مضطرب وارد کلبه شد .
با موهای آشفته و نفسهای بریدهبریده . با التماس دستهای پدرم رو گرفت و گفت: لطفاً… لطفاً پسرم ژان… کمکش کنید! پدر با شتاب بعد از برداشتن وسایلش به دنبال مادام فلور راه افتادو از من درخواست کرد که عصاره گل راعی رو پیدا کنم و بهش برسونم .
زﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ وارد ﺑﺎر ﺷدﻢ ﺑﺎ دﯾﺪن ﺟﺴﻢ ﺑﯿﻬﻮش ﻣﺮد اخم هام رو در هم کردم، پدر ﺑﻌﺪاز ﺑﺮﺳﯽ ،ﻣﺤﮑﻢ زﺧﻢ ﮔﺮدﻧﺶ رو ﺑﺮای ﺟﻠﻮ ﮔﯿﺮی از ﺧﻮﻧﺮﯾﺰی ﻓﺸﺎر دادو ﭼﻨﺪ ﻗﻄﻌﻪ ﭘﺎرﭼﻪ و ﯾﮏ ﭼﺎﻗﻮی ﺣﺮارت دیده رو درﺧﻮاﺳﺖ ﮐﺮد ﻣﺎدام ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ از ﺳﺎﻟﻦ ﺧﺎرج ﺷﺪو ﻃﻮﻟﯽ ﻧﮑﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﺪر نیاز داشت ﺑﺮﮔﺸﺖ .
همه چیز اروم پیش رفت تا زمانی که ﺑﻌﺪ از ﺷﺴﺘﺸﻮی زخم با عصاره درخواستیش ،ﭼﺎﻗﻮی ﺣﺮارت دﯾﺪه روی ﭘﻮﺳﺖ ﺧﯿﺲ مرد ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺖ و ﻋﻤﯿﻖ ﮔﻮﺷتش رو ﺳﻮزوﻧﺪ،ﺑﺎ ﺣﺒﺲ ﺷﺪن ﻧﻔﺴﻢ ﭼﺸﻤﺎم ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪو ﻧﺎﺧﻮاﺳﺘﻪ ﻗﺪﻣﯽ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ رﻓﺘﻢ؛ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻋﻘﺐ ﮔﺮد ﮐﻨﻢ و از ﺑﺎر ﺧﺎرج ﺷﻢ ﮐﻪ ﻣﺎدام ﺑﺎ ﮔﺮﻓﺘﻦ دﺳﺘﻢ ﻣﺎﻧﻊ ﺣﺮﮑﺘﻢ ﺷﺪ وﺑﻐﺾ اﻟﻮد ﺟﻮﯾﺎی ﺣﺎل ﭘﺴﺮش ﺷﺪ
:ﺣﺎﻟﺶ ﺧﻮب ﻣﯿﺸﻪ ؟
ﭼﺸﻤﺎﻣﻮ ﺑﺎز ﮐﺮدﻣﻮﺑﻪ ﻣﺎداﻣﯽ ﮐﻪ ﺳﺮﺷﻮ ﺑﻬﻢ ﻧﺰدﯾﮏ ﮐﺮده ﺑﻮدو ﻧﮕﺮان ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎه ﻣﯿﮑﺮد ﻧﮕﺎه ﮐﺮدم دﺳﺘﻤﻮ روی دﺳﺘﺶ ﮔﺬاﺷﺘﻤو با تعللی که سعی میکردم خونسردیمو حفظ کنم لب باز کردم :
اون ﺗﻤﻮﻣﻪ ﺗﻼﺷﺸﻮ ﻣﯿﮑﻨﻪ
ضربه ای اروم برای همدردی به دست مادام زدمو دستمو پس کشیدم ﺑﻪ ﭘﺪرم ﻧﮕﺎﻫﯽ اﻧﺪاﺧﺘﻢ که با ﺑﺴﺘﻦ زﺧم ﻋﻘﺐ ﮐﺸﯿﺪو ﺑﯽ ﺻﺪا ﺑﻪ محل زﺧﻢ ﺧﯿﺮه ﺷﺪ.ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺑﻪ دﻧﺒﺎﻟﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻧﮕﺎهش ﮐﺸﯿﺪه ﺷﺪ ﭘﺴﺮی ﺑﻮر ﺑﺎ ﻫﯿﮑﻠﯽ ورزﯾﺪه و ﻣﻮﻫﺎی بلند ی که انتهاشون مواج دار شده بود ،ﭘﺪر ﺑﺎ اﻧﮕﺸﺖ ﺷﺼﺖ و اﺷﺎرش ﭘﻠﮑﺎﺷﻮ ﻓﺸﺎر داد،اون ﮐﻼﻓﻪ ﺷﺪه ﺑﻮدو اﯾﻦ ﺧﺒﺮ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮای ﻣﺎدام ﻓﻠﻮر ﻧﺒﻮد اﻧﮕﺸﺘﺎﺷﻮ از روی ﭼﺸﻤﺶ ﺑﺮداﺷﺘﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻫﯽ اﻧﺪاﺧﺖ، ﺑﻌﺪ از ﻣﮑﺜﯽ ﻧﺎﻣﻄﻤﺌﻦ ﮐﯿﻔﺶ رو ﺑﺮداﺷﺖ ﺷﯿﺸﻪ ﮐﻮﭼﯿﮑﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﯾﻊ ﺳﯿﺎه رﻧﮕﺶ ﺑﻪ ﻃﺮز ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺧﻮد ﻧﻤﺎﯾﯽ ﻣﯿﮑﺮد رو از ﮐﯿﻒ ﺧﺎرج ﮐﺮد لب های مرد رو از هم فاصله داد و ﻣﺎﯾﻊ ﻏﻠﯿﻆ ﺳﯿﺎه رﻧﮕﻮ ﺗﻮی دﻫنش رﯾﺨﺖ و ﻋﻘﺐ ﮐﺸﯿﺪ ،اون ﺷﯿﺸﻪ ﺗﻮ ﺧﺎﻟﯽ رو ﺗﻮی ﮐﯿﻔﺶ ﺑﺮﮔﺮدوﻧﺪ و ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﻮﻧﺪ، ﺑﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﻣﺪت ﮐﻤﯽﻧﺒﺾ ژان رو برسی ﮐﺮدو دﺳﺘﺸﻮ ﭘﺲ ﮐﺸﯿﺪ اﯾﺴﺘﺎد ﮐﯿﻔﺸﻮ ﺑﺮداﺷﺖ و ﺧﻄﺎب ﺑﻪ ﻣﺎدام ﮔﻔﺖ ﮐﻪ اﺟﺎزه ﺑﺪﯾﺪ ﺗﺎ ﻓﺮدا اﺳﺘﺮاﺣﺖ ﮐﻨﻪ و ﺑﺪون توضیح اضافه ای از ﺑﺎر ﺧﺎرج ﺷﺪ.
به سمت ژان چرخیدم که نفس های نا منظمش توجهم رو جلب کرد ناخوسته به سمتش رفتم تا نبضشو برسی کنم که با برداشتن قدم دومم همزمان نفس ژان هم ﻣﺘﻮﻓﻖ ﺷﺪ ﺑﺎ ﺑﻬﺖ نفس گرفتم که ﭘﺪر رو ﺻﺪا ﺑﺰﻧﻢ اما ﺑﺎ ﺣﺲ ﺗﮑﻮن ﺧﻮردن ﻗﻔﺴﻪ ﺳﯿﻨﺶ دهنمو بستم به سمتش رفتمو با گرفتن دستش سعی کردم با انگشت اشارم رد نبضشو بزنم سرمو نزدیک به صورتش نگه داشتم ﻧﻔﺲ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ و ﻫﺮﺑﺎر ﻧﻔﺲ ﻫﺎ رﯾﺘﻢ ﻣﺮﺗﺐ ﺗﺮی ﺑﻪ ﺧﻮدﺷﻮن ﻣﯿﮕﺮﻓﺘنو رگ قوی تر زیر انگشتم نبض میزد ﻋﺠﯿﺐ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﻪ اﯾﻦ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﻌﺪ از اون وﻗﻔﻪ ﺗﻨﻔﺴﯽ ﻨﻔﺴﺶ ﻧﻈﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ
ﺑﺎ ﮐﻠﯽ ﺑﻬﺖ و ﺣﯿﺮت ﺑﺮﮔﺸﺘﻤﻮ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﮐﻠﺒﻪ رﻓﺘﻢ ﻗﻄﻌﺎ ﺑﺎﯾﺪ راﺟﺒﻪ اﺗﻔﺎق اﻣﺸﺐ مفصل ﺑﺎﻫﺎش ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﺮدم اما وﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﮐﻠﺒﻪ رﺳﯿﺪم ﺑﺎ ﺧﯿﺎﻟﯽ راﺣﺖ ﺧﻮاﺑﯿﺪه ﺑﻮد ﯾﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﻦ اﯾﻨﻄﻮری ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮدم
ﺻﺒﺢ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻌﺪ از ﺑﯿﺪار ﺷﺪﻧﻢ ﺳﺮاﻏﺶ رو ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ ازش ﺑﺨﻮاﻣﻮ ﺑﻪ اﻓﮑﺎر ﻧﺎﻣﻨﻈﻤﻢ ﻧﻈﻤﯽ ﺑﺪم اما ﺑﺎ ﺟﺎی ﺧﺎﻟﯿﺶ ﻣﻮاﺟﻪ ﺷﺪم .
چند روزی رو با نبودش توی تنهایی و ترس ، سر کردم تا زمانی ﮐﻪ ﺟﺴﺪ ﺧﻮنی و دریده شدش ﺗﻮی ﺟﻨﮕﻞ ﭘﯿﺪا شد گیج بودم درد داشتم غم انقدر روی شونه هام سنگینی میکرد که با کمری خمیده بعد از به خاک سپردنه جسدش کنار سنگ قبرش ایستاده بودم باد سرد از لابهلای درختها رد میشدو روی گونههای یخزدم مینشست و زبری اشکهای خشکشدم رو لمس میکرد.
سرم پایین بودانگار هنوز نمیتونستم اسم پدرم رو روی سنگ قبر باور کنم انگار هنوز منتظر بودم صدایی پشت سرم بگه: باید بیدار شی سوفیا اینها کابوس تلخی بود که توی یه شب سرد زمستونی گذروندی اما سکوت، مثل یک پتک، روی شونههام بیشتر میکوبیدو بیشتر کمرم رو خم میکرد به سنگ نزدیک شدم با انگشتم آروم روی حروف سرد سنگ کشیدم اسم پدر…همون مردی که همیشه فکر میکردم تا ابد قراره که کنارم بمونه اما، حالا زیر خاک بود.نفسم برید.
زانوهام خم شد.
روی خاک نشستم، مثل کسی که تمام ستونهای زندگیش ناگهان فرو ریخته بود.زمزمه کردم:
… من این چند روز بدون تو نفس کشیدم ولی زندگی نکردم. من هنوز اونقدری قوی نشدم که بتونم رفتنتو هضم کنمدستم رو روی خاک تازه گذاشتم اشکهام بیصدا میریخت، ؛ نه یک گریهی معمولی، نه یک غم معمولی. اون گریهای بود که از ریشهی جونم بالا میزد گریهی کسی که احساس میکنه انگار یکجای از وجودش همراه با اون زیر خاک مونده.
