دختری ساده به نام مهنا که دل به پسرعمویش شهاب که پانزده‌سال از او بزرگ‌تر است، داده و شش‌سال هم درگیر اوست؛ اما سانیا که خواهر کوچک اوست که او هم عاشق شهاب است و برای رسیدن به شهاب، در کودکی دست به اقدام کشتن پدرش و همان‌طور مهنا می‌زند؛ ولی موفق نمی‌شود. مهنا درد می‌کشد و اندوه برای رسیدن به شهاب دست‌وپنجه نرم می‌کند؛ اما باید دید که در سرنوشت مهنا و شهاب چه نوشته شده است!

ژانر : عاشقانه، اجتماعی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۳ ساعت و ۴۵ دقیقه ۲۳ ثانیه

نویسنده : سیده نرگس مرادی خانقاه

ژانر : #عاشقانه #اجتماعی

خلاصه :

دختری ساده به نام مهنا که دل به پسرعمویش شهاب که پانزده‌سال از او بزرگ‌تر است، داده و شش‌سال هم درگیر اوست؛ اما سانیا که خواهر کوچک اوست که او هم عاشق شهاب است و برای رسیدن به شهاب، در کودکی دست به اقدام کشتن پدرش و همان‌طور مهنا می‌زند؛ ولی موفق نمی‌شود. مهنا درد می‌کشد و اندوه برای رسیدن به شهاب دست‌وپنجه نرم می‌کند؛ اما باید دید که در سرنوشت مهنا و شهاب چه نوشته شده است!

مقدمه:

عشق، چه ساده و بی‌رحمانه در قلب دختر قصه‌ ما، روزگاری گمان می‌کرد که عشق چیزی بیهوده و گذراست، اما اکنون پنج سال است که درگیر آن شده و نمی‌تواند از آن رهایی یابد. او خود را در کنار پسرعمویی تصور می‌کند که پانزده سال از او بزرگ‌تر است و در این میان، اشک‌هایش برای رویایی می‌ریزد که هرگز به حقیقت نخواهد پیوست. با مواجهه با حوادثی که همچون گردباد به جانش می‌افتند، او در تلاش است تا با این احساسات و چالش‌ها دست و پنجه نرم کند.

«تلازم: به معنای وابسته بودن.»

فصل اول

دستانش را زیر چانه‌اش گذاشته بود و داشت از پنجره کافه، خیابان‌ها را نگاه می‌کرد که صدای کشیدن پایه صندلی را شنید.

به کسی که این‌ کار را انجام داده بود، خیره شد.

شیما بود، دوست هم دانشگاهی و همکارش... کسی که برای مهنا خواهر بود... .

شیما با لبخند می‌گوید:

- حقاً که واقعا یه دکتری مهنا.

لبخند تبسمی برایش زد:

- دلم میخواد زودتر ببینمش شیما.

شیما کلافه شده بود؛ چرا که هروز حرف شهاب را پیش و رویش قرار می‌داد.

- میشه دیگه فراموشش کنی مهنا؟ کمی دربارهی کار و بیمارستان حرف بزنیم، اینطوری بهتره.

مهنا اصلا حرف‌های او را متوجه نشده بود:

- شیما، من خیلی دوسش دارم، نمیتونم ازش بگذرم.

اما بعد با گیجی گفت:

- اِ! چی گفتی؟

شیما کلافه، دستی به صورتش کشید:

- میگم، میشه درباره کار و بیمارستان سخن بگیم؟

مهنا سرش را پایین انداخت:

- راست میگی. شیما، جلسه پیوند قلب کی هست؟

نگاهی به ساعت شیشه‌ای و مارک‌ دارش انداخت:

- ۲۰ دقیقه دیگه.

هول زده، سراسیمه کیفش را از روی میز برداشت و چادرش را هم بر سرش درست کرد:

- بریم شیما که خیلی دیر شده...

شیما از عجله‌ای که به مهنا دست داده بود، بر او هم دست داد:

- آره، بریم...

هردو از کافه خارج شدند و راهی بیمارستان شدند.

وقتی که رسیدند، مهنا به اتاقش رفت و روپوش سفید رنگ را بر تنش کرد و به اتاق جلسه حرکت کرد.

تقه‌ای به در زد و وارد اتاق جلسه شد.

روی صندلی کنار شیما جا باز کرد و نشست.

صحبت‌های آقای مسعودی به گوشش فرا رسید:

- این هفته خانم افروزی و آقای افروزی پیوند قلب رو داشته باشن، مینا دختریِ که ۵ سالشِ و قراره فردا پیوند قلب داشته باشه و آرزوشِ که زنده از اتاق عمل بیرون بیاد.

مهنا و شهاب هم‌زمان سرشان بالا آورند و با تعجب به چشمان هم‌دیگر خیره شدند.

هر چند که تا الان یک‌بار با هم‌دیگر عمل پیوند قلب داشته‌اند.

جلسه که به اتمام رسید، مهنا تنهایی راه خانه را در پیش گرفت.

در خانه را با کلید باز کرد و وارد شد.

