پارت سی :
سرم رو به طرفین تکون دادم تا فکر رو خیال از سرم بیافته و بعد زیر چشمی به اون زل زدم که با همون اخم پشت میزش نشست و زمزمه وار گفت: من نمی فهمم تا وقتی ماه هست چه نیازی به خورشیده، مردم چی توش میبینن که انقدر عاشق روشنایی روزن؟!
گیج یه تای ابروم رو بالا انداختم که کلافه دستی به موهای کوتاهش کشید و کشو میزش رو باز کرد. با دقت تمام وسیلههاش رو کنار زد و اینور و اون ور کرد اما خیلی زود، ا
لطفا صبر کنید...

زهرا
0عالیییی