پارت بیست و دوم :

رفت و برگشت نوازش‌وار دست محمد روی صورتش، بغض خفته‌اش را بیدار کرد و بی طاقت‌تر از قبل شد.مچ دست او را گرفت و دلگیر و با حالی زار، خیره‌ی نگاهش شد و با مظلومانه‌ترین حالت ممکن گفت:
-میشه بیام بغلت؟
و محمد بود که جواب می‌داد.
-برای بغل کردن من اجازه لازم نیست. اصلا از کی تا حالا صاحب خونه اجازه لازم داره؟
پیش از هر حرکتی از سمتش برای به آغوش کشیدن او، همتا، با حرکتی کوتاه،

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    آغوشت را از من دریغ نکن که من در آغوش توست که بهار را تجربه میکنم غیر از تو در آغوش هر که باشم یا در خزان مطلق به سر میبرم یا در سرمای ناجوانمردانه شب چله ای یخ میزنم✨🎀😍

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ای خدا چه قشنگ بود🥺

    ۴ ماه پیش
  • م.ر

    0

    یعنی بد تر از این میخواد سرش بیاد 😫😫😫

    ۱ سال پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    زندگی و اتفاقاتش رو نمیشه پیش بینی کرد

    ۱ سال پیش
  • پریسا

    0

    هر جمله ای هر بند و واژه ای از این رمان وجودمو میخراشه و زخمای قدیمی ام سر باز میکنه. حس میکنم همتای داستان انگار بیانگر روح خسته و زخمی منه که هر لحظه منو داره زندگی میکنه با یه جسم دیگه

    ۱ سال پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    واقعا غم و ناراحتی که همتا تجربه میکنه خیلی سخت و سنگینه متاسفم که همچین اتفاقات تلخی رو تجربه کردین، امیدوارم بقیه ی اتفاقاتی که برای همتا میفته برای شما رخ نداده باشه

    ۱ سال پیش
کپی شد!