آیوی، دختری از پریان جنگل، در روستای مقدسشون در صلح و آرامش همراه مادرش زندگی میکنه. اما دنیای یکنواختش با برخوردش به یک غریبه زخمی، متزلزل میشه. درحالیکه سربازای سلطنتی در تعقیب اون مرد هستن، تصمیمش برای نجات اون شخص باعث میشه تمام صلح و امنیت قلمروشون به خطر بیفته. غریبه تبدیل میشه به راز بزرگ آیوی که فاش شدنش باعث میشه به جرم خیانت آتیشش بزنن اما اون میخواد که رازش رو نگه داره. شیفته چیزای ناشناخته شدن خطرناکه اما نه برای آیوی که همیشه کنجکاوی‌هاش رو بی‌‌جواب نذاشته و اینبار هم مصره که بیشتر و بیشتر اون غریبه رو کشف کنه. همینطور که با اون مرد آشناتر میشه احساسات جدیدی رو تجربه میکنه و عمیق‌تر توی تار عنکبوتی پیچیده میشه که ازش بی‌خبره. چون هیچ چیز اونجور نیست که در ظاهر به نظر میاد. غریبه اسرار و فریب‌هایی داره که با آیوی درمیون نمیذاره. بعد از ناپدید شدن ناگهانی اون مرد، بعد از مدتی دوباره همدیگه رو میبینن اما اینبار جایگاهشون فرق میکنه. خون، آتش و اشک با سرنوشتشون عجین میشه تا اینکه همه احساسات گذشته دود میشه و از بین میره. اما... چی میشه اگر غریبه دوباره به آیوی نیاز پیدا کنه؟

ژانر : عاشقانه، فانتزی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۲ ساعت و ۵۶ دقیقه ۴۳ ثانیه

نویسنده : فاطمه.م.امینی (لیلیث)

ژانر : #عاشقانه #فانتزی

خلاصه :

آیوی، دختری از پریان جنگل، در روستای مقدسشون در صلح و آرامش همراه مادرش زندگی میکنه. اما دنیای یکنواختش با برخوردش به یک غریبه زخمی، متزلزل میشه. درحالیکه سربازای سلطنتی در تعقیب اون مرد هستن، تصمیمش برای نجات اون شخص باعث میشه تمام صلح و امنیت قلمروشون به خطر بیفته. غریبه تبدیل میشه به راز بزرگ آیوی که فاش شدنش باعث میشه به جرم خیانت آتیشش بزنن اما اون میخواد که رازش رو نگه داره. شیفته چیزای ناشناخته شدن خطرناکه اما نه برای آیوی که همیشه کنجکاوی‌هاش رو بی‌‌جواب نذاشته و اینبار هم مصره که بیشتر و بیشتر اون غریبه رو کشف کنه. همینطور که با اون مرد آشناتر میشه احساسات جدیدی رو تجربه میکنه و عمیق‌تر توی تار عنکبوتی پیچیده میشه که ازش بی‌خبره. چون هیچ چیز اونجور نیست که در ظاهر به نظر میاد. غریبه اسرار و فریب‌هایی داره که با آیوی درمیون نمیذاره. بعد از ناپدید شدن ناگهانی اون مرد، بعد از مدتی دوباره همدیگه رو میبینن اما اینبار جایگاهشون فرق میکنه. خون، آتش و اشک با سرنوشتشون عجین میشه تا اینکه همه احساسات گذشته دود میشه و از بین میره. اما... چی میشه اگر غریبه دوباره به آیوی نیاز پیدا کنه؟

فصل اول

ازدﺣﺎم ﺟﻤﻌﯿﺖ زﯾﺎد ﺷﺪه ﺑﻮد. ﻫﻮای مه آلود جنگل ﺳﻮز و ﺳﺮﻣﺎی رو ﺑﻪ ﻓﺰوﻧﯽ داﺷﺖ و آﺳﻤون ﻣﺜﻞ ﺗﻤﺎم ﻫﻔﺘﻪ ﭘﯿﺶ ﭘﻮﺷﯿﺪه از اﺑﺮﻫﺎی ﺳﯿﺎه ﺑﻮد.

ﻣﻠﮑﻪ، ﻣﺜﻞ دفعات پیش¬ که دیده بودمش، با غرور و شکوه اﯾﺴﺘﺎده ﺑﻮد و ﻗﺎﻃﻌﺎﻧﻪ ﺳﺨﻨﺮاﻧﯽ ﻣﯿﮑﺮد. ﻣﻮﻫﺎی ﺧﺮﻣﺎییش رو ﺟﻤﻊ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮد و ﺷﻨﻞ ﺧﺰدار اخرایی ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻦ داﺷﺖ، اﺑﻬﺖ ﭼﺸﻢ ﻧﻮازی ﺑﻪ ﻇﺎﻫﺮش ﺑﺨﺸﯿﺪه ﺑﻮد.

ﺑﻪ درﺧﺘﺎی دﯾﮕﻪ ﻧﮕﺎه ﮐﺮدم، ﺑﻌﻀﯿﺎ ﻣﺜﻞ ﻣﻦروی شاخه ﻧﺸﺴﺘﻦ رو ﺑﻪ ﻣﻮﻧﺪن ﺑﯿﻦ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺗﺮﺟﯿﺢ داده ﺑﻮدن. ﺻﺪای ﻣﻠﮑﻪ رﺳﺎ و ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻪ ﮔﻮش ﻫﻤﻪ ﻣﯽرﺳﯿﺪ. ﭼﺸﻢﻫﺎی ﻋﺴﻠﯽ روﺷﻨﺶ ﭼﻬﺮه ﺑﻪ ﭼﻬﺮه ﻣﯽﭼﺮﺧﯿﺪ.

-ﻗﺮاره ﺑﺰودی ﺑﺎ ﭘﺎدﺷﺎه ﺳﺮزﻣﯿﻦ سیلوِروود ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﻢ. ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺷﯿﺪ اﮔﺮ ﺑﻪ ﺗﻮاﻓﻖ ﺑﺮﺳﯿﻢ ﺑﻪ ﻧﻔﻊ ﻫﻤﻪ اﺳﺖ.

ﯾﮑﯽ از ﺑﯿﻦ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﻓﺮﯾﺎد زد.

-ﭼﻄﻮر ﻣﯿﺨﻮاﯾﺪ ﺑﻪ اوﻧﺎ اﻋﺘﻤﺎد ﮐﻨﯿﺪ؟ دﺷﻤﻨﯽ ﻣﺎ و اﻟﻒﻫﺎی ﯾﺨﯽ دﯾﺮﯾﻨﻪ اﺳﺖ.

ﺻﺪای ﻫﻤﻬﻤﻪ زﯾﺎد ﺷﺪ و اﮐﺜﺮ ﻣﺮدم ﺣﺮﻓﺶ رو ﺗﺎﯾﯿﺪ ﮐﺮدن. چند روزی بود که اینجا به خاطر تصمیم جدید ملکه شلوغ شده بود و مخالفت¬ها و اعتصاب¬ها حالا اون رو به اینجا کشیده بود.

ﺷﺨﺺ دﯾﮕﻪ ای از ﺳﻤﺖ راﺳﺖ ﺟﻤﻌﯿﺖ اﻇﻬﺎر ﻧﻈﺮ ﮐﺮد.

-ﻣﻠﮑﻪ! ﮔﻨﺎه ﻣﺮدم اﯾﻦ ﺳﺮزﻣﯿﻦ ﭼﯿﻪ؟ از ﺷﻤﺎل ﺑﺎ ﻫﯿﻮﻣﻠﻨﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺴﺘﯿﻢ و از ﺟﻨﻮب ﺑﺎ سیلوِروود. ﻣﺎ از ﺟﻨﮓﻫﺎی ﭘﯿﺎﭘﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯾﻢ. در زﻣﺎن ﻣﻠﮑﻪ ﭘﯿﺸﯿﻦ ﺑﺎ اﻧﺴﺎنﻫﺎ ﺟﻨﮕﯿﺪﯾﻢ و ﺣﺎﻻ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻌﺪ از ﺳﺎلﻫﺎ دوﺑﺎره درﺑﺮاﺑﺮ اﻟﻒﻫﺎی ﯾﺨﯽ ﻣﻘﺎوﻣﺖ ﮐﻨﯿﻢ.

ﻣﻠﮑﻪ دﺳﺖﻫﺎش رو ﺑﺎﻻ ﺑﺮد و ﺟﻤﻌﯿﺖ رو ﺑﻪ ﺳﮑﻮت دﻋﻮت ﮐﺮد. ﻫﯿﺠﺎن زده از ﺳﺒﺪ ﭼﻮﺑﯽ کنار دستم ﺳﯿﺒﯽ ﺑﺮداﺷﺘﻢ و ﮔﺎز زدم.

-ﮔﻮش ﺑﺪﯾﺪ ﻣﺮدم ﻣﻦ! اﯾﻨﺠﺎ اوﻣﺪﻧﻢ دﻟﯿﻞ دﯾﮕﻪای داره. ﻗﺮاره ﺗﻌﺪاد ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﺎن درﺧﺖ رو ﺑﯿﺸﺘﺮ ﮐﻨﯿﻢ. ﻻزم ﻧﯿﺴﺖ ﻧﮕﺮان رواﺑﻂ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺑﺎﺷﯿﺪ. درﺳﺘﻪ ﮐﻪ الف¬ها ﺑﯿﺶ از دهﻫﺎ ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻦ از ﻣﺮزﻫﺎ اﯾﻤﻦ ﻣﺎ رد ﺑﺸﻦ و ﺣﺎﻻ ﻫﻢ ﻓﻘﻂ ﺑﺮای ﺗﻮاﻓق دو ﻃﺮﻓﻪ ﭘﺎ ﺑﻪ ﺧﺎک ﻣﺎ ﻣﯿﺰارن. ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ من رو در نیایش مقدس همراهی کنید. ﺷﻤﺎ ﭘﺎﺳﺪاران درﺧﺖ ﻣﻘﺪس ﻫﺴﺘﯿﺪ. ﭘﺲ ﻓﻘﻂ روی وﻇﺎﯾﻔﺘﻮن ﺗﻤﺮﮐﺰ ﮐﻨﯿﺪ.

ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه¬ای ﮐﻪ ﺑﺎ رزم¬ جامه¬های ﺗﻤﺎﻣﺎ ﭼﻮﺑﯽ ﭘﺸﺖ ﺳﺮش اﯾﺴﺘﺎده ﺑﻮد رو ﻓﺮاﺧﻮﻧﺪ و در ﮔﻮﺷﺶ ﭘﭻ ﭘﭻ ﮐﺮد. ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه ﺑﺎ دﺳﺖ ﺑﻪ اﻓﺮادش اﺷﺎره ﮐﺮد و ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺻﻔﯽ از ﺳﺮﺑﺎزان و ﻣﺤﺎﻓﻈﺎن دور ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺣﻠﻘﻪ زدن.

ﻣﻠﮑﻪ ﭘﺸﺖ ﺑﻪ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﮐﺮد و ﻣﻘﺎﺑﻞ درﺧﺖ ﻧﻮر زاﻧﻮ زد. ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺗﺒﻌﯿﺖ از اون، روی دو زاﻧﻮ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ. در آخر این مردم حاضر بودن جونشون رو برای اون زن بدن. آوای دﻋﺎ ﺧﻮﻧﺪن دﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﺑﻪ آروﻣﯽ در ﻓﻀﺎ ﭘﯿﭽﯿﺪ و ﺑﻌﺪ از ﮔﻔﺘﻦ آﺧﺮﯾﻦ ﮐﻠﻤﺎت، ﻣﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه ﮔﺮوﻫﯽ از ﺳﺮﺑﺎزاﻧﺶ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮد. ﺟﻤﻌﯿﺖ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺷﻮق زﯾﺎد ﺑﺮای ﺑﺪرﻗﻪ، ﭘﺸﺖ ﺳﺮش ﺑﻪ راه اﻓﺘﺎدن.

ﻧﻔﺴﯽ از ﺳﺮ آﺳﻮدﮔﯽ ﮐﺸﯿﺪم و از ﺷﺎﺧﻪ ﻗﻄﻮر درﺧﺖ ﭘﺎﯾﯿﻦ اوﻣﺪم.

ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﺤﺎﻓﻈﺎن درﺧﺖ ﮐﻪ ﺗﻌﺪادﺷﻮن دو ﺑﺮاﺑﺮ ﺷﺪه ﺑﻮد، اﻧﺪاﺧﺘﻢ. در ﻣﺮﮐﺰ ﺣﻠﻘﻪ اونها ﺣﻮﺿﭽﻪای ﮐﻮﭼﯿﮏ وﺟﻮد داﺷﺖ ﮐﻪ آب دروﻧﺶ از ﭼﺸﻤﻪﻫﺎ و ﺟﻮیﻫﺎی اﻃﺮافش ﺗﺎﻣﯿﻦ ﻣﯽﺷﺪ. در وﺳﻂ ﺣﻮﺿﭽﻪ ﻫﻢ درﺧﺘﯽ ﻏﻮل ﭘﯿﮑﺮ ﺑﺎ ﺷﺎﺧﻪ ﻫﺎی ﻧﻮراﻧﯽ و ﺑﺮگﻫﺎی ﻃﻼﯾﯽ ﻫﻤﺮاه ﺑﺎ ﺑﺎد ﻣﯽرﻗﺼﯿﺪ.

دﺳﺖ راﺳﺘﻢ رو روی ﺳﯿﻨﻪ ﮔﺬاﺷﺘﻢ و ﺑﻪ ﻧﺸﻮﻧﻪ اﺣﺘﺮام ﺑﻪ درﺧﺖ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﮐﺮدم ﺳﭙﺲ ﺑﯽﻓﻮت وﻗﺖ ﭼﺮﺧﯿﺪم و ﻣﺴﯿﺮ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ رو ﭘﯿﺶ ﮔﺮﻓﺘﻢ.

***

در راه ﺑﺎرﯾﮑﻪ ﺧﺎﮐﯽ و ﮐﻤﯽ ﺟﻠﻮﺗﺮ از ﻣﻦ، ﭼﻨﺪ ﺳﺮﺑﺎز و دﺧﺘﺮ ﺟﻮون ﻣﺸﻐﻮل ﺑﮕﻮ ﺑﺨﻨﺪ ﺑﻮدن. ﺗﻤﺮﮐﺰ ﮐﺮدم ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﭼﻬﺮه آﺷﻨﺎﯾﯽ ﺑﺒﯿﻨﻢ. ﺗﺎر ﻣﻮﯾﯽ ﻗﺮﻣﺰ روی ﺑﯿﻨﯿﻢ اﻓﺘﺎد و ﻣﺰاﺣﻢ دﯾﺪ زدﻧﻢ ﺷﺪ. ﻟﺒﺎم رو ﻏﻨﭽﻪ ﮐﺮدم و ﺑﺎ ﻓﻮﺗﯽ ﭘﺮﻗﺪرت اون رو ﺑﻪ ﮐﻨﺎر روﻧﺪم. ﺑﺎ ﺻﺪای ﺧﻨﺪه¬ای از ﺳﻤﺖ راﺳﺘﻢ، ﻧﮕﺎﻫﻢ رو از ﮔﺮوه ﻣﻮرد ﻧﻈﺮ ﮔﺮﻓﺘﻢ.

-ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه آﻟْﺪِر!

ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﻮﻫﺎی ﮐﺎﻫﯽ رﻧﮕﺶ رو ﮐﺎﻣﻼ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺷﻮﻧﻪ ﮐﺮده ﺑﻮد و ﻗﺴﻤﺖ ﺑﺎﻻی ﮔﻮﺷﺶ رو ﺑﯿﻦ اوﻧﻬﺎ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮد. درﺧﺸﺶ ﮐﻮﭼﯿﮑﯽ درون ﭼﺸﻢﻫﺎی ﺻﻮرﺗﯿﺶ وﺟﻮد داﺷﺖ. اون ﻣﺮد ﻣﻮرد ﻋﻼﻗﻪ ﺗﻤﺎم روﺳﺘﺎی ﻫﯿﺰل ﺑﻮد و ﺑﻪ ﺧﻮش ﭼﻬﺮﮔﯽ ﻣﻌﺮوف. ﭘﺮﯾﺎن ﻗﺪ ﮐﻮﺗﺎهﺗﺮی از اﻟﻒﻫﺎ داﺷﺘﻦ و با اینحال اون ﺑﯿﻦ ﻧﮋادﻣﻮن ﻣﺮدی ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﺤﺴﻮب ﻣﯿﺸﺪ.

-آﯾﻮی. ﺣﺎل ﻣﺎدرت ﭼﻄﻮره؟ اﻧﮕﺎر ﻋﻘﺐ اﻓﺘﺎدی.

ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﺎن ﺳﻠﻄﻨﺘﯽ، زره ﺗﻤﺎم ﭼﻮﺑﯽ ﺑﻪ ﺗﻦ داشت. ﻟﺒﺨﻨﺪ زدم. ﻣﺤﮑﻢ و راﺳﺖ اﯾﺴﺘﺎدم و ﺳﻌﯽ ﮐﺮدم ﺗﺎ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﻣﻮدب ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺑﺮﺳﻢ.

-ﻧﻤﯿﺪوﻧﯿﺪ ﻓﺸﺎر ﺟﻤﻌﯿﺖ ﭼﻘﺪر آزاردﻫﻨﺪه ﺑﻮد. ﺑﺮای ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﻮﻧﺪم ﺗﺎ ﺧﻠﻮت ﺑﺸﻪ. ﺷﻤﺎ ﭼﺮا ﻋﻘﺐ اﻓﺘﺎدﯾﺪ؟ ﺑﺎ دﺳﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﻮن ﮔﺮوﻫﯽ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﭘﯿﺶ زﯾﺮ ﻧﻈﺮﺷﻮن ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮدم اﺷﺎره ﮐﺮد.

-ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺮاﻗﺐ ﺑﺎﺷﻢ ﺗﺎ ﺑﻌﻀﯿﺎ وﻇﺎﯾﻔﺸﻮن رو ﻓﺮاﻣﻮش ﻧﮑﻨﻦ.