از اون روز به بعد کابوس بدن زخمی و پوشیده از خونش به بخش ثابتی از زندگیم اسفبارم تبدیل شد اما ﻋﻤﻖ ﻓﺎﺟﻌﻪ از ﺟﺎﯾﯽ ﺷﺮوع ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﻮﻣﻪ درد و ﻧﺎﺗﻮاﻧﯿﻪ روﺣﯿﻢ ﺑﻌﺪ از ﮔﺬﺷﺖ دوﻫﻔﺘﻪ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﺮای ﺧﺮﯾﺪ ﻏﺬا ﻧﺪاﺷﺘﻤﻮ ﺳﻌﯽ داﺷﺘﻢ ﺑﺎ ﻓﺮوش ﮔﯿﺎه ﻫﺎی داروﯾﯽ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﺮای ﻏﺬا و اﺟﺎره خونه ﺟﻤﻊ ﮐﻨﻢ وﻟﯽ ﻣﻦ ﺣﺘﯽ ﯾﻪ درﺻﺪ از ﺗﻮاﻧﺎﯾﯽ ﭘﺪرم رو در ﻣﻌﺎﻟﺠﻪ ﯾﺎ ﺗﺸﺨﯿﺺ به خاطرتنفرم ازلمس یا بوی خون دیگران ﻧﺪاﺷﺘﻤﻮ دﯾﺪن اوﺿﺎی وﺧﯿﻢ ﺑﯿﻤﺎر ﻫﺎ ﺑﺎﻋﺚ ﻧﺎ اﻣﯿﺪی ﻣﻦ و رﻧﺠﺶ اﮐﺜﺮ اﻓﺮاد دﻫﮑﺪه شده بودپول کمی که از درمان های جزیی به دست اورده بودم نتونست جلوی بیخانمان شدنمو بگیره واین اوضاع باعث اوارگیه من شد رسما حس یه موجود بی خاصیت رو داشتم که کله زندگیه بیست سالش رو صرف خوندن کتاب های بی مصرف کرده بود که سودی برای زندگی روزمره نداشتن توی دهکده شانسی برای کار کردن یه دختر تنها و جوون بدونه پیشنهاد های کثیف نبودو من در حال غرق شدن توی دنیای نو ظهوری بودم که تا زمان قبل از مرگ پدرم آشنایی چندانی
باهاش نداشتم ،در حالی که شاهد فرو رفتن توی باتلاق غم، گرسنگی و درد بودم با پیشنهاد مادام فلور رو به رو شدم پیشنهادش شاید زندگی رو برام آسون نمی کرد ولی حداقل میتونست زنده نگهم داره،
قرار بر این شد که در ازای جای خواب و غذا ؛ رسیدگی به کار های بار بر عهده من باشه و اینبهترین یا شاید تنها پیشنهادی بود که میتونستم قبول کنم.
من مشغول به کار شدمو تا جایی که ممکن بود سعی میکردم سرم تو لاک خودم باشه اما گاه و بی گاه شاهد گلایه های مادام میشدم و اکثرا این گلایه ها راجب پسرش بود پسری که بعد از اون شب باعث اعتراض های پایه ثابت مادام شده بود؛ یادمه وقتی با برادرش کیدن؛ صحبت میکرد میگفت که ژان از اون شب چیزی رو به خاطر نمیاره و رفتارش خیلی عجیب شده راستش من هم متوجه اون رفتار عجیب شده بودم؛ نگاه های خیرش یا حرف هایی که سعی میکردم ربطی پیدا کنم اما هر بار بی معنی تر جلوه میکردن؛ منو حسابی گیج میکرد.
شبی که مادام از من خواست به ژانی که توی مستی به سر میبرد کمک کنم با نزدیک شدنم ودیدن من به یک باره عقب کشیدو خیلی جدی اما با لحنی کلافه خطاب به مادام گفت : چرا این دختر هنوز اینجاست
مادام با بی حوصلگی از روی صندلی بلند شدو گفت
: تو واقعاً راجبش جدی هستی
ژان عصبی سرش رو پایین انداخت و نامتعادل تکونی خورد و با خشم به مادام گفت
: یادم نمیاد وقتی که بحث کردیم مست بوده باشم
مادام: فردا برده جدید میرسه سوفیا از این به بعد به کارهای انبار رسیدگی میکنه
و خطاب به من، به ژان اشاره کردو گفت : اونو به اتاقش برسون تا...حرف مادام تموم نشده بود که ژان برای متعادل شدنش به جلو قدمی برداشت اما نتونستو به من تکیه داد؛ با فشاری که از وزن زیادش بهم وارد شد شکه شده به عقب پرت شدمو ژان هم به خاطرگیجیه زیادش همراه با من کشیده شدو با هم پخش زمین شدیم ژان که کنار من افتاده بود سمت مخالف من چرخید و به پشت خوابیدو با نیشخند صدا داری سرشو به سمتم چرخوندو کش دار گفت :چطور ممکنه تو اونی باشی که اون زن میگه!!!!
(.زمان حال)
مادام: سوفیااااااااا هیچ معلوم هست حواست کجاس
با فریاد مادام از دل اون فکر و خیال عمیقی که گیرش بودم به بیرون پرت شدم .آخرش همین تفکراته مسخره باعث میشه جای خوابمو از دست بدم.
آب دهنم رو قورت دادم و خودمو جمعوجور کردم.
مادام با خشم به سمتم اومدو
گفت: تو چه مرگت شده
آب هنوز آماده نیست؟
نزدیک شد
نفسشو عصبی بیرون داد
:ازطلوع افتاب مدتیه که میگذره و تو هنوز اینجایی
خجالت زده سرمو پایبن انداختم راستش مسیر اونقدرام طولانی نبودو به ظاهر امن به نظر میرسید اما تاریکیه جنگل قبل از طلوع آفتاب اونقدری برام وحشتناک بود که فکرش منو از این کار منصرف کنه به ناچار نگاهمو به دستای قفل شدم دادمو چیزی نگفتم مادام کلافه با باد بزن چوبیه توی دستش خودشو باد زد و گفت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: این بار اولی نیست که توی کارت کوتاهی میکنی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوفیا:. متاسفم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادام سرشو تکون دادو گفت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفردا روز مهمیه و میخوام همه چیز حتی تو..؛ دقیق و مرتب به نظر برسین پس بهتره حواست رو جمع کنی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:بله مادام
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا رفتن مادام
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسَرخورده سطلارو برداشتم و به سمت جنگل حرکت کردم قطعا طی کردن این مسیر قبل از طلوع افتاب به این راحتیا نبود به ناچار سری تکون دادم تا افکارم رو پراکنده کنم من روزانه چند بار این مسیرو طی میکردم و این سطلای پر آبو به بار میرسوندم و حالا شب هم به اون دفعات اضافه شده بود و من راهی جز قبول کردن این موضوع نداشتم؛
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.صورتمو از دلداریه مسخرم جمع کردم ، چطور میتونستم باهاش کنار بیام خسته تر از همیشه سطالهای توی دستم رو جابه جا کردمو با برداشتن قدمی هنوز کامل روی زمین ننشسته بود پام به پیچکهای مزاحمی که مثل دستهای لجباز از خاک بیرون زده بودن گیر کردو تعادلمو به هم زد لحظهای که بدنم خم شد، همهچی کُند پیش رفت؛ صدای ضربانه قلبم ، کشیده شدن سایهها نفسِ داغی که از گلوم بیرون زد.و بعد..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا کله کوبیده شدم روی زمین.اول صدای برخورد، و بعد اون درد تیز که از پیشونیم تا پشت جمجمهم دویدو مثل موجی داغ توی سرم پیچید.چشمهام برای یک ثانیه سیاهی رفت؛یه جور تاریکی سریع اما عمق دار، نفسمو گم کرده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ناله ای کف دستمو محکم روی خاک فشار دادم تا دوباره خودمو بالا بکشم.اما درد بیشتر شد توی همون لحظهی گیجی و ضربه،با حس مایع گرمی که از کنار ابروهام پایین میاومد و صورتــمو سوزوند به سختی روی زمین سنگین نشستم وبا احتیاط سرمو لمس کردم؛ وقتی نوک انگشتام به خونِ تازه و لیز رسیدو با دست خونیم مواجه شدم ، چشمهام از شدت درد پشت هم بسته شد. سرم تیر میکشید جوری که انگار کسی از داخل جمجمهم با مشت به بیرون میکوبه .اما سنگین تر از اون فریاد مادامی بود که مثل ضربه پتک فلزی توی سرم پیچید و مجبورم کرد سریع چشمهامو باز کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصداش انقدر واضح بود که انگار کنارم ایستاده بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحتی بوی نفسش رو حس میکردم.از شوک، چشمهامو سریع باز کردم؛ دیدم یه لحظه تار شد، اما با چند بار باز و بسته کردن پلکام کمکم بهتر شد.با زانوهام خودمو بالا کشیدم، جوری که به درد اجازه ندم منو زمینگیر کنه. خم شدم تا سطلها رو بردارم اما درد، مثل یه چاقوی داغ از پیشونیم تا پشت سرم کشیده شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم بیاختیار روی سرم رفت و اما چاره چی بود؟ زمان بهم رحم نمیکرد. منم حق نداشتم تلفش کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاینبار بدون اینکه سرمو زیاد خم کنم، فقط زانوهامو تا کردم و سطلها رو گرفتم چند قدم برداشتم؛ دنیا دور سرم چرخید، تصاویر کنار رودخونه کش اومدن، اما ترجیحم ادامه دادن بود خودمو به آب رسوندم و نشستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانعکاس صورتم توی آب لرزید… خون از کنار پیشونیم میچکید و قرمزی رو توی آب پخش میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزخم عمیق نبود، اما لجبازانه خونریزی داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند مشت آب روی صورتم زدم ودستمال سرم رو باز کردم اونو دور زخم پیچیدم و محکم بستم؛ انقدر سفت که چشمهام از فشار جمع شد.چند لحظه بیحرکت موندم تا موج اول درد رد بشه. وقتی نفسم برگشت،شروع به پر کردن سطلها کردم با جلو کشیدنه سطل دوم در حال پر کردنش بودم که سایه سیاهه بزرگی توی آب منعکس شد با ترس به سایه خیره شدم تا اینکه صدای آشناش به گوشم خورد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:هی تو
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه ارومی سرم رو چرخوندم و با دیدن شخص مقابلم کامل چرخیدم و ایستادم، ژان با یه شنل بلند مشکی که هیکل عضلانیش رو قاب گرفته بود دقیقا چند قدمیه من ایستاده بود نفسمو با صدا بیرون دادمو گفتم: اوه موسیو ژان ژان چشمای سبز براقشو باریک کردو گفت : دختر چارلز
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوفیا:بله
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سطلها نگاهی انداخت و گفت: فکر کنم مادرم زیادی بهت سخت گرفته شتاب زده دستامو بالا اوردم: اوه نه این برای سپاس گذاری از مادامه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irژان نگاهی به دستمال سرم انداختو با مکث گفت: تو هر بار میتونی به راحتی به خودت ...آسیب بزنی و این ویژگیه خوبی نیست
