تخمین مدت زمان مطالعه : ۳۰ دقیقه ۲۰ ثانیه

داخل استودیویی بود که داخل تلویزیون برنامه اش را دیده بود و حالا آمده بود که از 82سال پیش بگوید زمانی که زندگی اش خاک آلود شد

استودیو در سکوتی سنگین فرو رفته بود. چراغ‌های دوربین، انگار الئونورا را روی صندلی‌اش منجمد کرده بودند. او روی صندلیِ مخملِ قرمز نشسته بود؛ با لباسی سیاه، با یقه‌ای که تا گلو بالا آمده بود، و چشمانی که انگار از پسِ این 82 سال، هنوز داشتند جایی در گذشته را جستجو می‌کردند.

مجری با صدایی که سعی داشت لرزشش را پنهان کند، پرسید: «خانم دلوکا… شما برای دهه‌ها از هیچ‌کس در مورد آن شب در توسکانی حرف نزدید. چرا حالا؟ چرا در این سن؟»

الئونورا سرش را کمی بلند کرد. نگاهش به دوربین نبود؛ به خلائی دور خیره شده بود که فقط خودش می‌دید. گوشه‌ی لبش با طعنه‌ای تلخ بالا رفت.

الئونورا:«چون دیگر وقتِ تعارف نیست، عزیزِ من. آدم در 100 سالگی می‌فهمد که حقیقت، مثلِ آن شراب‌هایِ قدیمیِ زیرِزمینِ پدرم است؛ اگر زیاد در بطری بماند، یا تبدیل به سرکه می‌شود یا به جانِ بطری می‌افتد. من آمدم تا بالاخره این بطری را باز کنم.»

مکثی کرد و دست‌هایِ لرزانش را که رویِ عصای نقره‌ای‌اش بود، فشرد. «مردم فکر می‌کنند جنگ فقط مرگِ انسان‌هاست. اما نه… جنگ، مومیایی کردنِ حسرت‌هاست. من هنوز آن شب را می‌بینم؛ بویِ باروتِ آن شب، هنوز از بویِ عطرِ گران‌قیمتِ شما در این استودیو، برایم زنده‌تر است.»

[سال ۱۹۴۴ - توسکانی، ایتالیا]

خورشیدِ نیم‌روز، مثلِ یک سکه‌یِ برنزِ گداخته، روی تپه‌هایِ سبزِ توسکانی می‌تابید. بادِ ملایمی که از سمتِ دریایِ مدیترانه می‌وزید، عطرِ گیاهانِ وحشی و خاکِ خشکیده را با خود به سمتِ عمارتِ باشکوهِ «دلوکا» می‌آورد. اما برای الئونورا، این بوها دیگر آرامش‌بخش نبودند؛ آن‌ها بویِ حبس بودند.

الئونورا در ایوانِ سنگیِ اتاقش ایستاده بود. پیراهنِ سفیدِ لینینی که پدرش برای او خریده بود، لایِ باد تکان می‌خورد. او هجده ساله بود و حس می‌کرد بدنش از انرژی لبریز است، اما این انرژی مانندِ رودخانه‌ای است که در مسیری باریک و سنگی محبوس شده باشد.

او به پایینِ تپه نگاه کرد، جایی که باغ‌های زیتونِ پهناور شروع می‌شدند؛ همان جایی که مرزِ دنیایِ او و دنیایِ «آن‌ها» قرار داشت.

«دوباره داری به پایین نگاه می‌کنی، الئونورا؟»

صدایِ مقتدر و سردِ مادرش، کنتِس ماریلا، مثلِ برخوردِ دو تکه سنگ، سکوتِ ایوان را شکست. الئونورا لرزشِ خفیفی در شانه‌هایش حس کرد، اما کمرش را صاف نگه داشت. او یاد گرفته بود که در خاندانِ دلوکا، خم شدن، به معنایِ شکست است.

«فقط دارم به وضعیتِ درخت‌ها نگاه می‌کنم، مادر. پدر می‌گفت امسال محصولِ خوبی خواهیم داشت.»

ماریلا با قدم‌هایی سنگین و با وقار به سمتِ او آمد. نگاهش، مثلِ تیغِ سرد، روی لباسِ الئونورا لغزید. «درخت‌ها کارِ آن‌هاست. تو وظیفه‌یِ خودت را فراموش کرده‌ای. امشب، کنتِ مِلاچی از رم به مهمانیِ ما می‌آید. می‌خواهم مثلِ یک دخترِ واقعیِ دلوکا، با وقار و سکوت رفتار کنی. متوجه هستی؟»

الئونورا لبخندِ مصنوعی‌ای زد که در گلویش تلخ بود. «متوجهم.»

اما وقتی مادرش به داخلِ عمارت رفت، الئونورا نفسش را که حبس کرده بود، بیرون داد. او به پایین خیره شد. آنجا، در میانِ ردیف‌هایِ منظمِ درختانِ زیتون، سایه‌یِ یک مرد را دید. مردی که با یک بیل در دست، داشت به کار مشغول می‌شد. لباس‌هایش خاک‌آلود بود و عرق، پیشانی‌اش را خیس کرده بود.

او آلساندرو بیست ساله بود.

آلساندرو رُسی؛ پسری که از میانِ خاک و عرق برآمده بود، اما وقتی نگاهش با نگاهِ الئونورا در میانه‌یِ تپه‌ها گره می‌خورد، انگار تمامِ قوانینِ اشرافیِ این تپه، ناپدید می‌شدند. آلساندرو بایستی کار می‌کرد، اما او ایستاده بود. او سرش را کمی بلند کرد و برای یک ثانیه‌یِ بی‌پایان، به سمتِ ایوان خیره شد.

او می‌دانست الئونورا آنجاست. و الئونورا می‌دانست که او می‌بیند.در آن لحظه، هیچ حرفی زده نشد. هیچ بوسه‌ای در کار نبود. فقط یک نگاهِ طولانی که در آن، تمامِ دنیایِ الئونورا فرو ریخت. او در آن نگاه، نه یک دخترِ اشرافی، بلکه فقط یک دختری را دید که تشنه‌یِ لمسِ حقیقت بود.

[همان شب - عمارتِ دلوکا]

مهمانیِ کنتِ مِلاچی، دقیقاً همان چیزی بود که الئونورا از آن متنفر بود: نمایشِ پرزرق‌وبرقی از ثروت و قدرت که بویِ پوسیدگی می‌داد. سالنِ اصلیِ عمارت با شمعدان‌هایِ نقره‌ای و گل‌هایِ تازه تزیین شده بود، اما برای الئونورا، این فضا شبیه به یک قفسِ طلایی بود که دیوارهایش از سنگِ سرد ساخته شده بود.

موسیقیِ ویولن در فضا می‌پیچید، اما در گوشِ الئونورا، این صداها شبیه به جیغ‌هایِ ریزِ مهارشده بودند. او در پیراهنی از ابریشمِ سرمه‌ای، با گردنبندی از مروارید که سنگینی‌اش را روی گلویش حس می‌کرد، در کنارِ پدرش ایستاده بود.

«لبخند بزن، الئونورا،» پدرش، کنت دِ لوکا، با صدایی که زیرِ لب زمزمه می‌شد اما مثلِ دستور بود، گفت. او مردی بود با چهره‌ای تراشیده از سنگ و چشمانی که فقط اعداد و ارقام را می‌دید. «ملاچی در حالِ بررسیِ نقشه‌هایِ جدیدِ تجارت است. اگر اواز شخصیتِ تو راضی باشد، معاملاتِ ما در رم، بی‌نقص خواهد بود.»

