دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه تلازم اثر سیده نرگس مرادی خانقاه

رمان تلازم

  • زبان فارسی
  • 230 👁
  • 4 ❤️
  • 1 💬

خلاصه رمان عاشقانه تلازم

دختری ساده به نام مهنا که دل به پسرعمویش شهاب که پانزده‌سال از او بزرگ‌تر است، داده و شش‌سال هم درگیر اوست؛ اما سانیا که خواهر کوچک اوست که او هم عاشق شهاب است و برای رسیدن به شهاب، در کودکی دست به اقدام کشتن پدرش و همان‌طور مهنا می‌زند؛ ولی موفق نمی‌شود. مهنا درد می‌کشد و اندوه برای رسیدن به شهاب دست‌وپنجه نرم می‌کند؛ اما باید دید که در سرنوشت مهنا و شهاب چه نوشته شده است!

قسمتی از متن رمان تلازم

- مهسا کماندو، من اینجا گیر افتادم. شهاب‌ اینجاست. میشه بیای نجاتم بدی؟
روی ارسال که زد، نفسش را آزاد کرد و چشمانش را بست. احساس کرد کسی پشت سر او قرار دارد. برگشت و با لبخند شهاب غافلگیر شد. با تعجب نگاهش کرد. هرگز او را توی این موقعیت پیش آمده ندیده بود. ضربان قلبش در حال اوج بود. هنوز شهاب خیره نگاهش می‌کرد و او با تعجب. به خود آمد و با تته‌پته گفت:
همه داخل عمارت بودند و فقط او و شهاب تنها در خانه عمارت بودند. بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت. گوشی را از اُپن برداشت و به خواهرش مهسا پیام داد:
- مهسا کماندو، من اینجا گیر افتادم. شهاب‌ اینجاست. میشه بیای نجاتم بدی؟
روی ارسال که زد، نفسش را آزاد کرد و چشمانش را بست. احساس کرد کسی پشت سر او قرار دارد. برگشت و با لبخند شهاب غافلگیر شد. با تعجب نگاهش کرد. هرگز او را توی این موقعیت پیش آمده ندیده بود. ضربان قلبش در حال اوج بود. هنوز شهاب خیره نگاهش می‌کرد و او با تعجب. به خود آمد و با تته‌پته گفت:
- اتفاق... اتفاقی افتاده؟
شهاب کمی سرش را به طرف کج متمایل کرد:
- آره.
مهنا خنده سرسری زد و سرش را پایین انداخت:
- چه اتفاقی؟
شهاب کمی جلو آمد که مهنا حس ترس برایش غلبه کرد. سرش را بالا آورد و به چشمان قهوه‌ای شهاب خیره شد. شهاب هنوز لبخندش را به خوبی داشت.
- اومدم ازت آب بخوام. میشه بدی؟
مهنا نفس آسوده‌ای زد و به طرف یخچال رفت.
بطری شیشه‌ای آب را از یخچال خارج کرد و آن را داخل لیوان ریخت؛ اما یک لحظه ایستاد.
چگونه آن را به شهاب بدهد در حالی نگاه خیره شهاب را روی خودش حس می‌کرد.
به خودش نهیب زد که:
- مهنا حضورشو بیخیال شو. انگار که اینجا حضور نداره.
بعد لبخندی زد تا از عقلش پیروی کند.
برگشت و لیوان آب را به دست شهاب داد.
- بفرمایید پسرعمو.
شهاب لیوان را گرفت و آب را سر کشید و از مهنا تشکر کرد.
مهنا می‌خواست گوشی‌اش را بردارد که شهاب دستش روی اُپن کنار گوشی‌اش گذاشته است.دستش یک‌هو لرزید.شهاب چهره‌اش را با تعجب برانگیخت.
مهنا گوشی را که برداشت،لبخند سرسری زد و از خانه عمارت خارج شد.
مهسا دم‌در منتظرش بود.با دیدن مهنا،با حرص مُشتی حواله بازوانش کرد و گفت:
- یک ساعت اون تو چی‌کار می‌کنی احمق؟!
سرش را پایین انداخت و با غم بزرگ گفت:
- هیچی.بریم.
مهسا بیخیال حرفش شد و با ذوق وصف‌ناپذیر گفت:
- بیا بریم شله‌زرد هم بزنیم تا حاجتت برآورده بشه مهنا!