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا هر کلمه ای که از بین لباش بیرون میومد خیره به دستمال خونیه سرم تیله سبز رنگ چشماش اروم اروم به سمت تیرگی میرفت ،نمیدونم خیالاتی شده بودم یا واقعا هر لحظه اون سبز شفاف بیشتر و بیشتر به سمت سیاهی تعغییر رنگ میداد قدمی بهم نزدیکتر شد… قسم میخورم چشمای تماماً سیاهش رو دیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: تو بوی ترس میدی .....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیدونی این بو چقدر میتونه منو گرسنه کنه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمغزم حتی فرصت تشخیص یا درک موقعیت رو پیدا نکرد.چشمام بیاختیار گشاد شد؛ میخواستم حرف بزنم، فریاد بزنم، هر چیزی…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما نفس توی سینهم گیر کرد، اضطراب مثل مشت سردی دور گلوم حلقه زد و جلوی چشمام سیاهی رفت.زانوهام سست شد و نتونستم خودمو سر پا نگه دارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا سردرد عجیبی چشمهام رو باز کردم.هوا تاریک شده بود. تاریکِ مطلق. دستمو روی سرم گذاشتمو با سرگیجه تهوع آوری نشستم خدای من چشمامو محکم بازو بسته کردمو ناباور به اطرافم نگاه کردم شب شده بود لبهای خشکم از شدت شوک از هم باز شدنو گلوم به طور فرضی اب نداشته دهنمو فرو برد ترسهای آشنایی که هر شب کابوسشون رو میدیدم، مثل یخِ توی رگهام جاری شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر صدایی، هر لرزش شاخه، قلبم رو به اندازهای فشار میداد که حس میکردم الانه که از قفسه سینهم بیرون میپره.۰چشمهام رو به اطراف میگردوندم؛ اما تاریکی نگاهمو میبلعید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحس میکردم … چیزی بین درختها، نزدیکتر از چیزی که فکر میکنم، با چشمهای سیاه و خالی به من خیره شده.گلوم قفل شد. نفسهام توی سینم گیر کرد به قدری فشار ترس و افکارم زیاد شد که با سفت شدنه گلوم چندین بار پشت سر هم عق زدمو هر بار سعی کردم چیزی بالا بیارم، اما فقط درد بودو بس با دستم لبهام که از آب دهنم خیس شده بود رو پاک کردم و سنگینیِ گلوم رو با سختی قورت دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباید از اینجا برم چون حتی اگه اتفاقی هم نیوفته افکارم به کشتنم میدن تلاشم روی ایستادن بود اما چشمهام هنوز آوارهی اطراف بود. به سختی بلند شدم،سرگیجه مثل موج سردی توی سرم در حال جولان بود قدم برداشتم.. و قدمه بعدی پاهام روی کشیده میشدن اما نمیتونستم مکث کنم چون میدونستم، هر لحظه ممکنه چیزی از تاریکی بیرون بزنه و همه چیز رو یکباره تموم کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا قدمهایی که هر لحظه شلتر میشدن و استقامتی که مثل شمع توی باد ذرهذره خاموش میشد، ضعف و گرسنگی که مثل موج ملایمی هر بار بیشتر به توانم ضربه میزد سعی میکردم پیش برم. اما درست زمانی که سعی داشتم فقط روی قدم های نامتعادلم متمرکز باشم … همه چیز با اون صدا درهم شکستو وحشت مثل پنجهای یخزده دور گلوم حلقه زد. نتونستم حتی یک ثانیه ی دیگه جلوی خودم رو بگیرم و برگشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهام، برخلاف میلم ، به عمق سیاهی جنگل کشیده شد با حرکت سایه ای که نور کم ماه شکارش کرد نفسم برید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرگشتم که فرار کنم با هرچی که از توانم مونده بود اما پاهام یخ زدو با بی حس شدن پاهام با زانو روی زمین افتادم نمیتونستم اجازه بدم منم به همون سرنوشت دچار شم روی زمین چنگ زدم، انگشتهام خاک و برگ خیس رو کند. پاهامو ستون کردم و با بدنی که هر لحظه سنگینتر میشد، خودمو بالا کشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقدم برداشتم… شکنجهوار خدای من… چقدر سادهلوح بودم که فکر میکردم میتونم تحمل کنم،و از پس این اوضاعی در هم و آشفته زندگیم بر بیام
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما مقابله با هاش برای من هر لحظه غیرقابلتحملتر میشد. درمونده چونم از بغض لرزید کاش هیچ وقت پا توی این دهکده نفرین شده نمیزاشتیم در اون صورت پدرم.....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهام پر از اشک شد….
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامید وارم هر جا که هست منو توی این وضعیت نبینه نفسم با هل دادن اون بغض به بیرون پرت شدو قطره های اشک رو به دنبال خودش کشوند سخت بود راه رفتن سخت بود اما من نمیخواستم بمیرم ،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس نفس میزدمو بدن بیحسم رو به زور میکشیدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا وقتی نور های رقصان زرد رنگ دهکده از دور بهم دهن کجی کردن نگاه نا امید و پر از اشکمو به مسیر برگشت به سمت بار دادم اما همون لحظه…با هجوم یک فکر عجیب، و غیرطبیعی… نگاهم خشک شد و مات موند خدای من ژان اون
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند قدم دیگه برداشتم نه همچین چیزی امکان نداره به خودم نگاهی انداختم خبری از دریده شدن یا خونو خونریزی نبود چطور ممکنه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعی کردم نشونه ای پیدا کنم اما موفق نبودم خط بین واقعیت و کابوس برام محو شده بود دیگه حتی نمیتونستم فرق بین کابوس و واقعیت رو تشخیص بدم ،سنگینه بدنم کم بود که حجم وحشتناک سرم هم بهش اضافه شد خم شدم دستهام رو روی زانوم گذاشتم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوفیای احمق رسما از دست رفتن عقلتم به سختی های زندگیت قراره اضافه شه ذهنم خودش رو توی دام منطق گرفتار کرده بود ؛هیچ نشونی از کابوس که توی ذهنم ساخته بودم نیست اما حتی در تلاش برای قانع کردن خودم، چیزی توی قلبم میلرزید، حس عجیبی که نمیتونستم ....توی گیرو دار تشخیص این موقعیت با شنیدن صدای جغدی که شبیه به پژواک مرگ بود بی اینکه حتی برگردم با همه توانی که برام مونده بود ایستادمو به سمت دهکده حرکت کردم خیلی خنده داره اگه توی این وضعیت بمیرم واقعا خیلی تراژدی مسخره ای میشد هرچند من قهرمان خوبی برای داستان زندگیم نبودم،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه علاوه راه برگشتم انچنان برام باز نبود با گند کاری های اخیرم اینبار قطعا کارم تمومه و مادام هیچ راه برگشتی برام نمیزاره .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا افکاری که مثل موریانه در حال ذره ذره بلعیدن افکارم بودن به بار رسیدم صدای بحثو خنده ی یه مشت بوگندوی احمق کله بارو پر کرده بودساختمونه بار رو دور زدم که مادام از پشت پنجره من رو دید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوارد انباری شدم قلبم به شدت میکوبید و حالت تهوع شدیدی داشتم بعد از گذشت مدتی درانبار بازشد و مادام با عصبانیت وارد شد با قدم های بلندش به سمتم اومد و بی هیچ مکثی سیلی محکمی رو حواله صورتم کردو من که منتظر تلنگری بودم پخش زمین شدمو سمت راست صورتم بی حس شد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادام با عصبانیت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: دختره بی خاصیت هیچ معلوم هست کدوم گوری هستی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لکنت ترس گفتم :م. متاسفم مادام سرم. سرم ضربه شدیدی خورد و من .من تا الان توی جنگل . بیهوش بودم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادام با چشم های خشمگینش به سرتا پام نگاهی انداخت گفت: دختره دستو پا چلفتی چرا امروز باید این اتفاق برات میوفتاد عصبی دست به کمر ایستاد : لعنت به تو ژان نباید به حرفش گوش میدادم حداقلش
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیتونستی فاحشه خوبی برای بارم بشی اما با این وضعیت نه به درد اون پیرمرد میخوری نه به درد من که اون قرار داد لعنتی رو امضا کردم نشست فکم رو با دستاش گرفتو دستمال سرمو محکم از روی سرم برداشتو صورتمو چپو راست کرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابروها شو بیشتر درهم کشیدو با انگشت شصتش اطراف زخمم رو لمس کرد از سوزشش چشمام جمع شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: حالا که دارم میبینم اونقدرام بد نیست زخم کوچیکیه فقط باید این اوضاع چرک و خونی رو روبه راه کنم قطعا اون پیر مرد به خاطر این زخم چشمشو روی این زیبایی نمی بنده سرشو به معنی تایید طوری که بخواد خودشو قانع کنه تکون دادو ایستاد این لعنتی چی داره میگه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: پ. پیرمرد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادام بی توجه به سوالم نگاهشو با حالت چندشی از روم برداشتو با کج کردن دهنش برگشتو به سمت در رفت سعی کردم متوقفش کنم اما بدنم قدرتی برای همکاری نداشت مادام از انبار خارج شدو درو قفل کرد و من رو با کلی اضطراب و وحشت تنها گذاشت پدرم همیشه میگفت که اعتماد میتونه خطرناک ترین ضربه هارو از سمت کسایی که فکرش روهم نمیکنی بزنه و من نمی دونستم اعتماد به زنی که پدرم جون پسرش رو نجات داد و مردی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه جونش رو مدیون پدرمه میتونه ذره ذره روح و جسمم رو به تباهی بکشونه دیگه حتی قدرت گریه کردن هم نداشتم پلکام به شدت سنگین و نفسام نا منظم شده بود خیلی خوابم میومد دوس داشتم برای مدتی بخوابم بلکه شاید توی عالم خواب ؛ مرگ ؛ ترس و درد کمتری داشته باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir........