الئونورا لبخندِ تمرین‌شده‌ای زد. او در ذهن خود، به جایِ سخنانِ مضحکِ مهمانان درباره‌یِ قیمتِ زمین و سیاست‌هایِ جنگی، به دست‌هایِ خاکیِ آلساندرو فکر می‌کرد. او می‌خواست بداند که آیا در این ساعتِ شب، آلساندرو هم در خانه‌ی کوچک و ساده‌ی «رُسی»، به ستاره‌هایِ بالای تپه نگاه می‌کند یا او هم درگیرِ فکرهایِ سنگینِ بقاست؟

«بسیار زیباست، کنت دِ لوکا،» مردی با چشمانِ حریص و لبخندی مصنوعی، در حالی که به گردنبندِ الئونورا خیره شده بود، گفت. «دخترتان دقیقاً همان چیزی است که یک خاندانِ بزرگ نیاز دارد: وقار و سکوت.»

الئونورا احساس کرد که راهِ نفسش بسته شده است. «سکوت» برای آن‌ها یعنی «بی‌صدا بودن»، یعنی نداشتنِ اراده.او ناگهان با بهانه‌یِ نیاز به هوا، از میانِ جمعِ غرق درِ بخور و عطرِ گران‌قیمت بیرون خزید. او به سمتِ تراس رفت، اما به جایِ ایستادن در زیرِ نورِ چراغ‌هایِ گالری، به سمتِ درِ پشتیِ باغ‌ها دوید. او می‌دانست که اگر فقط یک لحظه، از این فضایِ خفقان‌آور فاصله بگیرد، شاید بتواند دوباره خودش را پیدا کند.

او از میانِ سایه‌هایِ بلندِ درختانِ سرو گذشت، در حالی که صدایِ خنده‌هایِ بلندِ مهمان‌ها در دوردست، مثلِ صدایِ موج‌هایِ خشمگینِ دریا بود. او تا جایی رفت که نورِ عمارت، دیگر به چشمش نمی‌آمد و فقط صدایِ جیرجیرِ جیرجیرک‌ها و بویِ تندِ گیاهانِ وحشی بود.

و همان‌جا بود… در تاریکیِ مطلقِ میانِ دو تپه…

صدایِ قدم‌هایی را شنید. قدم‌هایی که سنگین و آرام بودند، برخلافِ قدم‌هایِ ظریفِ مهمانانِ عمارت. قلبش تندتر از همیشه کوبید. او ترسید، اما یک نوعِ کنجکاویِ مرگبار هم در وجودش بود.

«کی اونجاست؟» الئونورا با صدایی که سعی می‌کرد نلرزد، پرسید.

از میانِ تاریکی، سایه‌ای شکل گرفت. سایه‌ای که با حرکتش، نورِ ماه را جابه‌جا کرد. وقتی مرد به نزدیکیِ او رسید، الئونورا نفسش در سینه حبس شد. آن چشم‌ها… آن چشم‌هایی که در روز، از دور می‌دید، حالا در تاریکی، مثلِ دو تکه زغالِ گداخته می‌درخشیدند.

آلساندرو بود. او با لباسِ کارِ ساده و آغشته به خاک، در میانه‌یِ آن باغِ باشکوه، مثلِ یک غریبه‌یِ زیبا و خطرناک به نظر می‌رسید.

او چند قدم جلوتر آمد، آنقدر نزدیک که الئونورا می‌توانست بویِ عرق، خاک و چیزی شبیه به آزادی را از او حس کند.

«دخترِ کنت…» صدایِ آلساندرو بم و خش‌دار بود، مثلِ کشیده شدنِ سنگ رویِ چوب. «اینجا جایِ شما نیست. اگر کسی شما را ببیند…»الئونورا قدمی جلو گذاشت، فراتر از حدِ منطق و فراتر از هر قولی که به پدرش داده بود. «بگذار ببینند، آلساندرو. بگذار ببینند که من در این عمارت، فقط یک مجسمه نیستم که برایِ تزیینِ میزهایِ مهمانی ساخته شده است.»

آلساندرو سکوت کرد. نگاهش از چشم‌هایِ الئونورا به لب‌هایش لغزید. در آن لحظه‌یِ بی‌صدا، تمامِ دیوارها، تمامِ طبقات و تمامِ جنگ‌هایِ در جریان، ناپدید شدند. فقط دو نفر بودند: یک دختر که می‌خواست زندگی کند، و پسری که می‌دانست زندگی، به قیمتِ تمام شدنِ همه چیز تمام خواهد شد.

آلساندرو دستش را به سمتِ او دراز کرد، اما در هوا متوقف شد. «من فقط یک کارگرم، الئونورا. من چیزی برایِ دادن به تو ندارم، جز…»

«جز حقیقتی که در چشم‌هایت هست،» الئونورا حرفش را قطع کرد و دستِ لرزانش را در دستِ زبر و پینه‌بسته‌ی او گذاشت. «من از طلا و ابریشم خسته‌ام. من تشنه‌یِ این خاک هستم.» دستِ الئونورا در دستِ آلساندرو، مثلِ برخوردِ دو دنیایِ متضاد بود؛ ظرافتِ مروارید در برابرِ سختیِ سنگ. آلساندرو، با وجودِ تمامِ ترسی که از قدرتِ خاندانِ دلوکا داشت، انگار نمی‌توانست چشم از او بردارد. او که تمامِ عمر یاد گرفته بود سرش را پایین بیندازد، حالا در برابرِ نگاهِ نافذِ الئونورا، احساس می‌کرد تمامِ غرورِ خود را از دست داده است.

«اگر این دست‌ها را لمس کنی، الئونورا… دیگر نمی‌توانی مثلِ قبل به آن میزهایِ نقره‌ای و آن آدم‌هایِ بی‌روح نگاه کنی،» آلساندرو با صدایی که از شدتِ هیجان می‌لرزید، زمزمه کرد. «این خاک، این سختی… این‌ها واقعی هستند. برخلافِ آن رویاهایی که در عمارت برایت می‌بافند.»

الئونورا سرش را نزدیک‌تر آورد. بویِ خاک و عرقِ آلساندرو برای او، از بهترین عطرهایِ فرانسه هم دلپذیرتر بود؛ چون بویِ زندگی می‌داد.«من نمی‌خواهم رویا ببینم، آلساندرو. من می‌خواهم لمس کنم. می‌خواهم بدانم وقتی قلبم تند می‌زند، به خاطرِ چه چیزی است. آیا به خاطرِ ترس است، یا به خاطرِ این که بالاخره چیزی را پیدا کرده‌ام که لایقِ جنگیدن باشد؟»

آلساندرو با تردید، انگشتانش را لایِ لایه‌هایِ ابریشمِ آستینِ الئونورا برد. «ما نباید اینجا باشیم. فردا، وقتی خورشید بالا بیاید، من باید دوباره در میانِ درخت‌ها باشم و تو باید دوباره آن دخترِ بی‌نقص باشی. اما…» او مکث کرد و نگاهش را به چشمانِ او دوخت. «اما من می‌توانم هر شب، وقتی ماه به اوج می‌رسد، به نزدیکیِ این تپه بیایم. جایی که سایه‌ها بلندتر هستند. جایی که هیچ‌کس ما را نمی‌بیند.»

الئونورا لبخندی زد، لبخندی که ترکیبی از جسارت و امید بود. «پس قرارمان همین‌جاست. زیرِ سایه‌یِ زیتون‌ها.»اما خوشیِ این لحظه‌یِ کوتاه، مثلِ شکافتنِ آسمانِ آرام با صدایِ رعد، ناگهان از هم پاشید.

صدایِ خش‌خشِ شاخه‌هایِ خشکیده در نزدیکیِ آن‌ها، سکوتِ باغ را درید. الئونورا با وحشت، نفسش را حبس کرد. آلساندرو بلافاصله دستِ او را رها کرد و به عقب پرید، در حالی که سعی می‌کرد خود را در تاریکیِ پشتِ یک درختِ کهنسال پنهان کند.