ﻟﺒﺨﻨﺪم ﺑﺎ ﯾﺎدآوری اﯾﻨﮑﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﭼﻘﺪر ﺑﺎ اﯾﻦ ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ وﯾﯿﺖ رو ﺣﺮص ﺑﺪم ﮔﺸﺎدهﺗﺮ ﺷﺪ. ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﯽ رو ﭼﺎﺷﻨﯽ ﮐﻼﻣﻢ ﮐﺮدم و ﺳﺒﺪ ﺳﯿﺐﻫﺎ رو ﺑﻪ ﺳﻤﺘﺶ ﮔﺮﻓﺘﻢ.

-ﯾﮑﯽ ﺑﺮدارﯾﺪ.

ﻧﮕﺎﻫﺶ از ﭼﺸﻢﻫﺎی ﻣﻦ ﺑﻪ ﺳﯿﺐﻫﺎی درون ﺳﺒﺪ ﺳُﺮ ﺧﻮرد. ﺑﻪ رگﻫﺎی دﺳﺘﺶ ﮐﻪ زﯾﺮ ﭘﻮﺳﺖ ﺑﺮﻧﺰﯾﺶ ﺟﻠﺐ ﺗﻮﺟﻪ ﻣﯿﮑﺮدن ﺧﯿﺮه ﺷﺪم.

وﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺟﻤﻊ دﺧﺘﺮا ﺷﺮوع ﺑﻪ ﻏﯿﺒﺖ درﻣﻮرد ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه ﺟﻮون روﺳﺘﺎ ﻣﯿﮑﺮدﯾﻢ وﯾﯿﺖ ﺑﻪ ﻃﺮز ﺳﺎده ﻟﻮﺣﺎﻧﻪای ﺑﺤﺚ رو ﺑﻪ زواﯾﺎی ﭘﻨﻬﺎن ﻇﺎﻫﺮش ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ. اون رگ¬ها یکی از اون زوایا بودن. ﺧﺐ اﻣﺮوز ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺰرﮔﯽ رو ﺑﺎ ﻧﯿﻮﻣﺪن ﺑﻪ ﻣﺮاﺳﻢ از دﺳﺖ داد.

آلدر ﺳﯿﺐ ﺳﺮخ رﻧﮕﯽ ﺑﺮداﺷﺖ و ﮔﺎز ﺑﺰرﮔﯽ ﺑﻬﺶ زد. ﺧﯿﻠﯽ زود ﺣﺎﻟﺖ ﺻﻮرﺗﺶ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﺮد.

-موهبت حاصلخیزی مادرت هیچ نقصی نداره. ﻓﺮدا ﺳﺮﺑﺎزا رو ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﻢ ﺗﺎ ﺳﯿﺐﻫﺎی ﺑﯿﺸﺘﺮی ازﺗﻮن ﺑﺨﺮن.

ﺧﻮﺷﺤﺎل، ﺗﺎﺑﯽ ﺑﻪ ﻣﻮﻫﺎی ﻗﺮﻣﺰم دادم و ﺳﺒﺪ رو ﺑﺎ ﻫﺮدو دﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﻤﺘﺶ ﮔﺮﻓﺘﻢ.

-ﻣﻨﺘﻈﺮﺗﻮن ﻫﺴﺘﯿﻢ. اﯾﻦ ﺳﺒﺪ ﭘﯿﺸﮑﺶ ﻣﻠﮑﻪ اﺳﺖ اﮔﺮ اﻣﮑﺎﻧﺶ ﻫﺴﺖ اﯾﻦ رو ﮐﻨﺎر ﺑﺎﻗﯽ ﭘﯿﺸﮑﺸﯽﻫﺎ ﺑﺰارﯾﺪ.

ﺳﯿﺐ ﺗﻮی ﮔﻠﻮش ﭘﺮﯾﺪ و ﺳﺨﺖ ﺑﻪ ﺳﺮﻓﻪ اﻓﺘﺎد. اﺷﮏ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎش ﻫﺠﻮم اورد و ﺑﺮﯾﺪه ﺑﺮﯾﺪه ﺳﻌﯽ ﮐﺮد ﺣﺮف ﺑﺰﻧﻪ.

-ﯾﻌﻨﯽ... ﻣﻦ... از ﭘﯿﺸﮑﺸﯽﻫﺎی ﻣﻠﮑﻪ ﺧﻮردم؟

ﭼﺸﻤﮑﯽ زدم.

-ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﻪ دوﺗﺎ از ﺳﯿﺐﻫﺎی ﭘﯿﺸﮑﺸﯽ ﻣﻠﮑﻪ ﮐﻢ ﺷﺪه.

درﻣﻮﻧﺪه ﺳﺒﺪ رو ازم ﮔﺮﻓﺖ و ﻧﺎاﻣﯿﺪی روی ﭼﻬﺮش ﺳﺎﯾﻪ اﻧﺪاﺧﺖ. ﯾﮑﯽ از ﺳﺮﺑﺎزان ﺳﺒﺰ ﭘﻮش، ﺳﻮار ﺑﺮ اﺳﺒﯽ ﺳﯿﺎه ﺑﻪ اﯾﻦ ﻃﺮف اﻣﺪ و ﺟﻠﻮی ﻣﺎ ﭘﯿﺎده ﺷﺪ و اﻓﺴﺎر رو ﺑﻪ ﻃﺮف آﻟﺪر ﮔﺮﻓﺖ.

-ارﺷﺪ. ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﯾﺪ ﺟﻠﻮ.

-ﻓﻬﻤﯿﺪم.

آﻟﺪر ﺳﺮی ﺑﺮای ﻣﻦ ﺗﮑﻮن داد و روی زﯾﻦ اﺳﺐ ﻧﺸﺴﺖ.

-از ﻣﻼﻗﺎﺗﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎل ﺷﺪم آﯾﻮی. ﺑﻌﺪا توی بازار هفتگی ﻣﯿﺒﯿﻨﻤﺖ.

ﺳﺮی ﺑﻪ ﻧﺸﻮﻧﻪ اﺣﺘﺮام وﺧﺪاﺣﺎﻓﻈﯽ ﺗﮑﻮن دادم و ﺑﻪ رﻓﺘﻨﺶ ﺧﯿﺮه ﺷﺪم. ﺑﻪ ﯾﺎد زﻣﺎنﻫﺎی ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ اﻓﺘﺎدم ﮐﻪ در ﺑﺎزار روﺳﺘﺎ از ﻣﺎ ﺧﺮﯾﺪ ﻣﯿﮑﺮد. اﯾﻦ ﻃﻮﻻﻧﯽﺗﺮﯾﻦ ﻣﮑﺎﻟﻤﻪای ﺑﻮد ﮐﻪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎل ﺑﺎﻫﻢ داﺷﺘﯿﻢ. ﮔﻮﺷﻪ ﻟﺐﻫﺎم درﺣﺎل ﮐﺶ اوﻣﺪن ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﺎدآوری ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﻣﺎﻣﺎن، ﺧﯿﺎل ﭘﺮدازیﻫﺎم رو ﻧﺼﻔﻪ رﻫﺎ ﮐﺮدم و ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ دوﯾﺪم.

از ﻣﯿﺪون ﻣﺮﮐﺰی روﺳﺘﺎ که ﯾﮏ ﺑﺮج زﻧﮕﻮﻟﻪ دار ﺑﻮد ﮔﺬﺷﺘﻢ و ﺑﻌﺪ از رد ﮐﺮدن ﮐﻮﭼﻪ ﭘﺲ ﮐﻮﭼﻪﻫﺎی ﮐﻮﭼﯿﮏ و ﺑﺰرگ ﺑﻪ ﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮدﻣﻮن ﮐﻪ در ﺣﺎﺷﯿﻪ روﺳﺘﺎ ﺑﻪ ﯾﮏ درﺧﺖ ﻗﺪﯾﻤﯽ و ﮐﻬﻨﺴﺎل ﭼﺴﺒﯿﺪه ﺑﻮد رﺳﯿﺪم.

از ﺑﺎﻏﭽﻪ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﭘﺮ از ﮔﻠﻤﻮن ﻋﺒﻮر ﮐﺮدم و در رو ﺑﺎ ﺷﺘﺎب ﺑﺎز ﮐﺮدم. ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻮﻫﺎی ﺧﻮﺑﯽ از آﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﻣﯿﻮﻣﺪ و ﻣﺎﻣﺎن ﻣﺸﻐﻮل ﺗﺪارﮐﺎت ﻏﺬا ﺑﻮد.

-ﻣﻦ ﺑﺮﮔﺸتم!