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای باز شدن در بدنم ناخودآگاه تکونی خورد چشمام نیمه باز شد ولی با این وضع همه چیز رو تار میدیدم سنگینی پلکام باعث شد دوباره چشمامو ببیندم صدای کسی رو خیلی نزدیک به خودم شنیدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:هی دختر حالت خوبه صدای منو میشنوی اوه خدای من اون مرده ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمام رو به سختی باز کردم اما تصویر روبه روم به شدت نامعلوم بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:تو حالت خوبه؟ مادام گفت که باید غذا بخوری میتونی بشینی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم رو گرفت و من رو به حالت نشسته نگه داشت با گذاشتن لیوان رو لبام اب وارد دهنم شد به محض قورت دادنش محتویات شکمم به سمت دهنم هجوم اورد و عق زدم ولی شکم خالی من فقط مقدار آبی رو که خورده بودمو پس زد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:بیا دوباره تلاش کنیم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوباره بهم آب داد و نون رو توی دهنم گذاشت لقمه نون رو قورت دادم چند باری عق زدم ولی این سری به بدیه دفعه قبل نبودو بدنم داشت به وضعیت عادت میکرد چشمام رو محکم به هم فشار دادم تا این تاری مزخرف کمتر شه چند بار پشت سر هم پلک زدم تا تونستم چهره رابرت برده ی سیاه پوست نوجوانی که جایگزین من شده بود رو تشخیص بدم لب باز کردم تا از این وضعیت گنگ چیزی بفهمم اما بی فایده بودو اون به خوبی سوالات من .رو نادیده میگرفت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرابرت بعد از اتمام کارش به سرعت از انبار خارج شدو درو پشت سرش قفل کرد حرف های مادام مدام توی سرم تکرار میشدو هر لحظه بیشتر بیشترسرم رو تا حد انفجار میکشوند با جمع کردنه زانوهام خودم رو بغل کردم و چشمامو نا امید به اون در لعنتی دوختم اگه پدرم اینجا بود از داشتن همچین دختری متاسف میشد خجالت زده لبامو جمع کردم باید چیکار میکردم مگه چیزی هم تحت کنترل من بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچونم روی روی دستام گذاشتم اشکی سرد از گوشه چشمم به بیرون سر خورد اون همیشه میگفت مقابله نکردن با مشکلات میتونه تورو درون مشکلات بزرگ تری غرق کنه سرمو چرخوندمو گونمو روی دستام گذاشتم و چشمامو بستم اشکای بعدی بدونه واکنشی پشت سر هم از چشمم سرازیر شدن شاید برای کم آوردن زود اما ادامه دادن سخت بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسخت بود اما هنوز قدرتشو داشتم نتونستم بیشتر از این بشینم سرمو بلند کردم و با استینم اشکهام رو پاک کردمو ایستادم نگاه اجمالی به انبارانداختم تنها روشنایی انبار به خاطر پنجره کوچیکی بود که حتی کله من هم برای گذشتن ازاون بزرگ بود به سمت در رفتم چند باری محکم به سمت خودم کشیدمش اما برای شکستن قفل؛ به زور بیشتری نیاز داشتم به اطرافم نگاهی انداختم وبه دنبال چیزی گشتم که بتونم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقفل رو باهاش بشکنم نگاه چرخوندم چشمم به بیل کوچیکی افتاد که گوشه ی انباری به دیوار تکیه داده بود نگاهش کردمو ، غر زدم : باشه، تو میخوای کمکم کنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمتش رفتمو با برداشتنش بلافاصله به سمت در برگشتم قسمت آهنین رو لای در فرو بردمو فشار دادم اما با کشیدنش، از لای در سر خورد ، به جای اولش برشگردوندمو ، هل دادم ، زور زدم اما ،در محکم تر از اون بود که جابه جا شه کف دستم عرق کرده بود ، و انگشتام میسوختن اما همچنان در مقاوم جلوم وایساده بود.یه لحظه احساس کردم همهٔ صبرم داره تموم میشه. اینبار با محکم نگه داشتنش به سمت مخالف فشارش دادم اما بیل که از همه جهت تحت فشار بود با یه فشار اضافه تر دستش در هم شکست و منو به جلو پرت کرد با چند قدم نامتعادل که در حال زمین زدنم بود به سختی خودم رو نگه داشتمو کمر راست کردمو با دیدنه در بسته با خشم محکم، دستهی نیمهشکسته رو روی زمین کوبیدم . صدای چوب روی زمین پیچید به سمت در رفتم نا امید تکونش دادمو اما بی فایده بود چشمامو دور تا دور انبار چرخوندم اما چیزی به جز شیشه های پر یا خالی مشروب به چشمم نخورد چرخیدمو به دیوار تکیه دادم مشکلاتم شبیه این در به قدری محکم قفل شده بودن که زورم بهشون نمیرسه خودم رو روی دیوار سر دادمو نشستم نمی دونم چه مدتی گذشت که با صدای در سرم رو بلند کردم رابرت درو باز کرد وگفت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: دنبالم بیا
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبی حرکت بهش نگاه کردم به سمتم اومدو با گرفتن دستم منو وادار به ایستادن کردو با خودش همراه کرد به سمت ساختمون کناریه بار رفتیم مادام روی یکی از کاناپه ها نشسته بود به رابرت اشاره کردو گفت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: اونو ببر تا خودشو بشوره سنیور گریسون الاناست که پیداش بشه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاون مرتیکه گریسون دیگه کدوم خری بود رابرت مچ دستم رو گرفت و دنباله خودش کشید به اتاقک زیر راهرو رسیدیم رابرت گفت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: شنیدی که مادام چی گفت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست رابرت رو گرفتم و با التماس به چشماش زل زدمو خیلی اروم طوری که صدام به گوش مادام نرسه نالیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخواهش میکنم بزار من برم با حرف های مادام معلومه چیز خوبی در انتظار من نیست التماست میکنم اجازه بده من برم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرابرت با چشمایی که ناراحتی و ترحم درونشون موج میزد نگام کردوگفت: متاسفم دختر اگه این کارو انجام بدم مطمئنن مادام منو زنده نمیزاره
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن رو به داخل اتاق هول داد و درو بست چشمم به لباس و کفش نویی که روی سکوی کوچیکه کنار دیوار گذاشته شده بودن افتاد ماتم زده به آب گرم خیره شدم صدای مادام رو از پشت در شنیدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:به نفعته سریع تر کارت رو انجام بدی وگرنه مجبور میشم رابرت رو برای انجام این کاربفرستم تو
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا چونه لرزون لباس هام رو یکی یکی از تنم در اوردمو خودم رو با اب سطل خیس کردموشستم بعد از تموم شدن کارم لباس ساده ای که رنگ آبی کمرنگی داشت رو پوشیدم کفشارو توی دستم گرفتمو
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز اونجا خارج شدم رابرت دم در با سری افتاده منتظر بود با دیدن من نگاه خیره ای انداختو گفت :اون مرد اومده
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو نگاهشو به کفشهای توی دستم داد به سمتم اومد کفشاهارو ازدستم گرفتو جلوی پام گذاشت : بهتره لجبازی نکنی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی به محوطه اصلی که رسیدیم مردی حدودا پنجاه ساله با لباس های گرون قیمت ومرتبش در حال صحبت با مادام بود مادام متوجه ی ما شد و به مرد گفت: سنیور قطعا از انتخاب این یکی پشیمون نمیشد مرد با گرفتن رد نگاه مادام به من نگاه کردو گفت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:بیا نزدیک تر
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرابرت با فشاری که به شونم وارد کرد منو به سمت جلو هل داد مرد ایستاد و بعد از نگاه دقیقی : دختری با زیبایی فاخر خطاب به مادام گفت: به نظرم تعاریف شما نسبت به این دختر زیادی ساده تر از چیزی بود که من دارم میبینم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادام : امید وارم حسن نیتمو رسونده باشم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: مادام فلور هدیه های شما به قدری ارزشمند هست که بتونید یه بار بزرگ تربرای خودتون دستو پا کنید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادام: از لطفتون سپاسگذارم سنیور
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد بعد از برداشتن نگاهش روبه مادام گفت:ما قصد داریم که شبانه اونار به سمت قصر ببریم پس فکر کنم شما وقت خوردن یه نوشیدنی رو با من داشته باشید مادام از خوشحالی زیاد لبخند چندشی زد و
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفت : اوه بله حتما سنیور
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلافاصله بعد از اشاره مادام دوباره توی انباری حبس شدم هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم که زندگی ساده ای که با پدرم تجربه کردم به آرزوی محالی تبدیل بشه که نتونم توی خواب هم اونو لمس کنم افسوس وار نشستمو با جمع کردن پاهام چونم رو روی زانو هام گذاشتمو به نوری که از پنجره به داخل انباری میتابید خیره شدم شعرموردعلاقه پدرم از شارل بودلر توی ذهنم مرور شد؛
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمعقول باش ای درد من
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو اندکی ارام تر گیر
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتو شب را میطلبیدی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو او هم اکنون فرا میرسد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجوی تیره شهر را در بر میگیرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکسانی را ارامش میاورد و کسانی را تشویش
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.......
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیمه های شب با کجابه هایی که دورتا دورش رو با محافظ های چوبی بسته بودند به سمت قصر حرکت کردیم و نقطه مبهم دیگه ای که وحشتم رو چند برا بر میکرد این بود که من تنها نبودم و با دخترایی همراه شده بودم که اونام سرپرستی نداشتن و درگیر طوطئه ی مادام شده بودن تعداد دخترها به شیش نفر میرسید ترس رو میشد از توی چشماشون خوند ولی جرئت زدن حرفی یا کنجکاوی اضافه ای نداشتن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی وارد قصر شدیم کجابه رو به روی در بزرگی ایستادو ما به دستور سربازی که صدای خیلی خشنی داشت یک به یک از کجابه خارج شدیم قصر از اون چیزی که فکرش رو میکردم بزرگ تر نورانی تر و زیباتر بود اما ترس؛ اجازه لذت بردن از این زیبایی رو بهم نمیدادو همه چیز بیشتر برام شک برانگیزو وحشت ناک به نظر میومد مارو به سمت پشت قصر هدایت کردن و به دست خدمه های زن سپردن هر کدوم از مارو به سمت اتاقی بردن و وقتی وارد اتاق شدم زنی که انگار منتظر رسیدن من
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبود به سمتم چرخید و نگاهی به سرتا پام انداخت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:اینه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختری که پشت سرم ایستاده بود در جواب گفت: بله
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: من ندیمه ژانت هستمو مسئولیته تو تا فردا شب با منه پس امید وارم دردسر درست نکنیو برام مشکل ساز نشی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلب باز کردم: میشه لطفا..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمانع ادامه حرف زدنم شدو گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهتره آروم باشی و به چیزی فکر نکنی چون قراره بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی بهت خوش بگذره از لباس های فاخر بگیر تا زیور آلات غذا و ...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالان انتظار داره با این چیزا گول بخورم جلو رفتم: اما من..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه تهدید امیزشو بهم انداختو دستشو به نشونه سکوت بالا اوردو بعد از سکوت من دستشو به سمت پیشونیش برد: آه خیلی حرف میزنی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستشو برداشتو تو هوا تکون داد فعلا میتونی اینجا استراحت کنی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت در رفتو خطاب به خدمه گفت: داروشو بهش بده مواظب باش آسیبی به خودش نزنه و بدون زدن هیچ حرف اضافه ی دیگه ای از در خارج شد دختر جوون که من رو به اتاق اورده بود به سمتم اومدو ضرف شیشه ای کوچیکی رو به سمتم گرفت عقب کشیدمو ممانعت کردم اما فکم رو گرفتو دارو رو با خشونت تو دهنم ریخت و دهنم رو محکم بستو با گرفتن بینیم راه تنفسیم رو بست
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: قورتش بده
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دستام دستشو گرفتم که با ضربه محکمی سرم رو به عقب هل دادو بی اینکه بفهمم دارو رو قورت دادم عقب کشید با دهن باز نگاهش کردم که آروم برگشت و از درخارج شدو در رو قفل کرد.اشک توی چشمام حلقه زد این دیگه چه اوضاعی بود چه اتفاقی قراره برام بیوفته نگاهمو به گردش در اوردم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه جز یه تخت یه نفره و یه پنجره که سرتا سر حفاظ داشت چیزی توی اتاق نبود قطعا انباری از اینجا سرگرم کننده تر به نظر میرسید .....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir(مسخ شده فقط به روبه روم نگاه میکردمو اون موجود عجیبو غریب که چشمهای پدرم رو داشت با نگاه ثابت سفید رنگش به من نگاه میکرد و من هیچ راهی جز فریاد زدن نداشتم که)...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا چشمایی که تا اخرین حد از هم باز شده بود از خواب پریدم با بدنی که کنترلی روی لرزشش نداشتم نفس زنان به اطرافم نگاهی انداختم خبری از جسد پدر نبود اما اون صحنه به خوبی توی سرم حک شده بود به پنجره نگاهی انداختم چیزی به طلوع آفتاب نمونده بود من چطور خوابم برده بود چشمامو بستمو سرمو توی دستم گرفتم چند نفس عمیق کشیدم تا شاید لرزش فکو بدنم کم تر شه اما تاثیری نداشتو
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین لرزش از افکارم نشات میگرفت درمونده دوباره نگاه اجمالی به پنجره انداختم باید حواسم رو از این خواب لعنتی پرت میکردم بلند شدمو به سمت پنجره رفتم و به بیرون نگاهی انداختم همه در تکا پو بودن حس زندگی سمت مخالف پنجره ای که من کنارش ایستاده بودم کاملا حس میشد اما سمت من بوی مرگ و خاکسر پیچیده بود .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir......
