پارت سوم :

فصل سوم
پیدین
چرخ گاری یک تاجر از روی انگشتان پایم می‌گذرد. دندان روی دندان می‌فشارم تا جیغم در گلو خفه شود، اما نمی‌توانم جلوی دندان جواب دندان‌شکنی را که در دلم به آن مرد می‌دهم، بگیرم؛ کسی که بی‌فکر، با گاری‌اش مردم را فلج می‌کند و عین خیالش هم نیست.
خُب، امروز شروع چندان عالی‌ای ندارم.
تمام دیشب را در مرز باریک خواب و بیداری، میان غلت زدن و بیدار شدن از کابوس‌های تکراری سپری می‌کنم. تصاویری در ذهنم جان می‌گیرد که در آن‌ها پدرم جان می‌دهد و من هیچ‌کاری جز گرفتن دست‌هایش، از دستم برنمی‌آید؛ یا از دودکشی بالا می‌روم که دهانه‌اش با تخته مسدود شده و یا آدنا، تنها بازمانده‌ی قلبم، درحالی‌که جیغ می‌کشد، از من دور می‌شود.
میان این کابوس‌های بی‌شمار، گاهی آدنا با تلاشی بی‌فایده سعی می‌کند بیدارم کند. باناله غلت می‌زنم تا از همان ذره خواب راحتی که نصیبم شده، بیشترین بهره را ببرم؛ چون شاید من خودم دزد باشم، اما این استراحت است که مدام از من دزدیده می‌شود. آدنا هم که مثل همیشه سمج است، بعد از مدتی استراتژی‌اش را عوض می‌کند و تصمیم می‌گیرد با تکه‌های پارچه‌ی زمخت پی‌درپی مرا بزند تا بالاخره پرچم سفید تسلیم را بالا ببرم.
خورشید، تنبل‌تر از همیشه، به‌آرامی تلاش می‌کند از پشت ساختمان‌های فرسوده بیرون بزند و نور کم‌رمق صبحگاهی را بر «کوچه‌ی غنائم» بتاباند. در همین حین، من از مسیر سنگفرش‌شده به انتهای خیابان سرازیر می‌شوم. خیابان با هیاهوی تاجرانی که چانه می‌زنند و گدایانی که از هرکسی که نگاهی به آن‌ها می‌اندازد، درخواست کمک دارند، جان می‌گیرد. من هم به‌راحتی در هرج‌ومرجی که محله‌های فقیرنشین را فراگرفته، گم می‌شوم.
دستانم بی‌تاب دزدیدن کمی غذا هستند تا قاروقور شکمم را ساکت کنم و بقیه‌اش را برای آدنا ببرم. چشم‌هایم سرتاسر خیابان را می‌گردند تا قربانی بیچاره‌ی بعدی‌ام را پیدا کنم که...
یک چیز درست نیست.
چهارده نفر. فقط چهارده مأمور سلطنتی در خیابان هستند، درحالی‌که امروز باید حداقل شانزده نفر باشند. این را خوب می‌دانم، چون شیفت‌های کاری‌شان را از بَر کرده‌ام.
«کله‌تخم‌مرغی» و «بینی‌عقابی» را در جای همیشگی‌شان بیرون از مغازه‌ی ماریا می‌بینم. چند مأمور سلطنتی دیگر هم با نام‌هایی به همان اندازه دقیق آنجا ایستاده‌اند. با ماسک‌های سفید چرمی که نیمی از چهره‌شان را پوشانده، پیدا کردن اسم‌های مستعار خلاقانه برای این حرامزاده‌ها کار سختی است. برای همین به خودم می‌بالم که همین چند تا اسم را پیدا کرده‌ام.
حالت عادی، دیدن نگهبان‌های کمتر آسوده‌ام می‌کند. شاید این به‌خاطر قدرت‌های «غیب‌گویی» ام باشد، اما دیدن این صحنه نگرانم می‌کند.
معده‌ام که مثل همیشه بی‌تاب است، باعصبانیت قاروقور می‌کند. اول غذا می‌خواهم، بعد به این حس‌های عجیب فکر می‌کنم.