ﮐﻒ ﺻﻨﺪلﻫﺎم رو ﺑﻪ ﭘﺎدری ﭘﻮﺳﺘﯽ ﮐﺸﯿﺪم و ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮدم ﺑﺎ دﯾﺪن ﭼﻬﺮه ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﺎﻣﺎن از ﮐﻨﺎر دﯾﻮار آﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ، ﺧﺸﮑﻢ زد. ﻟﺤﻈﻪای ﺑﻌﺪ دﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻪ ﺟﻠﻮﺗﺮ اوﻣﺪ و ﻫﯿﮑﻞ ﻻﻏﺮ و رﯾﺰﻧﻘﺸﺶ رو ﺑﻪ ﻧﻤﺎﯾﺶ ﮔﺬاﺷﺖ. ﺑﺎ اﺣﺴﺎس ﺧﻄﺮ، آﻫﺴﺘﻪ آﻫﺴﺘﻪ ﺧﻮدم رو ﺑﻪ ﻃﺮف ﭘﻠﮑﺎن ﻣﻨﺘﻬﯽ ﺑﻪ اﺗﺎقﻫﺎ ﮐﺸﯿﺪم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از ﻣﻦ ﺧﻄﺎﯾﯽ ﺳﺮ زده؛ ای ﺑﺎﻧﻮ اَش ﺑﺰرﮔﻮار؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻧﮕﺮاﻧﯽ در ﮔﻮیﻫﺎی آﺑﯽِ درﯾﺎﯾﯿﺶ ﻣﻮج ﻣﯽزد. ﺗﻨﻬﺎ وﺟﻪ اﺷﺘﺮاﮐﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ و ﻣﺎﻣﺎن رو ﺷﺒﯿﻪ ﻫﻢ ﻣﯿﮑﺮد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻓﺮﯾﺎد زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آﯾﻮی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در ﺟﺎ اﯾﺴﺘﺎدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺑﻠﻪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رﻓﺘﺎرای ﺑﭽﮕﺎﻧﻪ رو ﺗﻤﻮم ﮐﻦ. ﺳﺒﺪ ﺳﯿﺐ رو از ﻣﻦ ﮔﺮﻓﺘﯽ ﮐﺠﺎ رﻓﺘﯽ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻋﻀﻼﺗﻢ رو آزاد ﮐﺮدم و ﺑﻪ ﺳﻤﺖ اﺟﺎق ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﺴﯿﺮ دادم. دﯾﮓ ﮐﻮﭼﯿﮑﯽ روی آﺗﯿﺶ درﺣﺎل ﻏﻞ ﻏﻞ ﮐﺮدن ﺑﻮد که بوی فوق¬العاده سبزیجات معطر و مرغ میداد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رﻓﺘﻢ ﺑﺎﻻی درﺧﺖﻫﺎ ﺗﺎ راﺣﺖﺗﺮ ﺑﺒﯿﻨﻢ. ﺗﻮ ﻧﻤﯿﺪوﻧﯽ ﺧﺎﻧﻢ ﻓﺎﻧﮕِﺲ ﭼﻨﺪﺑﺎر ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻓﺸﺎر ﺟﻤﻌﯿﺖ ﭘﺎﻣﻮ ﻟﮕﺪ ﮐﺮد. ﻋﻼوه ﺑﺮ اﯾﻨﮑﻪ ﭼﺸﻤﺎش ﺿﻌﯿﻔﻪ، ﮔﻮشﻫﺎﺷﻢ ﻧﺎﺷﻨﻮا ﺳﺖ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻟﺤﻨﺶ ﺗﻮﺑﯿﺦﮔﺮ ﺷﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ادﺑﺖ ﮐﺠﺎ رﻓﺘﻪ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دﺳﺘﺎم رو ﺑﻪ آﺗﯿﺶ ﻧﺰدﯾﮏ ﮐﺮدم و رو ﺑﻪ دﯾﻮار ﭼﺸﻢ ﻏﺮه رﻓﺘﻢ. ﺻﺪای ﻗﺪمﻫﺎش ﻧﺸﻮن از ﺑﺎزﮔﺸﺘﺶ ﺑﻪ آﺷﭙﺮﺧﻮﻧﻪ ﻣﯿﺪاد. ﻟﺒﻪ ﭘﯿﺮاﻫﻦ ﮐﻮﺗﺎه ﻗﺮﻣﺰم رو ﺑﺎﻻ ﮔﺮﻓﺘﻢ و زاﻧﻮﻫﺎ ﯾﺦزدهام رو ﺑﻪ ﻣﻨﺒﻊ ﮔﺮﻣﺎ ﻧﺰدﯾﮏ ﮐﺮدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺑﻠﻪ. ﺑﻠﻪ. ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ! ﺧﺪای ﻣﻦ ﻫﻮا ﻫﻤﯿﻨﻄﻮر ﺳﺮدﺗﺮ بشه دیگه فرقی با زمستون نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در ﻫﻤﻮن ﺣﺎل ﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮل ﮐﻮﺑﯿﺪن ﭼﯿﺰی ﺑﻮد، ﻫﺸﺪار داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﭼﯿﺰی ﺑﻪ رﺳﯿﺪن ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻧﻤﻮﻧﺪه. ﺑﺎﯾﺪ ﻟﺒﺎﺳﺎی ﮔﺮمﺗﺮی ﺗﻨﺖ ﮐﻨﯽ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ﭘﻠﮑﺎن ﺑﺎرﯾﮑﯽ ﮐﻪ ﻣﻘﺎﺑﻞ در ورودی ﺑﻮد ﺑﺎﻻ رﻓﺘﻢ. ﺑﺎ ﻫﺮ ﻗﺪم ﻧﺎﻟﻪ ﻗﯿﮋ ﻗﯿﮋ ﻣﺎﻧﻨﺪ پله¬ها به هوا میرفت. دیوار کنار پله ﺑﺎ رﯾﺴﻪﻫﺎی ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺷﺪه رﻧﮕﺎرﻧﮕﯽ ﺗﺰﺋﯿﻦ ﺷﺪه ﺑﻮد ﮐﻪ ﻫﻤﮕﯽ ﮐﺎرﻫﺎی دﺳﺘﯽ ﭘﺪر ﺑﻮدﻧﺪ. وارد اﺗﺎق ﺧﻮدم ﺷﺪم. ﺧﺒﺮی از رﯾﺨﺖ و ﭘﺎشﻫﺎی روی ﺗﺨﺖ و ﻣﯿﺰ ﮐﺎرم ﻧﺒﻮد. ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﺎﻧﻪ ﻣﺎﻣﺎن ﻗﺒﻞ از اﯾﻨﮑﻪ ﺑﯿﻦ وﺳﺎﯾﻞ و ﻟﺒﺎﺳﺎم ﮔﻢ ﺑﺸﻢ، ﻣﺮﺗﺒﺸﻮن ﮐﺮده ﺑﻮد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﻨﺪﻫﺎی ﺳﻔﯿﺪ دور آﺳﺘﯿﻦﻫﺎم ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻊ ﮔﺸﺎدی و دﺳﺖ و ﭘﺎ ﮔﯿﺮﯾﺶ ﻣﯿﺸﺪ رو ﺑﺎز ﮐﺮدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﯾﮏ ﺧﻮاب ﺧﻮب ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺧﺴﺘﮕﯽ اﯾﻦ روز ﻃﻮﻻﻧﯽ رو ﺟﺒﺮان ﮐﻨﻪ. ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ زﯾﺮ ﭘﺘﻮی ﮔﺮم و ﻧﺮﻣﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آوای ﺗﻘﯽ از ﭘﻨﺠﺮه ﮔﺮد اﺗﺎق ﺣﻮاﺳﻢ رو ﺟﻤﻊ ﮐﺮد. اﺑﺮوﻫﺎم ﺑﺎﻻ ﭘﺮﯾﺪ و رﯾﺰﺑﯿﻨﺎﻧﻪ ﺑﻪ درﻫﺎی دوﻟﻨﮕﻪ ﭼﻮﺑﯿﺶ زل زدم. ﺑﺎ ﻣﮑﺜﯽ ﮐﻮﺗﺎه ﺑﻪ ﺳﻤﺘﺶ رﻓﺘﻢ و ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺑﺎز ﮐﺮدﻧﺶ، ﺳﻨﮓِ رﯾﺰی ﻣﺤﮑﻢ ﺑﻪ ﭘﯿﺸﻮﻧﯿﻢ ﺧﻮرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخ...ﻟﻌﻨﺘﯽ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ. ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ. ﺧﻮﺑﯽ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در ﻫﻤﻮن ﺣﺎل ﮐﻪ ﭘﯿﺸﻮﻧﯿﻤﻮ ﻣﯽﻣﺎﻟﯿﺪم، نیم تنه¬ام رو بیرون بردم و ﻃﻠﺒﮑﺎر ﺑﻪ وﯾﯿﺖ ﻧﮕﺎه ﮐﺮدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻣﻮﻫﺎی ﻃﻼﯾﯿﺶ ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻣﻮﻫﺎی ژوﻟﯿﺪه و ﻓﺮﻓﺮی ﻣﻦ، ﺻﺎف و ﻟﺨﺖ، ﭘﻮﺳﺖ ﺳﻔﯿﺪ ﺻﻮرﺗﺶ رو ﻗﺎب ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد و ﭼﺸﻤﺎی ﻃﻮﺳﯽ رﻧﮕﺶ ﺷﯿﻄﻮن ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯿﺮﺳﯿﺪن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ﺗﻼﻓﯿﺸﻮ ﺳﺮت در ﻣﯿﺎرم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زﺑﻮﻧﺶ رو ﺑﺮام ﺑﯿﺮون اورد ﮐﻪ ﻧﯿﺸﺨﻨﺪی زدم و داد زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺷﺒﯿﻪ ﺳﮓ ﺧﺎﻧﻢ ﻓﺎﻧﮕﺲ ﺷﺪی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وا رﻓﺖ. ﺑﺎ اﺑﺮوﻫﺎی درﻫﻢ و ﻟﺒﺎی ﮐﺞ وﻣﻌﻮج ﻧﮕﺎﻫﻢ ﮐﺮد. ﺧﻨﺪﯾﺪم ﺑﺎ دﺳﺖ اﺷﺎره ﮐﺮدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺑﯿﺎ ﺑﺎﻻ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﻪ آﻧﯽ ﺻﻮرﺗﺶ ﺑَﺸﺎش ﺷﺪ و دوﯾﯿﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﭘﯿﺮاﻫﻨﯽ ﮔﺮم ﺑﻪ رﻧﮓ آﺑﯽ ﺗﻨﻢ ﮐﺮدم و ﭘﺘﻮی روی ﺗﺨﺘﻢ رو دور ﺧﻮدم ﭘﯿﭽﯿﺪم. ﮐﻒ دﺳﺖﻫﺎم رو ﺑﻬﻢ ﻣﺎﻟﯿﺪم و ﺑﯽﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ وﯾﯿﺖ و ﻣﺎﻣﺎن روی ﺗﺨﺖ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻧﺸﺴﺘﻢ. ﭼﺸﻤﺎم درﺣﺎل ﮔﺮم ﺷﺪن ﺑﻮد ﮐﻪ در اﺗﺎق ﺑﯽﻣﻬﺎﺑﺎ ﺑﺎز ﺷﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻫﯽ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻟﺒﺎم آروم آروم ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪی ﺑﺰرگ ﺑﺎز ﺷﺪ و اﺑﺮوﻫﺎم رو ﺑﻪ ﺑﺎﻻ رﻗﺼﻮﻧﺪم. ﻟﺒﻪ ﭘﺘﻮ رو ﺑﺎز ﮐﺮدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺑﯿﺎ ﮐﻪ ﮐﻠﯽ ﭼﯿﺰ ﺑﺮای ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮدن دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وییت ﻫﻢ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺪا ﻋﺎﺷﻖ غیبت کردن بود دوﯾﺪ و ﺧﻮدش رو ﭘﺮت ﮐﺮد روی ﺗﺨﺖ. ﺗﺎ دم دﻣﺎی ﻏﺮوب ﻣﺸﻐﻮل رﯾﺰ رﯾﺰ ﺧﻨﺪﯾﺪن و ﺣﺮف زدن درﻣﻮرد ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه و ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺮدم روﺳﺘﺎ ﺑﻮدﯾﻢ. حتی وقتی شام رو کنار هم خوردیم و دوباره به اتاقم برگشتیم بازم حرف برای گفتن داشتیم. وﯾﯿﺖ ﻫﻢ ﻫﺮازﮔﺎﻫﯽ روﯾﺎﻫﺎش رو ﻗﺎﻃﯽ مزخرفات بی¬سر و ته-مون میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺧﺪای ﻣﻦ. از اﯾﻦ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﻣﻨﻢ آﺧﺮ ﻫﻔﺘﻪﻫﺎ ﺑﺎﻫﺎﺗﻮن ﺑﻪ ﻏﺮﻓﻪ ﻣﯿﻮه ﻓﺮوﺷﯽ ﻣﯿﺎﯾﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﺎ ﻧﻔﺲﻫﺎ ﺑﺮﯾﺪه ﮔﻔﺘﻢ:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻧﻤﯿﺸﻪ. اﮔﺮ ﺗﻮ رو ﺑﺒﺮﯾﻢ ﻣﺸﺘﺮیﻫﺎﻣﻮن رو از دﺳﺖ ﻣﯿﺪﯾﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻧﮕﺎه ﻣﺸﺘﺎﻗﺶ ﺧﯿﻠﯽ زود رﻧﮓ ﺑﺎﺧﺖ و ﺑﺎ ﺣﺮص ﺑﻪ ﺑﺎزوم ﮐﻮﺑﯿﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اﺻﻼ ﺧﻨﺪه دار ﻧﺒﻮد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اﺗﺎق در ﺣﺎل ﻓﺮو رﻓﺘﻦ در ﺗﺎرﯾﮑﯽ ﺷﺐ ﻫﻨﮕﺎم ﺑﻮد و از دﯾﻮارﻫﺎی ﭼﻮﺑﯽ ﺳﺮﻣﺎی ﺑﯿﺸﺘﺮی ﺳﺎﻃﻊ ﻣﯿﺸﺪ. از ﺟﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪم و ﺷﻤﻊﻫﺎی ﮐﻮﭼﯿﮏ و ﺑﺰرگِ آب رﻓﺘﻪ رو روﺷﻦ ﮐﺮدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زﯾﺮ ﺳﻮﺳﻮی ﺿﻌﯿﻔﺸﻮن، ﭘﻮﺳﺘﻤﻮن آروم آروم ﺷﻔﺎفﺗﺮ ﻣﯽﺷﺪ ﺗﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮه ﻣﺜﻞ ﻣﻬﺘﺎﺑﯽ ﮐﻪ از درز ﭘﻨﺠﺮه ﺑﻪ درون اﺗﺎق ﻣﯿﺘﺎﺑﯿﺪ ﮐﺎﻣﻼ درﺧﺸﯿﺪ و ﻧﻮر ﺳﻔﯿﺪ ﺿﻌﯿﻔﯽ رو از ﺧﻮدش در ﻓﻀﺎ ﺗﺎﺑﻮﻧﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ وﯾﯿﺖ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﻣﻦ ﺷﺪه ﺑﻮد ﮐﺮدم و ﮔﻔﺖ:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وﻗﺘﺸﻪ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻫﯿﺠﺎن زده روی ﻟﺒﻪ ﭘﻬﻦ ﭘﻨﺠﺮه ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ و درﻫﺎی دوﻟﻨﮕﻪ رو ﺑﺎز ﮐﺮدﯾﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﺎدی وزﯾﺪ و ﺑﺪﻧﻢ رو ﺑﻪ ﻟﺮز اﻧﺪاﺧﺖ. ﺑﻮی ﮔِﻞ و ﮔُﻞﻫﺎی ﺷﺐﺑﻮی ﺑﺎﻏﭽﻪ ﺑﯿﻨﯿﻢ رو ﻧﻮازش داد. روﺳﺘﺎ ﻏﺮق در ﺳﯿﺎﻫﯽ ﯾﮑﺪﺳﺘﯽ ﺑﻮد و ﻣﺮدم از دور ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﺷﻌﻠﻪﻫﺎی ﮐﻮﭼﮏ و ﺑﺰرگ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯿﺮﺳﯿﺪن. ﻫﻤﯿﺸﻪ زﻣﺎنِ آﻏﺎز ﻗﻠﻤﺮوی ﺷﺐ، ﻧﮋاد ﻣﺎ زﯾﺒﺎﯾﯽ ﺑﮑﺮی رو ﺑﻪ ﻧﻤﺎﯾﺶ ﻣﯽﮔﺬاﺷﺖ. اﻧﮕﺎر ﺳﺘﺎرهﻫﺎ روی زﻣﯿﻦ میفتادند و ﺑﯿﻦ ﺟﻨﮕﻞ ﭘﺮﺳﻪ ﻣﯿﺰدﻧﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وﯾﯿﺖ دﻣﯽ ﻋﻤﯿﻖ ﮔﺮﻓﺖ و زاﻧﻮﻫﺎش رو در ﺷﮑﻤﺶ ﺟﻤﻊ ﮐﺮد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ از دﯾﺪن اﯾﻦ ﻣﻨﻈﺮه ﺳﯿﺮ ﻧﻤﯿﺸﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دﺳﺘﻢ رو زﯾﺮ ﭼﻮﻧﻪام ﮔﺬاﺷتم و ﺳﺮم رو ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﺗﮑﻮن دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وﻗﺘﯽ از تعداد اون نورهای کوچولوی متحرک کم شد،ﺑﻪ ﺗﺨﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﯿﻢ اﻣﺎ اﯾﻨﺒﺎر ﮐﺎﻣﻼ ﺧﺴﺘﻪ و ﺧﻮابآﻟﻮد. وﯾﯿﺖ ﺗﮑﻮﻧﯽ ﺧﻮرد و ﭘﺘﻮی ﻣﺸﺘﺮﮐﻤﻮن رو ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﻃﺮف ﺧﻮدش ﮐﺸﯿﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻓﺮدا دﺧﺘﺮا ﻗﺮار ﮔﺬاﺷﺘﻦ ﮐﻪ ﺑﺮای ﭼﯿﺪن ﺗﻮتﻫﺎی آﺑﯽ ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﺑﺮﯾﻢ. ﺗﻮ ﻫﻢ ﻣﯿﺎی؟ ﻣﻦ ﺑﺪون ﺗﻮ ﻧﻤﯿﺮم. رزا از دوﺳﺖ ﭘﺴﺮش ﮐﻪ ﺳﺮﺑﺎزِ ﮔﺸﺘﻪ ﺷﻨﯿﺪه ﮐﻪ درﺧﺘﭽﻪﻫﺎﺷﻮن ﻣﯿﻮه دادن. ﭘﺎرﺳﺎل ﮐﻪ ﺧﻮردﯾﻢ ﻫﻨﻮز ﻣﺰه¬اش زﯾﺮ زﺑﻮﻧﻤﻪ. ﻣﯿﮕﻢ اﺻﻞ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وﺳﻂ اﺑﺮوﻫﺎم ﭼﯿﻦ ﺧﻮرد و ﺑﯿﻦ ﺣﺮﻓﺎش ﭘﺮﯾﺪم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اﻣﺎ ﺗﻌﺪاد ﮔﺸﺘﯽﻫﺎ زﯾﺎد ﺷﺪن. ﭼﻨﺪ روزه ﻫﺸﺪار ﻣﯿﺪن ﮐﻪ از ﻣﺮزﻫﺎی روﺳﺘﺎ ﺧﺎرج ﻧﺸﯿﻢ. ﺣﺘﻤﺎ دﻟﯿﻠﯽ داره ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻦ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺧﻮاﺑﯿﺪ. دﺳﺘﺎش رو ﺟﻠﻮی ﺻﻮرﺗﺶ ﮔﺮﻓﺖ و ﻧﻔﺲ داﻏﺶ رو ﺑﻬﺸﻮن ﻓﻮت ﮐﺮد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺑﯿﺨﯿﺎل. ﭼﻪ اﺗﻔﺎﻗﯽ ﻣﺜﻼ ﻣﯿﻔﺘﻪ. ﺗﺎ وﻗﺘﯽ ﮐﻪ درﺧﺖﻫﺎی ﻧﻮر در ﺳﺮزﻣﯿﻦ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻦ ﻣﺎ زﯾﺮ ﻧﻈﺮ ﺧﺪاﯾﺎﻧﯿﻢ. ﮐﯽ ﻣﯿﺘﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺳﺮزﻣﯿﻦ اﻟﻬﯽ آﺳﯿﺐ ﺑﺰﻧﻪ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با وجود این خیال خام که اعتقاد اکثر مردم¬مون بود، ﻣﻦ هنوز ﮐﻤﯽ دﻟﺸﻮره داﺷﺘﻢ. ﭼﻄﻮر ﻣﻤﮑن بود آﺳﯿﺐ ﭘﺬﯾﺮ ﻧﺒﺎﺷﯿﻢ وﻗﺘﯽ ﻣﻠﮑﻪ ﻗﺼﺪ داره ﺑﺎ اﻟﻒﻫﺎ ﻣﺘﺤﺪ ﺑﺸﻪ؟ دلیل اصلی مخالفت مردم روستا هم همین بود. فکر میکردند که سرزمین ما با دروازه¬های بسته قدرت بیشتری داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﺎ اﯾﻨﺤﺎل ﻋﻤﺮا ﺑﯿﺨﯿﺎل ﯾﮑﻢ ﻗﺎﻧﻮن ﺷﮑﻨﯽ و ﺗﻮتﻫﺎی آﺑﯽ ﻣﯿﺸﺪم. از ﻃﺮﻓﯽ اﺟﺎزه ﻧﻤﯿﺪادم رزای ﭘﺮ ادﻋﺎ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ از ﺧﻮردﻧﺸﻮن ﻟﺬت ﺑﺒﺮه. ﻣﻨﻢ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺧﻮاﺑﯿﺪم و ﻧﮕﺎﻫﻢ رو روی ﺳﻘﻒ ﭼﺮﺧﻮﻧﺪم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺑﺎﺷﻪ. ﻓﺮدا ﺑﺮﯾﻢ. ﻣﯿﺪوﻧﯽ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ دﯾﻮوﻧﻪ ﺑﺎزﯾﻢ. ﮐِﯽ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وﯾﯿﺖ ﺧﻤﯿﺎزه ﺑﻠﻨﺪی ﮐﺸﯿﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﮔﻔﺖ... ﺑﻌﺪ از ﻃﻠﻮع.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ﺑﺠﺰ رزا دﯾﮕﻪ ﮐﯿﺎ ﻫﻤﺮاﻫﻤﻮن ﻣﯿﺎن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻫﻮﻣﻤﻢ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ﮔﻮﺷﻪ ﭼﺸﻢ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻬﺶ اﻧﺪاﺧﺘﻢ و ﺑﺎ دﯾﺪن ﭘﻠﮏﻫﺎی ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪه¬اش ﺑﯿﺨﯿﺎل ﺗﮑﺮار ﺳﻮاﻟﻢ ﺷﺪم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل دوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺻﺪای ﺧﺮوسِ ﻣﺎﻣﺎن داﺋﻤﺎ ﻣﻐﺰم رو ﺑﺮای ﺑﯿﺪار ﺷﺪن ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯿﮑﺮد. ﮐﻼﻓﻪ ﭼﺸﻤﺎم رو ﺑﺎز ﮐﺮدم و اوﻟﯿﻦ ﭼﯿﺰی ﮐﻪ دﯾﺪم، آب دﻫﻦ روون ﺷﺪه وﯾﯿﺖ ﺑﻮد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دﻫﻨﻢ رو ﺑﺎ اﻧﺰﺟﺎر ﺟﻤﻊ ﮐﺮدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خدایان رحم کنن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺗﻼش ﮐﺮدم ﺑﺪون ﺑﯿﺪار ﮐﺮدﻧﺶ دﺳﺘﺶ رو از روی ﺷﮑﻤﻢ ﺑﺮدارم. ﺑﻪ آروﻣﯽ ﺧﻮدم رو ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﺨﺖ ﮐﺸﯿﺪم و از ﺟﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪم. ﺑﯽﺗﻔﺎوت ﺑﻪ ﭼﻬﺮه ژوﻟﯿﺪم از ﺟﻠﻮی آﯾﻨﻪ ﮔﺬﺷﺘﻢ و ﭘﺸﺘﻢ رو ﺧﺎروﻧﺪم. ﺳﺮم اﺣﺴﺎس ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻣﯿﮑﺮد و دﻣﺎﻏﻢ از ﺳﺮﻣﺎ ﺑﯽﺣﺲ ﺷﺪه ﺑﻮد. ﻣﻮﻫﺎی ﭘﻒ ﮐﺮده¬ام رو ﺑﺎ دﺳﺖ ﺧﻮاﺑﻮﻧﺪم و ﺑﺪون ﺑﺎز ﮐﺮدن ﭘﻠﮏﻫﺎم از ﭘﻠﻪﻫﺎ ﭘﺎﯾﯿﻦ رﻓﺘﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻣﺎﻣﺎن ﻣﺜﻞ ﻫﺮ ﺻﺒﺢ ﺳﺮﺣﺎل و ﭘﺮ اﻧﺮژی درﺣﺎل درﺳﺖ ﮐﺮدن ﻧﯿﻤﺮو ﺑﻮد. وﻗﺘﯽ ﺑﺮﮔﺸﺖ و ﻗﯿﺎﻓﻢ رو دﯾﺪ ﺟﯿﻎ ﺧﻔﻪای ﮐﺸﯿﺪ و دﺳﺘﺶ رو ﺟﻠﻮی دﻫﻨﺶ ﮔﺬاﺷﺖ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اﯾﻦ ﭼﻪ وﺿﻌﯿﻪ؟ موهات انگار از وسط طوفان دراومدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺑﯿﺨﯿﺎل ﻣﺎﻣﺎن. ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻧﺪارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﯾﮑﯽ از ﺻﻨﺪﻟﯽﻫﺎ رو اﻧﺘﺨﺎب ﮐﺮدم و ﻧﺸﺴﺘﻢ. ﺳﺮی ﺑﻪ ﻧﺸﻮﻧﻪ ﺗﺎﺳﻒ ﺗﮑﻮن داد و ﺑﺸﻘﺎب ﺣﺎوی ﻧﯿﻤﺮو رو روی ﻣﯿﺰ ﻏﺬاﺧﻮری ﮐﻮﺑﯿﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﻫﻤﺴﻦ ﺗﻮ ﺑﻮدم ﺑﺮای اﯾﻨﮑﻪ دل ﭘﺪرت رو ﺑﺒﺮم ﻫﺮ روز ﻣﻮﻫﺎم رو ﯾﮏ ﻣﺪل ﻣﯿﺒﺴﺘﻢ و ﺑﺎ دهﺗﺎ ﺳﺎﻧﺪوﯾﭻ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﮐﻨﺎر درﺧﺖ ﻧﻮر ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ. ﭘﺪرت ﻋﺎﺷﻖ ﻣﻦ ﺑﻮد اﻣﺎ ﺗﻮ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﻪﻫﺎی ﺑﯽﻓﮑﺮ، ﺑﺎزﯾﮕﻮﺷﯽ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اﺣﺴﺎس ﮐﺮدم ﺗﯿﮑﻪ ﺧﺎری در ﮔﻠﻮم ﺑﺎﻻ و ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺷﺪ. ﻟﺒﺎم رو روی ﻫﻢ ﻓﺸﺎر دادم و ﺑﺎ ﭼﻨﮕﺎل ﻧﯿﻤﺮو رو ﺑﯽﻫﺪف ﺗﮑﻪ ﺗﮑﻪ ﮐﺮدم. ﺳﻮاﻟﯽ رو ﭘﺮﺳﯿﺪم ﮐﻪ ﺟﻮاﺑﺶ رو واﺿﺢ ﻣﯿﺪوﻧﺴﺘﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دﻟﺖ ﺑﺮاش ﺗﻨﮓ ﻧﺸﺪه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺳﺮ و ﺻﺪاﻫﺎ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪن. وﻗﺘﯽ ﮔﺮدﻧﻢ رو ﺑﺎﻻ ﮔﺮﻓﺘﻢ، ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﮕﺎه ﺑﯽﻓﺮوغ و ﻟﺐﻫﺎی ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺎزش ﺷﺪم. باعث شد از سوالم احساس گناه کنم. ﺑﻌﺪ از ﺗﻌﻠﻠﯽ ﻃﻮﻻﻧﯽ، ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻣﻘﺎﺑﻠﻢ رو ﻋﻘﺐ ﮐﺸﯿﺪ و روش ﻧﺸﺴﺖ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺗﻮ ﺑﻐﻠﻢ ﺷﯿﺮ ﻣﯿﺨﻮردی ﮐﻪ اون رﻓﺖ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﺮوع ﮐﺮدن اﯾﻦ ﺑﺤﺚ از ﺧﻮدم ﺑﺪم ﺑﯿﺎد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اﮔﺮ ﻣﻠﮑﻪ ﻗﺒﻠﯽ، ﺳﺮ رودﺧﻮﻧﻪ ﻣﺸﺘﺮﮐﻤﻮن ﺑﺎ اﻧﺴﺎنﻫﺎ ﺗﻮاﻓﻖ ﻣﯿﮑﺮد ﺷﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯽ در ﻧﻤﯿﮕﺮﻓﺖ و ﭘﺪرت ﻫﻢ اﻻن ﮐﻨﺎرﻣﻮن ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮد. ﻫﻤﯿﻨﻄﻮر ﭘﺪر وییت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻣﻦ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ از ﭘﺪر ﺗﺼﻮری ﻧﺪاﺷﺘﻢ. اﻣﺎ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺟﺎی ﺧﺎﻟﯿﺶ رو از ﻫﻤﻮن ﺑﭽﮕﯽ ﺗﻮی ﺑﺨﺶ ﺑﺨﺶ زﻧﺪﮔﯿﻤﻮن ﺣﺲ ﮐﻨﻢ. توی اوج ﮐﻮدﮐﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪه بودم که ﮐﻤﺒﻮد ﭼﯿﺰی ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ در ﮐﻠﺒﻪ ﮐﻮﭼﯿﮑﻤﻮن اﺣﺴﺎس ﻣﯿﺸﻪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻣﺎﻣﺎن ﺑﺎ ﻧﺎﺧﻨﺶ ﮔﻮﺷﻪ ﻣﯿﺰ رو ﺧﺮاﺷﯿﺪ. درک ﻟﺮزش اﻧﺘﻬﺎی ﮐﻠﻤﺎﺗﺶ ﺳﺨﺖ ﻧﺒﻮد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اﻣﺎ ﮐﯽ از ﺗﻘﺪﯾﺮ ﺧﺒﺮ داره؟! ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﻤﯿﻔﻬﯽ ﻗﺮاره ﮐﺠﺎ و ﭼﻄﻮر ﻣﺮگ رو ﻣﻼﻗﺎت ﮐﻨﯽ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺳﮑﻮت ﮐﺮد و ﻏﺮق اﻓﮑﺎرش ﺷﺪ. آوای ﻗﺪمﻫﺎی وییت ﻣﺎ رو ﺑﻪ ﺧﻮدﻣﻮن اورد. ﺣﺎﻟﺖ ﺻﻮرﺗﺶ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﺮد و دوﺑﺎره ﻣﺜﻞ ﻗﺒﻞ ﭘﺮ اﻧﺮژی ﺷﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺑﻪ ﻫﺮﺣﺎل شلختگیت درست مثل پدرته. ﺣﺲ ﻣﯿﮑﻨﻢ هیچ وقت قرار نیست تو رو کنار مردی ببینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﻪ زور ﺧﻨﺪﯾﺪم و ﺳﻮزش ﭼﺸﻤﺎم رو ﻧﺎدﯾﺪه ﮔﺮﻓﺘﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آﯾﻮی! ﭼﺮا ﻣﻨﻮ زودﺗﺮ ﺑﯿﺪار ﻧﮑﺮدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وﯾﯿﺖ ﭼﺸﻤﺎش رو ﻣﺎﻟﯿﺪ و ﺑﺎ ﭘﺎﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ روی زﻣﯿﻦ ﮐﺸﯿﺪه ﻣﯿﺸﺪ ﺑﻪ ﻃﺮف ﻣﯿﺰ اوﻣﺪ و ﺟﺎی ﻗﺒﻠﯽ ﻣﺎﻣﺎن ﻧﺸﺴﺖ. ﺳﺮ ﺗﺎ ﭘﺎش رو ﭼﻨﺪﺑﺎر از ﻧﻈﺮ ﮔﺬروﻧﺪم و ﻧﯿﺸﺨﻨﺪ زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺧﺮس ﺧﻮاﺑﯿﺪه ﺑﻮدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از زﯾﺮ ﻣﯿﺰ ﻟﮕﺪی ﺑﻪ ﭘﺎم زد ﮐﻪ آﺧﻢ ﺑﻪ ﻫﻮا رﻓﺖ. ﻫﻤﻮن ﻣﻮﻗﻊ ﻣﺎﻣﺎن ﺑﺸﻘﺎب ﻧﯿﻤﺮوی دﯾﮕﻪای رو روﺑﺮوی وﯾﯿﺖ ﮔﺬاﺷﺖ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زودﺗﺮ ﺑﺨﻮر ﮐﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻻﺷﻢ دﯾﺮ ﮐﺮدﯾﻢ. ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﻢ رزا ﻣﻨﺘﻈﺮﻣﻮن ﺑﻤﻮﻧﻪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻣﺎﻣﺎن ﻫﻢ ﺑﻬﻤﻮن ﻣﻠﺤﻖ ﺷﺪ و ﺳﻮاﻟﯽ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﯿﻦ ﻣﻦ و وﯾﯿﺖ ﺟﺎﺑﻪﺟﺎ ﺷﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻗﺮاره ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﯾﺪ؟ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﺮاﻗﺐ ﺑﺎﺷﯿﺪ. اﻣﺮوز از ﺳﺮﺑﺎزا ﺷﻨﯿﺪم ﮐﻪ ﭘﺎدﺷﺎه اﻟﻒﻫﺎی ﯾﺨﯽ ﺑﺎ کاروانش دﯾﺮوز وارد ﻣﺮزﻫﺎی ﻣﺎ ﺷﺪن و ﺳﻪ روز دﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﻣﯿﺮﺳﻦ. اﺣﺘمالا ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮاﺳﻢ دﻋﺎی ﻣﻠﮑﻪ زودﺗﺮ از ﻣﻮﻋﺪ ﺑﺮﮔﺰار ﺷﺪ. ﻣﯿﮕﻦ ﯾﻪ ﮔﺎرد از ﺳﺮﺑﺎزا اوﻧﺎ رو اﺳﮑﻮرت ﻣﯿﮑﻨﻦ. ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺗﺸﻮﯾﺶ رو ﺑﯿﻦ ﺣﺮﻓﺎﺷﻮن ﺗﺸﺨﯿﺺ ﺑﺪم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوﺑﺎره ﺷﺎﯾﻌﺎت، آراﻣﺶ ﻣﺎﻣﺎن رو ﺑﻬﻢ زده ﺑﻮد. ﭘﯿﺶدﺳﺘﯽ ﮐﺮدم ﺗﺎ وﯾﯿﺖ ﭘﺮﭼﻮﻧﮕﯽ ﻧﮑﻨﻪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻗﺮاره ﺑﺮﯾﻢ آﺑﺸﺎر ﻣﺎﻫﯽ ﮔﻠﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﻧﺰدﯾﮑﯿﻪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وﯾﯿﺖ ﭼﭗ ﭼﭗ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﮐﺮد ﮐﻪ ازش رو ﮔﺮﻓﺘﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میخوام هشیار و مراقب باشید. ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺗﻮ آﯾﻮی. ﻫﻮا اﺑﺮﯾﻪ و اﺣﺘﻤﺎل ﺑﺎرون زﯾﺎد. ﺧﻮراﮐﯽ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻮدﺗﻮن ﺑﺒﺮﯾﺪ. ﻗﺒﻞ از ﺷﺪت ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﺎرون ﺳﺮﯾﻊ ﺑﺮﮔﺮدﯾﺪ ﻓﻬﻤﯿﺪﯾﺪ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻣﻦ و وﯾﯿﺖ ﻫﻤﺰﻣﺎن ﺟﻮاب دادﯾﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺑﻠﻪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﻌﺪ از ﺧﻮردن ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺑﻪ اﺗﺎق ﻣﻦ ﺑﺮﮔﺸﺘﯿﻢ و ﺑﺎ ﺑﺮداﺷﺘﻦ ﮐﯿﻒﻫﺎﯾﯽ ﭘﺎرﭼﻪای و ﯾﮏ ﺳﺮی ﻣﻠﺰوﻣﺎت از ﮐﻠﺒﻪ ﺧﺎرج ﺷﺪﯾﻢ. در ﺣﯿﻦ دوﯾﺪن ﺑﻪ ﺳﻮی ﮐﻮره راه ﺟﻨﮕﻞ ﺷﻤﺎﻟﯽ ﺑﻮدﯾﻢ ﮐﻪ وﯾﯿﺖ ﻏﺮﻏﺮ ﮐﺮد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اﺷﺘﺒﺎه ﮐﺮدﯾﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻢ اَش راﺳﺘﺶ رو ﻧﮕﻔﺘﯿﻢ. ﻣﺎﻣﺎن ﻣﻨﻢ ﻧﻤﯿﺪوﻧﻪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺑﯿﺨﯿﺎل. اﮔﺮ ﻣﯿﮕﻔﺘﯿﻢ ﻣﯿﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞِ اون ﻃﺮف آﺑﺸﺎر ﮐﻪ اﺻﻼ اﺟﺎزه ﻧﻤﯿﺪادن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻏﺮوﻟﻨﺪی ﮐﺮد و دﯾﮕﻪ ﭼﯿﺰی ﻧﮕﻔﺖ. ﻣﻬﻢ ﻧﺒﻮد ﭼﻘﺪر ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﺎﺷﻪ، وﯾﯿﺖ ﯾﮏ ﺗﺮﺳﻮ ﺑﻮد ﮐﻪ ﻫﻤﺮاﻫﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ اون رو ﻋﺎﺷﻖ ﻣﺎﺟﺮاﺟﻮﯾﯽ ﻣﯿﮑﺮد و ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺧﻄﺮی دﻟﮕﺮم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در راه ﺑﻪ ﻫﺮﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯽدﯾﺪﯾﻢ و ﻣﯽﺷﻨﺎﺧﺘﯿﻢ ﺳﻼم ﮐﺮدﯾﻢ. وﻗﺘﯽ ﺑﻪ وﻋﺪهﮔﺎه وییت رﺳﯿﺪﯾﻢ، ﻫﯿﭽﮑﺲ اوﻧﺠﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﻣﻮن ﻧﺒﻮد. ﻧﻔﺲ ﻧﻔﺲ زﻧﺎن دﺳﺖ روی زاﻧﻮم ﮔﺬاﺷﺘﻢ و ﻣﺰه آﻫﻦ ﮔﻠﻮم رو ﻧﺎدﯾﺪه ﮔﺮﻓﺘﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﭼﺮا... ﭼﺮا ﻫﯿﭽﮑﺲ... ﻧﯿﺴﺖ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وﯾﯿﺖ ﻫﻢ دﺳﺖ ﮐﻤﯽ از ﻣﻦ ﻧﺪاﺷﺖ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻧﻤﯽ... دوﻧﻢ... ﺣﺘﻤﺎ... ﺣﺘﻤﺎ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺳﺮﻓﻪای ﺧﺸﮏ ﮐﺮد و ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺲ ﻋﻤﯿﻖ دوﺑﺎره اداﻣﻪ داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺣﺘﻤﺎ ﻓﮑﺮ ﮐﺮدن... ﻣﺎ ﻧﻤﯿﺎﯾﻢ. دﯾﺮ رسیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻧﭽﯽ ﮐﺮدم و ﺑﻨﺪ ﭘﻮﺗﯿﻦ ﺑﻠﻨﺪم ﮐﻪ ﺑﺎز ﺷﺪه ﺑﻮد رو ﻣﺤﮑﻢﺗﺮ ﺑﺴﺘﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻟﻌﻨﺘﯽ. وﻟﺶ ﮐﻦ. ﺧﻮدﻣﻮن ﻣﯿﺮﯾﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﭼﯽ؟! ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻧﮑﻨﻪ ﻣﯿﺘﺮﺳﯽ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اﯾﻦ ﭘﺎ اون ﭘﺎ ﮐﺮد و در آﺧﺮ ﺑﺎ وﺟﻮد اﯾﻨﮑﻪ اﺳﺘﯿﺼﺎل در ﭼﻬﺮش ﻣﻮج ﻣﯿﺰد، ﮐﺘﻤﺎن ﮐﺮد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﮐﻪ ﻧﻪ. ﺧﻮدم ﭘﯿﺸﻨﻬﺎدش رو دادم. ﻓﻘﻂ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻓﻘﻂ ﭼﯽ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺑﻪ ﻧﻈﺮم ﺑﺎ ﮔﺮوه ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻮد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻧﻔﺴﻢ رو ﺑﺎ ﺻﺪا ﻓﻮت و ﺷﺮوع ﺑﻪ ﺑﺎﻓﺘﻦ ﻣﻮﻫﺎی ﭘﺮﯾﺸﻮﻧﻢ ﮐﺮدم. اﻧﺘﻬﺎی اون رو ﺳﺮﺳﺮی ﺑﺎ رﯾﺴﻤﺎﻧﯽ ﭼﺮﻣﯽ ﮔﺮه زدم و ﮐﻤﺮﺑﻨﺪ ﻗﻬﻮه¬ای ﻫﻤﺮﻧﮓ ﻟﺒﺎﺳﻢ رو ﺳﻔﺖﺗﺮ ﺑﺴﺘﻢ. ﺑﻪ ﭘﯿﭻ ﺟﺎده ﮐﻪ در اﻧﺒﻮه درﺧﺖﻫﺎ ﮔﻢ ﻣﯽﺷﺪ ﺧﯿﺮه ﺷﺪم ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ اﺛﺮی از رزا و ﮔﺮوﻫﺶ ﺑﺒﯿﻨﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راه ﺑﯿﻔﺖ. ﻣﺎ اﻣﺮوز ﺗﺎ ﺗﻮت آﺑﯽ ﻧﺨﻮرﯾﻢ ﺑﺮﻧﻤﯽﮔﺮدﯾﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آﻓﺘﺎب ﻋﻤﻮد ﻣﯿﺘﺎﺑﯿﺪ ﮐﻪ از آﺑﺸﺎر ﻣﺎﻫﯽ ﮔﻠﯽ رد ﺷﺪﯾﻢ. ﺑﻌﺪ از ﭘﯿﺎده روی ﻃﻮﻻﻧﯽ بین ﺗﺮاﮐﻢ درخت¬ها، ﻫﻤﺮاه ﺑﺎ ﺻﺪای آواز ﭘﺮﻧﺪﮔﺎن و ﺑﺎد، ﻣﺎ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﻪای رﺳﯿﺪﯾﻢ ﮐﻪ اﻃﺮاﻓﺶ درﺧﺘﭽﻪﻫﺎی ﺗﻮت آﺑﯽ وﺟﻮد داﺷﺘﻦ. درﺳﺖ روﺑﺮوی ﻣﺎ ﺳﻪ دﺧﺘﺮ دﯾﮕﻪ ﻣﺸﻐﻮل ﭼﯿﺪن ﻣﯿﻮهﻫﺎ، ﺧﻨﺪﯾﺪن وﺣﺮف زدن ﺑﻮدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وﯾﯿﺖ ﮔﻞ از ﮔﻠﺶ ﺷﮑﻔﺖ. دﺳﺘﺶ رو ﺑﺎﻻی ﺳﺮش ﺗﮑﻮن داد و داد زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رزا، ﻓِﻠﻮر، دِﯾﺰی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دﺧﺘﺮا ﺑﻪ ﻃﺮف ﻣﺎ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ و ﻣﺎ ﻧﺰدﯾﮏﺗﺮ رﻓﺘﯿﻢ. رزا ﻟﺒﺨﻨﺪی ﻣﺤﻮی روی ﻟﺐﻫﺎی ﺻﻮرﺗﯿﺶ ﻧﺸﻮﻧﺪ و ﻣﻮﻫﺎی ﻋﺴﻠﯽ رﻧﮕﺶ رو ﭘﺸﺖ ﮔﻮﺷﺶ داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آﯾﻮی! ﺗﻮﻫﻢ اﯾﻨﺠﺎﯾﯽ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﻪ ﺳﺒﺪ ﭘﺮ از ﺗﻮﺗﺶ ﻧﯿﻢ ﻧﮕﺎﻫﯽ اﻧﺪاﺧﺘﻢ و ﺑﺮای ﻓﻠﻮر و دﯾﺰی ﺳﺮ ﺗﮑﻮن دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺑﻠﻪ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮر ﮐﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﭼﺸﻤﺎی ﻗﺮﻣﺰش ﺗﻮی ﺣﺪﻗﻪ ﭼﺮﺧﯿﺪن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﻣﯿﺒﯿﻨﻤﺖ. وییت ﭼﻪ ﺧﺒﺮا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﻪ ﻗﻮل وﯾﯿﺖ، ﻣﻦ و رزا ﻣﺜﻞ دوﺗﺎ ﮔﺮﺑﻪ وﻟﮕﺮد ﺑﻮدﯾﻢ ﮐﻪ ﻫﺮوﻗﺖ ﺑﺎﻫﻢ ﻣﻮاﺟﻪ ﻣﯽﺷﺪﯾﻢ ﭘﺸﺘﻤﻮن ﻗﻮز ﻣﯿﮑﺮد و ﺷﺮوع ﺑﻪ ﺟﯿﻎ ﮐﺸﯿﺪن ﻣﯿﮑﺮدﯾﻢ. ﻓِﻠﻮر ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭼﻨﺪ دﺳﺖ ﻟﺒﺎس ﮔﺮم روی ﻫﻢ ﭘﻮﺷﯿﺪه ﺑﻮد و دور ﺳﺮش رو ﺑﺎ ﺷﺎل ﺑﺎﻓﺘﻨﯽ ﭘﯿﭽﯿﺪه ﺑﻮد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آﯾﻮی ﺧﯿﻠﯽ وﻗﺖ ﻣﯿﺸﻪ ﻧﺪﯾﺪﻣﺖ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب ﺑﯿﻨﯿﺶ رو ﺑﺎﻻ ﮐﺸﯿﺪ. ﭼﺸﻤﺎی درﺷﺘﺶ ﺳﺮخ ﺷﺪه ﺑﻮد. ﺣﺪس ﻣﯿﺰدم مریض ﺑﺎﺷﻪ. با اینکه باباش فروشنده داروهای گیاهی بود اما همیشه وقتی هوا یکم سرد میشد بیمار بود. ﻟﺒﺨﻨﺪی ﺗﺼﻨﻌﯽ زدم ﮐﻪ دِﯾﺰی ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮐﻢ ﺣﺮف ﺑﯿﻦ ﮐﻼﻣﻤﻮن ﭘﺮﯾﺪ و ﺑﺎ ﺻﺪای ﺑﻠﻨﺪی اﻇﻬﺎر ﻧﻈﺮ ﮐﺮد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺑﭽﻪﻫﺎ زودﺗﺮ ﺑﺮﯾﻢ ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ ﺧﺮﺳﯽ ﭼﯿﺰی اﯾﻨﻮرا ﺳﺮ ﺑﺮﺳﻪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ﺑﯿﻨﺸﻮن ﮔﺬﺷﺘﻢ و ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﯾﮑﯽ از درﺧﺘﭽﻪﻫﺎ رﻓﺘﻢ. دﯾﺰی ﺣﻖ داﺷﺖ. در اﯾﻦ ﻧﻮاﺣﯽ، ﺟﻨﮕﻞ وﺣﺸﯽ و ﺑﮑﺮﺗﺮ ﺑﻮد. ﺷﺎﺧﻪﻫﺎی درﺧﺖﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺳﻘﻒ ﻋﻤﻞ ﻣﯿﮑﺮدن و ﻣﺎﻧﻊ ﺗﺎﺑﺶ ﺿﻌﯿﻒ ﺧﻮرﺷﯿﺪ ﺑﻪ زﻣﯿﻦ ﻣﺮﻃﻮب و ﺧﺰه ﺑﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﺪن. اوﻟﯿﻦ ﺗﻮت رو ﮐﻪ در دﻫﻨﻢ ﮔﺬاﺷﺘﻢ دﻟﻢ از ﻣﺰه ﺗﺮش-ﺷﯿﺮﯾﻨﺶ ﻗﻨﺞ رﻓﺖ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﻪ دﺳﺘﺎم ﺳﺮﻋﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮی دادم و ﻫﺮ ﯾﮑﯽ ﮐﻪ ﺗﻮی ﮐﯿﻔﻢ ﻣﯿﺬاﺷﺘﻢ ﺑﻌﺪی رو ﺑﺎ ﻟﺬت ﻣﯽﺟﻮﯾﺪم. ﻧﺎﮔﻬﺎن ﺻﺪای دﺳﺘﻪای ﭘﺮﻧﺪه ﮐﻪ از روی ﺷﺎﺧﻪﻫﺎ ﭘﺮﯾﺪن و ﺟﯿﻎ ﮐﺸﯿﺪن، ﻣﻦ رو از ﺟﺎ ﭘﺮوﻧﺪه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﻪ ﺑﻘﯿﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻧﮕﺎه ﮐﺮدم ﮐﻪ ﭼﺸﻢﻫﺎی اوﻧﺎﻫﻢ ﻣﺸﻮش ﺷﺪ. ﻓﻠﻮر اول از ﻫﻤﻪ ﺳﮑﻮت ﺑﯿﻨﻤﻮن رو ﺷﮑﺴﺖ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺷﻨﯿﺪﯾﺪ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻫﻤﮕﯽ ﺗﺎﯾﯿﺪ ﮐﺮدﯾﻢ. رزا ﻏﺮﯾﺰی از موهبتش استفاده کرد و رﯾﺸﻪﻫﺎی درختان اطرافش رو از زﯾﺮ ﺧﺎک ﺑﯿﺮون ﮐﺸﯿﺪه. کمی که گذشت و دوباره سکوت برقرار شد، ﮔﺎردش رو ﭘﺎﯾﯿﻦ اورد و ریشه¬ها رو به زیر خاک برگردوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺣﺘﻤﺎ ﯾﮏ ﺷﮑﺎرﭼﯽ ﭘﺮﻧﺪه ﺑﻮده. ﺑﯿﺎﯾﺪ زودﺗﺮ ﺑﭽﯿﻨﯿﻢ و ﺑﺮﮔﺮدﯾﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻧﻔﺲ ﻋﻤﯿﻖ ﮐﺸﯿﺪم و ﺗﻮت دﯾﮕﻪای ﺗﻮی دﻫﻨﻢ ﮔﺬاﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺣﺲ ﮐﺮدم آوای ﻧﻮﻋﯽ درﮔﯿﺮی ﺷﻨﯿﺪم. ﮔﻮشﻫﺎی ﺑﻠﻨﺪ و ﺗﯿﺰم ﺗﮑﻮﻧﯽ ﺧﻮردن. زﯾﺮ ﭼﺸﻤﯽ دوﺑﺎره ﺑﻘﯿﻪ رو از ﻧﻈﺮ ﮔﺬروﻧﺪم ﮐﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮی در ﭼﻬﺮﺷﻮن ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻧﺨﻮرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اﺷﺘﺒﺎه ﮐﺮدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺗﻮتﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ در ﻣﺸﺘﻢ ﻟﻪ ﺷﺪه و رﻧﮓ آﺑﯿﺸﻮن ﮐﻒ دﺳﺘﻢ ﭘﺨﺶ ﺷﺪه ﺑﻮد رو زﻣﯿﻦ رﯾﺨﺘﻢ و درﺧﺘﭽﻪ رو دور زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوﺑﺎره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اﯾﻨﺒﺎر ﭼﯿﺰی ﺷﺒﯿﻪ «ﭘﯿﺪاش ﮐﻨﯿﺪ» رو ﺷﻨﯿﺪم. ﻧﻔﺲ در ﺳﯿﻨﻪام ﺣﺒﺲ ﺷﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کجا میری آیوی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برمیگردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﻪ ﻗﺪمﻫﺎم ﺳﺮﻋﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮی دادم و ﺑﻪ ﻃﺮف ﻣﻨﺸﺎ ﺻﺪاﻫﺎ رﻓﺘﻢ. ﻫﺮﭼﯽ ﭘﯿﺸﺮوی ﻣﯿﮑﺮدم دور و دورﺗﺮ ﻣﯽﺷﺪن. ﮔﯿﺞ و ﮔﻨﮓ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺑﯿﻦ ﺗﻨﻪ درﺧﺖﻫﺎ و ﮔﯿﺎﻫﺎ ﮔﺸﺖ زد. ده ﻗﺪم ﺟﻠﻮﺗﺮ ﺷﯿﺐ ﮐﻮﺗﺎه و ﺗﭙﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪی وﺟﻮد داﺷﺖ. ﺷﺎﯾﺪ از اوﻧﺠﺎ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ. ﺑﺎﻻ رﻓﺘﻢ و ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮔﻮش ﺗﯿﺰ ﮐﺮدم. ﺳﯿﻨﻢ ﺧﺲ ﺧﺲ ﻣﯿﮑﺮد. ﻫﯿﺠﺎن زﯾﺮ ﭘﻮﺳﺘﻢ ﮔُﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد و وادارم ﻣﯿﮑﺮد ﮐﻪ ﺗﺮﺳﻢ رو ﻧﺎدﯾﺪه ﺑﮕﯿﺮم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زودﺑﺎش، ﺧﻮدت رو ﻧﺸﻮن ﺑﺪه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آﺧﺦ... ﻟﻌﻨﺘﯽ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻧﺎﻟﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﯾﮏ زﻣﺰﻣﻪ ﺑﯽاﻫﻤﯿﺖ ﺑﯿﻦ ﺑﺎد ﺑﻮد وﻟﯽ ﮔﻮشﻫﺎی ﻣﻦ اون رو درﯾﺎﻓﺖ ﮐﺮدن. ﺳﺮم ﭘﺎﯾﯿﻦ ﭼﺮﺧﯿﺪ. ﯾﮏ ﺟﺴﻢ ﻣﭽﺎﻟﻪ ﺷﺪه در ﺷﻨﻠﯽ ﺳﯿﺎه، ﺑﯿﻦ رﯾﺸﻪ ﺑﯿﺮون زده درﺧﺖﻫﺎ وول ﻣﯽﺧﻮرد. ﺷﻮﮐﻪ روی زاﻧﻮﻫﺎم ﻧﺸﺴﺘﻢ و ﺗﻤﺎم وﺟﻮدم ﭼﺸﻢ ﺷﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻫﯽ! ﺧﻮﺑﯽ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﺮﮔﺸﺖ و ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﻦ رو دﯾﺪ، ﺧﻮاﺳﺖ از ﺟﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺸﻪ ﮐﻪ ﻧﺘﻮﻧﺴﺖ و اﻓﺘﺎد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺻﺒﺮﮐﻦ. اﻻن ﻣﯿﺎم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب دﻫﻨﻢ رو ﻗﻮرت دادم و ﻋﺎدت ﺑﻬﻢ ﺧﻮردن دﻧﺪوﻧﺎم،زﻣﺎنِ ﻣﻀﻄﺮب ﺷﺪن، ﺳﺮاﻏﻢ اوﻣﺪ. وارد ﮔﻮدال ﺷﺪم. ﮐﻼه ﺷﻨﻠﺶ ﻧﯿﻤﯽ از ﺻﻮرﺗﺶ رو ﭘﻮﺷﻮﻧﺪه ﺑﻮد. ﺑﻪ ﯾﮏ ﻗﺪﻣﯿﻤﺶ ﮐﻪ رﺳﯿﺪم ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪم. ﺧﻮن! ﺗﻤﺎم ﭘﻬﻠﻮی ﭼﭗِ ﭘﯿﺮاﻫﻦِ ﮔﺸﺎدش، ﺳﺮخ ﺷﺪه ﺑﻮد و یک تیر درست تا نصفه توی بدنش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺧﺪاﯾﺎن رﺣﻢ ﮐﻨﻦ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻧﺎﻟﻪ ﮐﺮد و به پهلوش چنگ زد. روﺑﺮوش ﻧﺸﺴﺘﻢ و ﺧﻢ ﺷﺪم ﺗﺎ ﺻﻮرﺗﺶ رو ﺑﺒﯿﻨﻢ. ﭘﻮﺳﺖ ﺻﻮرﺗﺶ رﻧﮓ ﭘﺮﯾﺪه و ﮐﺒﻮد ﺑﻮد. پلک¬هاش رو ﺑﻬﻢ ﻣﯿﻔﺸﺮد و ﻣﻮﻫﺎی ﻗﻬﻮه¬ای روﺷﻦ و ﺑﻠﻨﺪش ﻋﺮق ﮐﺮده ﺑﻪ ﮔﺮدن و ﺻﻮرﺗﺶ ﭼﺴﺒﯿﺪه ﺑﻮد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه اتفاقی برات افتاده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کمکم کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺻﺪاش ﺧﺸﺪار و ﺟﺎدوﯾﯽ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽرﺳﯿﺪ. ﻫﻮل ﺷﺪه ﻓﻘﻂ دﺳﺘﺎم رو ﺑﯽﻫﺪف ﺗﮑﻮن دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻣﻦ...ﻣﻦ.. ﻧﻤﯿتوﻧﻢ. ﺑﺬار ﺑﺮم ﮐﻤﮏ ﺑﯿﺎرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺧﻮاﺳﺘﻢ از ﺟﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻢ ﮐﻪ دﺳﺘﻢ رو ﮔﺮﻓﺖ و ﺑﻪ ﻃﺮف ﺧﻮدش ﮐﺸﯿﺪ. اﻓﺘﺎدم ﺑﯿﻦ ﭘﺎﻫﺎش و ﺑﯿﻨﯿﻢ ﻣﻤﺎس ﺑﺎ ﺑﯿﻨﯿﺶ ﺷﺪ. ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎی ﮔﺮد، زل زدم ﺗﻮ ﭼﺸﻢﻫﺎی ﻧﻘﺮه¬ای ﻣﺴﺤﻮر ﮐﻨﻨﺪش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻣﺜﻞ ﻣﺎﻫﻪ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﭼﯽ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﭼﻨﺪﺑﺎر ﭘﻠﮏ زدم و ﺧﻮدم رو ﻋﻘﺐ ﮐﺸﯿﺪم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیـ... ﻫﯿﭽﯽ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻣﻮﺟﯽ از ﮔﺮﻣﺎ زﯾﺮ ﭘﻮﺳﺖ ﮔﻮﻧﻪام ﺧﺰﯾﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﭼﺮا ﻧﻤﯿﺬاری ﮐﻤﮏ ﺑﯿﺎرم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻣﻨﻘﻄﻊ ﻧﻔﺲ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ و ادای ﮐﻠﻤﺎت ﺑﺮاش دﺷﻮار ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽرﺳﯿﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻣﻦ... ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺮ. لُ...ﻟﻄﻔﺎ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻧﺠﻮا ﮐﺮدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﮐﺠﺎ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻏﺎ...ﻏﺎری. ﭼﯿﺰی... آخ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﯿﺸﺘﺮ دﺳﺘﭙﺎﭼﻪ ﺷﺪم و ذﻫﻨﻢ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﻪ دﻧﺒﺎل ﭘﻨﺎﻫﮕﺎﻫﯽ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﮔﺸﺖ. ﺑﺎ ﯾﺎد آوری ﭼﯿﺰی ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﺣﺮف زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺑﺎﺷﻪ. ﺑﺎﺷﻪ. دﺳﺘﺖ رو ﺑﻨﺪاز دور ﮔﺮدﻧﻢ. ﯾﮏ ﮐﻠﺒﻪ ﻣﺨﺮوﺑﻪ ﻫﺴﺖ وﻟﯽ ﮐﻤﯽ دوره. ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ راه ﺑﺮی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دل دل زد و ﻟﺒﺎی ﺑﺎرﯾﮑﺶ رو ﮔﺎز ﮔﺮﻓﺖ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻣﯽ..ﺗﻮﻧﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﮐﻤﮑﺶ ﮐﺮدم. ﯾﮑﯽ از ﺑﺎزوﻫﺎش رو دور ﮔﺮدﻧﻢ اﻧﺪاﺧﺘﻢ. ﻗﺪش ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ از ﻣﻦ ﺑﻮد و اﯾﻦ ﮐﺎر رو ﻣﺸﮑﻞﺗﺮ ﻣﯿﮑﺮد. ﺗﺎ ﺗﮑﯿﻪاش رو ﺑﻪ ﻣﻦ داد از وزﻧﯽ ﮐﻪ روی دوﺷﻢ اﻓﺘﺎد ﺗﻠﻮ ﺗﻠﻮ ﺧﻮردم اﻣﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺮﯾﻊ ﺧﻮدم رو ﺟﻤﻊ و ﺟﻮر ﮐﺮدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخ ﺑﻠﻨﺪی ﮔﻔﺖ و ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﻢﭘﺎی ﻗﺪمﻫﺎم ﺷﺪ. اون ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﻣﻼ وییت و ﺑﻘﯿﻪ رو ﺑﻪ ﻓﺮاﻣﻮﺷﯽ ﺳﭙﺮدم. ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰی ﮐﻪ دراون زﻣﺎن اﻫﻤﯿﺖ داﺷﺖ، ﻧﺠﺎت دادن ﺟﻮن اﯾﻦ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺑﻮد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل سوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺳﻨﮕﯿﻦ و ﮐﻮﺗﺎه ﻗﺪم ﺑﺮﻣﯽداﺷﺘﯿﻢ. ﺑﯿﺸﺘﺮ وزن ﻏﺮﯾﺒﻪ روی ﻣﻦ ﺑﻮد و ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯿﺸﺪ ﭘﺎم در ﺧﺎک و ﮔِﻞ ﻓﺮو ﺑﺮه. اوﺿﺎع وﻗﺘﯽ ﺑﺪﺗﺮ ﺷﺪ ﮐﻪ آذرﺧﺸﯽ ﻏﺮان، آﺳﻤﻮن رو ﺷﮑﺎﻓﺖ و ﭼﻨﺪ دم و ﺑﺎزدم ﺑﻌﺪ ﺑﺎرون ﺑﺎرﯾﺪن ﮔﺮﻓﺖ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻟﻌﻨﺘﯽ. از اﯾﻦ اﻓﺘﻀﺎحﺗﺮ ﻧﻤﯿﺸﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دور ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺷﯽ ﺳﯿﺎه ﺑﯿﻦ درخت¬ها اﻓﺘﺎد. وﻗﺘﯽ ﻧﺰدﯾﮏﺗﺮ ﺷﺪﯾﻢ، ﻗﻠﺒﻢ از ﺷﻮق ﺗﭙﯿﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رﺳﯿﺪﯾﻢ. ﺑﺎﻻﺧﺮه رﺳﯿﺪﯾﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻏﺮﯾﺒﻪ ﮐﻪ اﻧﮕﺎر در ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻠﺴﻪ و ﻧﺎﻫﺸﯿﺎری ﺑﻮد، ﮐﻤﯽ ﺗﮑﻮن ﺧﻮرد. ﺑﺎرون ﮐﻢ ﮐﻢ ﺷﺪﯾﺪﺗﺮ ﺷﺪ. ﻗﻄﺮات آب از اﺑﺮوﻫﺎم ﺳﺮ ﻣﯽﺧﻮردن و ﻣﺎﻧﻊ دﯾﺪِ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﯿﺸﺪن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﮐﻠﺒﻪ روی ﯾﮏ درﺧﺖ ﮐﻬﻨﺴﺎل ﺑﺎ ﺗﻨﻪای ﭘﻬﻦ و ﻗﻄﻮر ﺑﻮد. اﻟﻮارش ﺳﯿﺎه ﺷﺪه ﺑﻮد و ﮔﻠﺴﻨﮓ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮد. در ﮔﺬﺷﺘﻪﻫﺎ شایعه بود که ﺟﺎدوﮔﺮی ﭘﯿﺮ و ﻣﻨﺰوی اﯾﻨﺠﺎ زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﺮد. ﻣﺮدم اوﻧﻘﺪر ازش ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪن ﮐﻪ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﺰدﯾﮏ ﮐﻠﺒﻪ ﻧﻤﯿﺸﺪن. میگفتن ﺟﺴﺪش رو ﺳﺮﺑﺎزﻫﺎ ﭼﻨﺪ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻌﺪ از ﻣﺮﮔﺶ در ﺟﻨﮕﻞ ﭘﯿﺪا ﮐﺮدن. با اینحال ﮔﺎﻫﯽ اوﻗﺎت ﻣﻦ، وییت رو ﻣﺠﺒﻮر ﻣﯿﮑﺮدم ﺑﺮای ﺑﺎزی ﺑﻪ اﯾﻨﺠﺎ ﺑﯿﺎﯾﻢ ﺗﺎ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺑﺘﺮﺳﻮﻧﻤﺶ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﺎ ﺣﺎﻟﯽ زار ﺑﻪ ﭘﻠﮑﺎن ﺷﮑﺴﺘﻪ و زوار در رﻓﺘﻪاش ﺧﯿﺮه ﺷﺪم. ﺣﺘﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﻮل ﮐﺮدن و ﺑﺎﻻ ﺑﺮدﻧﺶ از ﭘﻠﻪﻫﺎ ﻫﻢ ﺗﺮﺳﻨﺎک ﺑﻮد. ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﻌﯿﺪ ﻣﯿﺪوﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺎ اون ﻫﻤﻪ ﺧﻮﻧﺮﯾﺰی ﭼﺎره¬ای ﺟﺰ اﯾﻦ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻤﮑﻢ ﮐﻨﯽ. ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺗﻮ رو ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﺎﻻ ﺑﺒﺮم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻓﻪ...ﻓﻬﻤﯿﺪم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﮐﻤﯽ ﺟﺎ ﺑﻪ ﺟﺎ ﺷﺪ و ﺑﺎ ﻫﺮ ﮔﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﺮداﺷﺖ، ﻧﺎﻟﻪای از درد ﮐﺮد. در ﮐﻠﺒﻪ رو ﺑﺎ ﻧﻮک ﭘﺎ ﺑﺎز ﮐﺮدم. ﮔﺮد و ﻏﺒﺎر زﯾﺎدی روی ﺳﺮﻣﻮن رﯾﺨﺖ و ﺑﯿﻨﯿﻢ رو ﺑﻪ ﻋﻄﺴﻪ اﻧﺪاﺧﺖ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﮐﻠﺒﻪ ساده¬ای ﺑﻮد. ﻣﻦ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ وﺳﯿﻠﻪ ﻋﺠﯿﺐ و ﻏﺮﯾﺒﯽ توش ﭘﯿﺪا ﻧﮑﺮده ﺑﻮدم. ﭘﻮﺳﺖ ﯾﮏ ﺧﺮس روی زﻣﯿﻦ اﻓﺘﺎده ﺑﻮد. ﺷﻮﻣﯿﻨﻪای ﮐﻮﭼﯿﮏ در ﺳﻤﺖ راﺳﺖ ﻗﺮار داﺷﺖ و ﺟﻤﺠﻤﻪ ﺣﯿﻮاﻧﺎت ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﺑﻪ دﯾﻮار آوﯾﺰ ﺑﻮد. ﻧﺰدﯾﮏ در، زﯾﺮ ﭘﻨﺠﺮه ﮐﻮﭼﯿﮏ ﮐﻠﺒﻪ ﻧﺸﻮﻧﺪﻣﺶ. دﺳﺘﺶ ﮐﻪ از ﮔﺮدﻧﻢ ﺟﺪا ﺷﺪ، ﺟﻠﻮش زاﻧﻮ زدم و ﺷﻮﻧﻪﻫﺎم رو ﻣﺎﻟﯿﺪم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻫﻨﻮز زﻧﺪه¬ای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻫﺮدو ﻣﻮش آب ﮐﺸﯿﺪه ﺷﺪه ﺑﻮدﯾﻢ. ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﮐﻼﻫﺶ از ﺳﺮش اﻓﺘﺎده ﺑﻮد ﺻﻮرت اﺳﺘﺨﻮﻧﯿﺶ ﺟﺬاب ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﯿﻮﻣﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺷﻨﻠﻢ.. در ﺑﯿﺎر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻣﺎت ﻓﻘﻂ ﺑﻬﺶ زل زدم ﮐﻪ دادی آروم زد و از درد ﺑﻪ ﺧﻮدش ﺟﻤﻊ ﺷﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زودﺑﺎش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ﺟﺎ ﭘﺮﯾﺪم. اﯾﻨﺠﺎ ﻫﯿﭻ ﻣﺮﻫﻢ ﯾﺎ وﺳﯿﻠﻪای ﺑﺮای ﺑﺴﺘﻦ زﺧﻢ ﻧﺒﻮد و اﯾﺪه¬ای ﻧﺪاﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮاﺳﺖ ﭼﯿﮑﺎر ﮐﻨﻪ. ﺷﻨﻠﺶ رو از دور ﮔﺮدﻧﺶ ﺑﺎز ﮐﺮدم ﮐﻪ ﺗﺎزه ﻣﺘﻮﺟﻪ شدم تیر توی زخم شکسته. ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺣﯿﺮﺗﻢ رو ﭘﻨﻬﺎن ﮐﻨﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چطور دووم اوردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دﻧﺪوﻧﺎش رو ﺑﻬﻢ ﻓﺸﺮد و ﺳﺮش رو ﭼﻨﺪﺑﺎر ﺗﮑﻮن داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سمیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺗﻤﺎم ﺗﻨﻢ ﻣﻮر ﻣﻮر ﺷﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻣﻦ... ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻧﻔﺴﯽ ﻋﻤﯿﻖ ﮐﺸﯿﺪ و ﺑﺎ ﺟﺪﯾﺖ ﭼﺸﻤﺎی ﻋﺠﯿﺒﺶ رو ﺑﻬﻢ دوﺧﺖ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻫﺮﮐﺎری ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻢ رو اﻧﺠﺎم ﺑﺪه ﺑﺎﺷﻪ؟ ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ. ﻟﻄﻔﺎ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻣﺮدد ﺳﮑﻮت ﮐﺮدم. اﯾﻦ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﮐﯽ ﺑﻮد؟ ﭼﺮا ﺗﯿﺮ ﺧﻮرده ﺑﻮد؟ اﯾﻨﺠﺎ ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮاﺳﺖ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻣﺜﻞ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ از ﯾﮏ ﮐﺎﺑﻮس ﺑﯿﺪار ﺷﺪه ﺑﺎﺷﻪ از ﺟﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪم و ﺳﺮم رو ﺑﻪ ﭼﭗ و راﺳﺖ ﺗﮑﻮن دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻧﻪ. ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮم. ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮم. ﻣﻦ... ﻓﻘﻂ... ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻓﺮﯾﺎدی زد ﮐﻪ رﺷﺘﻪ ﻫﺬﯾﻮﻧﻢ رو ﭘﺎره ﮐﺮد. ﻗﺼﺪ داﺷﺖ ﺗﯿﺮ رو ﺧﻮدش درﺑﯿﺎره. ﺗﻤﺎم ﺳﺮم ﻧﺒﺾ زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون ﺑﻪ ﻗﻄﻊ دﯾﻮوﻧﻪ ﺑﻮد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻗﻄﺮات ﻋﺮق از ﭘﯿﺸﻮﻧﯿﺶ ﻣﯿﻠﻐﺰﯾﺪن و از ﺗﯿﻐﻪ ﭼﻮﻧﻪاش ﺳﻘﻮط ﻣﯿﮑﺮدن. ﻧﻤﯿﺪﻧﻢ ﭼﺮا ﻣﻮﻓﻖ ﻧﺸﺪ و ﺑﺎ ﻧﺎﺳﺰاﯾﯽ ﺗﯿﺮ رو رﻫﺎ ﮐﺮد. ﭼﺸﻤﺎش رو ﺑﺴﺖ و ﭼﻬﺮش درﻫﻢ ﺷﺪ. ﺑﺮای ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺟﺰ ﺻﺪای ﻧﻔﺲﻫﺎش ﭼﯿﺰی در ﮐﻠﺒﻪ ﺷﻨﯿﺪه ﻧﻤﯽﺷﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻫﻤﻮﻧﻄﻮر ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺑﯽﺟون ﻓﻘﻂ ﺣﺮﮐﺎﺗﺶ رو تماشا ﻣﯿﮑﺮدم ﮐﻪ ﻟﺐﻫﺎش ﺗﮑﻮن ﺧﻮردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺧﻮاﻫﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ. ﻟﻄﻔﺎ. ﻟﻄﻔﺎ. اﯾﻦ ﺳﻢ... ﺑﺪﻧﻢ رو ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ... ﺑﯽﺣﺲ¬تر ﻣﯿﮑﻨﻪ. کُ...ﮐﻤﮑﻢ ﮐﻦ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻗﻠﺒﻢ ﻓﺸﺮده ﺷﺪ. ﻣﻦ از ﺳﻨﮓ ﻧﺒﻮدم ﮐﻪ ﮐﺴﯽ رو در اﯾﻦ ﺣﺎﻟﺖ و اﻟﺘﻤﺎس، ﻧﺎدﯾﺪه ﺑﮕﯿﺮم. دﺳﺘﻢ رو ﻣﺸﺖ ﮐﺮدم و ﻣﺼﻤﻢ ﺳﺮ ﺟﺎی ﻗﺒﻠﻢ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺑﺎﯾﺪ ﭼﯿﮑﺎر ﮐﻨﻢ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻃﺮﺣﯽ از ﻟﺒﺨﻨﺪی ﺑﯽﺟﻮن روی ﻟﺒﺎش ﻧﻘﺶ ﺑﺴﺖ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اول، ﺑﺮﮔﺮد ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ... ﻣﻦ رو ﭘﯿﺪا ﮐﺮدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دﻫﻨﺶ ﺧﺸﮏ ﺷﺪه ﺑﻮد و ﺳﯿﺒﮏ ﮔﻠﻮش ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﻫﺮ ﻋﺒﺎرت ﭼﻨﺪﺑﺎر ﺑﺎﻻ و ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺷﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﮐﻮﻟﻪﭘﺸﺘﯽِ ﻣﻦ اوﻧﺠﺎﺳﺖ و وﺳﺎﯾﻞ ﻻزم... ﺗﻮش ﻫﺴﺖ. ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ... ﮐﻮﻟﻪام ﺳﻨﮕﯿﻨﻪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺳﺮم ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎی ﻓﻬﻤﯿﺪن ﺗﮑﻮن دادم و ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﻫﺮﭼﻪ ﺗﻤﺎمﺗﺮ از کلبه درختی ﺧﺎرج ﺷﺪم. زﯾﺮ رﮔﺒﺎر ﺑﺎرون و ﻏﺮش آﺳﻤﻮن ﻃﻮل ﮐﺸﯿﺪ ﺗﺎ ﻣﺴﯿﺮم رو ﭘﯿﺪا ﮐﻨﻢ اﻣﺎ ﺑﺎ ﭼﻨﺪﺑﺎر ﺧﻄﺎ ﻣﻮﻓﻖ ﺷﺪم. ﯾﮏ ﭘﺮی ﺟﻨﮕﻞ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﮔﻢ ﻧﻤﯿﺸﻪ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪای ﺑﻮد ﮐﻪ ﻣﺮدم روﺳﺘﺎی ﻫﯿﺰل ﻋﺎﺷﻖ ﮔﻔﺘﻨﺶ ﺑﻮدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﮐﻮﻟﻪ رو ﻫﻤﻮﻧﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ دﯾﺪه ﺑﻮدﻣﺶ، ﭘﯿﺪا ﮐﺮدم. ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺑﻮد و ﭘﺮ از وﺳﺎﯾﻞ ﺟﻮرواﺟﻮر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اﯾﻦ دﯾﮕﻪ ﭼﻪ ﮐﻮﻓﺘﯿﻪ؟ ﺗﻮﺷﻮ از ﺳﻨﮓ ﭘﺮ ﮐﺮده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﺮای ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﯾﺎد وییت و ﺑﻘﯿﻪ اﻓﺘﺎدم اﻣﺎ در اوﻟﻮﯾﺖ دوﻣﻢ ﮔﺬاﺷﺘﻤﺸﻮن و ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﮐﻠﺒﻪ ﺟﺎدوﮔﺮ ﻣﺮده ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻫﻨﻮز ﺷﮏ داﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﮐﺎرم درﺳﺖ ﻫﺴﺖ ﯾﺎ ﻧﻪ. ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻻ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﺴﯿﺮ ﺑﺪم و ﯾﮑﯽ از ﺳﺮﺑﺎزا رو ﺧﺒﺮ ﮐﻨﻢ اﻣﺎ ﻧﻤﯿﺪوﻧﺴﺘﻢ ﭼﺮا دﻟﻢ ﻧﻤﯿﻮﻣﺪ، ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﯾﮏ درﻣﻮﻧﺪه رو زﺧﻤﯽ و ﺗﻨﻬﺎ رﻫﺎ ﮐﻨﻢ و اگر میمرد، خودم رو نمیبخشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد ﮐﻠﺒﻪ ﺷﺪم و ﺑﺎ دﯾﺪن ﺟﺴﻢ ﺑﯽﺣﺮﮐﺘﺶ وﺣﺸﺖ ﮐﺮدم اﻣﺎ ﺳﯿﻨﻪاش ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﺑﺎﻻ و ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯿﺸﺪ ﺧﯿﺎﻟﻢ رو راﺣﺖ ﮐﺮد. ﮐﻮﻟﻪ رو ﻋﻤﺪا ﮐﻨﺎر ﭘﺎﻫﺎی دراز ﺷﺪه¬اش روی زﻣﯿﻦ ﮐﻮﺑﯿﺪم ﮐﻪ ﭼﺸﻢﻫﺎش ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﺑﺎز ﺷﺪ. ﺧﺎﮐﺴﺘﺮی روشن ﻧﮕﺎﻫﺶ درﺧﺸﺶ ﻋﺠﯿﺒﯽ داﺷﺖ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺣﺎﻻ ﭼﯽ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﺪﺗﺮ از ﻣﻼﻗﺎت ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﺮد زﺧﻤﯽ، ﻟﺒﺎسﻫﺎی ﺧﯿﺴﯽ ﺑﻮدن ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺗﺎر ﻋﻨﮑﺒﻮت ﺑﻪ ﺑﺪﻧﻢ ﺟﺴﺒﯿﺪه ﺑﻮدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﭘﯿﺮﻫﻨﻢ رو ﺑﺎ اﺣﺘﯿﺎط... ﺑﺎﻻ ﺑﺪه و ﻻی دﻧﺪوﻧﺎم ﺑﺰار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻟﭙﻢ رو از داﺧﻞ دﻫﻨﻢ ﮔﺎز ﮔﺮﻓﺘﻢ. ﻣﺮدد ﭘﯿﺶ رﻓﺘﻢ و ﺑﺎ اﻧﮕﺸﺖﻫﺎی ﻟﺮزون ﺳﮕﮏ ﮐﻤﺮﺑﻨﺪ دور ﮐﻤﺮش رو ﺑﺎز ﮐﺮدم. ﻧﯿﻢ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺻﻮرﺗﺶ اﻧﺪاﺧﺘﻢ و ﻣﻌﺬب، ﻟﺒﻪ ﭘﯿﺮﻫﻨﺶ رو ﮔﺮﻓﺘﻢ و ﺧﯿﻠﯽ آروم ﺑﺎﻻ ﺑﺮدم. اﻧﺪاﻣﺶ ﻣﺘﻨﺎﺳﺐ و ﮐﺸﯿﺪه ﺑﻮد و ﻋﻀﻼت ﺷﮑﻢِ ﺳﻔﺘﯽ داﺷﺖ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اوﻟﯿﻦ ﺑﺎر ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﺪن ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﻣﺮدی رو ﺗﺎ اﯾﻦ ﺣﺪ ﻧﺰدﯾﮏ و ﺑﯽﭘﺮده ﻣﯿﺪﯾﺪم. ﻣﻦ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺑﻪ ﻫﯿﺰی وﯾﯿﺖ ﻧﺒﻮدم ﯾﺎ ﻣﺜﻞ رزا دوﺳﺖ ﭘﺴﺮی ﻧﺪاﺷﺘﻢ. ﻧﻬﺎﯾﺖ ﻗﺎﻧﻮن ﺷﮑﻨﯽﻫﺎی ﻣﻦ ﻓﻀﻮﻟﯽ و ﻧﺎدﯾﺪه ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺧﻄﺮات ﺑﻮد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دوﺑﺎره ﺗﺮﺳﯿﺪی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﮔﻮﺷﻪ ﻟﺒﻢ رو ﮔﺎز ﮔﺮﻓﺘﻢ. دﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮاﺳﺖ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﺗﻮی ﺳﺮم ﺑﮑﻮﺑﻢ. ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﮕﻢ ﮐﻪ اﺻﻼ زﺧﻤﺖ رو ﻓﺮاﻣﻮش ﮐﺮدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺗﯿﺮ رو... درﺑﯿﺎر. ﺳﺮﯾﻊ و ﺑﺪون... ﻣﮑﺚ. اﮔﺮ ﺑﺘﺮﺳﯽ... ﯾﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﭽﺮﺧﻮﻧﯿﺶ... زﺧﻢ رو ﻋﻤﯿﻖﺗﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه باشه، اﯾﻨﺠﻮری ﻧﮕﻮ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺷﻮﻧﻪﻫﺎش ﻟﺮزﯾﺪ. ﺣﺲ ﮐﺮدم ﻣﯽﺧﻨﺪه. ﺑﯽﺗﻮﺟﻪ، ﭘﯿﺮاﻫﻨﺶ رو ﺑﯿﻦ ﻟﺐﻫﺎش ﺑﺮدم ﮐﻪ ﺑﻪ دﻧﺪون ﮔﺮﻓﺖ. ﻟﻤﺲ ﭘﻮﺳﺖ ﺧﺸﮏ ﺷﺪه ﻟﺐﻫﺎش ﺑﺎ اﻧﮕﺸﺖﻫﺎم ﺑﺮای ﻟﺤﻈﻪای ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻮﺗﺎه ﺗﻤﺮﮐﺰم رو ﺑﻬﻢ زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺗﺎ ﺳﻪ ﻣﯿﺸﻤﺎرم. ﺧﺐ؟ ﻧﺘﺮس؛ ﻣﻦ ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اﯾﻨﺒﺎر دردﻧﺎک در اﻧﺘﻬﺎی ﮔﻠﻮ ﺧﻨﺪﯾﺪ و ﭼﺸﻢﻫﺎش رو ازم دزدﯾﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﺪون اﯾﻨﮑﻪ ﺣﻮاﺳﻢ رو ﭘﺮﺗﺶ ﮐﻨﻢ، دﺳﺘﺎم رو ورزش دادم و ﺟﻤﻠﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ رو ﻣﺜﻞ وِرد ﺗﮑﺮار ﮐﺮدم. ﺣﺎﻻ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﮐﺸﯿﺪن ﯾﮑﺒﺎره ﺗﯿﺮ ﻫﻤﺰﻣﺎن ﺷﺪ ﺑﺎ ﻧﻌﺮه¬ای ﮐﻪ ﺑﯿﻦ ﭘﺎرﭼﻪ ﭘﯿﺮﻫﻨﺶ ﺧﻔﻪ ﺷﺪ. ﭘﺎﻫﺎش رو روی زﻣﯿﻦ ﮐﺸﯿﺪ و ﻟﺒﻪ ﻟﺒﺎﺳﺶ رو رﻫﺎ ﮐﺮد. درﻫﻤﻮن ﺣﺎﻟﺖ ﻋﺠﺰ و ﻻﺑﻪ ﻏﺮ زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻓﮑﺮ...ﻓﮑﺮ ﮐﺮدم... ﻣﯿﺸﻤﺎری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻫﯿﻊ! راﺳﺖ ﻣﯿﮕﯽ. ﻗﺮار ﺑﻮد ﺑﺸﻤﺎرم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﭼﺸﻢﻏﺮه¬ای رﻓﺖ. ﮐﻪ ﺧﺠﺎﻟﺖزده ﺻﻮرﺗﻢ رو ﺑﺮﮔﺮدوﻧﺪم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺷﻨﻠﻢ... ﺷﻨﻠﻢ رو ﺑﺰار روی زﺧﻢ... ﻓﺸﺎرش ﺑﺪه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوﺑﺎره وارد ﻋﻤﻞ ﺷﺪم. دﺳﺖﻫﺎی ﭘﺮ از ﺧﻮﻧﻢ ﺣﺎﻟﻢ رو ﺑﺪ ﻣﯿﮑﺮد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوه. ﭘﺲ ﭼﺮا ﺑﻨﺪ ﻧﻤﯿﺎد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﮐﻤﺮﺑﻨﺪم... ﺑﺒﻨﺪ روش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﮐﻤﺮﺑﻨﺪ رو ﺑﺮداﺷﺘﻢ. ﻧﺮم در آﻏﻮﺷﺶ ﮔﺮﻓﺘﻢ و از دور ﮐﻤﺮش رد ﮐﺮدم. ﻫﺮدو ﺑﻮی ﻋﺮق و ﻧﺎ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮدﯾﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺧﻮﺑﻪ دﺧﺘﺮ... ﺧﻮﺑﻪ... آﯾﯽ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ. ﺳﻔﺖ ﺑﺴﺘﻢ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻓﺮﯾﺎد زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ... از ﺗﻮ ﮐﻮﻟﻪام... ﺳﻨﮓ آﺗﺶ زﻧﻪ... درﺑﯿﺎر.... ﻣﻦ ﺷﻤﻊ... دارم... ﭘﯿﺪا.. ﮐﻦ. ﺳﻮزن و ﻧﺦ ﻫﻢ... ﻣﺮﻫﻢﻫﺎ... درونِ ﮐﯿﻒ ﭼﺮﻣﯽ... ﮐﻮﭼﯿﮑﯽ ﻫﺴﺘﻦ. ﻣﺮﻫﻢﻫﺎ رو ﻣﯿﺸﻨﺎﺳﯽ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺳﺮ ﺗﮑﻮن دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻧﻪ! ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻌﺪاد ﮐﻤﯽﺷﻮن رو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺑﻬﺖ ﻣﯿﮕﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻫﻤﻪ ﮐﺎرﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﻮاﺳﺖ رو ﺑﻪ ﺗﺮﺗﯿﺐ اﻧﺠﺎم دادم. وﻗﺘﯽ ﺷﻤﻊ روﺷﻦ ﺷﺪ دﺳﺘﻮراﺗﺶ دوﺑﺎره ﺑﻪ ﺳﻤﺘﻢ ﭘﺮﺗﺎب ﺷﺪن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺳﻮزن رو... روی ﺷﻤﻊ ﺑﮕﯿﺮ... ﺧﻮب داغ...و ﮔﺪاﺧﺘﻪ ﺑﺸﻪ... ﻣﺮاﻗﺐ ﺑﺎش ﻧﺴﻮزی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻧﺎﺧﻮدآﮔﺎه ﺧﻨﺪه¬امﮔﺮﻓﺖ. ﺻﺪاش ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﭼﺮا...ﻣﯿﺨﻨﺪی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ اﯾﻦ ﺣﺎل رو ﺑﻪ ﻣﺮﮔﺖ، ﻧﮕﺮان ﻣﻨﯽ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺟﻮاﺑﻢ ﺳﮑﻮت ﺑﻮد. اﻫﻤﯿﺘﯽ ﻧﺪادم. ﺳﻮزن ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪه رو ﺑﺎﻻ ﮔﺮﻓﺘﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺧﻮﺑﻪ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره... ﻧﺨﺶ ﮐﻦ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻣﻄﯿﻌﺎﻧﻪ اﻧﺠﺎم دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺑﯿﺎ ﻧﺰدﯾﮏﺗﺮ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﺮای ﻫﺰارﻣﯿﻦ ﺑﺎر آب دﻫﻨﻢ رو ﻗﻮرت دادم. ﻃﻮرﯾﮑﻪ ﮔﻠﻮم ﺧﺸﮏ ﺷﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻓﮑﺮ ﮐﻦ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﻦ ﭘﯿﺮه. ﻓﮑﺮ ﮐﻦ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﻦ ﭘﯿﺮه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﭘﺎﯾﻦ ﭘﯿﺮ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﺮد روﺳﺘﺎ ﺑﻮد. ﭘﯿﺮﻣﺮدی ﻻﻏﺮ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻧﻤﯿﺪوﻧﺴﺖ ﭼﻘﺪر ﻋﻤﺮ داره. از ﻣﻘﺎﯾﺴﻪ ﻏﺮﯾﺒﻪ و ﭘﺎﯾﻦ ﭘﯿﺮ ﺧﻨﺪه¬ام ﮔﺮﻓﺖ اﻣﺎ ﻟﺒﺎم رو ﺑﺮای ﮐﻨﺘﺮﻟﺶ ﺟﻤﻊ ﮐﺮدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زﺧﻢ رو ﺑﺎ شیشه آبی رنگ... ﺑﺸﻮر ﺑﻌﺪ دوﻟﺒﻪاش... رو ﺑﮕﯿﺮ... ﺑﻬﻢ ﺑﺪوز. ﻣﺜﻞ... ﻟﺒﺎس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﭼﺸﻤﺎم از ﺣﺪﻗﻪ ﺑﯿﺮون زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﭼﯽ؟ ﻫﺮﮔﺰ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اﺑﺮوﻫﺎی ﺑﻮرش درﻫﻢ ﮔﺮه ﺧﻮردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اﻧﺠﺎﻣﺶ ﺑﺪه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻧﻪ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻟﻄﻔﺎ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻧﻪ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻧﭽﯽ ﮔﻔﺖ و ﮐﻤﺮش رو ﺻﺎف ﮐﺮد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اﺳﻤﺖ... ﭼﯿﻪ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻧﻔﻬﻤﯿﺪم ﯾﮑﻤﺮﺗﺒﻪ اﯾﻦ ﭼﻪ ﺳﻮاﻟﯽ ﺑﻮد؟ ﻣﺜﻞ ﺑﯿﭽﺎرهﻫﺎ زﯾﺮﻟﺐ ﺟﻮاب دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آﯾﻮی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻟﺐﻫﺎی ﭘﻮﺳﺘﻪ ﭘﻮﺳﺘﻪاش رو ﺑﺎ زﺑﻮن ﺗﺮ ﮐﺮد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺑﺒﯿﻦ آﯾﻮی... ﻣﻦ دارم از... از ﺧﻮﻧﺮﯾﺰی... ﻣﯿﻤﯿﺮم. ﺣﺲ از دﺳﺖﻫﺎ و... ﭘﺎﻫﺎم رﻓﺘﻪ... ﮐﻤﯽ دﯾﮕﻪ ﮐﻤﺮم ﻫﻢ... دﭼﺎر ﻣﯿﺸﻪ. ﺑﺎﯾﺪ زﺧﻢ رو... ﺑﺪوزی ﺗﺎ... ﺗﺎ ﺧﻮﻧﺮﯾﺰی... ﻗﻄﻊ ﺷﻪ. ﺑﻌﺪ ﺷﯿﺸﻪ... ﺳﺒﺰ رو ... ﺑﻪ ﺧﻮردم ﺑﺪی. ﻫﻤﯿﻦ... دﯾﮕﻪ ﺗﻤﻮﻣﻪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺟﻮری ﺣﺮف ﻣﯿﺰد ﮐﻪ اﻧﮕﺎر روزی ﻫﺰار ﺑﺎر اﯾﻦ اﺗﻔﺎق ﺑﺮاش اﻓﺘﺎده. ﺻﺪام ﻧﺎزک ﺷﺪ و اوج ﮔﺮﻓﺖ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﮔﻔﺘﻨﺶ راﺣﺘﻪ. ﻣﻦ ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ. ﻣﻦ زﺧﻢﻫﺎی ﺧﻮدم رو درﻣﺎن ﮐﺮدم اﻣﺎ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﭘﻮﺳﺘﻢ رو ﻧﺪوﺧﺘﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻧﮕﺎه ﻧﺎﻓﺬ ﻣﺎﻫﮕﻮﻧﺶ روی ﺻﻮرﺗﻢ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﮐﺮد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺗﻮ از ﭘﺴﺶ ﺑﺮﻣﯿﺎی... ﺷﺠﺎعﺗﺮ از اﯾﻦ... ﺣﺮﻓﺎﯾﯽ. اﺛﺒﺎﺗﺶ ﻫﻢ... ﻧﺠﺎت من از توی اون جنگل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اﻋﺘﻤﺎد ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﮐﻤﯽ درون رگ و ﭘﯽ وﺟﻮدم ﺑﻪ ﻏﻠﯿﺎن دراوﻣﺪ. ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎل ﮐﻪ اون ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﯿﺎز داﺷﺖ و ﺟﺰ ﻣﻦ ﮐﺴﯽ اﯾﻨﺠﺎ ﻧﺒﻮد. ﮐﻤﯽ اﯾﻦ ﭘﺎ و اون ﭘﺎ ﮐﺮدم ﺗﺎ اﯾﻨﮑﻪ روی ﭘﻬﻠﻮش ﻣﺘﻤﺮﮐﺰ ﺷﺪم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زﺧﻢ رو ﺷﺴﺘﻢ و دو ﻟﺒﻪاش رو ﺑﺎ اﻧﮕﺸﺖ اﺷﺎره و ﺷﺼﺖ ﮔﺮﻓﺘﻢ. اﯾﻨﺠﺎ ﺣﺘﯽ ﺗﺼﻮر ﭘﺎﯾﻦ ﭘﯿﺮ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﮐﻤﮑﻢ ﮐﻨﻪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺳﻮزن رو ﮐﻪ در اﺑﺘﺪای زﺧﻢ ﻓﺮو ﮐﺮدم ﻗﻄﺮهای ﺧﻮن ﺑﯿﺮون ﭼﮑﯿﺪ. دﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮاﺳﺖ ﺗﻤﺎم ﺗﻮتﻫﺎی آﺑﯽ ﮐﻪ ﺧﻮرده ﺑﻮدم رو ﻋﻖ ﺑﺰﻧﻢ. ﺑﻪ ﺗﻘﻠﯿﺪ از زﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ درز و ﭘﺎرﮔﯽ ﭘﯿﺮاهن¬هام رو ﻣﯿﺪوﺧﺘﻢ؛ ﺳﻮزن رو ﺣﺮﮐﺖ دادم و ﻟﺮزش ﺑﺪنِ ﻏﺮﯾﺒﻪ رو ﻧﺎدﯾﺪه ﮔﺮﻓﺘﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وﻗﺘﯽ آﺧﺮﯾﻦ ﮐﻮک رو زدم، ﺣﺲ ﮐﺮدم ﺑﺪﻧﺶ ﺳﺎﮐﻦ ﺷﺪ. ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ ﺳُﺮ ﺧﻮرد. ﻣﮋهﻫﺎی ﺑﻠﻨﺪش روی ﻫﻢ اﻓﺘﺎده ﺑﻮد. ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﺑﯿﻬﻮش ﺷﺪ. ﺣﻖ داﺷﺖ. ﻣﻦ ﺗﺤﻤﻞ ﯾﮏ ﻣﺮﺣﻠﻪ از اﯾﻦ اﺗﻔﺎﻗﺎت رو ﻫﻢ ﻧﺪاﺷﺘﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اﻧﺘﻬﺎی ﻧﺦ رو ﺑﻌﺪ از ﮔﺮه¬ای ﺑﺮﯾﺪم. بخیه¬ها ناشیانه و کج و معوج بودند. ﭘﺎﯾﯿﻦ داﻣﻨﻢ رو ﭘﺎره ﮐﺮدم و زﻣﺨﺶ رو دوﺑﺎره ﺑﺴﺘﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درون ﮐﯿﻒ ﭼﺮﻣﯽ ﯾﮏ ﻣﻌﺠﻮن دﯾﮕﻪ ﻫﻢ وﺟﻮد داﺷﺖ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺷﻨﺎﺧﺘﻢ. ﺷﯿﺸﻪ ﺣﺎوی ﻣﺎﯾﻊ ﺳﺒﺰ رو روی ﻟﺐ ﭘﺎﯾﯿﻨﯿﺶ ﮔﺬاﺷﺘﻢ و ﮐﻤﯽ ﻣﺎﯾﻞ ﮐﺮدم. ﻣﻘﺪاری از ﻣﺎﯾﻊ از ﮔﻮﺷﻪ ﻟﺒﺶ ﺳﺮ ﺧﻮرد ﮐﻪ با دستم ﭘﺎﮐﺶ ﮐﺮدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺧﺴﺘﻪ از ﺳﻠﺴﻪ ﮐﺎرﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ اﻧﺠﺎم دادم. ﺧﻮدم رو ﻋﻘﺐ ﮐﺸﯿﺪم. دﺳﺘﺎم رو ﺷﺴﺘﻢ و ﺗﺎر ﻣﻮﻫﺎم رو ﭘﺸﺖ ﮔﻮﺷﻢ ﻫﻞ دادم. درون ﮐﻮﻟﻪ ﭘﺸﺘﯿﺶ ﺑﺠﺰ اون وﺳﺎﯾﻞ ﭼﻨﺪ دﺳﺖ ﻟﺒﺎس و ﻣﻘﺪاری ﻏﺬا وﺟﻮد داﺷﺖ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اﯾﻦ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﮐﯽ ﺑﻮد؟ اﯾﻨﺠﺎ ﭼﯿﮑﺎر داﺷﺖ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻧﮕﺎﻫﻢ روی ﮔﻮشﻫﺎش ﻟﻐﺰﯾﺪ ﮐﻪ از ﺑﯿﻦ ﻣﻮﻫﺎش ﺑﯿﺮون اﻓﺘﺎده ﺑﻮدﻧﺪ. اون اﻧﺴﺎﻧﻪ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺳﻮاﻻت ﻣﺜﻞ ﺳﯿﻞ ﺑﻪ ذﻫﻨﻢ ﻫﺠﻮم اورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﯾﮏ اﻧﺴﺎن در ﺳﺮزﻣﯿﻦ ﭘﺮﯾﺎن ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮاﺳﺖ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻣﻌﺪم ﻟﺮزﯾﺪ و ﺻﺪاش ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺮﻣﻢ ﺷﺪ. از درون ﮐﯿﻒِ ﺧﻮدم ﺗﮑﻪ ﻧﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻏﺬا اورده ﺑﻮدم رو ﺑﺮداﺷﺘﻢ و ﺑﺎ وﻟﻊ ﺧﻮردم. ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪن ﻏﺮﯾﺒﻪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻋﺎدی ﺷﺪ. اوﻧﻘﺪر ﺧﯿﺮه ﺑﻪ ﺳﺮ ﺗﺎ ﭘﺎش ﻧﮕﺎه ﮐﺮدم ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺎم ﮔﺮم ﺷﺪ؛ ﭘﺎﻓﺸﺎری ﺑﺮای ﺑﺎز ﻧﮕﻬﺪاﺷﺘﻦﺷﻮن ﻓﺎﯾﺪه ﻧﺪاﺷﺖ و در آﺧﺮ ﺧﻮاﺑﻢ ﺑﺮد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻏﻠﺘﯽ زدم ﮐﻪ درد ﺑﺪی رو در ﻧﺎﺣﯿﻪ ﮔﺮدﻧﻢ ﺣﺲ ﮐﺮدم. ﭘﻠﮏﻫﺎم از ﻫﻢ ﺑﺎز ﺷﺪن. ﻣﻪ ﺑﻪ ﮐﻠﺒﻪ ﻧﻔﻮذ ﮐﺮده و ﺳﺮد ﺑﻮد. وﻗﺘﯽ ﮐﺎﻣﻼ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﻏﺮﯾﺒﻪ اﻓﺘﺎد. ﻧﻔﺴﻢ رو ﮐﻼﻓﻪ ﻓﻮت ﮐﺮدم و ﺑﺪن ﺧﺸﮏ ﺷﺪم رو ﻣﺎﻟﺶ دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اﻣﯿﺪوارم ﺗﻮ دردﺳﺮ ﻧﯿﻔﺘﺎده ﺑﺎﺷﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﺎ زاﻧﻮ ﺑﻪ ﻃﺮف ﻏﺮﯾﺒﻪ رﻓﺘﻢ. دﺳﺘﻢ رو روی ﭘﯿﺸﻮﻧﯿﺶ ﮔﺬاﺷﺘﻢ و دﻣﺎی ﺑﺪﻧﺶ رو ﭼﮏ ﮐﺮدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻫﻮﻣﻤﻢ... ﺗﺐ ﻧﺪاره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ اون ﻣﻌﺠﻮن ﺷﻔﺎ ﺑﺨﺶ ﻣﺆﺛﺮ ﺑﻮد. ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯿﺪارش ﮐﻨﻢ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺗﺎ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺑﻪ آﺳﻤﺎن ﺷﺐ ﺑﯿﺮون از ﭘﻨﺠﺮه اﻓﺘﺎد ﺟﯿﻐﻢ ﺑﻪ ﻫﻮا رﻓﺖ. ﺳﺮﯾﻊ دﺳﺘﻢ رو روی دﻫﻨﻢ ﮐﻮﺑﯿﺪم. ﺑﯿﻦ اﺑﺮوﻫﺎی ﻏﺮﯾﺒﻪ ﭼﯿﻦ ﮐﻮﭼﯿﮑﯽ ﺧﻮرد و ﺑﻌﺪ از زﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮدن ﭼﯿﺰی ﻏﯿﺮﻗﺎﺑﻞ ﻓﻬﻢ، ﭘﻠﮏﻫﺎش رو ازﻫﻢ ﺑﺎز ﮐﺮد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﭼﯽ ﺷﺪه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ وﺳﺎﯾﻠﻢ رو درون ﮐﯿﻔﻢ رﯾﺨﺘﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺣﺘﻤﺎ ﻣﻨﻮ ﻣﯿﮑﺸﻪ. ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﮔﺮدم ﺧﻮﻧﻪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺧﻮاب از ﺳﺮش ﭘﺮﯾﺪ. ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ دﺳﺖﻫﺎ و ﭘﺎﻫﺎش رو ﺗﮑﻮن داد ﺗﺎ ﻧﯿﻢﺧﯿﺰ ﺑﺸﻪ و ﺑﺸﯿﻨﻪ. ﺑﺎ ﻫﺸﯿﺎری اﻃﺮاف ﺧﻮﻧﻪ رو ﭘﺎﯾﯿﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﮐﯽ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﮐﯿﻒ رو روی دوﺷﻢ اﻧﺪاﺧﺘﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻣﺎمانم! ﻣﻦ ﻣﯿﺮم و ﺗﻮ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زﺑﻮﻧﻢ اﻧﮕﺎر ﮔﺮه ﺧﻮرد. ﻫﻤﯿﻨﻄﻮر دﻧﺒﺎل ﭼﺎره¬ای ﺑﺮای ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺑﻮدم ﮐﻪ ﺧﻮدش ﺑﻪ ﺣﺮف اوﻣﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻣﻦ اﯾﻨﺠﺎ ﻣﯿﻤﻮﻧﻢ. اﻣﺎ ﻟﻄﻔﺎ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ از ﻣﻦ ﻧﮕﻮ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻫﺮﺑﺎر ﮐﻪ از ﮐﻠﻤﻪ ﻟﻄﻔﺎ اﺳﺘﻔﺎده ﻣﯿﮑﺮد اﻧﮕﺎر ﻧﺨﯽ ﻧﺎﻣﺮﺋﯽ رو ﺑﻪ دورم ﮔﺮه ﻣﯿﺰد. ﺗﻤﺎم ﺗﺸﻮﯾﺸﻢ درﻣﻮرد ﻣﺎﻣﺎن دود ﺷﺪ و ﺷﮏ و ﺗﺮدﯾﺪ ﺑﻪ ﺻﻮرﺗﻢ راه ﭘﯿﺪا ﮐﺮد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﭼﺮا؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ و ﺻﺎف ﻣﻦ رو ﻫﺪف ﮔﺮﻓﺖ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ رو وﻗﺘﯽ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﺑﻬﺖ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﯿﺪم. ﻓﻌﻼ ﺑﺮو. ﻗﻮل ﻣﯿﺪم ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﺧﻄﺮی ﺑﺮای ﺗﻮ ﻧﺪارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺳﮑﻮﺗﯽ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺑﯿﻨﻤﻮن رﺧﻨﻪ ﮐﺮد. ﺑﯿﻦ راﺳﺖ و دروغ ﺣﺮفﻫﺎش ﻣﻮﻧﺪه ﺑﻮدم و از ﻃﺮﻓﯽ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮ از اﯾﻦ ﻣﻌﻄﻞ ﮐﻨﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺑﺮای ﯾﮏ روز. ﻓﻘﻂ ﯾﮏ روز رازت رو ﻧﮕﻪ ﻣﯿﺪارم و ﻓﺮدا اﮔﺮ ﻣﺠﺎﺑﻢ ﻧﮑﻨﯽ، ﺑﻪ ﺳﺮﺑﺎزا ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ رو ﻣﯿﮕﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﺪون ﮔﻔﺘﻦ ﻫﯿﭻ ﺣﺮف دﯾﮕﻪای ﺑﻪ ﺗﮑﻮن دادن ﺳﺮش اﮐﺘﻔﺎ ﮐﺮد. ﯾﺎ زﯾﺎدی ﺻﺎدق ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯿﺮﺳﯿﺪ ﯾﺎ ﻣﻦ آدﻣﺎی ﺻﺎدق ﮐﻤﯽ رو ﻣﯿﺸﻨﺎﺧﺘﻢ. ﺑﺎ اﯾﻨﺤﺎل اﻧﺘﺨﺎبﻫﺎی زﯾﺎدی ﻧﺪاﺷﺘﻢ. اگر هم وقتی برگشتم فرار کرده بود دهنم رو تا ابد بسته نگه میداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻓﺮدا ﺑﺮ ﻣﯿﮕﺮدم. برات غذا هم میارم. فکر کنم بتونی امشب رو با خوراکی¬های توی کوله¬ات سر کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش رو به تایید تکون داد. نگاهش عجیب بود. عمیق بود. مثل یک سوزن توی پوست فرو میرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ. ﺑﺎﺑﺖ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ. ﺣﺘﻤﺎ ﺟﺒﺮان ﻣﯿﮑﻨﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻫﻨﻮز ﻧﺸﻮﻧﻪﻫﺎی ﺿﻌﻒ ﺗﻮی ﻟﺤﻨﺶ ﭘﯿﺪا ﺑﻮد. روی ﭘﺎ ﭼﺮﺧﯿﺪم و از ﮐﻠﺒﻪ ﺑﯿﺮون رﻓﺘﻢ. آﺳﻤﻮن ﻫﻤﭽﻨﺎن ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد و ﻣﻬﺘﺎب ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ از ﭘﺲ ﺣﺮﯾﺮ اﺑﺮﻫﺎ مشخص بود. اﻓﮑﺎرم رو ﭘﺎک و ذﻫﻨﻢ رو آﻣﺎده بازجویی ﻣﺎﻣﺎن ﮐﺮدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اﻣﯿﺪوارم ﮐﻞ روﺳﺘﺎ رو ﺑﻪ دﻧﺒﺎل ﻣﻦ راﻫﯽ ﻧﮑﺮده ﺑﺎﺷﻪ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﯿﺎل ﺗﺮﺳﻨﺎک، ﭘﺎﻫﺎم ﺳﺮﻋﺖ ﮔﺮﻓﺘﻦ و ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺪون ﺗﻮﻗﻒ دوﯾﺪم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﺎﻧﻪ روﺳﺘﺎ در ﺳﮑﻮت ﺷﺒﺎﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻮد. ﺑﺎزدﻣﻢ رو آﺳﻮده رﻫﺎ ﮐﺮدم و ﻓﺎﻧﻮﺳﯽ رو ﮐﻪ ﻣﺎﻣﺎن ﺑﻪ دﯾﻮار ﮐﻨﺎر در آوﯾﺰون ﮐﺮده ﺑﻮد برداﺷﺘﻢ. اوﻟﯿﻦ ﻗﺪﻣﻢ ﺑﻪ داﺧﻞ ﮐﻠﺒﻪ ﻣﺼﺎدف ﺷﺪ ﺑﺎ دﯾﺪن ﭼﻬﺮه درﻫﻢ و ﻧﮕﺮان ﻣﺎﻣﺎن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺗﺮﺳﯿﺪه ﻫﻤﻮﻧﺠﺎ اﯾﺴﺘﺎدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺻﺪای وییت رو از داﺧﻞ آﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺷﻨﯿﺪم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻧﮕﺮان ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ ﺧﺎﻧﻢ اَش. ﺣﺘﻤﺎ ﺑﻪ زودی ﺳﺮ ﻣﯿﺮﺳﻪ. آﯾﻮی اﻫﻞ ﮔﻢ ﺷﺪن ﻧﯿﺴﺖ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺗﺎ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﻪ ﻣﻦ اﻓﺘﺎد، ﻟﯿﻮان آﺑﯽ ﮐﻪ دﺳﺘﺶ ﺑﻮد رو ﺑﻪ زﻣﯿﻦ اﻧﺪاﺧﺖ. ﻣﺎﻣﺎن ﻗﺪم ﺗﻨﺪ ﮐﺮد و ﺑﺎزوﻫﺎم رو ﺑﻪ ﺷﺪت چنگ زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﮐﺠﺎ ﺑﻮدی؟ دﯾﻮوﻧﻪ ﺷﺪم از ﺑﺲ ﻓﮑﺮ ﮐﺮدم ﭼﻪ ﺑﻼﯾﯽ ﺳﺮت اوﻣﺪه اوﻧﻢ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﯾﮑﻢ ﺗﻮت آﺑﯽ.ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺎ اﯾﻦ ﺣﺪ ﭘﯿﺶ ﺑﺮی و ﺧﻮدﺳﺮ ﺑﺎﺷﯽ؟ ﺗﻮ ﺗﻤﺎم روﺳﺘﺎ ﭘﯿﭽﯿﺪه ﯾﮏ ﻏﺮﯾﺒﻪ وارد ﺷﺪه. ﺗﻮ اﯾﻦ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﺗﻮ ﮐﺪوم ﺟﻬﻨﻤﯽ ﺑﻮدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﺎ ﺣﺮص از ﮔﻮﺷﻪ ﭼﺸﻢ وییت رو از ﻧﻈﺮ ﮔﺬروﻧﺪم ﮐﻪ ﺳﺮش رو ﭘﺎﯾﯿﻦ اﻧﺪاﺧﺖ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎل ﻣﺎﻣﺎن رو اﯾﻨﻘﺪر ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻧﺪﯾﺪه ﺑﻮدم. ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺣﻖ ﻣﯿﺪادم؛ ﺑﻌﺪ از ﻣﺮگ ﭘﺪر، ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﻮدم ﮐﻪ اون داﺷﺖ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ﻣﻌﺬرت ﻣﯿﺨﻮام ﻣﺎﻣﺎن. ﻣﻦ ﺣﻮاﺳﻢ ﻧﺒﻮد و از ﺑﭽﻪﻫﺎ دور اﻓﺘﺎدم. وﻗﺘﯽ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﻓﻬﻤﯿﺪم ﮐﻪ اوﻧﺠﺎ ﻧﯿﺴﺘﻦ. ﺑﺎرون ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺪت ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد. ﺑﺮای ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺟﺎدوﮔﺮ ﭘﻨﺎه ﺑﺮدم. ﻣﯿﺨﻮاﺳﺘﻢ ﻓﻘﻂ ﺗﺎ وﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺎرون ﺗﻤﻮم ﺷﻪ اوﻧﺠﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻤﻮﻧﻢ اﻣﺎ ﺧﻮاﺑﻢ ﺑﺮد و زﻣﺎن از دﺳﺘﻢ در رﻓﺖ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻋﺼﺒﯽ ﺑﺎزوﻫﺎم رو رﻫﺎ ﮐﺮد و ﻋﻘﺐ رﻓﺖ. ﻫﻨﻮز ﻓﺸﺎر اﻧﮕﺸﺘﺎش رو اﺣﺴﺎس ﻣﯿﮑﺮدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-واﻗﻌﺎ ﺳﺮ ﺑﻪ ﻫﻮاﯾﯽ آﯾﻮی. ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﮐﻤﯽ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖﭘﺬﯾﺮ ﺑﺎﺷﯽ؟ ﺗﻤﺎم روﺳﺘﺎ تو آﺷﻮﺑﻪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻣﮕﻪ اون ﻏﺮﯾﺒﻪ ﮐﯽ ﺑﻮد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺑﻪ ﺳﺮم زد ﺗﺎ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ رو از ﺳﯿﺮ ﺗﺎ ﭘﯿﺎز ﺑﺮای ﻣﺎﻣﺎن ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﻢ اﻣﺎ آﺧﺮﯾﻦ ﺟﻤﻼﺗﺶ در ﺳﺮم ﭘﮋواک ﻣﯿﺸﺪ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻓﻘﻂ ﺑﺮای ﯾﮏ روز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻟﻌﻨﺖ ﺑﻬﺶ. ﭼﯽ درﺳﺘﻪ ﭼﯽ ﻏﻠﻂ؟! ﺑﺪﺗﺮ از اون ﺣﺲ ﺷﺮﯾﮏ ﺟﺮم ﺑﻮدن دﻫﻨﻢ رو ﻗﻔﻞ ﻣﯽﮐﺮد. ﻧﮑﻨﻪ ﻣﻨﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮش ﻣﺠﺎزات ﮐﻨﻦ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﭼﻪ اﺗﻔﺎﻗﯽ اﻓﺘﺎده؟ ﻣﮕﻪ اون ﻏﺮﯾﺒﻪ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﯿﺪ ﮐﯿﻪ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻣﺎﻣﺎن روی ﯾﮑﯽ از ﺻﻨﺪﻟﯽﻫﺎی ﻣﯿﺰ ﻏﺬا ﺧﻮری ﻧﺸﺴﺖ و ﺑﺎ دﺳﺖﻫﺎش ﺳﺮش رو ﭼﺴﺒﯿﺪ. وییت ﻧﺰدﯾﮏﺗﺮ اوﻣﺪ و ﺑﺎ ﺻﺪاﯾﯽ آروم دم ﮔﻮﺷﻢ زﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺧﻮاﻫﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ آﯾﻮی. ﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﺎرون ﻣﺠﺒﻮر ﺷﺪﯾﻢ زود ﺑﺮﮔﺮدﯾﻢ. ﻣﺎدرت ﺧﯿﻠﯽ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺑﻮد. ﻣﻨﻢ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ راﺳﺘﺶ رو ﻧﮕﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ازم ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺖ و اﯾﻨﺒﺎر ﺑﺎ ﺻﺪاﯾﯽ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﺣﺮف زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه آﻟﺪر ﺗﻮ ﻣﯿﺪون روﺳﺘﺎ اﻋﻼم ﮐﺮد ﮐﻪ ﯾﮏ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﻧﺰدﯾﮏ روﺳﺘﺎ دﯾﺪه ﺷﺪه. اوﻧﺎ ﻧﮕﺮاﻧﻦ ﮐﻪ ﻧﮑﻨﻪ از اﻓﺮاد ﭘﺎدﺷﺎه سیلوروود ﺑﺎﺷﻪ. ﻫﻮﯾﺖ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﻫﻨﻮز ﻣﺸﺨﺺ ﻧﯿﺴﺖ و ﻫﯿﭻ ﻧﺸﻮﻧﯽ ازش ﻧﺪارن. ﺑﺮای ﻫﻤﯿﻦ ﻓﻌﻼ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻦ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﮔﺰارش ﺑﺪن. ازﻣﻮن ﺧﻮاﺳﺘﻦ ﺗﺎ ﻫﺮ اﺛﺮی از ﺣﻀﻮر ﯾﮏ ﻏﺮﯾﺒﻪ دﯾﺪﯾﻢ ﺳﺮﯾﻊ ﺑﻪ ﮔﺸﺘﯽﻫﺎ ﺧﺒﺮ ﺑﺪﯾﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﻓﻘﻂ ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﯾﺦ زده، ﺳﺮم رو ﺗﮑﻮن ﺑﺪم. ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﺎﻧﻪ اون اﻟﻒ ﻧﺒﻮد. اون ﻫﻤﻮﻧﻘﺪر ﯾﮏ اﻧﺴﺎن ﺑﻮد ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﮏ ﭘﺮی ﺟﻨﮕﻞ ﺑﻮدم. اﻣﺎ ﻣﻤﮑﻦ ﺑﻮد ﺧﻄﺮﻧﺎک ﺑﺎﺷﻪ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اﺟﺰای ﭼﻬﺮش و ﺑﯿﺸﺘﺮ از ﻫﻤﻪ ﭼﺸﻢﻫﺎش ﺑﺮام ﺗﺪاﻋﯽ ﺷﺪ. ﺟﺬاب ﺑﻮد؛ از اون ﻗﯿﺎﻓﻪﻫﺎ ﮐﻪ از ﯾﺎد ﻧﻤﯽرﻓﺖ. ﻣﻤﮑﻨﻪ ﻫﻤﻪ اﯾﻦ ﻫﺸﺪارﻫﺎ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺑﺪﺑﯿﻨﯽ ﺳﺎده ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه آﻟﺪر ﺑﺎﺷﻪ؟ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎل ﮐﻪ ﻫﻮیت و جرمش مشخص نبود. ﻓﺮدا ﺑﺎﯾﺪ ﻫﺮﻃﻮر ﺷﺪه ﺑﺮﮔﺮدم و ﺑﺎﻫﺎش ﺣﺮف ﺑﺰﻧﻢ. ﯾﮏ روز ﮐﻪ دﯾﺮ ﻧﻤﯿﺸﻪ، ﻣﯿﺸﻪ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺳﻮال وییت از ﻏﺮق ﺷﺪن در اﻓﮑﺎر ﻧﺠﺎﺗﻢ داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﺗﻮ ﭼﯿﺰی ﻧﺪﯾﺪی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ﺗﺼﻤﯿﻤﻢ رو ﮔﺮﻓﺘﻢ و ﺷﻮﻧﻪﻫﺎم رو ﺑﺎﻻ اﻧﺪاﺧﺘﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ﻧﻪ. ﻫﯿﭽﯽ. اﺗﻔﺎﻗﺎ ﺟﻨﮕﻞ ﺧﯿﻠﯽ آروم ﺑﻮد. ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺴﺘﻪام. ﭘﺲ اﮔﺮ اﺟﺎزه ﺑﺪﯾﺪ ﺑﺮم و ﺑﺨﻮاﺑﻢ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!