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irندیمه به همراه خدمتکاری که سینی صبحانه توی دستش بود وارد اتاق شدن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irندیمه: بخور که کلی کار داریم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما من میلی به خوردن نداشتم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irندیمه: بهتره که دست به کار شی تا نگهبانو خبر نکردم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز زورگویی ادمای دورم واقعا خسته شده بودم کاش میتونستن اون دهن گشادشون رو ببندنوبا صداشون کم تر باعث ازارم بشن به ندیمه که منتظر حرکتی از سمت من بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفتم: بهم بگو اینجا چه خبره اونوقت بدونه دردسر باهات همکاری میکنم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irندیمه: چرا فکر کردی اجازه داری که بدونی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir..با لحن عصبی که کنترلش ازدستم خارج بود گفتم : می خوام بدونم چه اتفاقی داره میوف...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا فریاد ندیمه حرفم نصفه موند: نگهبااااااان
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگهبان با سرعت وارد اتاق شد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irندیمه : این دختر نیاز به یه همراه داره دنبالم بیارش
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد با خشونت دستم رو گرفت و به دنبال خودش کشید همینطور دنبالش کشیده میشدم تا به محوطه ی بزرگی که با پرده های نسبتا بزرگ قسمت قسمت شده بود رسیدیم من رو به داخل یکی از اونا هدایت کرد و گفت لباساتو رو زودتر در بیار خودتو بشور
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا خروج ندیمه دور خودم چرخیدمو آهمو صدا دار بیرون دادم که صدای خشن ندیمه به گوشم خورد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irندیمه :وقت زیادی نداری بجنب
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمیشه انقدر صدای افراد دورم ازار دهنده بوده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدادزدم : من تا نفهمم اینجا چه خبره کاری انجام نمیدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپردرو کنار زد: برام مهم نیست تو چه تصمیمی گرفتی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلو اومد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعقب کشیدم: بهم بگو
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا قدم بلندی نزدیک شدو یقم رو گرفت : باید خودم دست بجنبونم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دست دیگش پایین لباسمو گرفتو کشید دستمو رو دستش گذاشتمو مانع شدم دستش محکمتر شد، تلاش میکرد لباسمو از تنم دربیاره، اما من عقب عقب رفتمو زور زدم تا جلوش رو بگیرم ، فشار دستی که روی یقم بود رو بیشتر کرد : سربه نیست کردنت برام کاری نداره پس به نفعته سر پیچی نکنی بی حرف بهش نگاه کردم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: کافیه یه اشتباه دیگه ازت ببینم اونوقته که به عنوان یه فاحشه پولی به چندتا پیر مرد میفروشمت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدنم یخ کرد، ولی مقاومت کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: مطمئنن بلایی که قراره سرم بیاد کم تر از این نیست
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: معلومه رام نمیشی باید کمکی خبر کنم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلعنتی حریفش نمیشدم باید راه دیگه پیدا میکردم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا عصبانیت و نفرت، گفتم: باشه باشه… خودم خودمو میشورم، تو برو بیرون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستشو عقب کشید: مطمئن باشم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگلومو ماساژ دادمو کمر راست کردم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.......
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا رسیدن به راه روی طولانی ،ندیمه من رو توی اتاقی هول داد،تمومه دخترایی که همراه با من به قصر اومده بودن توی اتاق ایستاده بودن و افرادی در حاله اندازه گیری سایز و قد اونها متمرکز و مشغول بودن زنی تپل و قد کوتاه به سمت من اومد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو گفت :صاف خودتو نگه دار
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو شروع به اندازه گیری قد و سایز من کرد بعد از اتمام کارش با چند تکه پارچه برگشت و نوبت به نوبت اونهارو به صورتم نزدیک میکرد و در آخر پارچه ی یشمی رنگ مخملی رو انتخاب کرد و رفت ندیمه من رو روی صندلی نشوند و گفت فعلا همینجا بشین دستی به موهای نم دارم کشیدمو چشمام رو بستم تا شاید مغز درهممو بتونم اروم کنم قطعا فرار با این همه نگهبان امکان پذیر نبود اما من نمی خواستم دست رو دست بزارمو هیچ کاری کاری انجام ندم باید راهشو پیدا میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقت نهار همه ی مارو به سمت سالنی بردن و دور میز جمع کردن میز پر بود از غذای های عجیب غریبی که تا حالا حتی تو عمرم هم ندیده بودم با صدای سنیور گریسون همگی توجهمون به سمتش جلب شد به سمت میز اومد و با صدای بلندی صحبتو از سر گرفت:شما مهمانان پادشاه هستین و این غذا ها برای شما ترتیب داده شده بخورید و لذت ببرید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهشو حین سخنرانیش دور میز چرخوند و روی من ثابت نگه داشت لبخند کریهی زدو با حرکتی سعی کرد به سمتم بیاد که نگهبان بهش نزدیک شدو با چیزی که در گوشش گفت هول شده به نگهبان
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی کردو گفت : ولیعهد؟ ..باید به پادشاه خبر بدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشتابزده از سالن خارج شد همه با تعجب به هم نگاه میکردن ولی طولی نکشید که غذا ها یک به یک خورده شدنو به اتاقامون برگردونده شدیم نزدیک به غروب افتاب بعد از شام مفصلی که دوباره به خوردمون دادن زنی از در وارد شد و دو بار دست هاشو به هم زد تا ندیمه هارو متوجه خودش کنه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:دخترارو به سمت اتاق مادام ژاکلین ببرین
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفکری به سرم زده بود اما باید بهترین زمانو براش انتخاب میکردم با بازوی حبس شدم توی دستهای نگاهبان وارد اتاق بزرگی شدیم که آینه و میزهای زیادی فضاش رو پر کرده بود ندیمه من رو به سمت میزی برد : اینجا بشین
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزن جوونی با دیدنه من بلافاصله بهم اشاره کرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: من اونو می خوام
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمتم اومد زن کناریش به من نگاهی انداختو
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفت: سولینای لعنتی تو همیشه بهترین ها رو انتخاب میکنی و این باعث بیشرفتت شده زنی که اسمش سولینا بود پشت چشمی نازک کرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفت :هی کاملیا حسودی نکن من واقعا تو کارم خوبم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگشتشو زیر چونم گذاشتو سرمو به سمت خودش متمایل کرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسولینا : با کاملیا موافقم تو واقعا زیبایی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:و خطاب کاملیا گفت: به نظرم امروز کارم واقعا آسونه ولی اولش باید فکری به حاله این زخم بکنم و به پیشونیم اشاره کرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لحن درمونده ای گفتم : دلیل اینجا بودنمون..یعنی شما خبر دارید که چرا ما اینجاییم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسولینا: دلیل اینجا بودنتو نمیدونم اما اینو میدونم که امشب شب تاج گذاریه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای سولینا به خودم اومدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:خوب دیگه کار من با تو تموم شده و توهم با پوشیدن این لباس کارت تموم میشه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه لباسی که توی دست ندیمه بود و چند تکه لباس دیگه اشاره کرد با تعجب به لباس سبز یشمی رنگ چشم دوختم لباس چجوری به این زودی آماده شده بود به سمت پاراوان بزرگی که کنار سالن بود رفتیمو سولینا نزدیک شد تا لباسم رو از تنم در بیاره
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعقب کشیدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسولینا :هی دختر فقط میخوام کمک کنم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irندیمه لباس توی دستش رو نشونم دادو گفت نمی تونی این رو به تنهای بپوشی و به سمتم اومد با سماجت ندیمه شلوارک ساتنو ازش گرفتمو پوشیدم و پیرهن سفیدو ساده بلندم رو از تنم در اوردم با بستن کرست و محکم کردن بندهاش پیرهن یشمی رو به آرومی تنم کردن و بند پشت لباس رو محکم بستن ندیمه جوراب های سفیدو که انتهاش با تور گلدوزی شده سفید طراحی شده بود رو از ساق پام بالا کشیدو صاف ایستاد سولینا سنجاق کوچیکی رو که کنار گوشم بود رو تنظیم کرد و تره ای از موهام رو که باهاش تقریبا زخم پیشونیم رو پوشونده بود رو مرتب کردو
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفت: تو فوق العاده ای دختر
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irندیمه با گرفتن دستم من رو از پشت پاراوان خارج کرد برای پیدا کردن بقیه دخترا سرمو چرخوندم که نگاهم توی اینه به خودم افتاد خبری از اون سوفیای ساده دیروزی نبود من داشتم به دختری نگاه میکردم که ظاهرش برام آشنا نبود لباس بلند یشمی پررنگ مخملی که یقه و آستین های بلندش به طور منظم با سنگ های براق سبز ریزی طراحی شده بود و در
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانتهای خطوط سنگ های براق زنجیری نازک آستین رو به انگشت دخترک وصل کرده بود یقه لباس وی شکل نیمی از برجستگی ترقوهاش رو عریان کرده بود و زنجیر نازکی هم با ظرافت تمام کمر اون رو تصاحب کرده بود؛ دامن نه چندان پفی با چین های
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپهنش از پشت دنباله دار شده بودو..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:هی دختر
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای ندیمه از افکارم خارج شدم به سمتش چرخیدم یه جفت کفش رو جلوی پام گذاشتو گفت : بپوش