به‌راحتی راهم را از بین جمعیت باز می‌کنم و از گاری‌ای که از روی انگشتان پایم رد شد، یک سیب می‌دزدم؛ انتقام به شیرینی همان میوه‌ی تردی است که گاز می‌زنم. به دیوار پوسیده‌ی یک مغازه تکیه می‌دهم و شاگرد جوانی را می‌بینم که با یکی از کاسب‌ها سر قیمت چانه می‌زند. می‌بینم که به تاجر چشم‌غره‌ای می‌رود و چند سکه مقابل او می‌اندازد و یک بقچه‌ی چرم سیاه را از مقابلش برمی‌دارد. چشم‌هایم روی شیلینگ‌هایی که روی گاری غلت می‌خورند، می‌چرخد و سریع آن‌ها را می‌شمارم و می‌بینم تعدادشان برای چرم خیلی زیاد است.
عجله دارد. برای همین حاضر است دو برابر پول بدهد تا وقتش را صرف چانه‌زنی برای قیمت کمتر نکند. پول اضافی هم دارد. بهترین طعمه.
وارد خیابان می‌شوم و به‌سمت پسری می‌روم که حالا باسرعت راهش را از میان جمعیت باز می‌کند. همزمان بند چرمی موهایم را که از صورتم و گردنم دور نگه داشته، باز می‌کنم. موهایم مثل آبشاری از امواج نقره‌ای و درهم‌ریخته پشتم رها می‌شود و به گرمای سوزانی که همین الان هم گردنم را از عرق چسبناک کرده، لعنت می‌فرستم. پرده‌ای از مو را روی شانه و صورتم می‌ریزم و خودم را به معصوم‌ترین شکل ممکن درمی‌آورم.
«کاری کن دست‌کم بگیرنت. کاری کن نادیده‌ت بگیرن، تا زمانی که خودت بخوای دیده بشی.»
آن‌قدر از آخرین باری که صدای پدرم را شنیده‌ام گذشته که می‌ترسم آن صدای ملایم برای همیشه از حافظه‌ام پاک شود و همراه با آن به نیستی برود.
این فکر با برخورد ما به هم، از هم می‌پاشد. تلوتلو می‌خورم و درحالی‌که خودم را به زمین می‌اندازم، برای گرفتن شاگرد بی‌خبر تقلا می‌کنم. یک مشت از پیراهنش را در یک دست می‌گیرم و دست دیگرم را داخل جیب جلیقه‌اش فرو می‌کنم، جایی که دیدم سکه‌هایش را گذاشته. شش تا شیلینگ را حس می‌کنم و در برابر وسوسه‌ی برداشتن همه‌شان مقاومت می‌کنم و فقط سه تا برمی‌دارم.
حرص و طمع احساسی نیست که به‌راحتی رام شود، اما خودم را مجبور می‌کنم سکه‌های دیگر را همان‌جا بگذارم، چون می‌دانم او احتمالاً آن‌قدر باهوش است که اگر همه‌ی سکه‌ها را بردارم، متوجه سبک شدن جیبش بشود. لازم نیست برای گیر افتادن، زخم‌های بیشتری به پشتم اضافه کنم.
اما درست وقتی می‌خواهم دستم را بیرون بکشم و برای تنه زدن به پسر، عذرخواهی کنم، انگشتانم به آستر داخلی جلیقه‌اش گیر می‌کنند. نه... نه فقط آستر؛ یک جیب مخفی. یک دست‌نوشته‌ی تاشده را داخل آن حس می‌کنم و با انگیزه‌ای که نه می‌توانم توضیحش بدهم و نه توجیهش کنم، تصمیم می‌گیرم آن را هم بردارم، قبل از اینکه دستم را بیرون بکشم و خجالت‌زده به صورت شاگرد نگاه کنم.
چشم‌های قهوه‌ای‌اش گشاد شده است. درحالی‌که از میان تارهای مویی که روی صورتم ریخته، به او خیره می‌شوم. قیافه‌ای کاملاً خجالت‌زده به خودم می‌گیرم و سریع مشتم را از پیراهنش باز می‌کنم.
یک تار مو را با فوت کردن از جلوی چشم‌هایم کنار می‌زنم و یک قدم به عقب برمی‌دارم تا کمی بینمان فاصله بیفتد: «خیلی متأسفم، آقا!» تمام تلاشم را می‌کنم که از‌نفس‌افتاده، خجالت‌زده و بی‌ضرر به‌نظر برسم: «مطمئنم من تنها کسی در تمام ایلیا هستم که پام به هوا هم گیر می‌کنه!»