«الئونورا؟ الئونورا، کجایی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایِ آشنا و مقتدر، لرزه به ستونِ فقراتِ الئونورا انداخت. این صدایِ «جولیو» بود، برادرِ بزرگ‌ترِ او؛ مردی که هرگز نمی‌توانست حتی یک لکه‌یِ درد از بی‌نظمیِ خانواده‌شان را تحمل کند. صدایِ قدم‌هایِ سنگینِ او رویِ علف‌هایِ خشک، هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. او با یک چراغِ فانوس در دست، داشت میانِ باغ‌ها می‌گشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نترس،» آلساندرو زیر لب با لحنی هشدارآمیز گفت، «اگر تو را اینجا ببیند، هم من، هم تو، هم زندگی‌ات را از دست می‌دهی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نورِ زرد و لرزانِ فانوسِ جولیو، از میانِ درختانِ زیتون به سمتِ آن‌ها می‌تابید و سایه‌هایِ بلند و ترسناکی روی زمین می‌انداخت. الئونورا حس کرد قلبش در گلویش گیر کرده است. او نمی‌توانست فرار کند، چون جولیو دقیقاً در مسیرِ خروجیِ باغ بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او در میانه‌یِ دو انتخابِ مرگبار گیر کرده بود: یا پناه بردن به تاریکیِ آلساندرو و پذیرفتنِ ریسکِ فاش شدنِ این رازِ ممنوعه، یا روبرو شدن با برادرش و تلاش برایِ ساختنِ یک دروغِ باورپذیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نورِ فانوس، به آرامی به سمتِ جایی که الئونورا ایستاده بود، نزدیک شد…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

[همان لحظه در باغ - ۱۹۴۴]

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نورِ لرزانِ فانوسِ جولیو، مثلِ یک هیولایِ زرد، از میانِ شاخه‌هایِ زیتون می‌گذشت و سایه‌ها را روی زمین می‌کشید. الئونورا حس کرد خون در رگ‌هایش یخ زده است. او می‌دانست اگر جولیو به سمتِ آن‌ها برگردد، نه تنها آلساندرو را از عمارت اخراج نخواهند کرد، بلکه ممکن است زندگیِ او را به بدترین شکل ممکن درآورند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او نباید می‌ترسید. او باید «الئونورا دِ لوکا» می‌بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که آلساندرو در تاریکیِ پشتِ درخت، نفس‌هایِ حبس‌شده‌اش را کنترل می‌کرد، الئونورا با تمامِ توانِ خود، چهره‌اش را آرام کرد. او با قدم‌هایی که سعی می‌کرد از روی علف‌هایِ خشک نشنیده شوند، از میانِ سایه‌ها بیرون آمد و درست به سمتی رفت که نورِ فانوسِ جولیو در حالِ نزدیک شدن بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«الئونورا؟» صدایِ جولیو با تعجب و کمی عصبانیت بلند شد. «اینجا چه می‌کنی؟ در این تاریکی و این ساعتِ بی‌موقع؟»الئونورا وقتی به محدوده نور رسید، خود را به لرزشِ آرام و مظلومانه زد. او چشمانش را کمی خیس کرد، انگار که از ترس یا سرما در حالِ لرزیدن است. «جولیو… من… من نمی‌توانستم در آن مهمانی بمانم. فضا خیلی سنگین بود. احساس کردم هوا برایم کم است… می‌خواستم کمی تنها باشم، زیرِ آسمان.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جولیو فانوس را بالا آورد تا صورتِ خواهرش را بهتر ببیند. نگاهِ او سخت و بی‌رحم بود. «تنهایی در این وضعیت؟ تو می‌دانی که جنگ در جریان است و هر حرکتِ بی‌جایِ ما می‌تواند خطرناک باشد؟ پدر بسیار نگران است که امنیتِ املاک تحتِ تأثیر قرار نگیرد. بیا برگردیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او قدمی به جلو برداشت، انگار می‌خواست الئونورا را همراه با خود بکشد. در همان لحظه، الئونورا نگاهی گذرا به سمتِ آن درختِ کهنسال انداخت؛ جایی که آلساندرو در تاریکیِ مطلق پنهان شده بود. قلبش برای آلساندرو می‌تپید، اما او می‌دانست که در این لحظه، تنها راهِ نجات، بازی کردن با نقشِ یک دخترِ آسیب‌پذیر است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نمی‌خواهم برگردم، جولیو،» الئونورا با صدایی که سعی می‌کرد لرزشِ واقعی‌اش را در آن پنهان کند، گفت. «فقط چند لحظه بیشتر می‌خواهم اینجا باشم. لطفاً… اجازه بده تنها باشم.» جولیو مکث کرد. او الئونورا را می‌شناخت؛ می‌دانست که وقتی او این‌گونه با لجبازیِ آرام صحبت می‌کند، یعنی در درونش طوفانی است. اما او هم از تقابل با الئونورا در برابرِ پدرشان بیزار بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خیلی خوب،» جولیو با بی‌حوصلگی گفت و فانوس را پایین آورد. «اما سریع برگرد. اگر پدر بفهمد که تا این ساعت بیرون هستی، من هم نمی‌توانم از تو در برابر او محافظت کنم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او با قدم‌هایی سنگین و با صدایِ خاش‌خاشِ برگ‌ها، به سمتِ عمارت بازگشت. الئونورا تا زمانی که صدایِ دور شدنِ قدم‌هایِ برادرش را نشنید، نفس نکشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او به سمتِ درختِ کهنسال دوید. آلساندرو از سایه بیرون آمد، چهره‌اش از شدتِ اضطراب، رنگ‌پریده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«او رفت؟» آلساندرو با صدایی که تقریباً یک نجوا بود، پرسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا خودش را در آغوشِ او رها کرد، اما نه یک آغوشِ عاشقانه، بلکه آغوشِ کسی که از سقوط نجات یافته است. «رفت… اما او دوباره خواهد آمد، آلساندرو. آن‌ها همیشه می‌آیند تا هر چیزی را که “نامناسب” است، پیدا کنند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او سرش را روی سینه‌ی آلساندرو گذاشت و صدایِ تندِ قلبِ او را شنید. «ما باید احتیاط کنیم. اما… هرگز نباید از این احساس عقب‌نشینی کنیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلساندرو او را محکم‌تر در آغوش گرفت. «من ترسیدم، الئونورا. نه از جولیو، بلکه از این که اگر یک روز تو را از من بگیرند، من دیگر هیچ دلیلی برای زنده ماندن در این خاک نخواهم داشت.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

[چند هفته بعد - توسکانی]

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زندگی برای الئونورا به یک بازیِ دوگانه‌یِ خطرناک تبدیل شده بود. در روزها، او باید همان دخترِ باشکوه، آرام و بی‌نیازِ خاندانِ دِ لوکا می‌بود؛ دختری که در میانه‌یِ صرفِ چایِ عصرانه یا در حینِ تمرینِ پیانو، هیچ اثری از هیجان یا لرزشِ دست در او دیده نمی‌شد. او یاد گرفته بود که چطور مثل یک نقاب، وقار را بر چهره‌اش بنشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما نگاه‌هایش… نگاه‌هایش هرگز نمی‌توانستند دروغ بگویند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر روز، وقتی خورشید از میانِ شاخه‌هایِ زیتون عبور می‌کرد، الئونورا در ایوان می‌نشست و کتابی را باز می‌کرد که هیچ‌وقت نمی‌خواند. او فقط منتظر بود؛ منتظرِ آن لحظه‌ای که چشمش به ردیف‌هایِ کارگران بیفتد. و آلساندرو، همیشه آنجا بود. گاهی از دور، با لبخندی که فقط برای او معنا داشت، و گاهی با یک سر تکان دادنِ بسیار کوتاه، که در میانه‌یِ شلوغیِ کارگران، تنها پیامِ آن‌ها بود: «من هستم. من به یاد دارم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بازیِ پنهانی، مثلِ نوشیدنِ یک شرابِ ممنوعه بود؛ هر روز کمی بیشتر، هر روز با لذتی که با ترس در هم آمیخته بود. آن‌ها یاد گرفته بودند که چگونه در عینِ نزدیکیِ فیزیکی، فرسنگ‌ها از هم فاصله بگیرند تا کسی متوجهِ پیوندِ آن‌ها نشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما این آرامشِ کاذب، با ورودِ سایه‌هایِ جدیدی که از آسمان می‌آمدند، شروع به لرزیدن کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