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکفش های چرمی که به رنگ مشکی بودن رو به پام کردم بندهاشو محکم بست نگاهم روی ندیمه بود که
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزنی پیر با ظاهری عجیب وشنل بلند قرمزش از در وارد شد و عصاش رو چند بار به زمین زد تا توجه همه رو جلب کنه همگی کار کنان با ترس صاف ایستادند و سرهاشون رو به زیر انداختن من به همراه شش دختر دیگه که از هیچ چیزی خبری نداشتیم با تعجب به اون پیرزن عجیب نگاه کردیم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا چرخوند نگاهش با صدای بلندو خشنی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتاج گذاری شروع شده پیشکش ها باید بدونه کوچک ترین عیب یا نقصی هدیه داده بشن پس..کارتون رو خوب انجام بدین تا بعد از اتمامه مراسم و خروج مهمانها بهشون رسیدگی شه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیشکش..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیشکش ...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین کلمه مثل طلسم قفل شده ای مدام فریاد مانند توی سرم تکرار میشد نگاه چرخوندم باقی دختر ها هم توی شوک فرو رفته بودن قدمی بدونه مقصد برداشتم که دستم اسیر دستای ندیمه شد منو به سمت صندلی کشید نشوند خنثی نشستم هیاهو ها هر لحظه بیشتر می شد و همه ی خدمه ها در حال رفتو امد بودن و من مثل مجسمه ای بی حرکت با سری که اسیر دست هام شده بود خشک شده به زمین خیره شده بودم نمیدونستم نقشم کارساز بود یا نه اما با شنیدن حرفای اون پیرزن باید هرکاری از دستم برمیآمد رو انجام میدادم ، صداها ها کم و زیاد میشدن تا زمانی که به مرور محو شدن نزدیک به نیمه های شب بود که یکی از خدمه ها سراسیمه از در وارد شد و گفت بیاریدشون ندیمه به من نگاهی انداختو گفت بلند شو و دستم رو گرفتو من رو به
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدنباله خودش کشوند کوبش قلبم در حال اوج گرفتن بود و لرزش دستهام هر لحظه بیشترمیشد وارد محوطه بزرگی شدیم محوطه پر بود از سنگ کاری های هنری و گلهای رز سفید میز های پر از میوه و جام های پر از شراب.بقیه دخترا بعد از من وارد محوطه شدن چشمام رو بستم کوبش قلبم وضوح شنیده میشد؛ اینجا اخر راه بود باید از پسش بر میومدم وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم میاد قدم هام کند شد توی این لحظه قطعا کاری از دستشون بر نمیاد چون با اوضاعی که دیدم مارو تمیز مرتب و سالم میخواستن ، به شدت تحت فشار بودم اما باید درست انجامش میدادم نمایشی دستمو جلوی دهنم گذاشتمو چشمامو محکم بستمو ایستادم دستی دور
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم حلقه شد ندیمه بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: این چه وضعیه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین بار محکم عق زدم ولی چیزی بالا نیاوردم لعنت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه لطف این مدتی که گذشت این کارو خیلی خوب بلد بودم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irندیمه : نه الان نه تحمل کن از عمد با شدت بیشتری عق زدمو آب داغی از گلوم بالا اومدو از لای انگشتام جاری شد ندیمه عصبی دستمو گرفت و غر غر کنان به سرعت من روبه بیرون محوطه هدایت کرد و دستمال سفیدی رو به دستم داد با دستمال دور دهنمو پاک کردمو روی دستم کشیدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irندیمه: حالت بهتره
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستمو روی شکمم گذاشتم: هر لحظه ممکنه دوباره بالا بیارم قدمی منو با خودش همراه کرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: اما فکر کنم خوبی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن قصدی برای برگشت نداشتم خواستم تا جایی که میتونم فرار کنم و از اینجا دور بشم اما احتمال گیر افتادنم بیشتر از این بود که خودمو از حال ببرم چشمام روبستم نفسمو حبس کردم دامنم رو محکم توی دستام گرفتمو خواستم خودم روی توی بغل ندیمه بندازم که چشم هام چرخیدو توی دل تاریکی باغ ناخواه روی یک جفت چشم قرمز رنگ که توی سیاهی میدرخشید قفل شد مبهوت از ترس ایستادم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irندیمه به نشونه اعتراض نزدیک شد تا عصبانیتش رو از سرکشیه من بروز بده اما اون هم متوجه اون نگاه شدو دستپاچه دستم رو گرفتو با مکثی من
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرو مضطرب به سمت محوطه کشید : وقتشه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرسما دارم عقلمو از دست میدم چی وقتشه اون چشمای چه حیوونی بود چرا اینجا همه چیز ترسناکو عجیبه سعی کردم دستم رو از دستش بیرون بکشم ولی من رو محکم به سمت در هل داد که با برخورد به شخصی تلو تلو به عقب پرت شدم سنیورگریسون بود نگاهی به سرتا پام انداخت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: پس اینجایی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقدمی به سمتم برداشتو همزمان به ندیمه اشاره کرد و گفت : تو میتونی بری
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir..ندیمه : ولی سرورم اون..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسنیور: همین که گفتم اون تو به اندازه کافی دختر برای تلف شدن هست واقعا حیف میشه این دختر امشب آخرین شب زندگیش باشه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمام با هراس از حرفاش گشاد شد به من نزدیک شدو با نزدیک کردنه دستش انگشت شصتشو کنار لبام کشید ناراضی از این لمس با چهره درهمی عقب کشیدم سنیور اخمی کرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: رفتارت زیادی تند نی..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای قدمی که از پشت سرم شنیده شد نگاه سنیور به پشت سر من چرخیدو همزمان با نگاهی که از ترس یا حیرت باز تر میشد دستش شل شد و از کنار صورتم سر خورد ، قدمی به عقب برداشتو زمزمه کرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: س... س. سرورم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوم شخص
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتاریکی تمام جنگل را بلعیده بود گویی آسمانه گُنگ و خاموش شب سکوت را فریاد میزد و ترس را فرا میخواند چشمان کشیدهاش را باریک کرد ، آرام اما هدفمند به سمت درخت کهن حرکت کرد. طرح پوزخندی روی لبهایش نقش بست، به نظر میرسید از اتفاقی ناگفته لذت میبرد. چشمهایش را بست، و در کسری از ثانیه ضربهای که از سوی برادرش روانه شده بود، بیهیچ تلاشی مهار شد. با باز کردن چشمهایش، حرکت بعدی او را همانگونه که پیشبینی میکرد، مهار کرد و بازوان تنومندش را همچون قفسی آهنین دور او پیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:کُندی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو قصد مبارزه واقعیی را نداشت. هر ضربهای که مهار میکرد، صرفاً در حال سنجش و ارزیابی مهارت طرف مقابل بود. با ورود پسرعمویش به این مبارزه ؛ قضیه را جدی تر گرفت؛ مهارتش به حدی بود که حتی کوچکترین واکنشها در اطرافش را تشخیص دهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپسرعمویش مبارزی قهار بود، اما آن ژن و انرژی حبسشده درونش، او را از ازهم نو عانش برتر میکرد.یک عقبنشینی کوتاه کرد، و با حرکتی تمامکننده، هر دو را نقش زمین کرد. سپس بیهیچ عجلهای، آرام از آنها فاصله گرفت،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجیس : هی! بازم که گند زدی پسر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیان با تمسخر پاسخش را داد: وضعیته خودتو دیدی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجیس بلند شد و با لحنی تحسینآمیز ادامه داد: مبارزه با ویکتور، دیوونگیه…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir........
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irLe noir
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمگی در سالن بزرگ و سلطنتی قصر سیاه در انتظار پادشاه دور میز جمع شده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irطولی نکشید که الکس به آنها ملحق شد و در صدر میز روی صندلی مخصوصش نشست. وبا صدایی رسا و فرماندهانه گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیدونید که سالها، با حفاظت از این سرزمین و پیشکش انسانها برای تغذیه ما، بین خوناشامها و پادشاهان گذشته صلح برقرار بوده. پس با به تخت نشستن پسر فرانک، باید حسن نیتمون رو به پادشاه جدید ثابت کنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش را بین افراد حاظر چرخاند: فردا روز تاجگذاریه و دعوتنامهای از سوی پادشاه دریافت کردیم که باید بهش رسیدگی شه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالکس سرش را به سمت ویکتور، که کنار او نشسته بود، چرخاند و با جدیت ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصلح باید برقرار بمونه، درسته ویکتور؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحتی یک حرکت ساده از سوی او، مثل طوفانی عظیم، افکار ها را متشنج میکرد در پاسخ به نگاه منتظر پدرش نگاه سلطه طلبش را با حرکت پلکش به او داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irویکتور هرگز علاقهای به صلح با انسانها را نداشت، اما تا زمان به تخت رسیدنش، با آرامشی معنا دار ، سعی داشت با پادشاه در صلح پیش برود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپایان این بحث آشکار بود پس ترجیح داد جلوی مقدمه چینی پدرش را برای فرستادنش به جشن تاج گذاری را بگیرد و این بحث مسخره را به پایان برساند
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:فردا بعد از گرگ میش شدن هوا حرکت میکنیم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالکس که از رفتن پسرش مطمئن شده بود با اقتدار گفت:من همیشه به صلح امید وار بودم و ازهمگیه شما می خوام که حافظ این صلح باشید و دربرقراری اون کوتاهی نکنید پس سعی درخودار بودن کنید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس با اقتدار ایستاد و از سایر خوناشام ها بابت حضورشان تشکر کرد و میز را ترک کرد ده خون آشام اصیل دیگر به نوبت بعد از الکس پس از ادای احترام به ولیعهد میز را ترک کردن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irولیعهد جهان تاریکی که، تماما تحت سلطه خاندان موریس بودو به زودی این ارث عظیم و تاج سلطنت به ولیعهد سلطه گر میرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir......