مادرش درحال غذا درست کردن قیمه بادمجانی بود که شب برای مهمانش داشت مُهیا می‌کرد.

لبخندی از تهِ‌دل زد و مادرش را از پشت سرش در آغـ.ـوش گرفت.

مادرش شوکه شد؛ برگشت به طرف کسی که او را بــــغـ.ـــل کرده است.

مهنا را دید که با لبخند او را بــــغـ.ـــل کرده است و چشمانش هم بسته است.

پلکی زد و با لبخند تبسمش گفت:

- تویی مادر؟

از خوشحالی وصف‌ناپذیر گفت:

- آره مامان منم.

از بــــغـ.ـــل مادرش دل کَند و با ابروهایش به قیمه‌ای که در حال پختن بود، اشاره کرد:

- امشب مهمون کیه که سیمین‌خانم در حال درست کردن اون غذای خوشمزهاس؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرش با ذوق وصف‌ناشدنی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زنعمو حسنت و پسرش شهاب! نمیدونم چرا عموت نمیاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با آوردن اسم شهاب، دلتنگش شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با غمی فراوان، نگاهش به قیمه بادمجان‌هایی افتاد که در حال قل زدن بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یک باشه، به طرف اتاقش حرکت کرد و لباس‌هایش را از تنش خارج کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغض سد راه گلویش شده بود و این بدترین اتفاقی بود که برایش افتاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهایی که بافت داده بودِشان را باز کرد و خودش را روی تختش پرت کرد و شروع به گریه کردن شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمیتونم فراموشش کنم خداجون چطوری؟ پنج سالِ که دارم از این درد و غم میسوزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هق زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میتونی کُمکم کنی؟ ماه محرم نزدیکِ. خواهش میکنم کاری کن من دیگه بهش فکر نکنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قیچی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قیچی را به دستش داد و نگاه دقیق به شهابِ جدی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلش را برده بود و او نمی‌توانست طاقت بیاورد که او در مقابل شهاب قرار گرفته است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمل که تمام شد، شهاب از اتاق عمل خارج شد و مهنا بلاخره توانست نفس آسوده‌ای از رفتنش بکشد و چشمانش را آهسته ببندد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستکشش را از دستانش خارج نمود و آن‌ها را به زباله انداخت و دستانش را زیر شیر آب قرار داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاق عمل بیرون آمد و به سمت اتاقش حرکت کرد... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی‌اش را از جیب مانتوی سفیدش خارج نمود و به خواهربزرگش تماس گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دو بوق برداشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الو سلام مهنا خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی از تهِ‌دل زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام بر مهسا کماندو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌دانست مهسا از این حرف‌ متنفر است؛ اما نمی‌توانست جلوی شیطنتش را بگیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه صدایی از مهسا خارج نشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهنا گوشی را وصل کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الو مُردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهسا یهو مانند کوه آتش‌فشان فوران کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرگ مُردی، درد مُردی. الهی سر قبرت رو بشورم؛چرا اونقدر شیطنت میکنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهنا خنده سرسری زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگر تونستی بیا بشور. دیگه این بنده به شیطنت علاقه داره؛ چیکار کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهسا با حرص، بحث را عوض کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیشعوری دیگه؛ حالا چیکار داشتی منو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهنا جدی شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میخواستم بگم که پسفردا ماه محرمِ، بیای خونه پدربزرگ؛ چونکه اول ماه محرم پدربزرگ دیگِ شلهزرد داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهسا گوشی‌اش را به گوش دیگرش برد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهنا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند جوابش را می‌دهد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جانم آبجی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای مهسا غمگین بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مراقب قلبت باش. بسپارش به خدا؛ باشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهنا با درد، چشمانش را بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلش می‌خواست با خواهرش تا اذان صبح صحبت کند تا خالی شود؛ اما الان وقتش نبود تا حرف‌هایش را به او بزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهسا؟ میشه دیگه دربارهاش حرف نزنی؟ یه وقت دیگه باهات حرف میزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهسا حال خواهرش را می‌فهمید؛ عشق بود دیگر؛ چیزی که همه مبتلایش می‌شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوتی در گوشی ایجاد شده بود که مهنا مجبور شد، صدایش را شنگول کند و بگوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب دیگه مهسا کماندو، من دیگه برم. ظهره، باید برم نماز. اذان هم که گفتن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهسا با جیغ‌های بنفشش خداحافظی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلفن را که قطع کرد، بغضی که در گلویش مانده بود را آزاد کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی میشه فراموشش کنم خدا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه‌هایش از شدت گریه، تکان می‌خوردند و این برایش دردناک‌ترین یادگاری از خودش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک‌هایش را پاک کرد و به سمت وضوخانه بیمارستان حرکت کرد تا وضو بگیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تشهد و سلام را که به اتمام رساند، از نمازخانه بیمارستان بیرون آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان‌طور که می‌آمد، یهو کسی سد راهش شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایستاد. روبه‌رویش قرار گرفته بود. دستش را فرو در صورت مهنا کرد. با نفرت به مهنا زل زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا دست از سر شهاب برنمیداری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشمانی گُنگ و سری که بر اثر کنجکاوی کج شده بود، نگاهش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منظورت چیه؟ سانیا تو چی میخوای به من بگی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست مهنا را کشید و او را به جایی خلوت برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خفهشو! من عاشق شهابم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشت اشاره‌اش را جلوی مهنا قرار داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فقط ببینم دور و ور شهاب بپلکی،من میدونم با تو... گرفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسخره به نظر می‌آمد، حالا یکی عاشق شهاب شده‌ بود و این عذابی که در دلش رخنه کرده بود؛ ولی الان برایش مهم نبود کی عاشق شهاب شده است...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمی در پیشانی‌اش جا خوش می‌کند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینکه تو عاشق پسرعموم باشی برام مهم نیست. من عاشق شهابم؛ چون که خیلی وقته دوسش دارم؛هرکاری که میخوای باهام بکنی بکن؛ اما من تا ابد شهاب تو قلبمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سانیا با مسخره‌گی نگاهش می‌کند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه خودت خواستی خانم دکتر عاشق!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاشق را با طعنه می‌گوید و از مهنا دور می‌شود... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با رفتنش، مهنا با بغض با دو پا روی زمین می‌افتد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیما با بدو خودش را می‌رساند و به مهنا می‌گوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پاشو دختر، برات مهم نباشه حرفای این برج زهرمار رو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک قطره اشک از گوشه‌ی گونه‌اش پایین می‌افتد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سانیا هیچوقت نمیفهمه عشق چیه شیما... هیچوقت! فقط کسانی میدونن که واقعا اونو چشیده باشن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیما دستان گرمش را بین دستان مهنا، گم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی برایش زد تا مهنا دلش از حرف‌هایش گرم شود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو حرفت واقعاً درسته... تو باید براش صبر کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فریادی می‌زند که صدایش به پژواک در می‌آید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ۵ ساله که صبر کردم، دیگه نمیتونم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یقه مانتوی سفید شیما را گرفت و صورتش را به او نزدیک کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میفهمی؟ دیگه نمیتونم... خسته شدم؛ از این زجر و درد و غم خسته شدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیما به سختی، بلندش کرد و با چشمانی که از آن غم می‌بارید به مهنا خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درکت میکنم... منو ببین مهنا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهنا به چشمان قهوه‌ای سوخته، شیما خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیما از فرصت استفاده کرد و حرف اصلی را در پیش گذاشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بسپارش به خدا. اون بهتر درست میکنه. صبر چیزیه که به آدم قدرت میده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهنا چشمانش را محکم بست و هنوز بغض قبلی را داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شیما... تو مثل خواهرمی، همکلاسیم بودی، الانم با هم همکاریم. از راز همدیگهمون هم خبر داری. شهاب... شهاب... اون منو نگاه نمیکنه احساس میکنم که دخترعموش نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیما به سختی، مهنا را به اتاقش برد. او را درک می‌کرد؛ چون او هم عاشق شده و برایش خ**یا*نت شده بود ازدواجی که با خ**یا*نت آغاز شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاق مهنا خارج شد و خواست که به طرف اتاق خودش برود، که کسی سد راه او را بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به کسی که این‌کار را کرده بود، خیره شد. سانیا بود. کسی که دشمن خونی‌اش بود. با پوزخند به شیما گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رفیقت خیلی حواسش به خودش باشه؛ وگرنه بلایی سرش می‌یارم که مرغای آسمون به حالش گریه کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و از قصد تنه‌ای به شانه‌ی شیما زد و رفت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از عصبانیت نفس‌نفس می‌زد. زیرلب غرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- غلط می‌کنه دختره‌ی زپرشک و زشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتن شیما باعث شد که مهنا دوباره شروع به گریه بُکند. چادرش را از جالباسی برداشت و آن را بر سرش نهاد. کیفش را برداشت و از اتاقش بیرون رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روبه‌روی شهاب نشسته بود و داشت به آن فکر می‌کرد که چگونه با او حرف بزند. امروز روزی بود که پدبزرگش دیگِ شله‌زرد داشت و شهاب داشت با گوشی‌اش چت می‌کرد. همه داخل عمارت بودند و فقط او و شهاب تنها در خانه عمارت بودند. بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت. گوشی را از اُپن برداشت و به خواهرش مهسا پیام داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهسا کماندو، من اینجا گیر افتادم. شهاب‌ اینجاست. میشه بیای نجاتم بدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی ارسال که زد، نفسش را آزاد کرد و چشمانش را بست. احساس کرد کسی پشت سر او قرار دارد. برگشت و با لبخند شهاب غافلگیر شد. با تعجب نگاهش کرد. هرگز او را توی این موقعیت پیش آمده ندیده بود. ضربان قلبش در حال اوج بود. هنوز شهاب خیره نگاهش می‌کرد و او با تعجب. به خود آمد و با تته‌پته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه داخل عمارت بودند و فقط او و شهاب تنها در خانه عمارت بودند. بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت. گوشی را از اُپن برداشت و به خواهرش مهسا پیام داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهسا کماندو، من اینجا گیر افتادم. شهاب‌ اینجاست. میشه بیای نجاتم بدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی ارسال که زد، نفسش را آزاد