[اواخر تابستان - سال ۱۹۴۴]

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تغییرِ جو، ابتدا از طریقِ صداها شروع شد. نه صدایِ موسیقیِ ویولنِ عمارت، بلکه صدایِ بم و لرزانِ هواپیماهایی که از دوردست، در افقِ آسمانِ آبیِ توسکانی، خطوطی از دود و ناامیدی می‌کشیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک عصر، وقتی الئونورا در باغ بود، پدرش با چهره‌ای که از همیشه گره‌آلودتر بود، از میانِ باغ‌ها گذشت. او با چند مردِ نظامیِ یونیفرم‌پوش صحبت می‌کرد. صدایِ آن‌ها، که درباره‌یِ جابه‌جاییِ نیروها و پیشرویِ نیروهایِ متحدین در شمال صحبت می‌کردند، مثلِ صدایِ برخوردِ تیغه‌هایِ سرد بر رویِ شیشه، سکوتِ باغ را می‌شکافت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«جنگ نزدیک‌تر شده،» پدرش با لحنی که بیشتر شبیه به محاسبه‌یِ خسارت بود تا نگرانی برای جانِ انسان‌ها، می‌گفت. «اگر این منطقه به جبهه‌یِ اصلی تبدیل شود، تمامِ این املاک و درخت‌ها… هیچ‌چیز باقی نخواهد ماند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا که پشتِ یک درختِ زیتونِ کهنسال پنهان شده بود، لرزید. او برای اولین بار حس کرد که جنگ، تنها یک واژه‌یِ دور در روزنامه‌ها نیست؛ جنگ، یک هیولایِ عظیم است که در راه است تا تمامِ دنیایِ کوچک و پنهانیِ او را ببلعد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن شب، وقتی ماهِ نیمه‌کاره در آسمان بود، آلساندرو در همان نقطه‌یِ همیشگی منتظر بود. اما وقتی الئونورا به او رسید، متوجه شد که او دیگر آن پسرِ پرشور و لبریز از امید نیست. صورتِ آلساندرو در تاریکی، تکیده و خسته به نظر می‌رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«شنیدی؟» آلساندرو با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، پرسید. «صدایِ هواپیماها را؟ آن‌ها دیگر فقط از دور نمی‌گذرند، الئونورا. آن‌ها دارند به سمتِ اینجا می‌آیند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا دستش را در دستِ او گذاشت. «ما هستیم، آلساندرو. ما هنوز هستیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلساندرو نگاهی به آسمانِ تاریک انداخت، جایی که ستاره‌ها در میانه‌یِ ابرهایِ دودآلود گم شده بودند. «ما هستیم، اما دنیا دیگر مثلِ قبل نیست. این جنگ… این جنگ هیچ‌کس را به حالِ خود رها نمی‌کند. نه اشراف را و نه ما را.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او برای لحظه‌ای، الئونورا را چنان محکم در آغوش گرفت که الئونورا حس کرد اگر او را رها کند، خودِ او هم در میانه‌یِ این آشوبِ رو به رشد، ناپدید خواهد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خمان لحظه یک اتفاق غیر منتظره افتاد اتفاقی که باعث جدایی آن ها می‌شد او همه چیز را دید مادر الئونورا دختر اشراف زاده اش را که میخواست مثل خودش کُند را در آغوش خدمتکار خانه اش دید چیزی نگفت چون می‌دانست اگر سخنی بگوید دخترک لجبازش بدتر میکند پس سعی کرد نقشه بکشد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

[روز بعد-عمارت دِ لوکا]

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فشارِ خانواده که همه اش نقشه ی مادر الئونورا بود بر الئونورا به مرحله‌ای غیرانسانی رسیده بود. کنت دِ لوکا، برای حفظِ آبرو و امنیتِ نمایشیِ خانواده در میانه‌یِ جنگ، تصمیم گرفته بود الئونورا را به «رم» بفرستد؛ جایی که پسرِ یکی از متحدانِ سیاسیِ او، «لورنزو»، در انتظارِ الئونورا بود تا زندگیِ جدید و البته «مصلحتی»‌شان را آغاز کنند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن شب، الئونورا در انبارِ غله برای دیدن آلساندرو رفت، هوا سنگین بود. الئونورا لباسِ سفری که خانواده‌اش برایش خریده بودند را به تن داشت؛ لباسی که به نظرش بیشتر شبیه کفن بود. آلساندرو در گوشه‌ای تاریک ایستاده بود. دست‌هایِ خاکی و زبرش، لبه‌یِ ابریشمیِ لباسِ الئونورا را لمس کرد. نه کلامی بود و نه امیدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا اشک نمی‌ریخت؛ چشمانش از شدتِ درد خشک شده بود. او زمزمه کرد: «آن‌ها دارند روحم را با این قطار می‌برند، آلساندرو… جسمم را می‌برند، اما قلبم را همین‌جا، زیرِ این درختان دفن می‌کنم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلساندرو با چشمانی پراز اشک و صدایی با بغض پیشانی‌اش را به پیشانیِ الئونورا فشرد. آن‌قدر نزدیک که گرمایِ نفس‌هایشان در هم می‌آمیخت. و گفت «اگر به دنبالِ تو نیایم، ممکن است بمیرم، الئونورا.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا با صدایی لرزان گفت: «و اگر بیایی، من قبل از رسیدن به آنجا، خواهم مُرد. آنها هیچ رحمی ندارند عشق افسانه ای من»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی که الئونورا داشت می‌رفت آلساندرو دندان هایش را به هم می‌فشرد و سعی میکرد اشک هایش را پنهان کند اما قلبش فشرده بود زیادی فشرده بود ملکه ناز قلبش درحال رفتن بود حتی اگر فقط برای مدت خیلی کوتاهی بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

[یک هفته بعد - رستورانی در نزدیکیِ مرزِ رم]