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبی توجه به آن دو جام خونش را در دستش چرخاند و جرعه ای نوشید دیان بی انکه به برادرش نگاه کند اما خطاب به او لب باز کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین تنفر قراره تا کجا ادامه پیدا کنه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irویکتور به صندلی تکیه داد خونسردانه نگاه خیره ای به دیان کرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیان: درسته موجودات ضعیفین اما من با نظر پدر موافقم توازن باید همیشه برقرار باشه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجیس: ویکتور که نمی خواد همه رو قتل عام کنه فقط می خواد صلح رو محدود کنه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیان : اما اگه قانونی نباشه دلیلی بر مراعات بقیه خوناشام ها نیست
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irویکتور:قانونی از بین نمیره فقط تعغیر میکنه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجیس به ویکتور نگاهی انداخت خطاب به دیان گفت : نظرت چیه مستقیم با خودش صحبت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به ویکتور انداخت ویکتور نگاهش را به دیان دادو بی اینکه نگاهش را از دیان بگیرد قلپی دیگر از جام خونش خورد دیان بلافاصله به سمت جیس چرخید گفت : خیلی ممنون همینطوری راحت ترم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا گرگ و میش شدن هوا با یک چشم بر هم زدن آن دو مرد با قدرت فراطبیعیشان به قصرپادشاه جوان رسیدند ورود آنها اعلام شد ویکتور و جیس از در بزرگ وارد شدند پادشاه با محافظان زیادی به پیشواز آنها آمد ویکتور با نگاهی تمسخر آمیز مقابل پادشاه ایستاد جیس تعظيم کوتاهی کرد اما ویکتور مغرورانه به پادشاه چشم دوخت و منتظر حرفی از سوی او شد پادشاه جوان به انها خوشامدگویی نچندان گرمی کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشنیدم به زودی تاج سلطنت پدرت رو تصاحب میکنی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irویکتور مطمعن بود قطعا این اتفاق آنچنان به نفع او نخواهد شد با تسلط و قدرتی که نگاهش ان را کاملا تایید میکرد گفت: برای تاج گذاری منتظرتون هستم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاه به عمق جمله ویکتور پی برد چون قطعا حضورش بین ان همه خوناشام و قانون های تازه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتاسیس ابر قدرت روبه رویش کار عاقلانه ای نبود ولی برای انکه پاسخی داده باشد به گفتنه حتما منتظر اون روز هستم بسنده کرد و آنهارا به داخل قصر هدایت کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ورود پادشاه هم همه ها قطع شد و سکوت نه چندان پایداری برقرار شد ،از تمام کشور های هم پیمان پادشاهان و نمایندگانی برای تبریک آمده بودند
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irویکتور نگاه خیره انها به خصوص زنان را روی خودش احساس میکرد قطعا اگر پای پدرش وسط نبود این وضعیت خفقان جور دیگری رقم میخورد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپادشاه از آنها فاصله گرفت و جیس به اطرافش نگاهی انداخت و مقابل ویکتور ایستاد و نگاه نگرانش را به او دوخت و برای پرت کردن حواس ویکتور با لودگی گفت قطعا بعد از جشن قراره که عاشقانه بنوشیم ولبخند شیطانی زد ویکتور جیس را نادیده گرفت و به اطرافش نگاه دقیقی انداخت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir. هر نگاهش، هر حرکتش، جاذبهای مرگبار و غیرقابل مقاومت داشت؛ بی انکه نگاه از جمعیت بگیرد گفت:اگه بفهمن همراه شدن با ما چه عواقبی داره باز تا این حد از سرخوشی به کارشون ادامه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیدن جیس : اما من ترجیح میدم که نفهمن چون اگه به ماهیت تو پی ببرن جشنی نمی مونه تا بهکارشون ادامه بدن نگاه جدی اش را به جیس داد و طوری که قصد داشت اجازه دهد جیس متوجه قسمت اشتباه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irماجرا شود گفت:پس فایده اینجا بودنمون چیه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir...جیس : شما باید با هم اشنا میشدید و چون الکس..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irویکتور به جیس اجازه تمام کردن جمله اش را نداد و گفت: حرف های پدرم رو نمی خوام بشنوم بگو خودت چه فکری می کنی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجیس نمی دانست چه پاسخ دقیقی را میتوان در جواب این سوال داد برای همین سکوت راترجیح داد ویکتور که سکوت جیس را دید نگاهش را به پادشاهی داد که در چنین مراسمی که تمام هم پیمانان در ان حضور داشتند خود را غرق زنان و مستی کرده بود، صلح با همچین موجودی همچون پادشاهان گذشته اشتباه محض بود نگاه گرفت باید مقداری از این جمع فاصله میگرفت در مقابل چشم های گیج شده جیس در عرض یک چشم به هم زدن محو شد جیس به جایه خالی ویکتور خیره شد حرف هایی که اخیرا ویکتور مطرح میکرد سخت او را به چالش میکشیدو او را به فکر میبرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغرق در افکارش به مردان و زنانی که درحال رقصیدن بودند خیره بود که احساس سرگیجه وحشتناکی کرد و محکم چشمانش را بست و با
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگشت شصت و اشاره اش انهارا محکم فشار دادو با مکثی چشمانش را باز کرد و با چپو راست کردنه سرش سعی کرد این دوران را از بین ببرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir......
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمدتی بود که در تاریکی خاموش جنگل قدم میزد حتی گرگ ها هم با خبر از وجود غریبه زوزه هایشان را در گلو خفه کرده بودند چشم هایش را بست سرش را به سمت آسمان بلند کرد او به این تجمع ها تعلق نداشت به نظرش همچین ارتباطی احمقانه ترین تصمیم بودو پدرش قصدی برای درک این حقیقت نداشت چون در هر صورت دیگر خوناشام ها انقدر پایبند قانون نبودند و هر بار مشکل جدیدی را به بار میاوردند نفس عمیقی کشید تا به افکارش مسلط شود که رایحه ی عجیب و متفاوتی! را احساس کرد چشمهای سرخش را که به خاطر قدرتنمایی تعغییر رنگ داده بودند را اطرافش چرخاند و به سمت منبع آن رایحه حرکت کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه محوطه ی باغ درون قصر رسیدو در تاریکیه بین درختان ایستاد در روشنایی قصر به دختری خیره شد که مانند طعمه ای به دام افتاده تپش قلبش ندا از ترس بیش از حدش را میداد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر که در بند افکارش حبس شده بود سرش را بلند کرد که ناخداگاه نگاهش با چشمان ویکتور تلقی شد ندیمه با گرفتن رد نگاه دختر متوجه حضور او شدو مضطرب دست دختر را گرفت و به سمت در کشید ویکتور عمیق بو کشید تا از منبع ان رایحه مطمئن شود ، که با شنیدن زمزمه های مردی که روبه روی دختر ایستاده بود از تاریکی خارج شدو نیشخند زهر اگینی بر روی لبهایش نقش بست
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقطعا چشم داشتن به طعمه ای که به او طعلق داشت هرگز عاقبت خوبی نداشته آرام به سمت آنها حرکت کرد مرد ویکتور را دید و قدمی به عقب گذاشت او به خوبی ویکتور را میشناخت و اطمینان داشت گندی که زده بود قابل جبران نیست تمرکزی روی ادای کلمات نداشت به سختی لب گشود و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irس .. سرورم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
ویکتور: دست درازی به اموال دیگران اصلا کار برازنده ای نیست سنیور
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir......
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوفیا
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای مردی که سنیور رو مخاطب قرار داده بود شبیه به یک قطعه موسیقی دلنواز ؛ بم وجذاب بود که اجازه نداد متوجه مفهوم حرفی که زده بود بشمو
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه دنبال منبع صدا برگشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irافکار توی سرم محو شدن چشمامو برای دیده بهتر بازو بسته کردم ،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچطور کسی میتونست تا این حد نتنها جذابی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir!ظاهریش ؛ بلکه جذابیت و قدرت درونیش رو به راحتی به نمایش بزاره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیکلش به طرز خیره کننده ای عضلانی و جذاب بود طوری که اون کت و شلوار سلتنطی رو به خاص ترین لباسی که تا حالا دیده بودم تبدیل کرده بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخدای من قدمهاش و سلطه نگاهش به خوبی قابلیت کنترل و فرمان برداری رو داشت نزدیک شد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش نگاهم رو شکار کرد شاید میشد گفت سرچشمه مجذوبیت چهرش تیله های آبیه تیره
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرنگ غیر قابل نفوذشه یا کشیدگی و جذبه حالت چشماش ؟ یا موهای مشکی رنگ کوتاهش که چند دسته باریک ازاونها بی پروا از سمت چپ پیشونیش رها شده بودن ؟ یا ... با برداشتن نگاهش انگار از بلندی سقوط کردم که تا اون لحظه متوجه اوج گرفتنش نبودم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irویکتور با نزدیک شدن به انها مطمئن شد که منبع رایحیه مرموز دختری است که با
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمان زمردی وحشیه درشتش به او خیره شده است
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه گذرایی به دختر انداخت و به سمت سنیور حرکت کرد به چشمان آن مردک با چشمانی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرخ با رگه های زرد رنگ که همچون آتش شعله ور شده بودند خیره شد مرد به طور غیر عادی به ویکتور خیره شده بود که به یک باره خون سیاه رنگی از بینی اشجاری شد و از شدت درد نقش بر زمین شد ویکتور طوری که انگار هیچ اتفاق رخ نداده است با چشمانی که به حالت عادیه خودشان
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبازگشته بودند به آرامی از کنار آن مرد گذشت و به سمت ورودی قصر حرکت کرد سنیور با حال نچندان مساعدش ندیمه ای که تا آن لحظه از ترس زبانش بند آمده بود رامخاطب قرار داد و نالید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir:اون ... اون دختررو به داخل محوطه ب. برگردون
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو با حال زارش به سختی ایستاد و نامتعادل آنجا را ترک کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوفیا
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه چیز به شدت نا مفهوم و به سرعت اتفاق افتاد ندیمه با دستهای لرزونش دستمو گرفت و به سمت قصرحرکت کرد وقتی وارد محوطه شدیم دختران پشت پرده بزرگ قرمز رنگی کنار هم ایستاده
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبودند ندیمه من رو هم به سمت اونها هدایت کرد و گفت از اینجا تکون نمیخوری با دیدن خروج ندیمه و صدای شکستن شئیی چشمام از وحشت بسته شدو ترسی که محو شده بود دوباره مثل انبار باروت شعله کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوم شخص
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irندیمه ای با عجله از کنار پرده بیرون پرید و ناخواه با پرت شدن حواسش به پیشخدمتی که سمت چپ پرده ایستاده بود و سینی پر از لیوان شیشه ای را در دست داشت برخورد کرد و یکی از لیوان ها به سمت زمین سقوط کردو با برخوردش به زمین صدای ازاردهنده ای را ایجاد کرد جیس برگشت و نگاهی به شیشه خوردههای روی زمین انداخت که بلافاصله با کنار رفتن پرده در همان سمت توجه جیس به سمت دختری با موهای بلند مواج دار و اندام زیبا و ضریفی که در آن لباس سبزرنگ میدرخشید جلب شد، نیروی جاذبه آن دختر باعث شد از میز فاصله بگیرد و به سمتش حرکت کند