کرد و چشمانش را بست. احساس کرد کسی پشت سر او قرار دارد. برگشت و با لبخند شهاب غافلگیر شد. با تعجب نگاهش کرد. هرگز او را توی این موقعیت پیش آمده ندیده بود. ضربان قلبش در حال اوج بود. هنوز شهاب خیره نگاهش می‌کرد و او با تعجب. به خود آمد و با تته‌پته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اتفاق... اتفاقی افتاده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب کمی سرش را به طرف کج متمایل کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهنا خنده سرسری زد و سرش را پایین انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه اتفاقی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب کمی جلو آمد که مهنا حس ترس برایش غلبه کرد. سرش را بالا آورد و به چشمان قهوه‌ای شهاب خیره شد. شهاب هنوز لبخندش را به خوبی داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اومدم ازت آب بخوام. میشه بدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهنا نفس آسوده‌ای زد و به طرف یخچال رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بطری شیشه‌ای آب را از یخچال خارج کرد و آن را داخل لیوان ریخت؛ اما یک لحظه ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چگونه آن را به شهاب بدهد در حالی نگاه خیره شهاب را روی خودش حس می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خودش نهیب زد که:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهنا حضورشو بیخیال شو. انگار که اینجا حضور نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد لبخندی زد تا از عقلش پیروی کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشت و لیوان آب را به دست شهاب داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرمایید پسرعمو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب لیوان را گرفت و آب را سر کشید و از مهنا تشکر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهنا می‌خواست گوشی‌اش را بردارد که شهاب دستش روی اُپن کنار گوشی‌اش گذاشته است.دستش یک‌هو لرزید.شهاب چهره‌اش را با تعجب برانگیخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهنا گوشی را که برداشت،لبخند سرسری زد و از خانه عمارت خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهسا دم‌در منتظرش بود.با دیدن مهنا،با حرص مُشتی حواله بازوانش کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یک ساعت اون تو چی‌کار می‌کنی احمق؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را پایین انداخت و با غم بزرگ گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچی.بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهسا بیخیال حرفش شد و با ذوق وصف‌ناپذیر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا بریم شله‌زرد هم بزنیم تا حاجتت برآورده بشه مهنا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهنا لبخندی زد و با خواهرش به طرف دیگِ شله‌زرد حرکت کردند. به دیگ که رسیدند، کفگیر را از دست هانیه دخترعمویش گرفت و شروع به همزدن شله‌زردی شدند که برای امام‌حسین(ع) بود. چشم‌هایش را آرام بست و در دلش زمزمه‌وارانه آن هم با حسرت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یا امام‌حسین(ع) چرا هرچی انتظار می‌کشم، تمومی نداره؟ نکنه انتظار یک کابوس بدبختی رو دارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همچنان که هم می‌زد، دعا می‌کرد و در دلش شهاب را می‌خواست. چشمانش را آرام باز نمود که با کمال تعجب شهاب را روبه‌روی خود دید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهسا در کنارش نبود و کنار شوهرش ایستاده بود و داشت با او حرف می‌زد. چشمانش را به سختی از او گرفت و دعای آخرش را خواند و کفگیر را به طرفش گرفت. شهاب با ریتم و آهسته دو عدد پلکش را باز و بسته کرد و کفگیر را از او گرفت. بغض در راه گلویش سد شد.حس می‌کرد قرار است دیگر او را نبیند. سرش را پایین انداخت و به طرف مادرش حرکت کرد. کنار او نشست و نگاهی به جمعیت کرد. هانیه در حال حرف‌زدن با پدربزرگش بود.مهسا در حال خندیدن با شوهرش بود و عمه‌هایش هم در حال غیبت بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این وسط خودش بود که تنها در میدان بود.در دلش پوزخندی زد و نگاهش را از جمعیت بزرگ پدری‌اش گرفت. یهو گوشی‌اش زنگ خورد. بی‌اهمیت از کسی که زنگ زده بود، روی آیکون سبز دست کشید و جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای دختری که آن‌هم نازک بود، باعث شد اخمی از کنجکاوی کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما مهنا افروزی هستید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای تعجب و کنجکاوش می‌گوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله خودم هستم. شما؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک کمی تته‌پته افتاد؛ اما گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من... من... نامزد پسرعموتون هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شوکه، چشمانش گشاد می‌شود و به شهابی که در حال هم‌زدن شله‌زرد بود، نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغض کرد و یک قطره اشک از چشمانش کنار گونه‌اش سُر خورد. امکان نداشت چنان اتفاقی برایش بی‌افتد. تنفری در دلش ایجاد شد. این پسر آخرش کارش را کرد. ایجاد تنفری که باعث و بانی‌اش خودش بود، باعث شد مهنا، از او متنفر شود. از جایش برخواست و با پاهای بلندش تندتند به طرف خانه عمارت به راه افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوییچ ماشین و کلید‌های خانه‌شان را به همراه چادر سیاهش برداشت و از خانه عمارت بیرون زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان بیرون آمدنش باعث شد که همه در تکاپوی رفتنش بشوند. از همه خداحافظی کرد و یک لحظه نگاه شهاب را غافلگیر کرد. نفس‌ عمیقی کشید و نگاهش را از او دَرید. باید او را فراموش کند؛ پس دیگر نگاهش نکرد و از عمارت پدربزرگش خارج شد. سوار ماشینش شد و به طرف خانه‌شان به راه افتاد. تمام مدت آهنگ‌ مورد علاقه‌اش گذاشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام ماه بلند مغرور... ببین مرا بی‌قرار کردی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام دارایی‌ام دلم بود که پای آن هم ق*م*ا*ر کردی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌روی تو دامن‌کشان... دل بریدی اما بدان...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌کشد مرا بی‌گمان حرف این و آن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهانه دست تو دادم... ای‌دل ای‌دل

