دوست داشتی؟
رمان ردیف کلاغ ها اثر مهسا.الف

رمان ردیف کلاغ ها

  • زبان فارسی
  • 62.9K 👁
  • 69 ❤️
  • 60 💬

خلاصه رمان ردیف کلاغ ها

برخی از جرایم هرگز فراموش نمی شوند ... حنا در زندگی اش به خطر نمی زند ، آپارتمانش را با وسواس در یک منطقه ی مطمئن و امن با همسایگانی خوب انتخاب میکند ، جایی که بتواند یک زندگی آرام و کم حاشیه داشته باشد . اما گاهی این خطر است که به دنبالت می دود و یک اشتباه کافیست ! تنها یک اشتباه ... وقتی که درب خانه را به روی عاشقی پنهانی باز می کند . مردی که تا به حال ملاقات نکرده را میبیند که از اوتقاضای ازدواج میکند ، عمادی که هرگز پاسخ رد را نمی پذیرد و حنا را به سوی جهنم می کشاند ، پرده هایی که از رازها می افتد و زوایای تاریکی که روشن می شود و حنایی که کابوسش تازه آغاز می شود !

قسمتی از متن رمان ردیف کلاغ ها

- آقا به ... به خدا اشتباه گرفتی ... به خدا من ...
گریه اجازه نمی داد حرف بزند ، ترسیده بود و نمی دانست چه باید بکند .
مرد نزدیک آمد و حنا هر دو دستش را روی دهانش گذاشت تا هق نزند ، رو به رویش ، درست در چند قدمی اش کسی بود که اگر جایی دیگر ملاقاتش می کرد ، امکان نداشت پیِ به جانی بودنش می برد ، هر چند چشم ها آیینه ی درون هستند و آن چشم ها ... آن شراره های دریده و وحشی که تا عمق روحش را خراش می داد ...
- چمدون حنا ...
چرا فکر می کرد با التماس کردن ، کسی را که به حیله وارد خانه اش شده و با چاقو تهدیدش کرده را می تواند مجاب کند ؟ که از جانش بگذرد ! که او را به تمام نداشته هایش ببخشد و برود !
چشم های شفاف و قهوه ای اش که پر و خالی میشد را بست و اشک روی گونه اش سر خورد ، بار دیگر ثابتش شده بود که بی دفاع ترین است ، که حتی دیگر خدا را هم ندارد ، بدون اینکه حرفی بزند ، خم شد و از زیر تخت ساک کوچک سبز رنگش را بیرون کشید و روی تخت گذاشت . نفس هایش درد می کردند و دست هایش آشکارا میلرزید .
مرد به سمت کمد رفت و کشو ها را بیرون کشید ، لباس ها را زیر و رو کرد و روی تخت انداخت ،
پشت صحنه ی این نمایش سیاه چه بود که نمی دانست ؟ شاید یک شوی تلوزیونی ، یک دوربین مخفی برای سر کار گذاشتنش ، شاید اصلا خواب بود وکمی دیگر بیدار می شد ... هرچند تصویر دخترک ترسیده ی درون آینه رو به رویش با ردی از خون که از روی گردنش سُر خورده و تا زیر لباسش راه گرفته بود از چیز دیگری می گفت ، که نه تنها خواب نیست که حتی آن دیوانه ی پشت کرده به او تا چه حد می تواند خطرناک باشد !
چشمش به دستان مرد بود که زیپ کولی سورمه ای رنگش را باز کرده و درونش را جستجو می کرد ، اسکناس های گلوله شده ته کیفش را بیرون آورد و برای چند ثانیه نگاهشان کرد و بعد درون جیبش گذاشت ... همان بیست هزار تومن شارژ ساختمان که تمام دار و ندار این ماهش بود را و کارت اعتباری اش که در جایی درون جیبش جای داد و بعد ...
ازتصویر کوچک قاب عکسی که روی دیوار نصب کرده بود وحالا در دستان مرد بود ، تنها خودش مانده بود ، اگر این بودن ، ماندن میشد ! وقتی رفته بودند ، او را هم با خود بـرده بودند انگار ! یا شاید نه ... شاید خیلی قبل تر از آن ها رفته بود ... خیلی زودتر ... یک جسم پنجاه و چند کیلویی که زندگی کردن نمی دانست در دسته ی ماندنی ها به حساب نمی آمد !
مرد انگشتی به تصویرش کشید و پوزخند زد و چشم های سیاه و تلخش را به او دوخت ، انگار اوهم فهمیده بود که در آن آخرین عکس یادگاری هیچکدامشان خوشحال نبودند ....
ساک را از روی تخت برداشت و از میان لباس ها چند تایی را درونش جا داد و درحالی که مانتو و شالی را به سمتش پرت می کرد ، آمرانه گفت
- بپوش .
کاش بیدار می شد اما نگاه ترسناک مرد بعد از تعللش گواه چیز دیگری بود ... کابوس در بیداری !
مانتوی مچاله ی زیر پایش را برداشت و با اشک هایی که بی وقفه به پهنای صورتش می ریخت به تن برد ، مرد به چهارچوب تکیه زده بود و خیره نگاهش می کرد وحنا جرات نداشت سرش را بالا بیاورد ، آن چشمها چشمهای شیطان بود ... پر از آتش ! شاید باید با او همکاری میکرد ... که دزد نبود ! متجاوز نبود که اگر بود ... چیز دیگری میخواست ... هدفش ...