او دستی در موهای فرفری‌اش می‌کشد و می‌خندد: «نگران نباش. پس باید استعداد جالبی داشته باشی.» لبخندی به لب دارد، اما نگاهش کمی بیش از آن‌چه دوست دارم روی صورتم می‌ماند، بنابراین نیشخندی به رویش می‌زنم و سری برایش تکان می‌دهم و بعد هم روی پاشنه‌ی پا می‌چرخم و در خیابان شلوغ ناپدید می‌شوم.
عطر شیرین شیرینی‌های چسبناک در خیابان شلوغ به مشام می‌رسد، درحالی‌که از کنار مغازه‌ی ماریا عبور می‌کنم و وارد یکی از کوچه‌های باریکی می‌شوم که از کوچه‌ی غنائم منشعب شده. یادداشتی را که کش رفتم، در کف دستم فشار می‌دهم که از عرق خیس می‌شود. چه چیزی روی این تکه کاغذ نوشته شده که لازم است آن‌قدر مخفی شود؟
قصد دارم این را بفهمم.
پشتم را به دیوار آجری کثیف تکیه می‌دهم و لبه‌های کاغذ را باز می‌کنم تا یادداشتی با خط خرچنگ‌قورباغه را ببینم:
«جلسه یه ربع بعد از نیمه‌شب آغاز می‌شه. خونه‌ی سفید بین خیابون مرچنت و اِلم. لوازم رو با خودت بیار.»
به یادداشت خیره می‌شوم و با سردرگمی پلک می‌زنم، درحالی‌که قلبم در سینه می‌تپد.
آنجا خانه‌ی من است!
البته خانه‌ی من بود.
تو آنجا را ترک کردی، یادت رفته؟
و اینکه در نیمه‌شب همراه با لوازم همدیگر را ملاقات کنند؟
چرم بیاورند!
پایم روی سنگفرش ناهموار پیچ می‌خورد و دوباره به واقعیت برمی‌گردم و می‌فهمم تمام این مدت در حال قدم زدن بودم. یادداشت مچاله‌شده را دوباره داخل جلیقه‌ام می‌گذارم و درحالی‌که ذهنم هنوز درگیر است، وارد خیابان شلوغی می‌شوم که حالا غرق در نور خورشید شده. سرم را تکان می‌دهم تا کمی ذهنم را خالی کنم و با فشار از میان مردمی که دارند دادوستد، شایعه‌پراکنی و ناسزا گفتن می‌کنند، راه باز می‌کنم.
دوباره دور‌و‌بَر گاری‌های تاجران می‌پلکم و همان روال آشنای شغل صادقانه‌ام، یعنی دزدی، را از سر می‌گیرم. همان‌طور که کار می‌کنم، ذهنم سرگردان است و به این فکر می‌کنم آیا آدنا توانسته در آن‌سوی این خیابان طولانی، لباس‌هایی را که دوخته بفروشد یا نه؟
من دزدی می‌کنم، او خیاطی می‌کند!
در طول پنج سال گذشته، زندگی ما این‌طور سپری شده. هنوز سیزده سالم نشده بود و در این دنیا تک‌و‌تنها بودم که آدنا کاملاً اتفاقی سر راه من قرار گرفت. خب، او دقیقاً از کنار من باسرعت عبور کرد. هرگز چهره‌ی مأمور سلطنتی را که دنبالش می‌دوید و به‌خاطر شیرینی‌های دزدیده‌شده سرش فریاد می‌کشید، فراموش نمی‌کنم. بدون لحظه‌ای درنگ، پایم را مقابل پای آن مأمور گذاشتم. به‌محض اینکه دیدم نگهبان با صورت روی سنگفرش فرود می‌آید، دنبال دختر موفرفری گذاشتم که از کنارم گذشت. آن روز اتحادی پرآشوب شکل گرفت؛ اتحادی که قرار بود همان‌طور بماند.
دستم در هوا خشک می‌شود و آن را روی یک گریپ‌فروت چاق‌و‌چله می‌گذارم که فریاد مهیبی هرج‌ومرج کوچه‌ی غنائم را درهم می‌شکند. میوه را فراموش می‌کنم و به عقب برمی‌گردم و میان انبوه آدم‌هایی که آنجا هستند جست‌وجو می‌کنم تا منبع صدا را پیدا کنم. چشم‌هایم جمعیت را می‌گردند تا اینکه روی موجودی کوچک ثابت می‌شوند که در کنار یک تیر چوبی که به رنگ قرمز رنگ شده، در خودش مچاله شده. یکی از مأموران سلطنتی بالای سر پسر کوچک می‌پلکد، درحالی‌که شلاقی در یک دست دارد و به پسرک نگاه می‌کند. به‌طرز مشمئزکننده‌ای از‌خود‌راضی است. این نگاه را خیلی خوب می‌شناسم. من بارها و بارها جای آن کودک بودم.