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسیر رفته از یادم ای‌دل ای‌دل

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من از نفس می‌افتادم ولی تو را ادامه می‌دادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بگو چرا نشد به فریادم برسی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غم تو را به دل دارم... نیامدی به دیدارم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلی نمانده بسپارم به کسی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر بدانی چه کرده با من شکنجه...یه آن دو چشم روشن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر چه عاشقم همیشه تنهاست..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی چرا تو ولی چرا من

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌خبر شو از حال من بعد از این به من سر نزن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جای من خودت دل بکن... بی‌خیال من...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌روی تو دامن‌کشان... دل بریدی اما بدان...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌کشد مرا بی‌گمان حرف این و آن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهانه دست تو دادم... ای‌دل ای‌دل

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسیر رفته از یادم ای‌دل ای‌دل

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من از نفس می‌افتادم ولی تو را ادامه می‌دادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بگو چرا نشد به فریادم برسی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غم تو را به دل دارم... نیامدی به دیدارم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلی نمانده بسپارم به کسی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«علی‌اکبر قلیچ_دامن‌کشان»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک‌هایش را پاک کرد و عصبی تمام وسایل میزش را بهم ریخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدا لعنتت کنه شهاب. چرا نامزدیتو مخفی کردی از خانواده‌ات.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای باز شدن کلید خانه و بعد صدای مادرش که با عصبی و طعنه که می‌گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سهیلا خجالت نمی‌کشه جلوی ما دختره رو آورده و میگه این نامزد شهابه. انگار ما غریبه بودیم که نگفته اینا دو روزِ صیغه شدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوچ‌نوچ مادرش به راه شد و دیگر صدایی از او خارج نشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهنا با چشمان اشکی، خودش را در آینه‌ای دید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش را محکم بست و یک‌هو قیچی را از کشوی پایین میزش برداشت و خواست موهایش را قیچی کند که در باز شدن همانا و قیافه مهسا همانا... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب نگاهش کرد و زد روی گونه‌اش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خاک تو سرت مهنا... چرا موهاتو می‌خواستی کوتاه کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌اهمیت از حرفش خواست دسته قیچی را به حرکت در آورد که مهسا زود خودش را رساند و قیچی را با عصبانیت، از او قاپید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- احمق! تو از کجا فهمیدی که نامزد داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولم کن مهسا! حالم خوب نیست تو بدترش نکن. الان هم قیچی رو بهم بده وگرنه میرم خودمو می‌کشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیستریک وارانه پوزخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو غلط می‌کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ابروهای بالا رفته‌اش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو هم غلط می‌کنی که قیچی رو از دستم گرفتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهسا اخمی از مسخره‌گی برایش زد و سری تأسف برایش تکان داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برات متأسفم؛ چون تو لیاقت نداری تا خودتو ثابت کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گنگ نگاهش کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منظورت چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دختره اصلاً نامزدش نیست. یه جورایی مثل خودش دکتری خونده بود و صیغه‌اش شده بود. اونم دو روز پیش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک لحظه حس کرد سانیا یک چیزی در گوشش فرا خواند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فقط ببینم دور و بر شهاب بپلکی، من می‌دونم با تو! گرفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اسمش چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ابروهای بالا رفته‌اش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سانیا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیا روی سرش خراب شد. چیزی که در انتظارش بود، بلاخره به سرش آمد. خودش برای مهنا خط و نشان کشید. حالا باید این رنج و غربت را تحمل نماید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صیغه چند ساله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سه ماه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب چند‌بار پلک زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهسا اون سانیای لعنتی واسم نقشه کشیده تا بتونه منو نابود کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهسا با تعجب به صورت خواهرش نگاه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سانیا کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مُردد ماند که آیا بگوید یا خیر؛ اما نه باید صبر کند تا تکلیفش را با آن سانیای خرفت روشن کند. نفس بلندداری کشید و با اخم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بعداً خودت متوجه میشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهسا شانه‌اش را بالا داد و با یک گفتن فعلاً، از او خداحافظی کرد؛ ولی مهنا باید می‌فهمید که نقشه سانیا برایش چه چیزی است. می‌گویند صبر قدرت است و به این حرف ایمان داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زد و اما باز غم و اندوه به سراغش آمد و لبخندش محو شد. خوشی‌هایش چه زود تمام میشد و این برایش خاطره‌ای بد به حساب می‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش به آینه روبه‌رویش افتاد. می‌خواست چه‌کار بکند؟ موهایش را قیچی کند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش را بست و بلند فکرانه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدایا منو ببخش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد به طرف تختش حرکت کرد و روی آن دراز کشید و به سقف دیوار خیره ماند. کم‌کم خودش را برای خواب آماده کرد و خودش را به دنیای نامرد سپرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشین را به راست چرخاند و در جاده‌ای خلوت نگه داشت. سرش را روی فرمان گذاشت و منتظر ماند تا او بیاید. در ماشین باز شد و او سوار شد. به طرف او برگشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چقدر دیر! من وقت ندارما. یک دقیقه هم دیر کنی، رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیما کمی خودش را جابه‌جا کرد تا راحت‌تر روی صندلی بنشیند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اَه! غر نزن دیگه! راه بیفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبانش را با حرص جمع کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببین! اینقدر به من دستور نده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوفی کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خبرتو بگو خانم دکتر عاشق!