دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان رقص در غبار جنگ و عشق اثر نازنین طاهری، یک عاشقانه تاریخی و غمگین

رمان رقص در غبار جنگ و عشق

  • زبان فارسی
  • 22 👁
  • 1 ❤️
  • 0 💬

خلاصه رمان :

رمان رقص در غبار جنگ و عشق نوشته نازنین طاهری، داستانی عاشقانه، تاریخی و غم‌انگیز در دوران جنگ جهانی دوم است. الئونورا دِ لوکا، دختری از خانواده‌ای اشرافی در توسکانی ایتالیا، دل به آلساندرو روسو، پسری از طبقه کارگر می‌بازد؛ عشقی ممنوع که زیر فشار سنت‌های خانوادگی و بمباران‌های جنگ، با رازها و اتفاقاتی سرنوشت‌ساز روبه‌رو می‌شود.

«عشق، در زمانِ جنگ، هم تنها راهِ زنده ماندن است و هم سریع‌ترین راه برای نابودی.» در سال ۱۹۴۴، در میانِ تپه‌هایِ سبز و آرامِ توسکانی، جایی که بویِ زیتون با بویِ باروت در هم می‌آمیزد الئونورا دِ لوکا، دختری از خاندانِ باشکوه و متعصب، با حقیقتی روبرو می‌شود که تمامِ جهانِ بی‌نقصِ او را ویران خواهد کرد. او نه تنها در برابرِ قوانینِ سخت‌گیرانه‌یِ اشرافیت و سنت‌هایِ پوسیده‌یِ خانوادگی‌اش می‌ایستد، بلکه قلبش را به آلساندرو روسو می‌بازد؛ پسری از طبقه کارگر که برای او، معنایِ واقعیِ زندگی را می‌آورد، اما برای دنیایِ آن‌ها، یک خطایِ نابودکننده است. وقتی صدایِ بمباران در دوردست‌ها طنین می‌اندازد و آسمانِ ایتالیا با آتشِ جنگ سرخ می‌شود، الئونورا و آلساندرو باید انتخاب کنند: آیا عشقِ پنهانی‌شان می‌تواند در میانه‌یِ ویرانی‌ها، ریشه‌ی خود را حفظ کند، یا سرنوشت آن‌ها، درست مثلِ همان باغ‌هایِ زیتون، در میانه‌یِ طوفانِ جنگ، خاکستر خواهد شد؟ یک روایتِ حسی، عمیق و تراژیک از زنی که در ۱۰۰ سالگی، سرانجام سکوتِ دهه‌ها را در برابر دوربین‌ها می‌شکند تا از آن شبِ شوم در سال ۱۹۴۴ بگویید. الئونورا، زنی ۱۰۰ ساله و از آخرین بازماندگانِ نسلِ خودش، در یک برنامه تلویزیونیِ زنده حضور پیدا می‌کند تا پس از یک قرن سکوت، پرده از حقیقتی بردارد که زندگی‌اش را به دو نیم تقسیم کرد: قبل از آن شبِ شوم در سال۱۹۴۴ و بعد از آن. داستان، تقابلِ عشقِ ممنوعِ او با آلساندرو و فشارهای خفقان‌آورِ خانواده‌اش در گیرودارِ جنگ جهانی دوم در توسکانی ایتالیاست. او روایت می‌کند که چگونه یک تصمیمِ غلط، یک نامه گم‌شده و یک بمبارانِ بی‌رحمانه، آن‌ها را در ابدیتِ «به‌هم نرسیدن» حبس کرد.