او گیر افتاده.
نمی‌دانم چه چیزی دزدیده. چه چیزی می‌توانسته این ضرب‌و‌شتم را توجیه کند. کمی میوه؟ شاید هم چند شیلینگ از یک تاجر دزدیده باشد. زمانی را به‌خاطر می‌آورم که کنار میله‌ی چوبی مچاله شده بودم و از درد ناشی از هر بار فرود آمدن شلاق به خود می‌لرزیدم، درحالی‌که زبانم را گاز می‌گرفتم تا صدایی از دهنم خارج نشود. درد کم‌کم از بین می‌رود، اما زخم‌ها همیشه باقی می‌مانند تا یادآوری‌ای باشند از اینکه باید رفتارت را اصلاح کنی.
جوان‌ترها همیشه گیر می‌افتند. آن‌ها نیازمند هستند. هنوز یاد نگرفته‌اند طمع خودشان را کنترل کنند یا با گرسنگی‌شان زندگی کنند و این باعث شده اهداف آسانی برای مأموران سلطنتی باشند تا آن‌ها را درس عبرت بقیه کنند.
«هیچ‌کس نمی‌تونه کاری واسش بکنه.»
مجبورم این حرف را مرتب در سرم تکرار کنم تا پاهایم بی‌اختیار به‌سمت پسرک کشیده نشوند. چون یک بار سعی کردم. سعی کردم دخالت کنم و به یک دختربچه که من را یاد خودم می‌انداخت، کمک کنم. خیلی ترسیده بود، اما در عین حال خیلی مصمم بود این ترس را نشان ندهد. وقتی به من نگاه کرد، آتشی که در نگاه خیره‌اش بود، بازتابی از آتش در نگاه خود من بود. در پایان، تلاشم برای کمک کردن به او به ضربات بیشتر برای هر دوی ما منجر شد.
اخمی می‌کنم و به‌سرعت از این صحنه‌ی نفرت‌انگیز روی برمی‌گردانم که ناگهان با یونیفرم آهارخورده و چروکیده‌ی آدم پستی که آن را بر تن دارد، برخورد می‌کنم. مأمور سلطنتی نگاه خیره‌اش را به من می‌دوزد، درحالی‌که لذت در چشم‌هایش که دورتادور آن را ماسک سفیدی پوشانده، سوسو می‌زند. گرچه به‌نظر می‌رسد حداقل ده سال از من بزرگ‌تر باشد، موهای بلوندش به شکل نامتعارفی در هوا ایستاده. باسستی چند دقیقه‌ای کاملاً سر‌تا‌پایم را وارسی می‌کند. پیش از اینکه حرفی بزنم که احتمالاً در نهایت از آن پشیمان می‌شوم، زبانم را گاز می‌گیرم.
مأموران دولتی در رفتار خودشان با دختران جوان خیلی متشخص نیستند—البته نه که در رفتار خودشان با بقیه متشخص باشند—و من به هیچ عنوان دوست ندارم بفهمم او از این مورد مستثنی است یا نه. همان‌طور که دارم نقشه‌ی فرار خودم را به داخل جمعیت می‌کشم، می‌گویم: «معذرت می‌خوام، آقا. به‌نظر می‌رسه امروز خیلی دست‌و‌پا‌چلفتی شدم.»
دست خیس و چندش‌آوری مچ دستم را می‌گیرد و من را می‌چرخاند. تمام نیرویی را که در خودم دارم، فرامی‌خوانم تا غریزه‌ی مبارزه‌ای را که در وجودم فریاد می‌کشد که با زانو به کشاله‌ی ران او بزنم و سرش را محکم به سنگ‌های زیر پایمان بکوبم، سرکوب کنم.
«حالا چرا ان‌قدر عجله داری؟» نیشخند دندان‌نما و چشم‌های سیاهش لرزی بر ستون فقراتم می‌اندازد و بوی بد الکلی که از نفسش به مشام می‌رسد، باعث می‌شود بیش از پیش معذب شوم.
