دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه تلازم اثر سیده نرگس مرادی خانقاه

رمان تلازم

  • زبان فارسی
  • 3.9K 👁
  • 13 ❤️
  • 24 💬

خلاصه رمان تلازم

دختری ساده به نام مهنا که دل به پسرعمویش شهاب که پانزده‌سال از او بزرگ‌تر است، داده و شش‌سال هم درگیر اوست؛ اما سانیا که خواهر کوچک اوست که او هم عاشق شهاب است و برای رسیدن به شهاب، در کودکی دست به اقدام کشتن پدرش و همان‌طور مهنا می‌زند؛ ولی موفق نمی‌شود. مهنا درد می‌کشد و اندوه برای رسیدن به شهاب دست‌وپنجه نرم می‌کند؛ اما باید دید که در سرنوشت مهنا و شهاب چه نوشته شده است!

قسمتی از متن رمان تلازم

- مهسا کماندو، من اینجا گیر افتادم. شهاب‌ اینجاست. میشه بیای نجاتم بدی؟
روی ارسال که زد، نفسش را آزاد کرد و چشمانش را بست. احساس کرد کسی پشت سر او قرار دارد. برگشت و با لبخند شهاب غافلگیر شد. با تعجب نگاهش کرد. هرگز او را توی این موقعیت پیش آمده ندیده بود. ضربان قلبش در حال اوج بود. هنوز شهاب خیره نگاهش می‌کرد و او با تعجب. به خود آمد و با تته‌پته گفت:
همه داخل عمارت بودند و فقط او و شهاب تنها در خانه عمارت بودند. بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت. گوشی را از اُپن برداشت و به خواهرش مهسا پیام داد:
- مهسا کماندو، من اینجا گیر افتادم. شهاب‌ اینجاست. میشه بیای نجاتم بدی؟
روی ارسال که زد، نفسش را آزاد کرد و چشمانش را بست. احساس کرد کسی پشت سر او قرار دارد. برگشت و با لبخند شهاب غافلگیر شد. با تعجب نگاهش کرد. هرگز او را توی این موقعیت پیش آمده ندیده بود. ضربان قلبش در حال اوج بود. هنوز شهاب خیره نگاهش می‌کرد و او با تعجب. به خود آمد و با تته‌پته گفت:
- اتفاق... اتفاقی افتاده؟
شهاب کمی سرش را به طرف کج متمایل کرد:
- آره.
مهنا خنده سرسری زد و سرش را پایین انداخت:
- چه اتفاقی؟
شهاب کمی جلو آمد که مهنا حس ترس برایش غلبه کرد. سرش را بالا آورد و به چشمان قهوه‌ای شهاب خیره شد. شهاب هنوز لبخندش را به خوبی داشت.
- اومدم ازت آب بخوام. میشه بدی؟
مهنا نفس آسوده‌ای زد و به طرف یخچال رفت.
بطری شیشه‌ای آب را از یخچال خارج کرد و آن را داخل لیوان ریخت؛ اما یک لحظه ایستاد.
چگونه آن را به شهاب بدهد در حالی نگاه خیره شهاب را روی خودش حس می‌کرد.
به خودش نهیب زد که:
- مهنا حضورشو بیخیال شو. انگار که اینجا حضور نداره.
بعد لبخندی زد تا از عقلش پیروی کند.
برگشت و لیوان آب را به دست شهاب داد.
- بفرمایید پسرعمو.
شهاب لیوان را گرفت و آب را سر کشید و از مهنا تشکر کرد.
مهنا می‌خواست گوشی‌اش را بردارد که شهاب دستش روی اُپن کنار گوشی‌اش گذاشته است.دستش یک‌هو لرزید.شهاب چهره‌اش را با تعجب برانگیخت.
مهنا گوشی را که برداشت،لبخند سرسری زد و از خانه عمارت خارج شد.
مهسا دم‌در منتظرش بود.با دیدن مهنا،با حرص مُشتی حواله بازوانش کرد و گفت:
- یک ساعت اون تو چی‌کار می‌کنی احمق؟!
سرش را پایین انداخت و با غم بزرگ گفت:
- هیچی.بریم.
مهسا بیخیال حرفش شد و با ذوق وصف‌ناپذیر گفت:
- بیا بریم شله‌زرد هم بزنیم تا حاجتت برآورده بشه مهنا!