قسمتی از متن رمان رقص در غبار جنگ و عشق

آلساندرو در را قفل کرد، اما می‌دانست که درِ چوبیِ کلبه، در برابرِ نیروهایِ جولیو مقاومتی نخواهد داشت. او الئونورا را به پشتِ خود کشید. «اگر بیرون نیایی، خودم در را می‌شکنم و تو را به زور بیرون می‌کشم. آلساندرو، اگر دوست داری هنوز زنده باشی، همین الان به من دست نزن.»
صدایِ شکستنِ چوب آمد. جولیو و افرادش به داخلِ کلبه هجوم آوردند. چهره‌یِ جولیو از خشم، سرخ شده بود. چشمش به آلساندرو افتاد؛ چشمانی که بویِ نفرت می‌داد. «تو! آشغالِ پست! فکر کردی می‌توانی خواهر من را بدزدی؟»
آلساندرو با صدایی که از درد و خشم می‌لرزید، گفت: «او خواهر شما نیست، جولیو. او عشقِ من است. و من هرگز اجازه نمی‌دهم شما دوباره او را به زندانِ طلایی‌تان برگردانید.»
جولیو به سمتِ آلساندرو حمله کرد. هرج و مرج در کلبه در گرفت. الئونورا فریاد می‌زد و سعی می‌کرد جلویِ آن‌ها را بگیرد، اما در میانِ مشت و لگدها، تنها می‌شد درد و وحشت را حس کرد. آلساندرو، با وجودِ زخم‌هایِ قدیمی‌اش، با تمامِ توان می‌جنگید، اما تعدادِ افرادِ جولیو بیشتر بود.
در یک لحظه، جولیو، آلساندرو را به گوشه‌ای پرتاب کرد و دستِ الئونورا را گرفت. «تو با من می‌آیی. همین الان!»
الئونورا با تمامِ قدرت مقاومت کرد. «نه! من دیگر هرگز به خانه برنمی‌گردم! من با آلساندرو می‌مانم!»
جولیو فریاد کشید: «احمق! فکر می‌کنی در این جنگ، جایی برایِ عشقِ تو و آن کارگرِ بی‌ریشه وجود دارد؟ کشور به مرد نیاز دارد! همه باید بجنگند! و او ....او هم باید به وظیفه‌اش عمل کند!»
او الئونورا را به زور بیرون کشید. آلساندرو، با صورتی خونین، از جا برخاست و فریاد زد: «الئونورا!»
جولیو، در حالی که الئونورا را به سمتِ اسب‌هایشان می‌کشید، به آلساندرو نگاهی تحقیرآمیز انداخت: «آن کارگرِ بدبخت… فکر کرده چه کسی است؟ این کشور به سرباز نیاز دارد، نه عاشق‌پیشه. و او، به زودی به خطِ مقدم فرستاده خواهد شد. آنجا خواهد فهمید که عشق، در برابرِ گلوله‌ها، ارزشی ندارد.»
شهر در تب و تابِ جنگ می‌سوخت. اعلامیه‌هایِ سربازگیری به هر دیواری چسبانده شده بود. خبرِ کمبودِ نیرو، هر لحظه مردم را نگران‌تر می‌کرد. در میانِ این آشوب، اعضایِ خانواده‌یِ دِ لوکا، در خانه‌ای امن، گرد هم آمده بودند. کنت دِ لوکا، با چهره‌ای جدی، رو به پسرش، جولیو، گفت: «این موقعیتِ ماست. جنگ، فرصتی است که نباید از دست بدهیم. باید مطمئن شویم که آلساندرو به سربازی می‌رود. این تنها راه است که هم آبرویِ خانواده حفظ شود و هم این ماجرایِ عشقِ نامشروع پایان یابد.»
مادرِ الئونورا، زنی که همیشه سکوت کرده بود، با صدایی لرزان گفت: «اما… آلساندرو؟ او مردِ خوبی است. پسرم، اگر او به جنگ برود…»
کنت دِ لوکا حرفش را قطع کرد: «این حرف‌ها دیگر جایی ندارد. او یک کارگر است. سربازی، وظیفه‌یِ اوست. و اگر از رفتن امتناع کند، قانون او را مجازات خواهد کرد. ما فقط باید او را به موقع به مرکزِ اعزام برسانیم.»