لبخندی می‌زنم و همان‌طور که سعی می‌کنم دستم را از دستش بیرون بکشم، مؤدبانه پاسخ می‌دهم: «باید قبل از اینکه بازار خیلی شلوغ بشه، کارهام رو انجام بدم. فقط همین.»
زیر لب غرولندی می‌کند: «اوهوم!» و باتردید من را از نظر می‌گذراند: «بگو ببینم، تو چه نیرویی داری، دختر؟» همان‌طور که با نیشخندی به حرف زدن ادامه می‌دهد، سعی می‌کنم جا نخورم. «به فرمان پادشاه، من باید از هر کسی که صلاح می‌دونم، این سؤال رو بپرسم.»
از اینکه قدرت در دست اوست خیلی خوشحال است؛ از کنترل کردن دیگران.
به‌سادگی می‌گویم: «من نیروی دنیوی دارم.» با گفتن رده‌ی خودم در زنجیره‌ی غذایی برگزیده‌ها، به او ثابت می‌کنم تهدیدی به حساب نمی‌آیم و اهمیتی ندارم: «غیب‌گو هستم.» همان‌طور که این حرف را می‌زنم، مستقیم به تخم چشم‌های سیاهش خیره می‌شوم تا قلب سیاهش حرفم را باور کند.
«که این‌طور؟ من تا امروز یک غیب‌گو را از نزدیک ندیده بودم.» خنده‌ی بدشگونی می‌کند و یک قدم به‌سمت من برمی‌دارد و سرش را کمی پایین‌تر می‌آورد و برای بار دوم بوی گند الکل به مشامم می‌رسد: «حرفت رو اثبات کن!»
دیگر از این کار خسته شده‌ام.
نگاهم را به چشم‌های مأمور سلطنتی می‌دوزم و دوست ندارم با علم به اینکه من نگران هستم، او را خوشحال کنم؛ گرچه ضربان قلبم چیز دیگری را نشان می‌دهد. «خشم و پشیمونی رو تو وجودت حس می‌کنم. به‌تازگی از همسرت جدا شدی. البته باید گفت اون تو رو ترک کرده.» شوک و هراس کاملاً در صورتش هویداست و همین باعث می‌شود لبخندی به لب‌هایم راه پیدا کند. «و اگه بخوام خیلی دقیق بگم، چون شما ازم خواستین حرفم رو ثابت کنم، باید بگم دلیل اینکه شما رو ترک کرده اینه که...» وسط جمله حرفم را قطع می‌کنم؛ چشم‌هایم را محکم می‌بندم و انگشتانم را به شقیقه‌ام فشار می‌دهم و نمایش قانع‌کننده‌ای راه می‌اندازم. «شما بهش خیانت کردین؟ صبر کن ببینم! دارم یک چیز دیگه هم می‌بینم.» به صورتش که حالا از شدت خشم قرمز شده، نگاهی می‌اندازم و همچنان شقیقه‌ام را می‌مالم: «شما... شما دوست دارین اون برگرده، اما اون شما رو نمی‌خواد.»
آماده‌ام که او با پشت دست توی دهانم بزند و همین می‌شود، ناگهان سوزش شدیدی را روی گونه‌ام احساس می‌کنم. خون از دهنم بیرون می‌جهد و سرم به‌سمت دیگر کج می‌شود و او نزدیک به صورتم باخشم می‌غرد: «تو یه جادوگر عوضی هستی! از جلوی چشم‌هام دور شو، دنیوی عوضی!»
روی پاشنه‌ی پا می‌چرخم و لبخندی می‌زنم، درحالی‌که خون در دهنم جمع شده و از چانه‌ام پایین می‌چکد. خودم را مجبور می‌کنم تلوتلوخوران به‌سمت یک گاری بروم و کمی پارچه که پشت سرم از لبه‌ی آن آویزان شده، بدزدم. خیلی سریع می‌چرخم و تکه پارچه را به سینه‌ام می‌چسبانم و گوشه‌ای از آن را با دندان‌هایم پاره می‌کنم تا دهن و چانه‌ی پر از خونم را تمیز کنم. تکه‌ای از پارچه را به‌عنوان دستمال استفاده می‌کنم و باقی آن را هم به آدنا خواهم داد. یک تیر و دو نشان!
