پارت سی و چهارم :

دستمال را به آرامی روی ظرف تکاند و حینی که از نچسبیدن تکه شیشه‌ای به آن مطمئن شد، دستمال را روی پارکت‌هایی که ردی از خون دست پدرش را به تن داشتند کشید. رفت و آمد آرام دستش روی قطرات خون، همزمان شد با پیچیدن پژواک‌وار صدای رضا درون سرش. همان صدایی که گفته بود حق ندارد بدون اجازه و خواست او لحظه‌ای با محمد در ارتباط باشد ولی مگر همتا می‌توانست چشم ببندد روی مردی که از کودکی عاشقش بود؟ مگر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    رضا خیلی بی رحم و خودخواهه مادرشو یه جور ازش گرفت حالام نوبت تنها دلخوشیشه یعنی عشقش💔💔💔 یضا ازت بدم میاد😒😒😒😒

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    حالا فعلا رضا کاری نداره، جلوتر انقدر حرص میخوری از دستش که حد نداره😂

    ۴ ماه پیش
کپی شد!