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irان دختر رایحه بسیار عجیبو خاص و صد البته خوش بویی داشت که جیس را هر لحظه بیشتر برای نزدیک شدن ترغیب میکرد روبه رویش ایستاد چشم بستو عمیق بو کشیدو با باز کردنشان نگاه چرخاند موهای سیاه براقش از یک قسمت به وسیله یک گل سر کوچک به پشت گوشش هدایت شده بود، قسمت دیگر انها نیمی از پیشانیش را در بر گرفته بودو به دور صورت گردش که همچون ماه میدرخشید افتاده بود لب هایش هم مانند غنچه گل سرخی بود که آدم را برای بوسیدن آنها بی اختیار میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا باز کردن چشمهایش جیس مسخ شده به آن دو چشم درشت زمردی رنگه وحشی که مژه های بلندش گیرایی آنها را خیره کننده تر کرده بود چشم دوخت بی آنکه از دختر چشم بردارد به ندیمه اشاره کرد و گفت:به اقامتگاهم ببریدش
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irندیمه تعظیمی کردو گفت: بله سرورم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرعت عمل جیس در انتخاب به قدری سریع بود که ویکتور بلافاصله متوجه علت رفتار جیس شد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس او هم رایحه خاصش را احساس کرده بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irان دختر عجیب بود اما به هیچ وجه به خاطر همچین موجودی با تصاحب طعمه جیس قصد جلب توجه در مقابل ان ملازمان احمق را نداشت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی پر از تمسخر به پادشاه نیمه مست انداخت قطعا دگر حضور کسی را در اطرافش احساس نمیکرد برگشت و در حال حرکت به سمت در خروجی خطاب به جیس گفت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: قبل از طلوع خورشید به قصر برگرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو در مقابل چشمهای متعجب جیس از آنجا دور شد و غیبش زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوفیا
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگیج به مرد رو به روم نگاه کردم صبر کن ببینم این چه موقعیتی بود این مرد کی بود ؟...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
:به اقامتگاهم ببریدش
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناباور نگاهش کردم ندیمه دستم رو گرفت و من رو کشیدو با خودش همراه کرد نه نه یعنی چی که به اقامتگام ببریدش لعنت بهت چطور میتونستم از دست این قصر نفرین شده و مردمش فرار کنم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعی کردمو دستمو از تو دست ندیمه بیرون بکشم اما اجازه ندادو منو به سمت راهرو ایی با پنجره هایه بزرگ و بلندی که محوطه باغ رو به نمایش گذاشته بود برد برخالف قسمت شرقی قصر اینجا خیلی بزرگ و خلوت بود جسمم کاملا تحت کنترل ندیمه بود اما ذهنم مدام حوالیه حرف های موسیو گریسون میچرخیدو مدام مثله ناقوس مرگ تو ذهنم به صدا در میومد اون زنگ مدام بلندو بلند تر شد جمله چرخیدو چرخید و جلوی چشمام رژه رفت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا وقتی که این کار باعث شد ترس کاملا به مغزم غالب بشه و تمام افکار شدو نشد مغزم رو خاموش کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدون اینکه بدونم دارم چیکار میکنم ندیمه رو
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا همه توانم حل دادم که به زمین خورد و فریادی از درد کشید جلوی لباس بلندمو گرفتم وبدون اینکه بدونم کجا میرم فقط با سرعت شروع به دویدن کردم نمی خواستم به این فکر کنم که اگه گیربیوفتم چه بلایی به سرم میاد فقط میخواستم از این جهنم هرچه زودتر بیرون برم ندیمه لنگ لنگان دنبالم میدویید و دادو فریاد میکرد سر و صدای ندیمه به قدری ادامه دارشد که با فاصله زیادی با سربازانی روبه رو شدم که به سرعت به سمت من میدویدن نه راه پس داشتم نه راه پیش نگاه چرخوندم با نگاهی سرسری به پنجره و درختهای پشتش به ناچار بلافاصله تصمیم غیر عقلانی گرفتم راه کج کردمو یکی از گلدون های نسبتا بزرگ کنار راهرو رو برداشتم و به سمت شیشه یکی از پنجره ها رفتمو با همه توانم محکم به سمت پنجره پرت کردمو به سمت دیوار چرخیدم و با گرفتن دستام جلوی صورتم سعی کردم از اسیبش دور باشم شیشه غول پیکر با صدای بلند و وحشتناکی شکستو به خاک تبدیل شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شوکی که از ترس بهم وارده شده بود با دهنی باز و شونه های جمع شده چرخیدمو به پنجره نزدیک شدم، به بیرون نگاهی انداختم با زمین فاصله زیادی نداشت اما اگه میوفتادم قطعا بلایی سرم میومد ، نگاهی بین سربازا و ندیمه که خیلی بهم نزدیک شده بودن ردو بدل کردمو با گام های بلند عقب گرد کردمو به سرعت به سمت پنجره رفتم اگه خوب می پریدم شاید میتونستم شاخه کلفت درخت راش که
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت پنجره خم شده بود رو بگیرم؛یا باید برای فرار تلاشمومی کردم یا طبق حرفی که سنیور زده بود امشب رو به عنوان آخرین شب زندگیم قبول کنم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقطعا با انتخاب گزینه اول از پنجره با سرعت پریدمو سعی کردم شاخه درختی که به پنجره نزدیک بود رو بگیرم اما دستم از روی شاخه سر خورد و باعث شد روی چمن های باغ سقوط کنم، نفس توی سینم حبس شد ،درد بدی توی مچ پام پیچید و به کله بدنم سرایت کرد داشتم خفه میشدم با بلند کردن کمر و قفسه سینم وکبوندنش به زمین نفسم محکم به بیرون پرت شد منقطع نفسی کشیدمو چشمامو از درد بستم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: کولاک کردی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمام به سرعت باز شد همون مرد مو طلائی رو جلوی چشمهام دیدم با یادآوری حرفش ترسیده به
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسختی خودمو با دستام به عقب کشیدمو با التماس گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخواهش میکنم به من کاری نداشته
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباش
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند سرباز به سرعت به سمت ما می اومدن با چشم هایی که از وحشتم سرچشمه میگرفتن بهشون نگاهی کردم قطعا کارم ساخته بود مرد نیم نگاهی به من کردو به سمت اونها چرخید و گفت:مشکلی نیست میتونید برید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو به سمتم حرکت کرد ترس و درد امونم رو بریده بود اما من نمیخواستم به این زودی ها بمیرم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir،به مرد روبه روم خیره شدم و هرچند ناامیدانه گفتم: بزار من برم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir......
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجیس ابرو در هم کشید ان پادشاه احمق مگر از قوانین خبر نداشت ؟ رو به روی دختر زانو زد با مقاومتی که از او دیده بود قطعا علی رقم میل باطنیش او را وادار به این کار کرده بودند یا شاید اصلا از هیچ چیزی خبر نداشت!؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعجیب بود این دختر عجیب و خاص تر از آن چیزی بود که جیس فکرش را میکرد سرش را نزدیک به دختر بردو چشم هایش را بست و آن رایحه که هر لحظه تشدید تر میشد را عمیق بو کشید قطعا او یک انسان عادی نبود آن رایحه ملایم وشیرن فوق العاده تر از آن چیزی بود که جیس در تمام عمرش دیده بود چشم هایش را باز کرد به او خیره شد این تعلل چه بود که به جانش افتاده
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبود آیا تا به حال کنجکاویش تا این حد عود کرده بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنتوانست بیشتر از این مقاومت کند و بی انکه مطمئن باشد خطاب به دختر گفت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: ببین دو راه بیشتر نداری اینکه با من بیای و من تورو از اینجا بیرون ببرم یا اینجا رهات کنم که قطعا قرار نیست با وجود این پای آسیب دیده و اون سربازها اتفاق خوبی برات بیوفته
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوفیا: با صدای ضعیفی گفت در هر دو صورت قرار نیست جون سالم به در ببرم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجیس فهمید که دختر قصد اعتماد کردن به او را ندارد و این چیز عجیبی نبودو وقت تلف کردن بی فایده است به ناچار با بزرگ کردن غیر معمول مردمک چشمانش به چشمان سوفیا خیره شد و گفت: من قصد آسیب به تورو ندارم ومطمئنم که تو قبول میکنی که قصر رو ترک کنی و همراه با من بیای
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir: میام اما من پام آسیب دیده و نمی تونم حرکت کنم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلافاصله با خارج شدن این جمله از بین لباش یک دستش رو زیر پاهاش و دست دیگش روپشت کمرش گذاشتو و سوفیا را به آغوش کشید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوفیا
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدنم به یک آن منقبض شد اما نتونستم مخالفتی هم بکنم اون به سمت ورودیه قصر حرکت میکردو
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن به شدت معذب بودم و درد شدید پام افکارم رو مختل کرده بود اون از نگهبانی که کنار در ایستاده بود کالاسکه ای درخواست کرد و منتظر موند لعنت بهت سوفیا تو قطعا دستو پا چلفتی ترین دختر دنیایی که از پس هیچ کاری بر نمیای از وضعیتی که
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوش گیر افتاده بودم اصلا راضی نبودم اما تمومه افکارم روی این مرد قفل شده بود کالسکه با دو
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسب سیاه و سرنشینش به سمت ما اومد و مرد من رو درون اون قرار داد برگشت چیزی به نگهبان گفت و وارد کالسکه شد و روبه روی من نشست کالسکه به حرکت در اومد و به سمت دروازه قصر
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرفت با احساس درد و سنگینی سرم به صندلی تکیه دادم از پنجره به بیرون نگاه کردم سعی کردم بی تفاوت باشم اما سنگینیه نگاهشو کاملا احساس میکردم ناخواسته نگاهم به سمتش کشید سوالی به نگاهی که میخ من شد بود لب کج کردم اما به جوابی نرسیدم چهرش توی نور های طلائی که از پنجره کالاسکه به داخل میتابید شبیه به اساطیر یونانی بود مردی با چشم های قهو ای رنگ که تضاد رگه های سبز تیره یا نمیدونم مشکی که کنار موهای طلائی رنگش متین و اروم بودن رو همراه با جذابیت مردونش به وضوح به نمایش گذاشته بود ازش نگاه گرفتم صورت خوش فرم و هیکل ورزیدش توی اون لباس فرم سفید و چکمه های سلطنتیش واقعا بی نقصو منحصر به فرد بود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجیس از کنترل ذهنی که بر روی دختر انجام داده بود احساس خوبی نداشت اما او فهمیده بود که
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآن دختر خاص است و تا زمانی که دلیل این قضیه مبهم را نمیفهمید قصدی نداشت او را رها کند
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمدتی نگذشته بودکه متوجه شد دختر به خواب رفته و در خواب به خاطر در شدیدش ناله میکند تنها راه خلاصی از درد خون او بود دندان نیشش را در مچ دست چپش فرو کرد و چند قطره از خونش را در دهان دختر چکاند دختر همراه با آب دهانش خون را خورد و تکان محسوس خورد پس از مدتی اخم بین ابروهایمشکی و خوش حالتش محو شد و دگر ناله ای نکرد بعد از طی شدن مصافتی با چند ظربه که به دیواره کالسکه زد ان را متوقف کرد دختر را در آغوش کشید و بعد از دروغی که به کالسکه چی تحمیل کرد به سمت عمارتش حرکت کرد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی وارد عمارت شد به سمت اتاقش رفت و دختر را بر روی تخت دونفره بزرگش گذاشت از اتاق خارج شد و به سمت قصر سیاه به راه افتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir........
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irویکتور به قصر بازگشته بود و دیان با سوال های بی جواب سعی بر این داشت تا از وضعیت حضور آنها در جشن تاج گذاری اطلاعاتی کسب کند
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیان: میگم جیس هنوز زندس نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاون..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irویکتور که از پر حرفی برادرش خسته شده بود نگاه نچندان دوستانه ای به او انداخت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir