دوست داشتی؟
رمان با من حرف بزن اثر noghre

رمان با من حرف بزن

  • به قلم noghre
  • ⏱️۸ ساعت و ۲۰ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 72.1K 👁
  • 122 ❤️
  • 114 💬

خلاصه رمان عاشقانه با من حرف بزن

اسمم آسمانه! بابا میگه : – اسمت رو گذاشتم آسمان چون نزدیک بود از دستت بدم! مادرت زمین خورده بود. منم رو کردم به آسمان و گفتم: خدایا! اگه بهم برگردونیش اسمش رو میزارم آسمان تا خیلی بهت نزدیک باشه! اونم خدایی کرد و هم تورو بهم برگردوند و هم مادرت رو… حالا من آسمانم نزدیکم بهش ولی گاهی هم باهاش قهر می کنم. می دونم اون قهر نمی کنه و هوامو داره ولی بازم…شرم گاهی اجازه نمیده به زبون بیارم پشیمونیم رو! خودش برام امتحاناتی رقم زده که همه سخت هستن و من خوب می دونم آخر این همه سختی و درد شیرینی و آرامشی خوابیده که ارزشش رو داره! ارزش نفس کشیدن، گریه کردن، کابوس دیدن و ارزش گفتن از ترس هایی که گاهی تنت رو می لرزونه! اما باید حرف زد و من حرف می زنم. … پایان خوش.

قسمتی از متن رمان با من حرف بزن

چشم هایم را بستم و نت بالایی را خواندم. می دانستم دایی دارد از شیطنتم ریسه می رود. باید شاد می بودم. باید سعید و ستاره را از زندگی ام بیرون می کردم.
چشم که باز کردم دایی را دیدم که دست پاچه ایستاده. صدایم خود به خود خفه شد.
صاف ایستادم. آن قدر شوکه و خجالت زده شده بودم که نفهمیدم چطور به دایی نگاه کردم. دایی اما..نگاه سرگردانش میان مردی بود که با لبخند نگاهی به من و دایی می کرد.
از اتاق ضبط که بیرون آمدم با صدای آرامی سلام کردم.
دایی با استیصال به سمتم آمد و گفت: خواهر زاده م آسمان !
مرد با آرامش و لبخندی محو دستش را به سمتم دراز کرد. من دوست نداشتم دستش را لمس کنم.
مرد- ماکان ملکی هستم! خوشبختم آسمان خانوم.
با سر انگشت زوری دست دادم.
-همچنین!
نگاهم به سمت دایی کشیده شد. دوست نداشتم هیچ مردی جز او را ببینم. دعوایم کرده بود. می گفت این لوس بازی ها را نداریم. می گفت من هم این افکار مزخرف را داشتم. کنار بیا! هیچ کسی از اول نامرد به دنیا نیامده!
آن روز که این حرف را زد بزرگ ترین سوال ذهنم این بود:
" پس بچه ی ستاره چی؟..اون که از اول حروم به دنیا میاد؟"
ملکی دید که از آشنایی با او زیاد خوش حال نشدم. به صورتش نگاه نمی کردم. چهره معمولی داشت. مثل هر مرد دیگری جذابیت های خاص خودش را. قد بلندش را دوست نداشتم! حتی پالتوی سیاه بلندی که تنش بود! شبیه مرد های عب*و*سش می کرد! حس بدی داشتم! از مرد ها متنفر بودم!
دایی- آسمان به متین میگی برای منو ماکان قهوه بیاره؟
بله آرامی گفتم و برای دایی صلوات فرستادم که از دست این حجم هوای خفقان آور هرچند برای مدتی کوتاه نجاتم داده بود.
از در که بیرون آمدم به متین پسری که شاید سه سالی از خودم کوچک تر بود گفتم که برایشان قهوه ببرد. خودم هم... پشت بام استودیوی دایی جای دنجی برای تنهایی هایم بود.
پالتویم را از روی چوب لباسی ای که گوشه راهروی متصل به در استودیو بود برداشتم و به سمت پله ها رفتم.
باد با باز کردن در آهنی به صورتم خورد. پالتوی دودی ام را بیشتر دور تنم پیچاندم. با قدم های آرام وارد شدم. ایزوگام مشخص نبود. حجم بیست سانتی برف رویش را پوشانده بود.
در را بستم و لنگر را برای بسته نشدن باز کردم تا روی پشت بام نمانم!
به سمت لبه پشت بام رفتم. قسمتی از برف را کنار زدم و آرام نشستم. به نمای سفید پوش شهر نگاه کردم. به آسمان سرخ غروب. به ماشین هایی که در رفت و آمد بودند.
سردم نبود. حس خوبی از خنکای باد سرد به تنم جاری می شد. منه سرمایی دیگر به سرما حسی نداشتم.
به برف یک دست روی بام نگاه کردم. چند روز گذشته بود؟
روز اول توی اتاق مهمان دایی عزا گرفته بودم. یک ریز اشک می ریختم. آن روز اولین باری بود که دست دایی رویم بلند شد. سیلی محکمی به صورتم زد. جوری که رد انگشت های بلندش روی صورت سفیدم نقش بست. سرم داد زد. گفت فراموش کن. گفت بی خیال! گفت به درک. گفت ما زنده ایم. گفت زندگی می کنیم. گفت اینجا آخر دنیا نیست!
من اما گریه کردم. گفتم آن مرد محرم من بود! درسته واسه یک ماه درسته بعدش من رفتم اما اون مرد نامزد من بود.
باورش سخت بود اما من تا آن روز باور نمی کردم مردی که به من زنگ می زنه و می گوید صبح بخیرعشقم. شب به خواهرم می گوید شب بخیرعشقم! باورم نمی شد خواهرم توی آغوشش برود و حتی ذره ای عذاب وجدان نداشته باشه! خواهر من! خواهر من!
بغض کردم... چقدر این درد بد بود.
دایی داد زد. گفت به درک که یک مدت محرم بوده. داد زد. صدایش خش دار شد.
گفت فراموش کن. با بی رحمی گفت فراموش کن که سعیدی بوده خواهری بوده. گفتم نمی تونم! سیلی زد. باز سیلی زد! به منی که هیچ کس از گل نازک تر بهم نگفته بود!
داد زد: فراموش کن آسمان! فراموش کن!
آن روز حرف زد دلیل آورد متقاعدم کرد. گفت بیخیال سعید شو. بیخیال مادری که بعد از رفتنت سراغی هم نگرفت و رفت طرف دختر و بچه حروم توی شکمش. گفت بی خیال پدرت شو که به جای اسم آسمان داد میزنه ستاره و سعید! گفت بیخیال شو که به جای اسم آسمان تو کارت عروسی می نویسن ستاره! گفت به درک! همین! آن روز متقاعد شدم. گفتم باشه! سعی کردم زندگی کنم! سعی کردم آرام باشم. رفتم. ستاره را دیدم. سعید را دیدم. برای آینده تهدیدشان کردم. تنشان را لرزاندم. من نیش زدم. در آینده هم نیش می زنم. مار زخم خورده شده ام. از دنیا بریده ام. سرد شده ام. سخت شده ام. می خندم اما مگر خنده یک مرده فرقی هم دارد؟
چشم هایم هنوز برق می زند. به این تنیجه رسیده ام که کدری چشم هایی که می گویند کشک است. چشم های من هنوز هم برق می زند. هنوز با ظرف عسل هیچ فرقی ندارد. هنوز هم شیرین است.
روز سوم عکس ستاره را در گوشی ام با صورت خودم در آینه مقایسه کردم. بینی ام عملی بود ! بخاطر انحراف بینی عمل کرده بودم. گونه داشتم. برجسته و صورتی. پوستم سفید بود. همه مرد های ایرانی پوست سفید دوست داشتند مگر نه؟
موهایم خرمایی بود. بلند بود. از کمر چین می خورد. فر می شد. ابرو هایم کمانی بود. چشم های درشت و کشیده بود و انتهایش به سمت بالا می رفت. زشت نبودم. ستاره به زیبایی من نبود. اصلا زیبایی اش مهم نبود. من دور بودم. سعید مهر سرد کرده بود. چهار سال نبودم. چهار سال! کم زمانی نبود برای مهر سرد کردن.
بار ها صدایی تو سرم کوبید که تو همین کشور همسایه بودی. مگر از اینجا تا ترکیه چقدر راه بود؟... یعنی فاصله تا حدی زیاد بود که نتواند بیاید و برود؟... مهر سرد کند؟
این ها را با خودم هی می گفتم! سرم به حد انفجار می رسید. قلبم ریتمش به هم می ریخت. کارم به بیمارستان می کشید. دکتر می گفت ناراحتی اعصاب! می گفت از شدت فشار عصبی مبتلا شده ام! من اما باور نمی کردم. من کجا و ناراحتی اعصاب کجا؟
از خودم حرصم می گرفت. حالم از خودم بهم می خورد.
روز پنجم آینه اتاقم را شکستم. دایی خانه نبود. به حال خودم گریه کردم. از این که مدام خودم را با ستاره مقایسه کنم و آخر به این نتیجه برسم که من با تمام زیبایم نتوانسته ام نامزدم را برای خودم نگه دارم بدم می آمد.
حالا از آن روز های حال به هم زن شش روز گذشته بود. شش روزی که من به این نتیجه رسیده بودم باید خودم و زندگی ام را بچسبم.
برای چه می ترسیدم؟ مگر بچه ای دارم و دیگر باکره نیستم؟...من باکره ام. مادر نیستم! سالمم و از این سالم بودنم لذت می برم.از این که هنوز از دنیای دخترانه و ساده ام جدا نشده ام راضی ام. نباید خودم را اذیت کنم. نباید.
دیگر از مرد ها متنفر شده بودم. از همه به جز دایی متنفر بودم. دایی ماًمن من است و مثل من زخم خورده. دایی مرد است. او به من فهماند حقیقت یعنی چه! من این حقیقت تلخ را می خواستم! دایی مرا به زندگی باز گرداند. من هم مثل او که به زنی در زندگی اش نیاز ندارد به مردی نیاز ندارم! چه نیازی این وسط می تواند باشد؟... اگر حسش کرده بودم می گفتم نیاز است اما نه حس کرده ام و نه تجربه!
یادم است روز هایی که در ترکیه بودم دوستی داشتم به اسم نادیا دختر آرام و مهربانی بود. با برادرش زندگی می کرد. فوق العاده دوست داشتنی بود. هر وقت با هم کنار ساحل می رفتیم و نسکافه می خردیم می گفت: دوست دارد عشقی داشته باشد که با او کنار ساحل قدم بزند. من نمی فهمیدم که چرا این را می گوید. دختر زیبایی بود سرطان داشت و در روز های آخر زندگی اش هم به احساسی که هرگز در دلش جوانه نزده فکر می کرده. چیزی که من داشتم.
همیشه لبخند داشت. این روز ها عجیب می خواهم او را الگوی خودم کنم. می خواهم از ته دل برایش فاتحه بخوانم هر شب و بگویم می توانم در عین نا امیدی زندگی کنم. او همیشه محکم بود. پر از آرامش دختری باهوش و مهربان. می خواهم مثل او باشم اما سخت است! این منه لعنتی سخت تغیر می پذیرد. من نمی توانم به همین راحتی گذشته ها را دور بریزم.
با اولین عطسه از تفکر عمیقم فاصله گرفتم.
نگاه خشک شده ام را از برف های سفید گرفتم وبه آسمان که کمی تیره شده بود دوختم! به ساعت ظریف دور مچم نگاه کردم. با یک حساب سر انگشتی کوچک می توانستم بفهمم که یک ساعتی است که روی پشت بامم. کمی حس سرما کردم.
بلند شدم. پاهایم خشک شده بود. کمی پا به پا کردم تا پاهایم از خشکی در آمدند. در پشت بام را بستم و پایین آمدم.به متین گفتم به دایی بگوید می روم خانه! هرچند می دانستم دایی ناراحت می شود اما نمی خواستم به این موضوع فکر کنم! با پولی که از سه روز پیش توی جیبم بود تاکسی گرفتم و راهی خانه دایی شدم.
می گفتند راه دل مرد ها از شکمشان رد می شود. من هم می خواستم با درست کردن یک شام خوشمزه جلوی هر جنجال دایی را بگیرم. مامان همیشه سخت می گرفت . مجبورم می کرد موقع غذا درست کردن کنارش بایستم و نگاه کنم. چند باری غذا دستم می داد. می گفت تو دختر بزرگی باید یاد بگیری که یک موقع من نبودم بتوانی از پس خانه بر بیایی!
حرفش را گوش می کردم. اگر بخواهم حساب کنم دختر حرف گوش کنش بودم. البته اگر به ترکیه رفتنم را فاکتور بگیرم.
بسته گوشت چرخی را از فریزر بیرون کشیده و توی کاسه آب گرم گذاشتم تا یخش آب شود.
به سمت سبد پیاز و سیب زمینی رفتم.
غذا درست کردن را دوست داشتم. نه خیلی. در حد معمول. عاشقش نبودم. من عاشق خیلی چیز ها نبودم اما انجامشان می دادم.
پیاز را پوست گرفتم و خلال کردم و توی کاسه ریختم.
سیب زمینی ها را اول شستم و پوست گرفتم. از لمس کردن سیب زمینی خشک موهای نداشته تنم سیخ می شدند.درست مثل شنیدن صدای کشیده شدن چاقو روی سطح فلزی و صدای تیزی که تمام تنت را می لرزاند.
سیب زمین ها را بعد از پوست گرفتن باز شستم و مشغول خلال کردنشان شدم.
زندگی سخت بود. نادیا همیشه می گفت اتفاق های خوب زود می گذرند و اتفاق های بد...آه آسمان. هر لحظه اش به اندازه یک سال طول می کشد.
این روز ها اما برای من ساعت ها کوتاه تر شده بودند. من واقعا دلم دیگر برای مامان، ستاره و بابا تنگ نمی شد. حتی حرف های آرام و زیر گوشی ای که با سعید می زدم. چقدر احمق بودم که نگاه خیره ستاره را به حساب فوضولی می گذاشتم!
چاقو را این بار محکم تر توی تن سیب زمینی بیچاره فرو کردم و برش گردی از تنش جدا کردم.
کشیده شدن چاقو روی تخته اعصابم را به هم می ریخت! باید تخته پلاستیکی بخرم!
دایی گوشت چرخی سرخ شده با سیب زمینی دوست دارد. من هم دوست دارم. علایقی شبیه هم داریم. من بیشتر نوجوانی ام را با دایی بوده ام. عادت غذایی مثل هم داریم. الگو های نوجوانی! علاقه شدید به تقلید کردن.
خوب یادم است پایم را توی یک کفش می کردم که من لباس های رسمی می خواهم. دختر باید جدی باشد!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان با من حرف بزن
  • Mahdisa