جولیو پوزخندی زد: «نگران نباشید پدر. من خودم شخصاً این کار را انجام خواهم داد. این بار، آن پسرکِ عاشق‌پیشه، دیگر راهِ فراری نخواهد داشت.»
[یک روز بعد - مرکزِ سربازگیری]
آلساندرو، با اکراه، در میانِ جمعیتی از جوانانِ وحشت‌زده و بی‌دفاع ایستاده بود. لباسِ سربازیِ خاکی‌رنگ را به تنش کرده بودند. آخرین نگاهش را به سمتِ تپه‌هایِ دوردست، جایی که عمارتِ دِ لوکا و الئونورا قرار داشت، انداخت. چشمانش پر از درد و بغض بود. او می‌دانست که این آخرین تصویر از زندگیِ گذشته‌اش است.
مامورِ اعزام، با صدایی خشک، نام‌ها را می‌خواند. «آلساندرو روسو!»
آلساندرو جلو رفت. دستش را که هنوز کمی درد می‌کرد، به نشانه ادایِ احترام بالا برد.
ناگهان، صدایِ آشنایی از میانِ جمعیت شنیده شد: «وایسا!»
همه برگشتند. الئونورا بود. با لباسی ساده، اما با چشمانی که شعله‌یِ اراده در آن می‌سوخت. از میانِ جمعیتِ سربازانِ تازه‌وارد، خود را به آلساندرو رساند.
«الئونورا؟ تو اینجا چه کار می‌کنی؟» آلساندرو با ناباوری پرسید.
اشک در چشمانِ الئونورا حلقه زد، اما صدایش محکم بود. «آمدم تا تو را ببرم. نه به سربازی، آلساندرو. به جایی امن. به جایی که بتوانیم با هم باشیم.»
جولیو، که از دور شاهدِ صحنه بود، فریاد زد: «این دخترک را بگیرید! او مزاحمِ دستوراتِ دولتی است!»
اما قبل از اینکه سربازان بتوانند کاری کنند، الئونورا رو به آلساندرو کرد و گفت: «آلساندرو، اگر مرا دوست داری، اگر تمامِ آن عشقِ واقعی بود، بیا! بیا با من فرار کنیم. ما می‌توانیم دور از اینجا، یک زندگیِ جدید بسازیم. جایی که جنگ و خانواده‌هایمان نتوانند ما را از هم جدا کنند.»
آلساندرو به چشمانِ مصممِ الئونورا نگاه کرد. به دست‌هایِ لرزانش که به سمتِ او دراز شده بود. او تمامِ آن دو روزِ قهر، تمامِ آن دوریِ تلخ را به یاد آورد. به یاد آورد که چگونه در میانِ آتش، جانش را برایِ او به خطر انداخت. حالا، در این لحظه‌یِ سرنوشت‌ساز، عشقش قوی‌تر از ترس بود.
او دستِ الئونورا را گرفت. «بله، الئونورا. می‌آیم. با تو، تا هر کجا که سرنوشت بخواهد.»
آن دو، دست در دستِ هم، از میانِ صفِ سربازانِ حیرت‌زده، از مرکزِ اعزام بیرون زدند. صدایِ فریادِ جولیو و سربازان پشتِ سرشان، در صدایِ بادِ پاییزی گم شد. آن‌ها به سمتِ تپه‌هایِ ناشناخته می‌دویدند، با قلبی پر از امید و ترسی که سایه‌یِ سنگینِ جنگ بر سرشان انداخته بود.
آن ها در کوه های در دور دستان پنهاه گرفتند و با اشک در چشمان به آیمان خیر شدند آلساندرو با لحنی مهربان دست بر موهای طلایی الئونورا کشید و گفت«الئونورا نگران نباش تو مال من هستی و چیزی آن را تغییر نمی‌دهد »
آیا این فرار، آغازِ فصلِ جدیدی از عشقِ تراژیکِ آن‌ها بود، یا آخرین نفس‌هایِ یک رؤیایِ دست‌نیافتنی؟ این را فقط سرنوشت می‌دانست.
[عمارتِ دِ لوکا - همان شبِ دزدیده شدن]
آن شب، سرد بود؛ سردتر از هر زمستانِ دیگری. الئونورا، چشمانِ بسته‌اش را گشود. دستانش را با طناب بسته بودند. جولیو، با چهره‌ای سنگی، گوشه‌یِ اتاق ایستاده بود.
