پارت بیست و هشتم :

سر چرخاند و خطاب به پسری جوان که مشغول کار با موبایلش بود گفت:
-دوتا چایی بیار پویا.
پویا سر بلند کرده، باشه‌ای گفت و همزمان با نشستن محمد و همتا سر پا شد و دمی بعد با دو قدم کوتاه سمت سماور نقره‌ای و روشن که روی میزی فلزی و کوچک قرار داشت حرکت کرد.
محمودی که نشست، دستی به ته ریش سفید شده‌اش کشید و نگاهش را قفل کرده روی چشمانِ همتا، گفت:
-پدرت دیروز زنگ زد بهم، گفته بود میا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    2

    عاشق شخصیت محمدم

    ۱ سال پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    حق میدم بهتون، محمد واقعا دوست داشتنیه

    ۱ سال پیش
  • Setayesh

    1

    از دست این دو تا😅خسته نباشین❤

    ۱ سال پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون🥰

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    چه شیطونه محمد بلا نگیری پسر😊😊

    ۱ سال پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره خیلی😂

    ۱ سال پیش
کپی شد!