    1

    خیلی خوب بود و دوست نداشتم تموم بشه ، آموزنده بود؛ خیلی خوب همه چیز توصیف شده ،شخصیت یغما خیلی خوب و آروم بود

    ۳ هفته پیش
  • ...

    0

    رمانی که مثل این باشه سراغ دارین؟

    ۲ ماه پیش
  • ......

    1

    رمان به بزرگترا احترام میذاشت حتی تو بدترین و دردناک ترین شرایط و این خودش یه حسنه اینکه مثل بعضی رمانا نبود هی زارت و زورت ... سانسور کرده بود و سانسور نکرده بود که باعث می شد به رمان احترام بذارم اینکه با ماکان نبود برام جذابیت داشت ، اول رمان اینطوری نشون میده که ماکان بعدا با آسمان ازدواج میکنه

    ۲ ماه پیش
  • Mahi

    2

    رمان خیلی قشنگی بود جوری که اخراش دلم نمیخاست تموم بشه..) من خیلی سخت پسندم ولی این رمان رو قراره به خیلیا معرفی کنم قلمتون پایدار نویسنده جان 🌱✨

    ۲ ماه پیش
  • ستاره

    0

    سلام خسته نباشید رمان خوبی بود ولی به نظرم یه جاهاییش اشکال داشت مثلا دختری که مقید سریع با خداقهرنمیکنه و روسریش رو نمیکنه واینکه مگه بچه ستاره چندسالش بود که مدرسه میرفت و راحت حرف میزد اونا که فقط دوسال از هم جدا بودن اونم نه جدای جدا داخل یکی از مهمانیاشون گفت ستاره و سعید هم اومدن

    ۴ ماه پیش
  • مهیا

    1

    اگر به رمان دقت کرده باشید می فهمید ستاره قبل ازدواج حامله شده بود آسمان هم ۱ سال تو ایران و ۳یا۴ سال هم خارج بوده یعنی ۴ یا۵ سال و یه بچه تو ۱نیم یا ۲سالگی حرف زدن رو یاد میگیره پس دیگه حرفی نمیمونه

    ۳ ماه پیش
  • ستایش

    1

    دو سال نبود از وقتی آسمان برگشت خیانت دید یک سال ایران موند بعد رفت ترکیه ۳ سال ۶ ماه گذشت اومد ایران ۳ ماه موند دوباره رفت چند ماه بعد اومده پس تقریبا بچه ۵یا ۶ سالش بوده دیگه

    ۳ ماه پیش
  • مهیا

    1

    من همیشه داستان های رمان هارو تو مغزم تصور می کنم یعنی با خودم میگیم این آخرش با اون ازدواج میکنه یا عاشق اون میشه رمانت خیلی عالی بود اینکه رمانتو خیلی با دقت نوشته بودی خیلی برام باحال بود من رمان های زیادی خونده بودم و بیشترشون همون چیزی که من تو ذهنم می ساختم میشد ولی این خیلی فرق داشت

    ۳ ماه پیش
  • تنهایی

    2

    واقعاً رمانی خوبی اولش یکم عجیب غریب بود اما از وسطاش خیلی قشنگ بود نویسنده عزیز همیشه موفق باشی 🥰🥰🥰❤️

    ۴ ماه پیش
  • مهسا

    2

    خیلی عالی بود و دوسش داشتم

    ۴ ماه پیش
  • اکرم

    2

    خیلی زیبا بود ممنون

    ۴ ماه پیش
  • فافا

    2

    رمان جذابی بود ، من که دوست داشتم .بنظرم ارزش خوندن داره👍🏻

    ۴ ماه پیش
  • نهال

    4

    عالی بود من خیلی دوست داشتم

    ۴ ماه پیش
  • عسل

    2

    رمان جذابی بود ارزش خواندن داشت چقدر خوبه آدم پدری مثل پدر آسمان داشته باشه دست مریزاد نویسنده عزیز خدا قوت

    ۵ ماه پیش
  • مبینا

    3

    اصلا از این رمان ابکی ها نبود من تا الان ۲۰2 تا رمان خوندم ولی این خیلی فرق داشت و من کاملا احساساتی شده بودم منی که سال به سال گریه میکنم با این رمان بخشی ازشو گریه کردم خیلی به دلم نشست و اصلا حرفی برا گفتن ندارم انقد که خوب و عالی بود و پایان خوبش نقش زیادی داشت این رمان بخونید پشیمون نمیشید

    ۵ ماه پیش
  • zaraa

    4

    خیلی خوب بود مثل یه سری از رمان ها آبکی نبود که خیلی زود بره سر اصل مطلب همه چیز رو قشنگ توصیف کردی خلاصه بگم که جزو مورد علاقه هام شده خیلی قلمت خوبه، موفق باشی

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه

    3

    عالی بود ارزش خوندن رو داره چقدر ای آسمان خوشبخت بودکه یه داییداشت واینقد هواشو داشت ای کاش همه ی دخترانی که از چیزی یا جایی ضربه میخورن یه دایی ویا عمویی داشته باشن که زیر پرو بالشونو بگیرن که به راه بد کشیده نشن واقعا داستان پند آموزی بود مرسی از نویسنده ولی وقتی پدر آسمان اینقد خوب بوده چرا اسم

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!