پارت شصت و چهارم :


- نمی‌‌دونم آیلی! صبح رفتم برای صبحونه صداش کنم که دیدم نیست. تا حالا سابقه نداشته جایی بره، چه برسه که بی خبر.
- جایی، مخفیگاهی چیزی نداره دلش گرفت بره؟
سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت: نه هیچ جا رو نداره.
دیگه داشتم عصبی می‌شدم. مگه میشه؟ یه آدم به اون بزرگی که غیبش نزده.
- یعنی چی؟ بالاخره اونم آدمه خب. حتما یه جایی هست که وقتایی که دلش بخواد تنها باشه میره اونجا.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️