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسش را پر از آه سَر داد و ماشین را روشن کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شیما... پریشب موقعی که داشتم شله‌زرد پدربزرگمو هم‌ می‌زدم، کفگیر رو دادم به شهاب بعد رفتم کنار مامانم نشستم. یک هو گوشیم زنگ خورد، برداشتم که گفت من نامزد آقا شهابم... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک قطره اشک از چشمانش سُر خورد و افتاد روی فرمان ماشین:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منم شوکه شدم؛ ولی رفتم خونه... مهسا اومد و گفت که اون نامزدش کسی نیست جز...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفش را ادامه نداد و به شیمایی خیره شد که با دهان باز و کنجکاو به او نگاه می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیما چشمانش را ریز و بعد سرش را به طرف کج معطوف کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جز؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش را بست. حالش بد میشد اگر بخواهد این کلمه را بگوید. آرام و غم‌آلود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سانیا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیما یک لحظه گوشش نشنید؛ اما بعد به طور تقریبی فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عصبی‌اش را بیرون فرستاد و چیزی نگفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشین را روشن کرد و به طرف بیمارستان حرکت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشین ایستاد که شیما با نگرانی ظاهری و درونی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مطمئنی می‌خوای بیای بیمارستان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش را بست و آب دهانش را فرو داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره! حالا بیا بریم که خیلی دیر شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از قیافه‌ای که سانیا به خود گرفته بود، صورتش درهم شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌دونستی خیلی بیشعوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سانیا خنده‌ای سر داد و دستش را روی شانه‌اش چند بار زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شهاب! آدمی که خیلی واست صبر کرده، چطور رد می‌کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطور؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب پوزخندی زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همون‌طور که تو به مهنا دروغ گفتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص به طرفش چرخید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مجبور بودم! می‌فهمی؟ من خواهر کوچیک مهسا و مهنام؛ اما... اون تصادف به خاطر تو ایجاد شد. من به خاطر تو دست به اون کار خطرناک زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب برای بار دوم پوزخند نثارش کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌خواست این‌کار رو انجام بدی خانم دکتر! چرا به همه نمیگی که تو باعث مرگ عمو مجید و حافظه‌ای که مهنا از دست داد شدی؟ چرا؟ چرا سعی در پنهان همه چی داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برای اینکه از بچه‌گی عاشقت بودم دیوونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب با تنفر به او خیره شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حرفات تموم شد؟ من هنوز هم عاشقشم. هرکاری هم بکنی نمی‌تونی اونو از من جدا کنی. حتی توی این سه ماه! فهمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشید تا بغضی که در گلویش مانده بود را نشکند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه نمی‌فهمم برای اینکه می‌خوام بلایی سرش بیارم که مرغای آسمون گریه کنه و زجر بکشه؛ فقط صبر کن و ببین چطوری اینکارو می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب با اخم و تعجب نگاهش کرد و قبل آن‌که چیزی بگوید، سانیا از در خارج شد و آن را محکم بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیما و مهنا دست همدیگر را گرفته بودند و داشتند وارد سالن می‌شدند که با قیافه برزخی سانیا روبه‌رو شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهنا صورتش را با تعجب برانگیخت و به شیمایی که با نیشخند به سانیا زل زده بود، نگاه می‌کرد. جنگ و جدال بین سانیا و شیما تمامی نداشت و این کابوسی بود که مهنا گرفتارش شده بود. نفس عمیقی کشید و خواست به طرف اتاقش برود که سانیا مچ او را در بر گرفت. با تعجب به چهره سانیا انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیکار می‌کنی؟ تو که شهابو برای خودت کردی، بس نیست زجر و آزار اونم با من؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نفرت به مهنایی زل زد که با چشمان نَمی از اشک به او خیره شده بود. پوزخندی زد و دستش را مانند رعد و برق پایین انداخت و در گوشش زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه؛ هنوز تموم نشده خانم دکتر عاشق!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به طور قدم‌های بلندش به سمت اتاقش راه افتاد. حس کرد دستش از جا افتاده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش را با درد بست و دست راستش را به طرف دستی که از جا افتاده است، گذاشت. شیما به حرکات او نگاه می‌کرد و با غم او هم چشمانش را بست. رفیقش را درک می‌کرد. روزی که موقع دبیرستان او را مسخره می‌کردند و روزی که در نوزده سالگی عاشق پسرعمویش شد. به عشق پسرعمویش، کنکور تجربی داد و حالا... در رنج و عذاب او را دریافت می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای گریه و آه و ناله‌اش به خودش آمد و چشمانش را بست تا دیدش نسبت به مهنا خوب شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آی... دستم شیما. آخ... دستم از جا افتاده... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیما کمکش کرد تا دستش را جا بندازد. نفس راحتی کشید و با گریه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا شیما؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیما چیزی نگفت و او را از ته دل بــــغـ.ـــل کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهنگ را این بار دهم پلی کرد و چشمانش را بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام ماه بلند مغرور... ببین مرا بی‌قرار کردی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام دارایی‌ام دلم بود که پای آن هم ق*م*ا*ر کردی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌روی تو دامن‌کشان... دل بریدی اما بدان...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌کشد مرا بی‌گمان حرف این و آن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهانه دست تو دادم... ای‌دل ای‌دل