الئونورا با صدایی که از ترس می‌لرزید، پرسید: «چرا؟ چرا مرا از او جدا کردی؟ آلساندرو… او حتماً به دنبالِ من می‌آید.»
جولیو خندید، خنده‌ای که بویِ عفونتِ قدرت می‌داد. «آلساندرو؟ همان پسرکِ مفلس؟ بگذار حقیقتی را بدانی که تمامِ دنیایت را ویران می‌کند. ما به او پول دادیم؛ مبلغی که حتی در خواب هم نمی‌دید. و او؟ به محضِ شنیدنِ پیشنهاد، کوچکترین مقاومتی نکرد. او تو را به تکه‌ای طلا فروخت و رفت.»
الئونورا فریاد زد: «دروغ است! او مرا دوست داشت!»
جولیو ورقه‌ای کاغذ را جلویِ صورتش گرفت: «این را بخوان. نامه‌یِ خودش است. برایمان فرستاده تا مطمئن شویم دیگر دنبالش نمی‌گردیم.»
الئونورا نامه را خواند. دست‌خطِ آلساندرو بود. کلماتی که مثل تیغ رویِ روحش کشیده می‌شد: «الئونورا، حقیقت این است که من هرگز نتوانستم با دنیایِ تو کنار بیایم. فقر، خسته‌ام کرده بود و تو، تکراری‌ترین بخشِ این خستگی بودی. با این پول زندگی‌ام را می‌سازم. دیگر مرا جست‌وجو نکن. تو فقط یک اشتباهِ زودگذر بودی.»
نامه از دستِ الئونورا افتاد. تمامِ جهانِ او در آن لحظه فرو ریخت. دیگر نه اشکی داشت و نه فریادی. فقط سکوتی مطلق در درونش خانه کرد.
[سال‌ها بعد - ویرانه‌هایِ کلبه‌یِ قدیمی]
الئونورا، پیرزنی با موهایِ نقره‌ای، به همان کلبه‌ای برگشت که روزگاری شاهدِ تپشِ قلبِ دو نفر بود. کلبه، مخروبه‌ای بیش نبود. در حالِ جست‌وجویِ خاطرات، در میانِ شکافِ سنگیِ زیرِ پنجره، کاغذی زرد شده و کهنه پیدا کرد. نامه، متعلق به آنجلو، برادر الئونورا بود.
«الئونورایِ عزیز، اگر این را می‌خوانی، یعنی آلساندرو دیگر نیست. آن روز که تو را بردند، او دیوانه‌وار به دنبالت بود. من به او گفتم اگر عشقت را می‌خواهی، به این آدرس برو… اما همان‌جا بود که نیروهایِ دولتی او را به زور به جبهه‌یِ نبرد بردند. او تا آخرین لحظه، نامِ تو را بر لب داشت. او هرگز پولی نگرفت، او فقط تشنه‌یِ دیدنِ دوباره‌یِ چشمانت بود. من این نقشه را با پدر کشیدیم و اما من لحظه به مرگ سختم نتوانستم این را پنهان کنم »
دنیا دورِ سرِ الئونورا چرخید. تمامِ این سال‌ها، تمامِ آن بغض‌هایِ فروخورده، تمامِ آن نفرتی که به غلط در دل پرورانده بود، به آواری بدل شد که رویِ سینه‌اش سنگینی می‌کرد.
[پادگانِ ویران و مزارِ بی‌نشان]
الئونورا به پادگانی در مرزهایِ شمالی رسید. جایی که آلساندرو آخرین بار نفس کشیده بود. سربازِ پیری که از بازماندگان بود، با دیدنِ چهره‌یِ شکسته و چشمانِ گریانِ الئونورا، سرش را پایین انداخت.
«او در میانِ اولین بمبارانِ شدید کشته شد. هیچ جسدی باقی نماند… فقط همین پلاکِ فلزی و نامه‌ای که در جیبش بود.»
پلاکِ سوخته را در دستانِ لرزانِ الئونورا گذاشت. الئونورا رویِ زمینِ خاکیِ پادگان زانو زد. او دیگر سعی نکرد محکم باشد. او دیگر کنتسی نبود که نگرانِ آبرویِ خانواده باشد. او تنها زنی بود که عشقش را گم کرده بود.
