پارت سی و سوم :


با این فکر بهت زده توی جام نشستم و گردنبند رو جلوی چشم‌هام گرفتم.
یعنی... یعنی... یعنی واقعا... جدی جدی... خدایی آیدین از بین این همه جا این‌رو توی باغ انداخته؟
قیافه‌ام رو پکر فیس کردم و حرصی گردنبند رو توی دستم چرخوندم.
در نمیاد بیرون در نمیاد بیرون، بیرونم که میره وسیله‌هاش رو گم و گور می‌کنه. خدایا در عجبم این چه موجودیه خلق کردی آخه؟
حیف این همه زیبایی، حیف این همÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Maedeh_pcy

    0

    برگام خود آیدینههه

    ۳ سال پیش
  • رز سیاه

    1

    عالیه فقط پارت ها رو زود زود بزارین

    ۵ سال پیش
  • .

    1

    خوب بود

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️