سرش از هجوم آن همه خیال و خالی بودن متورم شده بود ... مسخ شده و آرام آخرین دکمه را هم بست و قبل از اینکه سرش را بالا بیاورد صدای مرد در صدای گوینده ی تلوزیون آمیخت
- مسواک .
چشم هایش تا صورت مرد بالا آمد ! در ذهنش تکرار کرد ... مسواک ... مسواک ... مسواک ... و در اعماق وجودش فکری به ذهنش رسید ... شاید می توانست نشانی از خودش بگذارد ، چیزی که بالاخره کسی متوجه غیبتش بشود ...
- میخوام برم دستشویی ...
مرد خیره نگاهش کرد و بعد از کمی مکث دستش را به سمت بیرون از اتاق دراز کرد و حنا قدم برداشت ، درست زمانی که از کنارش عبور می کرد مرد دستش را سد کرد وحنا سرش را بالا گرفت
- پایین پریدن از طبقه ی چهارم چیزی نیست که من توصیه ش کنم !
و با چشم هایی خندان چشمکی زد و دستش را پایین انداخت
حتی آن پنجره ی کوتاه حمام ؟! مصمم تر شد ... باید هر جور که می توانست کاری می کرد !
وارد شد و برق لب صورتی اش را که از صبح آنجا مانده بود برداشت و نگاهی به اطراف انداخت . همه چیز آنقدر کوچک و در دسترس بود که هر علامتی ، هر نوشته ای ، با باز شدن آن در لعنتی کاملا مشخص میشد ... نا امیدانه نفسش را بیرون داد و در حالی که به دیوار تکیه می داد چشمش به دستشویی فرنگی افتاد ... تنها جایی که می توانست ... به سرعت به سمتش رفت و نگاهش کرد ... باید یک جایی می شد ، جایی که در دید نباشد ... درش را آهسته بدون آنکه از برخوردش با بدنه ی سرامیکی صدایی بلند شود بست و دعا کرد !
" کمک"
با صدای کوبیده شدن در دست از نوشتن برداشت و به سرعت در توالت فرنگی را باز کرد و برای صحنه سازی سیفون را کشید . مسواکش را برداشت و خارج شد .مرد کمی آن طرف تر منتظرش ایستاده بود . حنا آرزو میکرد که صدای تپش های قلبش را که از هم سبقت گرفته بودند تنها خودش باشد که می شنود که مرد نزدیک شد .
- خب ... ببینیم چی کار کردی !
مچ حنا را به دست گرفت و جلوتر از او وارد شد ،
- خودت بگو ... صابون رو آیینه یا درِ حموم ؟
نفسش را حبس کرده بود وتکان نمی خورد و مرد هر جایی را که به ذهنش می رسید نگاه کرد ... هرجا به جز در بالا رفته ی توالت فرنگی ...
با فشار آرامی حنا را به بیرون هل داد و عرق سردی که از روی گردن حنا سر خورده بود پایین رفت ...
- مدارک شناساییت کجاست ؟
حنا ساکت ماند .
مرد جعبه ای چوبی را از توی کمد بیرون کشید و بعد از کمی جستجو همه ی آنچه را که می خواست در جیب جلویی ساک حنا جا داد .
- کجا می بری من رو ؟
- قافلگیر میشی !
و با حرکت آهسته ای به دسته ی گل های ریخته شده کف سالن اشاره کرد ... یک تکه کاغذ یا شاید کارت ...
حنا همچنان در جستجوی نشانه ای روی زمین بود که مرد گفت
- بخونش !
خم شد و کارتی را که روی زمین افتاده بود برداشت
" با تمام وجود از جواب مثبتی که گرفتم ، خوشحالم . قرارمان همانی که بود ، ساعت ده ، خانه ی تو . تا ابد در کنار هم . عماد "
آن چنان رخوتی در تمام تنش دوید که کارت از دستش به پایین افتاد و با بغضی که به زحمت فرو داده بود گفت
- ع... عماد ... تویی؟!
- خودم رومعرفی نکردم ؟
و بعد با ژستی صاف ایستاد و با همان لبخندی که گوشه ی دهانش را به بالا خم می کرد ادامه داد
- عمادِ منصور !
سیب بزرگی در گلویش گیر کرده بود و پایین نمی رفت ، صورتی که از اشکهایش خیس بود و احساس عجزی بی نهایت ... خودش را معرفی کرده بود ... حالا هم چهره اش را می شناخت و هم اسمش را می دانست ! حالا فهمیده بود که مرد به دنبال از بین بردن اوست ... یک قاتلِ خونسرد ! یک سایکو ... به ساده دلی خودش زار زد ... همان باور غلطِ نور و تاریکی ... که هیولا ها تنها درتاریکی شب ظاهر می شوند و در نور ... کاش می توانست به خوش خیالی خودش و شب سوز اتاق خواب تاریک و دخمه وارش بخندد !
- چه ... چه جواب مثبتی ؟
عماد ساک را از روی زمین بلند کرد و این بار جدی تر از قبل گفت :
- ازدواجمون .
غباری از سردرگمی تمام قلب و ذهنش را در هم فشرد
- من حتی تو رو نمیشناسم
- میشناسی حنا !
- ما حتی ی بار ... حتی ی بار هم ندیدیم هم رو !
آیا کسی را ناراحت کرده بود ؟ کسی را آزار داده بود و این یک انتقام بود ؟ اصلا شاید یک شرط بندی !
- به چی فکر می کنی ؟
سرش را بالا گرفت و به عماد که حالا خیلی نزدیک تر ایستاده بود چشم دوخت
_ چرا این کار رومی کنی ؟
سرش را کمی کج کرد