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رستورانِ مجللی بود که سعی داشت در میانِ قحطی و جنگ، همچنان شکوهِ گذشته را حفظ کند. لورنزو، مردی که الئونورا را به اجبار با خود آورده بود، بی‌توجه به نگاه‌هایِ خالیِ الئونورا، با غرور از آینده‌اش حرف می‌زد. الئونورا قاشقِ نقره را در دست داشت، اما غذایی از گلویش پایین نمی‌رفت. او حس می‌کرد آلساندرو کیلومترها دورتر، در توسکانی، در حالِ پرپر شدن است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا با خشم و اندوه و به زور درحال نگاه کردن به میز شام بود ،لورنزو بدون اینکه حتی برایش مهم باشد الئونورا چه حسی دارد درحال خوردن شام بود الئونورا آلساندرو را دوباره به ذهنش آورد از آن روز که جدا شدن هر لحظه در ذهنش بود اون چشمان اشکی او و آن بغض الئونورا پیش خودش آرام زمزمه کرد «اگر او بود بدون من یک لقمه غذا هم از گلویش پایین نمی‌رفت و اپل حال مرا خوب می‌کرد »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«چیزی گفتید»لورنزو این جمله را با دهان پر گفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا گفت«نه،»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان، آسمان لرزید. صدایِ سوتِ وحشتناکِ بمب‌افکن‌ها، سکوتِ شام را تکه‌تکه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایِ انفجار، رستوران را از جا بلند کرد. لوسترها بر سرِ مردم آوار شدند. لورنزو، مردی که قرار بود تکیه‌گاهِ الئونورا باشد، با دیدنِ اولین شعله‌هایِ آتش، وحشت‌زده جیغی کشید و بدونِ نگاه کردن به پشتِ سرش، از میانِ آوارها به سمتِ خروجی دوید و الئونورا را در میانِ دود و گرد و خاک، زیرِ آوارِ یک ستونِ سنگی رها کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا افتاده بود. پایش زیرِ تیرِ آهن گیر کرده بود. دودِ سیاه گلویش را می‌سوزاند. او چشمانش را بست و نامِ آلساندرو را در دلش فریاد زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد… یک معجزه در جهنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در میانه‌یِ هیاهویِ آتش و صدایِ انفجارهایِ پی‌در‌پی، سایه‌ای از میانِ دود ظاهر شد. آلساندرو بود. تمامِ راه را پیاده و با پاهایِ زخمی آمده بود تا به او به عشقش برسد. او وحشیانه و با دستانِ خالی، تیرهایِ آهنِ داغ را کنار می‌زد. پوستِ دست‌هایش می‌سوخت، اما او فقط الئونورا را می‌دید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی بالاخره الئونورا را در آغوش گرفت، دخترک غرق در خون و خاک بود. آلساندرو او را در آغوش کشید و با فریادی که صدایِ انفجارها را محو کرد، گفت: «پیدایت کردم! هرگز… هرگز تو را تنها نمی‌گذارم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا با ناتوانی سرش را به سینه‌یِ آلساندرو چسباند. صدایِ قلبِ آلساندرو، تنها موسیقیِ زنده در میانِ مرگ بود. در حالی که سقفِ ساختمان در حالِ فرو ریختن بود، آلساندرو مثلِ یک قهرمانِ تراژیک، الئونورا را از میانِ شعله‌هایِ زرد و نارنجی بیرون برد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنها به فضایی باز رسیدند الئونورا در آغوش آلساندرو پناه گرفته بود و آلساندرو اورا در آغوشش پنهان کرده بود آلساندرو موهای الئونورا را نوازش کرد و با سرفه و صدایی گرفته گفت«هر کجا که باشی و در میان هر هیاهویی که باشی من می آیم من همه جا بخاطر تو می آیم » ،،«قول می‌دهی ؟,»الئونورا هم با صدایی گرفته این سوال را از آلساندرو پرسید آلساندرو گفت«آری،آری قول میدهم هرگز تورا تنها نمی‌گذارم تو تیکه ای از وجود من هستی و من هنگامی که شما نباشید مرده ام » الئونورا با چشمانی اشکی و قاطعیت گفت «هیس ،حرف از مرگ نزن ما تا ابد باهم خواهیم بود»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

[عمارتِ دِ لوکا - یک هفته بعد از فاجعه]

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمارتِ دِ لوکا مثل یک زندانِ طلایی بود که دیوارهایش برایِ الئونورا تنگ شده بود. او را پس از آن انفجار، با تحقیر و خشمِ تمام به خانه بازگردانده بودند. حالا، او تحتِ مراقبتِ شبانه‌روزی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همان زمان، آلساندرو در کلبه‌یِ محقرِ خانواده‌اش در پایینِ تپه، روزهایِ سختی را می‌گذراند. دست‌هایِ سوخته‌اش هنوز با باندهایِ کهنه بسته بود. مادرش، زنی که با رنجِ روزگار پیر شده بود، شب‌هنگام کنارِ پنجره‌یِ کلبه آمد و با صدایی که از سوزِ درون خبرمی‌داد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آلساندرو، پسرم… دست نگه دار. تو داری با آتش بازی می‌کنی. اون دختر… اون متعلق به دنیایِ ابریشم و کریستاله، و ما؟ ما فقط خاک و زیتونیم. اون برایِ تو ساخته نشده، اون فقط نابودت می‌کنه. اگر بمانی، آن‌ها نه تنها تو را، بلکه تمامِ ما را به خاکِ سیاه می‌نشانند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلساندرو با چشمانِ سرخ از بی‌خوابی، به تاریکیِ تپه‌ها خیره شد: «مادر، اون تنها چیزیه که تویِ این جهنمِ جنگ، به من ثابت می‌کنه هنوز زنده‌ام. اگه عشقِ من به اون گناهه، پس بذارید همین‌جا زیرِ آوارِ این تپه‌ها دفن بشم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

[روزِ ورودِ «مارکو» - پسرخاله الئونورا]

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مارکو، پسرخاله‌یِ الئونورا، با کت‌وشلواری اتوکشیده و لبخندی که بویِ تکبر می‌داد، واردِ عمارت شد. او آمده بود تا در این بحبوحه‌یِ جنگ، پیوندِ بینِ خانواده‌ها را مستحکم کند. در حیاطِ عمارت، زیرِ همان درختِ زیتونی که آلساندرو از دور تماشا می‌کرد، مارکو دستِ الئونورا را گرفت و با صدایی که عمداً بلند بود تا همه بشنوند، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«الئونورا، تو در این مدت خیلی رنج کشیدی، اما نگران نباش. من اینجا هستم تا دوباره به زندگی‌ات نظم بدهم. قول می‌دهم که به زودی، تمامِ این روزهایِ تاریک را فراموش کنی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا که متوجهِ نگاه‌هایِ سوزانِ آلساندرو از پشتِ حصارها بود، برایِ انتقام از تقدیرش، یا شاید برایِ سرکوبِ دردِ درونش، خندید؛ خنده‌ای که به نظرِ مارکو دلنشین، اما برایِ آلساندرو مثلِ خنجر بود. الئونورا گفت: «حق با توست، مارکو. گاهی آدم باید بفهمد که به کجا تعلق دارد. شاید اشتباهِ من این بود که خیلی دور را نگاه می‌کردم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلساندرو، آن‌سویِ حصار، مشت‌هایِ باندپیچی‌شده‌اش را چنان فشرد که خون از میانِ زخم‌هایِ تازه‌اش دوباره جاری شد. حسادت، مثلِ زهری سیاه در رگ‌هایش دوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

[شب‌هنگام - در اتاقِ الئونورا]

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلساندرو که نتوانسته بود خشمِ درونش را کنترل کند، از پنجره‌یِ اتاقِ الئونورا مخفیانه وارد شد. اتاق در سکوت بود و تنها نورِ ضعیفِ ماه رویِ صورتِ الئونورا می‌تابید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا با دیدنِ او وحشت‌زده شد: «آلساندرو! احمق، اینجا چه کار می‌کنی؟ اگر تو را ببینند…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلساندرو به سمتش آمد، چهره‌اش در نیم‌سایه، ترسناک و پر از بغض بود. «پس باید با پسرخاله‌ات خوش‌بگذرونی؟ اون لبخندها تویِ حیاط… اون نگاه‌هایی که بهش می‌کردی… واسه چی بود؟ برایِ اینکه به من ثابت کنی چقدر بی‌ارزشم؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا به دیوار تکیه داد و صدایش لرزید: «تو هیچ‌چیز نمی‌فهمی! من دارم می‌سوزم! خانواده‌ام مرا محاصره کرده‌اند. مارکو تنها راهی است که آن‌ها کمتر به من شک کنند… من مجبور بودم، آلساندرو!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلساندرو فریادی خفه کشید: «مجبور؟ تو هم مثلِ بقیه شدی، الئونورا. ترسیدی؟ از چی؟ از اینکه کنارت بمونم؟ اون مرد… اون حتی نمی‌تونه عمقِ دردی که ما کشیدیم رو بفهمه، اما تو بهش لبخند می‌زنی؟ انگار تمامِ اون روزهایی که تویِ آتش بودم تا نجاتت بدم، یادت رفته!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا اشک‌هایش سرازیر شد: «من هرگز فراموش نمی‌کنم! تو قهرمانِ منی، اما من تویِ این عمارت دارم خفه می‌شم! من هم یک انسانم، آلساندرو! گاهی دلم می‌خواهد از این نقشِ لعنتی بیرون بیایم، حتی اگر به قیمتِ شکسته شدنِ قلبِ تو باشه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلساندرو قدمی جلوتر آمد، آنقدر نزدیک که الئونورا گرمایِ بدنِ زخمی‌اش را حس کرد. «قلبِ من شکسته نیست، الئونورا. قلبِ من داره برایِ تو می‌سوزه. اما دیگه نمی‌تونم… نمی‌تونم ببینم که داری برایِ اون غریبه، نقابِ خوشبختی می‌زنی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلساندرو محل را ترک کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو روز گذشت. دو روز که برایِ الئونورا، به اندازه‌یِ دو قرنِ بی‌پایان بود. سکوتِ عمارت، با صدایِ خنده‌هایِ مارکو در سالنِ پذیرایی، شکنجه‌اش می‌داد. در سویِ دیگر، آلساندرو در تنهاییِ جانکاهِ کلبه‌اش، زخم‌هایِ دستش را با خاطراتِ عطرِ موهایِ الئونورا مرهم می‌گذاشت. هر دو از غرورِ خود زخم خورده بودند، اما هر دو در لبه‌یِ پرتگاهِ دلتنگی بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

