رمان فرار دردسر ساز
- به قلم hasti, nadiaar
- ⏱️۱۰ ساعت و ۵۱ دقیقه
- 101K 👁
- 649 ❤️
- 333 💬
در مورد دختری که پدرش اونو مجبور به ازدواج با پسر عموش میکنه و دختر داستان ما هم که تحمل شنیدن حرف زور نداره و از پسر عموشم متنفره ,فرار میکنه و ..
حرفای مامان فکر میکردم .
دیگه خستم کرده بود .
از اون سر دنیا تقریبا هر روز ما سر من بحث داشتیم .
واقعا نمیدونم چه کم و کاستی دارم تو زندگیم که مجبورم یه موجود مزخرف و چندشه لوس به اسم زن رو تحمل کنم !؟
مسخرست !
ازدواج اصلا تو برنامه ی من
نیست .
اونقدر فکرم مشغول بود که اصلا متوجه نشدم دارم میرم سمت دیوارای باغ. یه دفعه کنار دیوار یه صدا اومد و رشته افکارمو پاره کرد.
انگار چیزی افتاد !!
با تعجب اول یکم خیره نگا کردم نه چیزی نیست اومدم برم که دوباره صدای خش خش و بعدشم یه چیز سفید افتاد که همون صدا رو داد . اروم نزدیک شدم .
دوتا کفش دخترونه و ظریف ..!!؟
تو کف این بودم که اینا مال کیه
که یه چیزی مثل آجر افتاد رو گردنم!!
حس کردم قطع نخاع شدم این
چه سنگین بود !!؟؟؟
گرفتمش و نگاش کردم .
کوله پشتی !!؟؟
دیگه داشتم شاخ در میوردم .
دزد که نبود ! بود ؟؟
اومدم سرمو بلند کنم که ببینم از کجا افتاده که یه دفعه از رو دیوار بلندمون یه مشت تور سفید دیدم که با سرعت داره میاد سمتم !!!
کاملا تو شوک بودم و همونجوری خشکم زده بود و قدرت انجام عکس العملی رو نداشتم که یهو افتاد روم و مجبوری محکم گرفتمش!
وزنش سنگین تر از تور خالی بود !
تا اومدم به خودم بیام یه دفعه یه دختر عین گربه خودشو از تورا کشید بیرون !!!
کلا تو هنگ بودمو تکونم نمیخوردم دختره هم که از وجناتش پیدا بود کلا تو شوکه..
با چشای گرد زل زده بود به من.
که اون زود تر به خودش اومد
و اروم خودشو از ب*غ*لم کشید بیرون
یکم که ارزیابی کردم کم کم اخمام رفت توهم ...
این دختره تو ویلای من ؟؟
《 نفس 》
یا اکثر امامزاده ها !
این دیگه کیه ؟؟
چرا اینجوری نگام میکنه ؟؟
وجدانم زد تو ملاجم و گفت خوب خره از اسمون نازل شدی رو سرش میخوای با لبخندم نگات کنه ؟
منم یکی زدم توسرشو گفتم خاک تو ملاجت چرا میزنی ؟؟
کم کم قیافه ی این جیگره .نه ..نه ببخشید پسره (اشتباه لپی بود) داشت عین میرغضب خدابیامرز میشد .
خوو حالا فهمیدم عصبانی هستی چیششش ملت اعصاب ندارنا
منم عین شاخ شمشاد از ب*غ*لش اومدم پایین و انگار نه انگار الان داشتم سکته میکردم لبخند ژکوندی تحویلش دادم بیا و ببین .
قربون خودم برم رو نیست که ..
این یارو هم همین که لبخند منو دید انگار توش دینامیت گذاشتن منفجرررر شد !!!
- تو دیگه کی هستی ؟؟
تو خونه من چیکار میکنی ؟؟!
وا ! چه بیتربیته هاااا . شیطونه میگه ..
باز این وجدان خرم اعلام وجود کرد و زد تو سرم. بله !
مثه اینکه باید از شیوه خر کردن استفاده کرد چون مطمئن بودم که اون محافظه هنوز همونجاستو این برادر اگه بیرونم کرد باید برم ور دل سامان بشینم دهنمو با عسل شیرین کنم .