بیشتر بخوانید

نظرات رمان ردیف کلاغ ها

  • فرزانه

    0

    عاشق عماد شدم من😍

    ۴ هفته پیش
  • S.H

    0

    مرسی از نویسنده عزیز رمان خیلی قشنگی بود 🥲❤️

    ۳ ماه پیش
  • Asal

    3

    خوشم نیومد حتی نتونستم تا آخر ادامه بدم من نمی فهمم یه نفر چجوری می تونه عاشق کسی بشه که دوبار بهش *** کرده!!؟ یا اگر یه مرد زنی رو دوست داشته باشه چجوری می تونه دو بار بهش تعرض کنه و کلی اذیتش کنه و حتی روش چاقو بکشه ! عشق نیاز به یه پیش زمینه ی قوی داره من نمی فهمم این عشق چجوری بینشون شکل گرف

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    واقعا قشنگ بود و رمان با اینکه طولانی بود ولی خسته نمیشدی و کشش داشت من واقعا لذت بردم ممنون از نویسنده عزیز

    ۵ ماه پیش
  • ونوس

    2

    زیباوجذاب بودمرسی.فقط اولش عمادیکم روانی بود انگار😁🙏

    ۶ ماه پیش
  • Saqar

    3

    نثر پخته و به شدت گیرا بود،سبک نثر هر قسمت از داستان ب خوبیی جدا شده بود و ناهمگون نبود،محتوا به شدت ب عالم واقع نزدیکه و چالش هایی ک تمام جامعه رو دربرمیگیره نه فقط ی قشر خاص،واقع گرایی ای که در عین کلیشه بودن جدید و جذابه یکی از بهترین رمان هایی بود ک خوندم،موفق باشی دوستم

    ۷ ماه پیش
  • زهرا

    5

    خوب بود اگر که داستان به زبان راحت تری نوشته می شد و اینقدر آسمون ریسمون نمی بافت و حرفای گنده نمیزد به جرات میتونم بگم خیلی دل انگیز تر میشد ممنون نویسنده عزیز

    ۷ ماه پیش
  • Mah

    1

    قلم نویسنده خوبه ولی ایرادات نگارشی نسبتا زیاد و فاحشی داشت، تو انتخاب سوژه جالب عمل کردن، رمان تا آخرین لحظه کشش و جذابیت داشت، امیدوارم ازشون بازم بخونم.

    ۱ سال پیش
  • گل یاس

    2

    داداش عماد به نظرم کینه مسخره ای داشت مثلا تحصیل کرده بود ووکیل

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    1

    خیلی مسخره و غم انگیزه که آدم عاشق شخصی بشه که اون رو آزار داده ناخودآگاه به آدم میگه اگه یه نفر اذیتت کرد و گفت دوست داره یعنی تو باید عاشق اون بشی چون کاراش از روی عشقه

    ۱ سال پیش
  • مریم عباسی

    0

    سلام خوب بود لذت بردم ولی کاش در نگارش وچاپ رمان بیشتر دقت کنید

    ۲ سال پیش
  • حنانه

    6

    خیلی مسخرس که ادم عاشق کسی بشه که دوبار بهش اجاوز کرده

    ۲ سال پیش
  • حنانه

    2

    با اون کارایی که عماد اول رمان کرد اصلا واسم قابل پذیرش نیست که میگه اون موقه هم دوسش داشته مگه اینکه بیماری روانی داشته باشه ولی درکل رمان متفاوت و جذابی بود

    ۲ سال پیش
  • ناهید

    2

    سلام خسته نباشید به جرات میتونم بگم قلم توانای نویسنده قابل مقایسه با نویسندگان بنام خارجیست ممنون از رمان قشنگ وقلم تواناتون به امید موفقیت روزافزون

    ۲ سال پیش
  • Farzaneh Sadeghi

    1

    بسیار قلم قوی داشت به نظرم ارزش خوندن داره

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!