[کنارِ چشمه‌یِ قدیمی - عصرِ روزِ سوم]

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوا گرفته بود؛ بویِ بارانِ پیشِ رو در فضا می‌پیچید. الئونورا برایِ فرار از خفقانِ عمارت، به سمتِ چشمه‌یِ دوردست در میانه‌یِ بیشه‌زار رفته بود. آلساندرو هم، بی‌هدف و با قلبی سنگین، از همان مسیر عبور می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی به هم رسیدند، زمان ایستاد. نگاه‌هایشان در هم گره خورد. غرورِ زنانه و غیرتِ مردانه سدی بود که اجازه نمی‌داد حتی سلامی بگویند. از کنارِ هم گذشتند؛ الئونورا با قدم‌هایی لرزان و آلساندرو بامشت‌هایِ گره‌کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما ده قدم که دور شدند، کششِ مغناطیسیِ عشق، قوی‌تر از تمامِ دیوارهایِ دنیا بود. هر دو همزمان ایستادند. باد در میانِ شاخه‌هایِ درختانِ زیتون می‌پیچید. چرخیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا اولین کسی بود که دوید. آلساندرو آغوشش را گشود و وقتی الئونورا خود را در آن فضایِ امن و مردانه رها کرد، انگار تمامِ دنیایِ سردِ اطرافشان ناپدید شد. آلساندرو صورتش را در میانِ موهایِ او پنهان کرد و با صدایی لرزان زمزمه کرد: «فکر می‌کردم اون شب، برایِ آخرین بار دیدمت… دیگه هرگز از پیشم نرو، حتی اگر دنیا به آتیش کشیده بشه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا، در حالی که هق‌هقِ بی‌صدایش شانه‌هایِ آلساندرو را می‌لرزاند، گفت: «من بدونِ تو، فقط یک جسدِ متحرکم آلساندرو… حتی اگر صد بار هم دعوا کنیم، حتی اگر همه‌چیز ضدِ ما باشه، باز هم من متعلق به توم. هیچ‌کس، هیچ‌کس نمی‌تونه تو رو از حافظه‌یِ سلول‌هایِ من پاک کنه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

[کلبه‌یِ پنهانی در قلبِ بیشه - شب]

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن شب، آلساندرو او را به پناهگاهِ همیشگی‌اش برد؛ کلبه‌ای دورافتاده در جنگل که کارگرانِ معدن، شب‌ها دورِ آتش جمع می‌شدند، می‌نوشیدند و از رنجِ دنیا برایِ چند ساعت فرار می‌کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موسیقیِ محلیِ ایتالیایی با صدایِ آکاردئون در هوا می‌پیچید. الئونورا، دخترِ اشرافی که همیشه در چارچوب‌هایِ خشک بود، برایِ اولین بار، پیراهنِ توریِ گران‌قیمتش را با یک لباسِ ساده عوض کرد و کنارِ آلساندرو نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلساندرو جرعه‌ای از شرابِ محلی را به او داد و با لبخندی که بالاخره بعد از روزها رویِ لبانش نشست، گفت: «ببین… اینجا کسی نمی‌پرسه کی هستی، دخترِ کی هستی یا قراره با کی ازدواج کنی. اینجا فقط ما هستیم و این لحظه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا دستش را رویِ گونه‌یِ آلساندرو کشید: «چقدر اینجا راحتم. آلساندرو، کاش می‌شد این لحظه تا ابد ادامه پیدا کنه. کاش می‌شد فردا صبح که بیدار می‌شیم، خبری از جنگ، خبری از مارکو و خبری از خانواده‌یِ من نباشه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلساندرو دستِ او را بوسید و با لحنی جسورانه گفت: «ما فردا رو می‌سازیم، الئونورا. فردا یا متعلق به ماست، یا اصلاً وجود نخواهد داشت. امشب فقط برقص… فقط برقص و بگذار همه‌چیزِ دنیا فراموش بشه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن‌ها در میانِ جمعیتِ کارگران و کشاورزان، میانِ رقص و خنده‌هایِ مستانه، در دنیایِ خودشان غرق شدند. الئونورا می‌خندید؛ خنده‌ای که واقعی بود، نه آن لبخندهایِ تصنعی که برایِ مارکو به لب می‌آورد. آلساندرو او را به چرخشی واداشت و در گوشش زمزمه کرد: «تو زیباترین چیزی هستی که این توسکانیِ غم‌زده تا حالا به خودش دیده.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا سرش را رویِ شانه‌اش گذاشت و گفت: «فقط قول بده که اگر یک روز مجبور شدیم از این دنیا بریم، دستم رو محکم بگیری… قول میدی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلساندرو با جدیت و عشقی بی‌پایان در چشمانش نگاه کرد: «حتی در اون دنیا هم، من دستِ تو رو رها نمی‌کنم. ما با هم بودیم، با هم می‌مونیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

[صبحِ روزِ بعد - همان کلبه‌یِ پنهانی]

