پارت سی و هفتم :

شکل گرفتن طرح قامت رضا روی چشمان همتا کافی بود تا لرزی بی سابقه سانت به سانت وجودش را در بر بگیرد. رضا که کامل داخل شد، بدنش را کمی سمت در کج کرده، همین که در را با حرکتی کوتاه بست، حینی که دسته کلید را درون جیب شلوار مشکی رنگش مخفی می‌کرد، سر برآورد و نگاهش با نگاه‌های خیره‌ی هر دو تلاقی یافت. چشمان همتا که قفل نگاه در گردش پدرش روی خودش و محمد شد، آب دهانش را به سختی قورت داد و قدمی تلو خ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    وقتی شرعی و قانونی زن و شوهرن نمیخوانم طلاق بگیرن شما خرت به چن منه رضا جون؟؟؟همتا تنها دارایی رضاس جاش باشم خودمو از چشم تنها کسی که برام مونده نمیندازم

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    همینو بگو، این دو تا عاشق هم دیگه‌ان میمیرن برا هم رضام گیر داده باید جدا شین

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    2

    جای محمد باشم شبانه میام همتا رو میبرم اونجوری رضام نمیتونه کاری کنه دلم براشون کباب شد تو رو خدا نویسنده جونم یه کاری کن از هم جدا نشن🙏😔😔

    ۱ سال پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    رضا یه کاری کرد که همتا و محمد موندن باید چیکار کنن، به حرف هیشکیم گوش نمیکنه و حرف، حرف خودشه

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    2

    تامحمدنخوادهیچ طلاق نمیشه رضاچطورمی خواهداون مجبوربه جدایی کنه🙏😑💔

    ۱ سال پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    محمد و همتا هیچ کدوم راضی به طلاق نیستن و نمیشه از هم جداشون کرد

    ۱ سال پیش
کپی شد!