مهنا لبخندی زد و با خواهرش به طرف دیگِ شله‌زرد حرکت کردند. به دیگ که رسیدند، کفگیر را از دست هانیه دخترعمویش گرفت و شروع به همزدن شله‌زردی شدند که برای امام‌حسین(ع) بود. چشم‌هایش را آرام بست و در دلش زمزمه‌وارانه آن هم با حسرت گفت:
- یا امام‌حسین(ع) چرا هرچی انتظار می‌کشم، تمومی نداره؟ نکنه انتظار یک کابوس بدبختی رو دارم؟
همچنان که هم می‌زد، دعا می‌کرد و در دلش شهاب را می‌خواست. چشمانش را آرام باز نمود که با کمال تعجب شهاب را روبه‌روی خود دید.
مهسا در کنارش نبود و کنار شوهرش ایستاده بود و داشت با او حرف می‌زد. چشمانش را به سختی از او گرفت و دعای آخرش را خواند و کفگیر را به طرفش گرفت. شهاب با ریتم و آهسته دو عدد پلکش را باز و بسته کرد و کفگیر را از او گرفت. بغض در راه گلویش سد شد.حس می‌کرد قرار است دیگر او را نبیند. سرش را پایین انداخت و به طرف مادرش حرکت کرد. کنار او نشست و نگاهی به جمعیت کرد. هانیه در حال حرف‌زدن با پدربزرگش بود.مهسا در حال خندیدن با شوهرش بود و عمه‌هایش هم در حال غیبت بودند.
این وسط خودش بود که تنها در میدان بود.در دلش پوزخندی زد و نگاهش را از جمعیت بزرگ پدری‌اش گرفت. یهو گوشی‌اش زنگ خورد. بی‌اهمیت از کسی که زنگ زده بود، روی آیکون سبز دست کشید و جواب داد:
- بله؟
صدای دختری که آن‌هم نازک بود، باعث شد اخمی از کنجکاوی کرد:
- شما مهنا افروزی هستید؟
با صدای تعجب و کنجکاوش می‌گوید:
- بله خودم هستم. شما؟
دخترک کمی تته‌پته افتاد؛ اما گفت:
- من... من... نامزد پسرعموتون هستم.
شوکه، چشمانش گشاد می‌شود و به شهابی که در حال هم‌زدن شله‌زرد بود، نگاه کرد.
بغض کرد و یک قطره اشک از چشمانش کنار گونه‌اش سُر خورد. امکان نداشت چنان اتفاقی برایش بی‌افتد. تنفری در دلش ایجاد شد. این پسر آخرش کارش را کرد. ایجاد تنفری که باعث و بانی‌اش خودش بود، باعث شد مهنا، از او متنفر شود. از جایش برخواست و با پاهای بلندش تندتند به طرف خانه عمارت به راه افتاد.
سوییچ ماشین و کلید‌های خانه‌شان را به همراه چادر سیاهش برداشت و از خانه عمارت بیرون زد.
همان بیرون آمدنش باعث شد که همه در تکاپوی رفتنش بشوند. از همه خداحافظی کرد و یک لحظه نگاه شهاب را غافلگیر کرد. نفس‌ عمیقی کشید و نگاهش را از او دَرید. باید او را فراموش کند؛ پس دیگر نگاهش نکرد و از عمارت پدربزرگش خارج شد. سوار ماشینش شد و به طرف خانه‌شان به راه افتاد. تمام مدت آهنگ‌ مورد علاقه‌اش گذاشت:
- سلام ماه بلند مغرور... ببین مرا بی‌قرار کردی
تمام دارایی‌ام دلم بود که پای آن هم ق*م*ا*ر کردی
می‌روی تو دامن‌کشان... دل بریدی اما بدان...
می‌کشد مرا بی‌گمان حرف این و آن...
بهانه دست تو دادم... ای‌دل ای‌دل
اسیر رفته از یادم ای‌دل ای‌دل
من از نفس می‌افتادم ولی تو را ادامه می‌دادم
بگو چرا نشد به فریادم برسی...
غم تو را به دل دارم... نیامدی به دیدارم...
دلی نمانده بسپارم به کسی...
اگر بدانی چه کرده با من شکنجه...یه آن دو چشم روشن
اگر چه عاشقم همیشه تنهاست..
ولی چرا تو ولی چرا من
بی‌خبر شو از حال من بعد از این به من سر نزن...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان تلازم
  • ....

    0

    اصلا خوب نبود.😐😐

    ۵۷ دقیقه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!