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسیر رفته از یادم ای‌دل ای‌دل

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من از نفس می‌افتادم ولی تو را ادامه می‌دادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بگو چرا نشد به فریادم برسی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غم تو را به دل دارم... نیامدی به دیدارم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلی نمانده بسپارم به کسی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر بدانی چه کرده با من شکنجه... یه آن دو چشم روشن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر چه عاشقم همیشه تنهاست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی چرا تو ولی چرا من

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌خبر شو از حال من بعد از این به من سر نزن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جای من خودت دل بکن... بی‌خیال من...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌روی تو دامن‌کشان... دل بریدی اما بدان...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌کشد مرا بی‌گمان حرف این و آن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهانه دست تو دادم... ای‌دل ای‌دل

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسیر رفته از یادم ای‌دل ای‌دل

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من از نفس می‌افتادم ولی تو را ادامه می‌دادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بگو چرا نشد به فریادم برسی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غم تو را به دل دارم... نیامدی به دیدارم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلی نمانده بسپارم به کسی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گریه‌اش بند نمی‌آمد و چشمش به عکس شهاب بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره آهنگ را پلی کرد و گریه کرد تا آن‌که در اتاقش باز شد و...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به تندی اشک‌هایش را پاک کرد. به کسی که در را باز کرده بود خیره شد. باز هم دو یاورش آمده بودند. شیما و مهسا! شیما نگاهش به چشمان قرمز رنگ رفیقش انداخت. با دلخوری نگاهش کرد و جلو آمد. موهایش را گرفت و شروع به کشیدن آن کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیشعور! نفهم! گاو... چقدر بگم اونقدر خر بازی در نیار؟ هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهنا جیغ جیغش به راهش افتاد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آی آی... اونایی که گفتی خودتی! چرا وسط احساسات من پارازیت می‌ندازی؟ هان؟ گاو جونم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیشتر موهایش را کشید که مهسا شروع کرد به خندیدن:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آفرین بیشترتر بکش دلم خنک شه. دختره زرشک! حالا واس ما گریه می‌کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهنا با انگشت اشاره‌اش در حالی که جیغ می‌زد، برایش تکان داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهسا کماندو دستم بهت برسه با دستای خودم خفه‌ات می‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهسا با حرص جیغی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شیما، بیشتر بکش! دلم خنک شه. بیشعور، تازه می‌خواستم بهت تخفیف بدم؛ اما تو نذاشتی! خدا بگم چیکارت نکنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیما سلطان به حرف گوش کردن مهسا شد و موهای مهنا را بیشتر کشید. مهنا هم تلافی کرد و روسری شیما را در آورد و او هم شروع به کشیدن موهایش را شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا هردو نبرد مو کشیدن را شروع کرده بودند. از آن طرف جیغ مهنا به طرف بود و از آن طرف جیغ شیما و مهسایی که داشت از ته دل می‌خندید. مهسا وقتی به خودش آمد که مهنا هم داشت به طرف او می‌آمد. موهای مهسا را هم کشید. حالا هر سه داشتند موهای همدیگر را می‌کشیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهسا، مهنا و شیما، با یک‌صدا گفتند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اِ! بسه دیگه! حنجره‌ام سوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر سه نگاهشان به هم افتاد، شروع به خندیدن کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهنا به طرف آیینه رفت و خودش را در آن دید. با تعجب نگاهی به موهای سیخ‌سیخ‌اش کرد. یهو فریاد جیغ فرسایش در اتاقش پیچید... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کثافتا! چه بلایی سر موهام آوردین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با غضب به طرف شیما و مهسا حرکت کرد و دو کوسن را برداشت و به طرف هردویشان، پرت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گمشید برید بیرون! نمیخوام ببینمتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیما و مهسا با خنده از اتاقش خارج شدند و مهنایی که تنها ماند. نفس بلندی کشید و شانه را از داخل کشویش بیرون آورد. باید کاری کند که به شهاب برسد. این غربت را دیگر دوست نداشت ادامه بدهد. پلکی زد و نفسی بلندی سَر داد. می‌خواست مقابل سانیا بایستد. با حس درد در سرش، فحشی نثار موهایش کرد و به ادامه شانه کردن موهایش شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیما، مهسا و مهنا با چشمان قرمز به سانیایی که در حال وراجی کردن بود، نگاه می‌کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وا! شهاب جان؟ اون کفگیر رو بی‌زحمت بده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهنا نگاهش به واکنش شهاب بود؛ اما شهاب تکانی نخورد و با پوزخند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خودت برو بردارش. چرا از من می‌خوای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهنا با تعجب، چشمانش گشاد شد. باور نمی‌کرد که شهاب این حرف را به سانیا بزند. شیما هم تعجب کرده بود، یک سقلمه‌ای به پهلوی مهنا زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی روی ل*ب مهنا شکل گرفت. در دلش خدا را شکر گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سانیا با حرص، لگدی به پاهای شهاب زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همین الان این کفگیر رو به من میدی؛ وگرنه خودت می‌دونی که چی‌کار می‌کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهنا به شهاب خیره شده بود. حس کرد شهاب یک چیز را از او مخفی می‌کند. شهاب نگاهش را به سمت چشمان مهنا گره داد. تمنا در چشمان هردویشان موج می‌زد. قلب هردویشان برای همدیگر می‌زد؛ اما یک چیز مانع عشق‌شان به هم میشد... . دوری همدیگر و صبر کردن برای عشق‌شان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب نگاهش را از او گرفت و کفگیر را با حرص به سانیا داد. دیگر طاقت هیچی را نداشت! دلش مهنا را می‌خواست. مهنا با درد چشمانش را بست. قلبش برای او می‌تپید و شهاب هم او را می‌خواست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سانیا تازه نگاهش پی هردویشان افتاد. دندان قروچه‌ای کرد و کفگیر را به سمت مهنا داد. مهنا به خودش آمد و کفگیر را گرفت. سانیا با عصبانیت درونی، وارد خانه عمارت شد و درش را محکم بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهنا دستانش را محکم روی میله‌ی کفگیر گذاشت و شروع به هم‌زدن دیگِ حلیم شد. در دلش دعا کرد. برای همه! حتی برای خودش که داشت در عشقش می‌سوخت. برای شیما و مهسا هم دعا کرد و کفگیر را به شیما داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیما لبخند معناداری برایش زد و با سَر به شهابی که خیره‌ی مهنا بود، اشاره کرد. مهنا نگاهش روی شهاب ثابت ماند. با حس آن‌که شهاب همسر سانیا است، سرش پایین انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شیما تو نمیای؟ من می‌خوام برم خونه عمه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیما نگاهش را به شهاب دوخت که هنوز به مهنا خیره بود. لبخندی زد و به مهسا نگاهش را رد و بدل کرد. مهسا نگاهش را به شهاب و مهنا داد. او هم لبخندی زد و در گوش شیما گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیما و مهسا که رفتند، مهنا ماند با شهابی که در حال خیره به دختر روبه‌رویی‌اش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهنا همچنان سرش پایین بود و حرفی نزده بود تا شیما حرفی بزند؛ اما گویی لال مانده بود و حرفی نزده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب جلو آمد و روبه‌روی او قرار گرفت. سرش را پایین انداخت و کمی بالا متمایل شد تا چهره مهنا را ببیند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دخترعمو؟ روزه‌ی سکوت گرفتید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب نگاهش کرد که متوجه لبخند شیطنت شهاب شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌خوای حرفی بزنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلش می‌خواست جوابش را ندهد، گویی که حس نفرت در دلش کاشته شده بود؛ ولی به آن اهمیت نداده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغض در دلش لانه گشت. سرش را به راست معطوف کرد تا شهاب قیافه بغض‌دارش را نبیند. شهاب اخمی کرد و صورتش را با حالت قبل برگرداند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سانیا داره ما رو می‌بینه مهنا، اونقدر حواسش پی من و توئه که الان دلش می‌خواد سر از تن هردومون جدا کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی به ریش‌های زبرش کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهنا... منو ببین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالت غم نگاهش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بگید حرفتون رو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!