مهنا لبخندی زد و با خواهرش به طرف دیگِ شله‌زرد حرکت کردند. به دیگ که رسیدند، کفگیر را از دست هانیه دخترعمویش گرفت و شروع به همزدن شله‌زردی شدند که برای امام‌حسین(ع) بود. چشم‌هایش را آرام بست و در دلش زمزمه‌وارانه آن هم با حسرت گفت:
- یا امام‌حسین(ع) چرا هرچی انتظار می‌کشم، تمومی نداره؟ نکنه انتظار یک کابوس بدبختی رو دارم؟
همچنان که هم می‌زد، دعا می‌کرد و در دلش شهاب را می‌خواست. چشمانش را آرام باز نمود که با کمال تعجب شهاب را روبه‌روی خود دید.
مهسا در کنارش نبود و کنار شوهرش ایستاده بود و داشت با او حرف می‌زد. چشمانش را به سختی از او گرفت و دعای آخرش را خواند و کفگیر را به طرفش گرفت. شهاب با ریتم و آهسته دو عدد پلکش را باز و بسته کرد و کفگیر را از او گرفت. بغض در راه گلویش سد شد.حس می‌کرد قرار است دیگر او را نبیند. سرش را پایین انداخت و به طرف مادرش حرکت کرد. کنار او نشست و نگاهی به جمعیت کرد. هانیه در حال حرف‌زدن با پدربزرگش بود.مهسا در حال خندیدن با شوهرش بود و عمه‌هایش هم در حال غیبت بودند.
این وسط خودش بود که تنها در میدان بود.در دلش پوزخندی زد و نگاهش را از جمعیت بزرگ پدری‌اش گرفت. یهو گوشی‌اش زنگ خورد. بی‌اهمیت از کسی که زنگ زده بود، روی آیکون سبز دست کشید و جواب داد:
- بله؟
صدای دختری که آن‌هم نازک بود، باعث شد اخمی از کنجکاوی کرد:
- شما مهنا افروزی هستید؟
با صدای تعجب و کنجکاوش می‌گوید:
- بله خودم هستم. شما؟
دخترک کمی تته‌پته افتاد؛ اما گفت:
- من... من... نامزد پسرعموتون هستم.
شوکه، چشمانش گشاد می‌شود و به شهابی که در حال هم‌زدن شله‌زرد بود، نگاه کرد.
بغض کرد و یک قطره اشک از چشمانش کنار گونه‌اش سُر خورد. امکان نداشت چنان اتفاقی برایش بی‌افتد. تنفری در دلش ایجاد شد. این پسر آخرش کارش را کرد. ایجاد تنفری که باعث و بانی‌اش خودش بود، باعث شد مهنا، از او متنفر شود. از جایش برخواست و با پاهای بلندش تندتند به طرف خانه عمارت به راه افتاد.
سوییچ ماشین و کلید‌های خانه‌شان را به همراه چادر سیاهش برداشت و از خانه عمارت بیرون زد.
همان بیرون آمدنش باعث شد که همه در تکاپوی رفتنش بشوند. از همه خداحافظی کرد و یک لحظه نگاه شهاب را غافلگیر کرد. نفس‌ عمیقی کشید و نگاهش را از او دَرید. باید او را فراموش کند؛ پس دیگر نگاهش نکرد و از عمارت پدربزرگش خارج شد. سوار ماشینش شد و به طرف خانه‌شان به راه افتاد. تمام مدت آهنگ‌ مورد علاقه‌اش گذاشت:
- سلام ماه بلند مغرور... ببین مرا بی‌قرار کردی
تمام دارایی‌ام دلم بود که پای آن هم ق*م*ا*ر کردی
می‌روی تو دامن‌کشان... دل بریدی اما بدان...
می‌کشد مرا بی‌گمان حرف این و آن...
بهانه دست تو دادم... ای‌دل ای‌دل
اسیر رفته از یادم ای‌دل ای‌دل
من از نفس می‌افتادم ولی تو را ادامه می‌دادم
بگو چرا نشد به فریادم برسی...
غم تو را به دل دارم... نیامدی به دیدارم...
دلی نمانده بسپارم به کسی...
اگر بدانی چه کرده با من شکنجه...یه آن دو چشم روشن
اگر چه عاشقم همیشه تنهاست..
ولی چرا تو ولی چرا من
بی‌خبر شو از حال من بعد از این به من سر نزن...