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خورشیدِ طلوع‌کرده، اما اثری از شادیِ دیروز نبود. هوایِ سنگینِ بعد از باران، بویِ خاکِ نم‌خورده و نگرانی را با خود می‌آورد. الئونورا و آلساندرو، هنوز در آغوشِ یکدیگر، از خوابِ شیرینِ شبِ گذشته بیدار شدند. اما آرامشِ آن‌ها دیری نپایید. صدایِ خش‌خشِ برگ‌ها در بیرون، زنگِ خطری بود که سکوتِ صبحگاهی را درید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلساندرو با هشیاریِ غریزی‌اش، فوراً برخاست. از پنجره‌یِ کوچکِ کلبه به بیرون نگاه کرد. چهره‌اش در هم رفت. «لعنت! جولیو است. با چند نفر از افرادِ خانه‌شان.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا از جا پرید. ترس در چشمانش موج زد. «جولیو؟ اینجا چه کار می‌کند؟ چطور ما را پیدا کرد؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلساندرو دستِ الئونورا را محکم گرفت. «مهم نیست چطور. مهم این است که باید برویم. سریع لباس بپوش، الئونورا. باید از اینجا دور شویم. این بار، دیگر نمی‌گذاره از هم جدا بشیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما دیر شده بود. صدایِ کوبیدنِ درِ کلبه، آن‌ها را میخکوب کرد. صدایِ جولیو از بیرون آمد، سرد و بُرنده: «الئونورا! می‌دانم آنجایی. بیرون بیا! دست از این بازی‌هایِ بچگانه بردار. زمانِ آن رسیده که به وظیفه‌ات عمل کنی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلساندرو در را قفل کرد، اما می‌دانست که درِ چوبیِ کلبه، در برابرِ نیروهایِ جولیو مقاومتی نخواهد داشت. او الئونورا را به پشتِ خود کشید. «اگر بیرون نیایی، خودم در را می‌شکنم و تو را به زور بیرون می‌کشم. آلساندرو، اگر دوست داری هنوز زنده باشی، همین الان به من دست نزن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایِ شکستنِ چوب آمد. جولیو و افرادش به داخلِ کلبه هجوم آوردند. چهره‌یِ جولیو از خشم، سرخ شده بود. چشمش به آلساندرو افتاد؛ چشمانی که بویِ نفرت می‌داد. «تو! آشغالِ پست! فکر کردی می‌توانی خواهر من را بدزدی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلساندرو با صدایی که از درد و خشم می‌لرزید، گفت: «او خواهر شما نیست، جولیو. او عشقِ من است. و من هرگز اجازه نمی‌دهم شما دوباره او را به زندانِ طلایی‌تان برگردانید.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جولیو به سمتِ آلساندرو حمله کرد. هرج و مرج در کلبه در گرفت. الئونورا فریاد می‌زد و سعی می‌کرد جلویِ آن‌ها را بگیرد، اما در میانِ مشت و لگدها، تنها می‌شد درد و وحشت را حس کرد. آلساندرو، با وجودِ زخم‌هایِ قدیمی‌اش، با تمامِ توان می‌جنگید، اما تعدادِ افرادِ جولیو بیشتر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در یک لحظه، جولیو، آلساندرو را به گوشه‌ای پرتاب کرد و دستِ الئونورا را گرفت. «تو با من می‌آیی. همین الان!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا با تمامِ قدرت مقاومت کرد. «نه! من دیگر هرگز به خانه برنمی‌گردم! من با آلساندرو می‌مانم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جولیو فریاد کشید: «احمق! فکر می‌کنی در این جنگ، جایی برایِ عشقِ تو و آن کارگرِ بی‌ریشه وجود دارد؟ کشور به مرد نیاز دارد! همه باید بجنگند! و او ....او هم باید به وظیفه‌اش عمل کند!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او الئونورا را به زور بیرون کشید. آلساندرو، با صورتی خونین، از جا برخاست و فریاد زد: «الئونورا!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جولیو، در حالی که الئونورا را به سمتِ اسب‌هایشان می‌کشید، به آلساندرو نگاهی تحقیرآمیز انداخت: «آن کارگرِ بدبخت… فکر کرده چه کسی است؟ این کشور به سرباز نیاز دارد، نه عاشق‌پیشه. و او، به زودی به خطِ مقدم فرستاده خواهد شد. آنجا خواهد فهمید که عشق، در برابرِ گلوله‌ها، ارزشی ندارد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهر در تب و تابِ جنگ می‌سوخت. اعلامیه‌هایِ سربازگیری به هر دیواری چسبانده شده بود. خبرِ کمبودِ نیرو، هر لحظه مردم را نگران‌تر می‌کرد. در میانِ این آشوب، اعضایِ خانواده‌یِ دِ لوکا، در خانه‌ای امن، گرد هم آمده بودند. کنت دِ لوکا، با چهره‌ای جدی، رو به پسرش، جولیو، گفت: «این موقعیتِ ماست. جنگ، فرصتی است که نباید از دست بدهیم. باید مطمئن شویم که آلساندرو به سربازی می‌رود. این تنها راه است که هم آبرویِ خانواده حفظ شود و هم این ماجرایِ عشقِ نامشروع پایان یابد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرِ الئونورا، زنی که همیشه سکوت کرده بود، با صدایی لرزان گفت: «اما… آلساندرو؟ او مردِ خوبی است. پسرم، اگر او به جنگ برود…»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنت دِ لوکا حرفش را قطع کرد: «این حرف‌ها دیگر جایی ندارد. او یک کارگر است. سربازی، وظیفه‌یِ اوست. و اگر از رفتن امتناع کند، قانون او را مجازات خواهد کرد. ما فقط باید او را به موقع به مرکزِ اعزام برسانیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جولیو پوزخندی زد: «نگران نباشید پدر. من خودم شخصاً این کار را انجام خواهم داد. این بار، آن پسرکِ عاشق‌پیشه، دیگر راهِ فراری نخواهد داشت.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

[یک روز بعد - مرکزِ سربازگیری]

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلساندرو، با اکراه، در میانِ جمعیتی از جوانانِ وحشت‌زده و بی‌دفاع ایستاده بود. لباسِ سربازیِ خاکی‌رنگ را به تنش کرده بودند. آخرین نگاهش را به سمتِ تپه‌هایِ دوردست، جایی که عمارتِ دِ لوکا و الئونورا قرار داشت، انداخت. چشمانش پر از درد و بغض بود. او می‌دانست که این آخرین تصویر از زندگیِ گذشته‌اش است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامورِ اعزام، با صدایی خشک، نام‌ها را می‌خواند. «آلساندرو روسو!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلساندرو جلو رفت. دستش را که هنوز کمی درد می‌کرد، به نشانه ادایِ احترام بالا برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان، صدایِ آشنایی از میانِ جمعیت شنیده شد: «وایسا!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه برگشتند. الئونورا بود. با لباسی ساده، اما با چشمانی که شعله‌یِ اراده در آن می‌سوخت. از میانِ جمعیتِ سربازانِ تازه‌وارد، خود را به آلساندرو رساند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«الئونورا؟ تو اینجا چه کار می‌کنی؟» آلساندرو با ناباوری پرسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک در چشمانِ الئونورا حلقه زد، اما صدایش محکم بود. «آمدم تا تو را ببرم. نه به سربازی، آلساندرو. به جایی امن. به جایی که بتوانیم با هم باشیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جولیو، که از دور شاهدِ صحنه بود، فریاد زد: «این دخترک را بگیرید! او مزاحمِ دستوراتِ دولتی است!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما قبل از اینکه سربازان بتوانند کاری کنند، الئونورا رو به آلساندرو کرد و گفت: «آلساندرو، اگر مرا دوست داری، اگر تمامِ آن عشقِ واقعی بود، بیا! بیا با من فرار کنیم. ما می‌توانیم دور از اینجا، یک زندگیِ جدید بسازیم. جایی که جنگ و خانواده‌هایمان نتوانند ما را از هم جدا کنند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آلساندرو به چشمانِ مصممِ الئونورا نگاه کرد. به دست‌هایِ لرزانش که به سمتِ او دراز شده بود. او تمامِ آن دو روزِ قهر، تمامِ آن دوریِ تلخ را به یاد آورد. به یاد آورد که چگونه در میانِ آتش، جانش را برایِ او به خطر انداخت. حالا، در این لحظه‌یِ سرنوشت‌ساز، عشقش قوی‌تر از ترس بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او دستِ الئونورا را گرفت. «بله، الئونورا. می‌آیم. با تو، تا هر کجا که سرنوشت بخواهد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن دو، دست در دستِ هم، از میانِ صفِ سربازانِ حیرت‌زده، از مرکزِ اعزام بیرون زدند. صدایِ فریادِ جولیو و سربازان پشتِ سرشان، در صدایِ بادِ پاییزی گم شد. آن‌ها به سمتِ تپه‌هایِ ناشناخته می‌دویدند، با قلبی پر از امید و ترسی که سایه‌یِ سنگینِ جنگ بر سرشان انداخته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن ها در کوه های در دور دستان پنهاه گرفتند و با اشک در چشمان به آیمان خیر شدند آلساندرو با لحنی مهربان دست بر موهای طلایی الئونورا کشید و گفت«الئونورا نگران نباش تو مال من هستی و چیزی آن را تغییر نمی‌دهد »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آیا این فرار، آغازِ فصلِ جدیدی از عشقِ تراژیکِ آن‌ها بود، یا آخرین نفس‌هایِ یک رؤیایِ دست‌نیافتنی؟ این را فقط سرنوشت می‌دانست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