واسه همین دستمو با ناز رو دامنم کشیدمو چشامو مظلوم کردم .
-خواهش میکنم .منو بیرون نکن ! اونا منو میگیرن . باشه ؟؟
پسره که معلوم بود هنوز هنگ اوره باز داد زد
-معلوم هست چی میگیی؟
اونا کین دیگه ؟
منم دیدم ازین ابی گرم نمیشه .باید از این دیواره دورش میکردم وگرنه محافظه صدای دادشو میشنید . اومد باز داد بزنه که
هول شدم .
- چ..چیزه ..خ.خب باشه .. من...
محکم سرمو تکون دادم .اه .
باز سوزنم گیر کرد.
دوباره با التماس نگاش کردم .
که فکر کنم از چشام به حال زارم پی برد یا دلش سوخت که یکم اروم شد .
- خیل خوب حالا هی چشاتو ایجور نکن خواهشا.
aegar
1خیلییی قشنگ بود من که عاشقش شدم واقعا کاش تموم نمیشد مرسی از نویسندش
۲ هفته پیشصدف
0خییییلی زیبا بود اما تولانی بود مرسی نویسنده💖
۱ ماه پیشالناز
1با اینکه یکم طولانی بود ولی بی نظیر بود خیلی ممنونم ازت نویسنده خیلی خیلی ممنونم قشنگ ترین رمانی که تو زندگیم خوندم همین بود خیلییییی ازت ممنونمممممم
۳ ماه پیشگندم
3عالیههههههههههه فقط حداقل روز عروسیشونم میگفتی
۳ ماه پیشفرض کن یک فرشتخ
0نویسنده جون اسم جلد دومش چیه هرچی داخل برنامه گشتم نبود
۳ ماه پیشمعراج
2سلام .. خیلی با خودش حرف میزن این خود درگیری زیادی رمان خسته کننده می کنه ..
۴ ماه پیشسلام
3داستان جالب و متفاوتی بود ولی اگه نویسنده محترم کمیالتزام به حجاب و پوشش را برای نفس رعایت میکرد داستان زیباتر میشدچون نفس و نازنین فرقی با هم نداشتند آرسام بدبخت حق داشت هر دوشون را به یک چشم ببینه چون نازنین هم با مردهای غریبه میرقصید پوشش هم که اصلا نداشت سامانم دومرتبه بهش تعرض کرد
۴ ماه پیشfatemeh
2عالی بود خیلی دوست داشتم
۴ ماه پیش:)سمانه
4ناموصن عاشق این رمان شدم 🥹♥️
۴ ماه پیشMaedeh
4فقط میتونم بگم از خوندنش پشیمون نمیشید با توصیف دقیق احساسات ادم به راحتی میتونه خودش و جای کارکتر بزاره
۴ ماه پیشمحدثه
3رمان جذاب و زیبایی بود من که دوست داشتم توصیه میکنم بقیه هم بخونن:)) ضرر نمیکنید. اما ی اشتباهی که نویسنده داشت این بود که رمان رو خیلی طولانی نوشته بود من وسطاش میخواستم ولش کنم اما ادامه دادم ببینم آخرش چی میشه. خیلی خواننده رو جذب نمیکرد .
۴ ماه پیشپرنیا
2رمان بی نظری بود احساسات کارکترا خیلی خوب توصیف شده بود و اینکه خیلی جاها خنددار بود و بعضی از جاهاهم غمگین بود خیلی خوب بود که اگه تودنیای واقعی همچین عاشق و معشوق هایی پیدامی شد و همچنین دعا میکنم هیچ عاشقی غمگین نباشد و همه ی عاشقا بهم برسند توصیه میکنم این رمان رو بخونید خوندنش ضرری نداره باتشکر
۵ ماه پیشریحانه
3عالییییییی بود
۵ ماه پیشلیلی
4رمان خیلی ساده و قشنگ بود. ممنون از نویسنده بابت رمان
۵ ماه پیش
مهسا
0خیلی ممنون بابت این رمان زیبا که یه پایان خوش داشت.من همه شخصیت هارو دوست داشتم..بخصوص مادرای این رمان که چقدر با محبت بودن مخصوص کتی جون