بیشتر بخوانید

نظرات رمان تلازم

  • زینب

    0

    خوب بود ولی من از این سبکا دوست ندارم حس میکنم زیادی بچگانه بوده و خیلی جروبحث داشته وکلا بی سر و ته بود برامن امیدوارم به درجات حرفه ایی نویسندگی ارتقا یافته و قلمتون جاودانه و مانا باشن

    ۲ ساعت پیش
  • دیوونه رمان

    0

    سلام و خسته نباشید خدمت نویسنده عزیز من رمان رو کامل خوندم عاشقانه نبود

    ۵ روز پیش
  • نویسنده‌ی رمان

    0

    سلام گلم، خداقوت. کجاش عاشقانه نبود، بازهم شما رمان می خونین و خواننده ی رمان هستین گلم، چون این دومین رمان بنده بود مشکلش فقط عاشقانه نبود یا هرچی؟..

    ۵ روز پیش
  • نویسنده‌ی رمان

    1

    سلام گلم مرسی بابت نظرت و متشکرم که خوشتون اومده، راسیتش دوست ندارم چیزی از کسانی که رمان منه نویسنده رو میخونن رو مخفی کنم، ولی شاید یک روزی که رمان آنلاین گذاشتم اینجا، سنمو بفهمین گلم.

    ۶ روز پیش
  • معصوم

    0

    ممنونم از شما و این خیلی خوبه که شما برای هر نظری که اینجا گذاشته میشه ، پاسخگو هستید ، این مهم بودن خواننده برای شما را نشون میده ، از توجه و لطف شما بسیار سپاسگزارم

    ۵ روز پیش
  • نویسنده‌ی رمان

    1

    این وظیفه ی شخیص بنده است که به نظرات شما احترام بگذارم و نظراتتون رو بسیار بدونم گلم. سپاسگزارم که رمان منو می خونین و نظر خوشگلتون رو میگید⁦❤️⁩⁦❤️⁩🌹🌹✨

    ۵ روز پیش
  • معصومه

    0

    جسارتا خانم نویسنده امکانش هست بپرسم شما چند سالتونه؟؟

    ۱ هفته پیش
  • نویسنده‌ی رمان

    0

    عزیزم شما بگو مشکلت چیه سن منو میخوای چیکار گلم؟

    ۱ هفته پیش
  • معصومه

    0

    من *** شما مشکلی ندارم ولی دوست داشتم ببینم خانم نویسنده چند سالشون هست؟؟ یه سری کلماتی که تو رمان به کار بردین خیلی خاص هستند و خیلی هم کم کاربرد، اما دقیقا تو همون معنای خودشون بکار برده شدن ، داستان پایان خوشی داشت، دوستش داشتم،روند داستان هم خوب بود، درپایان قلمتون مانا و موفیقتهاتون روز افزون

    ۶ روز پیش
  • معصوم

    0

    آهان تو نظرات شما من را با خانم معصومه اشتباه گرفتید ، من سن شما را پرسیدم با اون خانمی که گفته بود دو فصل بیشتر نخوندم فرق دارم ، اینکه سنتون را پرسیدم ، دلیلش را در کامنت قبلی بهتون گفتم

    ۶ روز پیش
  • نویسنده‌ی رمان

    0

    عزیزم شما بگو مشکلت چیه سن منو میخوای چیکار کنی؟ من دوست ندارم سنم رو به کسی بگم، اصلا هم دوست ندارم باهات دعوا کنم گلم، فقط گفتم که عشق که بد نیست و هرکس مبتلاش میشه. چرا مشکل رو به سن میاری عزیز دلم؟

    ۱ هفته پیش
  • معصومه

    0

    دوبخشش خوندم بی معنی بود این خودش 15سال کوچیکتره خواهرش چند سال بنظرم عشق وعاشقی برای خواهرش خیلی زوده

    ۱ هفته پیش
  • نویسنده رمان

    0

    سلام گلم، عشق به سراغ هرکسی میاد و ما حق دخالت در اینو نداریم و این برای خواهر شهاب یک احساس محسوب میشه بعدشم عزیزم قصد توهین ندارم، آخه یک دختر نوزده ساله عشق رو هم تجربه می کنه. مثل خیلی ها و این توی بلوغ هست و مثل خیلی نوجوان های دیگه عاشق شده. مگه عاشق شدن جرمه؟

    ۱ هفته پیش
  • سما

    0

    حقیقتش نتونستم حتی یه فصل بخونم. موفق باشین نویسنده.

    ۲ هفته پیش
  • jojo

    1

    رمان تون فوق العاده بود ممنون

    ۲ هفته پیش
  • نویسنده‌ی رمان

    0

    سلام گلم خواهش می کنم، لطف دارین🥰⁦♥️⁩

    ۲ هفته پیش
  • ....

    1

    شهاب خیلی کشش میداد عاشقانه زیادنبود

    ۳ هفته پیش
  • نویسنده‌ی رمان

    0

    سلام عزیزم جلوتر برین عاشقانه هم وجود داره گلم

    ۳ هفته پیش
  • ....

    2

    اصلا خوب نبود.😐😐

    ۳ هفته پیش
  • نویسنده‌ی رمان

    0

    بر چه اساس عزیزم؟

    ۳ هفته پیش
  • محدثه

    1

    شخصیت های خیلی خوبی داشت بخصوص مهنا

    ۳ هفته پیش
  • نویسنده‌ی رمان

    0

    مرسی عزیزم لطف دارین⁦❤️⁩⁦❤️⁩

    ۳ هفته پیش
  • لیلا

    1

    خوبه بود اما چرا شهاب انقد صبر کرد خب میرفت بهش میگفت تازه از این ساینا جادوگر خوشم نیومد عوضی

    ۳ هفته پیش
  • نویسنده‌ی رمان

    0

    سلام عزیزم مرسی، شهاب یه مرده ولی می ترسید که خراب کنه و مهنا اونو پس بزنه.

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!