[عمارتِ دِ لوکا - همان شبِ دزدیده شدن]

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن شب، سرد بود؛ سردتر از هر زمستانِ دیگری. الئونورا، چشمانِ بسته‌اش را گشود. دستانش را با طناب بسته بودند. جولیو، با چهره‌ای سنگی، گوشه‌یِ اتاق ایستاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا با صدایی که از ترس می‌لرزید، پرسید: «چرا؟ چرا مرا از او جدا کردی؟ آلساندرو… او حتماً به دنبالِ من می‌آید.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جولیو خندید، خنده‌ای که بویِ عفونتِ قدرت می‌داد. «آلساندرو؟ همان پسرکِ مفلس؟ بگذار حقیقتی را بدانی که تمامِ دنیایت را ویران می‌کند. ما به او پول دادیم؛ مبلغی که حتی در خواب هم نمی‌دید. و او؟ به محضِ شنیدنِ پیشنهاد، کوچکترین مقاومتی نکرد. او تو را به تکه‌ای طلا فروخت و رفت.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا فریاد زد: «دروغ است! او مرا دوست داشت!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جولیو ورقه‌ای کاغذ را جلویِ صورتش گرفت: «این را بخوان. نامه‌یِ خودش است. برایمان فرستاده تا مطمئن شویم دیگر دنبالش نمی‌گردیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا نامه را خواند. دست‌خطِ آلساندرو بود. کلماتی که مثل تیغ رویِ روحش کشیده می‌شد: «الئونورا، حقیقت این است که من هرگز نتوانستم با دنیایِ تو کنار بیایم. فقر، خسته‌ام کرده بود و تو، تکراری‌ترین بخشِ این خستگی بودی. با این پول زندگی‌ام را می‌سازم. دیگر مرا جست‌وجو نکن. تو فقط یک اشتباهِ زودگذر بودی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نامه از دستِ الئونورا افتاد. تمامِ جهانِ او در آن لحظه فرو ریخت. دیگر نه اشکی داشت و نه فریادی. فقط سکوتی مطلق در درونش خانه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

[سال‌ها بعد - ویرانه‌هایِ کلبه‌یِ قدیمی]

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا، پیرزنی با موهایِ نقره‌ای، به همان کلبه‌ای برگشت که روزگاری شاهدِ تپشِ قلبِ دو نفر بود. کلبه، مخروبه‌ای بیش نبود. در حالِ جست‌وجویِ خاطرات، در میانِ شکافِ سنگیِ زیرِ پنجره، کاغذی زرد شده و کهنه پیدا کرد. نامه، متعلق به آنجلو، برادر الئونورا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«الئونورایِ عزیز، اگر این را می‌خوانی، یعنی آلساندرو دیگر نیست. آن روز که تو را بردند، او دیوانه‌وار به دنبالت بود. من به او گفتم اگر عشقت را می‌خواهی، به این آدرس برو… اما همان‌جا بود که نیروهایِ دولتی او را به زور به جبهه‌یِ نبرد بردند. او تا آخرین لحظه، نامِ تو را بر لب داشت. او هرگز پولی نگرفت، او فقط تشنه‌یِ دیدنِ دوباره‌یِ چشمانت بود. من این نقشه را با پدر کشیدیم و اما من لحظه به مرگ سختم نتوانستم این را پنهان کنم »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیا دورِ سرِ الئونورا چرخید. تمامِ این سال‌ها، تمامِ آن بغض‌هایِ فروخورده، تمامِ آن نفرتی که به غلط در دل پرورانده بود، به آواری بدل شد که رویِ سینه‌اش سنگینی می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

[پادگانِ ویران و مزارِ بی‌نشان]

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا به پادگانی در مرزهایِ شمالی رسید. جایی که آلساندرو آخرین بار نفس کشیده بود. سربازِ پیری که از بازماندگان بود، با دیدنِ چهره‌یِ شکسته و چشمانِ گریانِ الئونورا، سرش را پایین انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«او در میانِ اولین بمبارانِ شدید کشته شد. هیچ جسدی باقی نماند… فقط همین پلاکِ فلزی و نامه‌ای که در جیبش بود.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلاکِ سوخته را در دستانِ لرزانِ الئونورا گذاشت. الئونورا رویِ زمینِ خاکیِ پادگان زانو زد. او دیگر سعی نکرد محکم باشد. او دیگر کنتسی نبود که نگرانِ آبرویِ خانواده باشد. او تنها زنی بود که عشقش را گم کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هق‌هق‌هایش، بلند و سوزناک، در فضایِ سردِ پادگان می‌پیچید. انگشتانش را در خاکِ سرد فرو می‌کرد. فریاد می‌زد: «آلساندرو! بشنو صدایم را! من به تو ایمان داشتم، اما آن‌ها… آن‌ها حتی نذاشتند بفهمم که تا لحظه‌یِ مرگ هم دوستم داشتی!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک‌هایش، قطره‌قطره رویِ پلاکِ فلزی می‌افتاد. گونه‌هایش خیس از غمِ سال‌هایِ از دست رفته بود. او پیشانی‌اش را رویِ آن خاکِ مقدس گذاشت و با صدایی که از خستگیِ یک عمر درد می‌لرزید، زمزمه کرد: «من تو را به خاک بخشیدم، اما عشقت در من نمی‌میرد. اگر در این دنیا قسمت نشد که کنارم باشی، در آن سویِ دنیا منتظرم باش… این بار، دیگر هیچ‌کس، هیچ‌کس نمی‌تواند بینِ ما دیواری بکشد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او همان‌جا، زیرِ آسمانِ خاکستری، در میانِ سکوتِ پادگانِ خالی، ساعت‌ها گریست؛ گریه‌ای که تمامِ حرف‌هایِ نگفته، تمامِ دلتنگی‌هایِ چهل سالِ گذشته و تمامِ عشقی را که هرگز فرصتِ شکوفایی نیافت، در خود داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

[استودیو-سال 2026]

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا چشمانش را باز کرد و دوباره به استودیو بازگشت همه درحال اشک ریختن بودند و اشک های خودش هم در حال ریختن با صدایی خسته و پیر و پراز بغض گفت «بله من همان الئونورا هستم کسی که در تب عشقش سوخت،، چند سال پس از گول زدن من توسط خانواده ام من با یک نفر آشنا شدم که بوی اعتماد میداد اما این به معنای فراموش آلساندرو نبود و ما صاحب دو فرزند شدیم یک دختر و یک پسر و آن زن که اونجا نشسته دخترم هست و آن زن کنارش هم عروسم عروسم حامله است و دخترم دو فرزند داره یک دختر و یک پسر و پسرم سرکار هست ،دامادم هم همینطور و میدانی اسم نوه من چیست خانم؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجری با لبخند مصنوعی همینطور که اشک از چشمانش می آمد گفت«نه نمیدانم ،چیست؟و اینکه خانواده خوشگلی دارید خانم »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الئونورا با لبخندی گفت«آلساندرو اسم اورا آلساندرو گذاشته ام»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجری با اشک های دوباره گفت «خوش به حالش ،نام او مقدس است ,آلساندرو سال های خیلی دوری باعث نجات کشور شد و ما به لطف او اینجا هستیم»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه نشسته بودند که حال الئونورای پیر به هم ریخت و فرزند و عروس الئونورا اورا سریع داخل ماشین بردند و اورا داشتند به خانه می‌بردند تا قرص هایش را بخورد چون الئونورا پا به دکتر و بیمارستان نمی‌داد و وقتی آمدند الئونورا را به خانه ببرند او دیگر اینجا نبود او دقیقه ها بود به کنار عشقش رفته بود به همان روزها در توسکانی اما این بار به هم میرسند و در توسکانی به خوشحالی زندگی خواهند کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نویسنده رمان هستم لطفا نظراتتون را با من به اشتراک بگذارید ممنون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️