پارت شصت و چهارم :
- نمیدونم آیلی! صبح رفتم برای صبحونه صداش کنم که دیدم نیست. تا حالا سابقه نداشته جایی بره، چه برسه که بی خبر.
- جایی، مخفیگاهی چیزی نداره دلش گرفت بره؟
سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت: نه هیچ جا رو نداره.
دیگه داشتم عصبی میشدم. مگه میشه؟ یه آدم به اون بزرگی که غیبش نزده.
- یعنی چی؟ بالاخره اونم آدمه خب. حتما یه جایی هست که وقتایی که دلش بخواد تنها باشه میره اونجا.
لطفا صبر کنید...
