آفند درد به قلم معصومه علیایی
پارت بیست و هشتم :
سر چرخاند و خطاب به پسری جوان که مشغول کار با موبایلش بود گفت:
-دوتا چایی بیار پویا.
پویا سر بلند کرده، باشهای گفت و همزمان با نشستن محمد و همتا سر پا شد و دمی بعد با دو قدم کوتاه سمت سماور نقرهای و روشن که روی میزی فلزی و کوچک قرار داشت حرکت کرد.
محمودی که نشست، دستی به ته ریش سفید شدهاش کشید و نگاهش را قفل کرده روی چشمانِ همتا، گفت:
-پدرت دیروز زنگ زد بهم، گفته بود میا
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

زهرا
2عاشق شخصیت محمدم