هق‌هق‌هایش، بلند و سوزناک، در فضایِ سردِ پادگان می‌پیچید. انگشتانش را در خاکِ سرد فرو می‌کرد. فریاد می‌زد: «آلساندرو! بشنو صدایم را! من به تو ایمان داشتم، اما آن‌ها… آن‌ها حتی نذاشتند بفهمم که تا لحظه‌یِ مرگ هم دوستم داشتی!»
اشک‌هایش، قطره‌قطره رویِ پلاکِ فلزی می‌افتاد. گونه‌هایش خیس از غمِ سال‌هایِ از دست رفته بود. او پیشانی‌اش را رویِ آن خاکِ مقدس گذاشت و با صدایی که از خستگیِ یک عمر درد می‌لرزید، زمزمه کرد: «من تو را به خاک بخشیدم، اما عشقت در من نمی‌میرد. اگر در این دنیا قسمت نشد که کنارم باشی، در آن سویِ دنیا منتظرم باش… این بار، دیگر هیچ‌کس، هیچ‌کس نمی‌تواند بینِ ما دیواری بکشد.»
او همان‌جا، زیرِ آسمانِ خاکستری، در میانِ سکوتِ پادگانِ خالی، ساعت‌ها گریست؛ گریه‌ای که تمامِ حرف‌هایِ نگفته، تمامِ دلتنگی‌هایِ چهل سالِ گذشته و تمامِ عشقی را که هرگز فرصتِ شکوفایی نیافت، در خود داشت.
[استودیو-سال 2026]
الئونورا چشمانش را باز کرد و دوباره به استودیو بازگشت همه درحال اشک ریختن بودند و اشک های خودش هم در حال ریختن با صدایی خسته و پیر و پراز بغض گفت «بله من همان الئونورا هستم کسی که در تب عشقش سوخت،، چند سال پس از گول زدن من توسط خانواده ام من با یک نفر آشنا شدم که بوی اعتماد میداد اما این به معنای فراموش آلساندرو نبود و ما صاحب دو فرزند شدیم یک دختر و یک پسر و آن زن که اونجا نشسته دخترم هست و آن زن کنارش هم عروسم عروسم حامله است و دخترم دو فرزند داره یک دختر و یک پسر و پسرم سرکار هست ،دامادم هم همینطور و میدانی اسم نوه من چیست خانم؟»
مجری با لبخند مصنوعی همینطور که اشک از چشمانش می آمد گفت«نه نمیدانم ،چیست؟و اینکه خانواده خوشگلی دارید خانم »
الئونورا با لبخندی گفت«آلساندرو اسم اورا آلساندرو گذاشته ام»
مجری با اشک های دوباره گفت «خوش به حالش ،نام او مقدس است ,آلساندرو سال های خیلی دوری باعث نجات کشور شد و ما به لطف او اینجا هستیم»
همه نشسته بودند که حال الئونورای پیر به هم ریخت و فرزند و عروس الئونورا اورا سریع داخل ماشین بردند و اورا داشتند به خانه می‌بردند تا قرص هایش را بخورد چون الئونورا پا به دکتر و بیمارستان نمی‌داد و وقتی آمدند الئونورا را به خانه ببرند او دیگر اینجا نبود او دقیقه ها بود به کنار عشقش رفته بود به همان روزها در توسکانی اما این بار به هم میرسند و در توسکانی به خوشحالی زندگی خواهند کرد .
پایان
نویسنده رمان هستم لطفا نظراتتون را با من به اشتراک بگذارید ممنون.


بیشتر بخوانید
هنوز امتیازی برای این رمان ثبت نشده
اولین امتیاز را شما ثبت کنید و نظرتان را درباره این رمان با دیگران به اشتراک بگذارید.
شما چه امتیازی می‌دهید؟
نظرت درباره این رمان چیه؟

هنوز کسی درباره این رمان چیزی ننوشته! اگه خوندیش، خوشحال می‌شیم بدونیم چه حسی بهت داده.

نظرت رو با بقیه خواننده‌ها به اشتراک بذار
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️