پارت سی و سوم :
با این فکر بهت زده توی جام نشستم و گردنبند رو جلوی چشمهام گرفتم.
یعنی... یعنی... یعنی واقعا... جدی جدی... خدایی آیدین از بین این همه جا اینرو توی باغ انداخته؟
قیافهام رو پکر فیس کردم و حرصی گردنبند رو توی دستم چرخوندم.
در نمیاد بیرون در نمیاد بیرون، بیرونم که میره وسیلههاش رو گم و گور میکنه. خدایا در عجبم این چه موجودیه خلق کردی آخه؟
حیف این همه زیبایی، حیف این همÙ
لطفا صبر کنید...

Maedeh_pcy
0برگام خود آیدینههه