پارت سی :

سرم رو به طرفین تکون دادم تا فکر رو خیال از سرم بی‌افته و بعد زیر چشمی به اون زل زدم که با همون اخم پشت میزش نشست و زمزمه وار گفت: من نمی فهمم تا وقتی ماه هست چه نیازی به خورشیده، مردم چی توش می‌بینن که انقدر عاشق روشنایی روزن؟!
گیج یه تای ابروم رو بالا انداختم که کلافه دستی به موهای کوتاهش کشید و کشو میزش رو باز کرد. با دقت تمام وسیله‌هاش رو کنار زد و این‌ور و اون ور کرد اما خیلی زود، ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    عالیییی

    ۲ سال پیش
  • شیداا

    0

    وای خداس وای خیلی خوبههه بعد مدت ها یه رمان خفن یافتم عالیههههععع

    ۲ سال پیش
  • Honey

    0

    Good

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️