باقی پارچه را داخل کوله‌پشتی می‌چپانم که حالا دیگه پر از غذا، سکه و دیگر کالاهای دزدی است. به‌سمت سنگرمان برمی‌گردم و در همان حال، پنج دقیقه‌ی گذشته را همین‌طور در سرم تکرار می‌کنم.
کفری کردن مأمور سلطنتی خیلی هم کار مشکلی نبود. می‌دانستم به‌محض تمام شدن حرفم، سیلی محکمی به من می‌زند و اجازه می‌دهد بروم پی کارم. این اولین باری نیست که اجازه می‌دهم این اتفاق بیفتد. اثبات کردن توانایی‌هایم در غیب‌گویی چندان هم کار مشکلی نبود؛ چرا که شواهد از سر و روی مرد می‌بارید. خط برنزه‌ی باریکی که روی انگشت حلقه‌اش دیده می‌شد، اولین نشانه از این بود که قبلاً یک بار ازدواج کرده. نشانه‌ی دیگر اینکه حلقه‌ی عروسی‌اش را در دست دیگر کرده بود، به‌جای اینکه آن را برای پول گرو بگذارد. این نشان می‌داد هنوز فکرش پیش همسر سابقش است و هنوز هم به او دلبستگی دارد. موهای ژولیده، یونیفرم چروکیده و بوی الکل در نفسش نشان می‌داد مشخصاً او الان مرد مجردی است که دیگر همسری ندارد تا ظاهرش را مرتب کند.
اگر زن‌ها نباشند که مردها را نازپرورده کنند، نسل مردها منقرض می‌شود.
آنجا که گفتم به همسرت خیانت کردی هم بیشتر یک حدس تجربی بر اساس نحوه‌ی نگاهش به خودم بود و بدنامی‌ای که مأموران سلطنتی در طول این سال‌ها از خود به‌جا گذاشتند. مشخصاً قبل از اینکه توی صورتم بزند، این حرفم خیلی برایش گران تمام شد.
خورشید نیم‌روز بر من می‌تابد و در همان حال سعی دارم به سنگرمان برگردم تا درست مثل هر روز، ناهار را با آدنا بخورم. سلانه‌سلانه تا پایین کوچه می‌روم و همان‌طور که معده‌ام قاروقور می‌کند، سیبی را گاز می‌زنم. بوی شور ماهی‌هایی که زیر نور خورشید روی گاری‌های بازرگانان پهن شده‌اند، در هوا پیچیده. بچه‌ها سر راهم این‌طرف و آن‌طرف می‌دوند و همان‌طور که تا انتهای کوچه دنبال هم می‌گذارند، می‌خندند. صدای چانه‌زنی و ناسزاگویی برای من همچون نوعی همسرایی است؛ نغمه‌ای که بیش از حد با آن آشنا هستم.
یک بنر بزرگ و رنگارنگ توجه من را به خود جلب می‌کند. بنر کم‌کم بر فراز کوچه‌ی شلوغ بالا می‌رود و یک «خزنده» با ریسمانی آن را میان دو مغازه آویزان می‌کند. طوری از دیوار بالا می‌رود گویی کف دست و پاهایش چسب ریخته باشد و این‌طوری خیلی راحت از دیوار صاف مغازه بالا می‌رود. همان‌طور که طناب اتصال بنر به دیوار را محکم می‌کند، حواسم را به کلماتی می‌دهم که با حروف بزرگ سیاه‌رنگ روی فرشینه‌ی سبزرنگ با خط خرچنگ‌قورباغه نوشته شده‌اند:
«ششمین دوره‌ی آزمون‌های پاکسازی در شرف آغازه.
پاکسازی رو از یاد نبرین. سپاسگزار طاعون باشین.
واسه پادشاهی، خانواده و خودتون افتخار کسب کنین.
شاید شما برگزیده‌ی پیروز بعدی باشین.»
با صدای بلندی می‌خندم و نزدیک است تکه‌ای سیب در گلویم بپرد و من را خفه کند. گرچه آزمون‌های پاکسازی اصلاً خنده‌دار نیستند، اما دست خودم نیست. به نظرم خیلی مضحک است که آن‌ها واقعاً قرار است نوعی جشن باشند. در بزرگداشت پاکسازی عظیمی که بیش از سه دهه‌ی پیش انجام شد، آزمون‌هایی طراحی شدند تا نیروهای ماوراءالطبیعه‌ی مردم را به‌نمایش بگذارند و برای تنها سرزمینی که برگزیده‌ها در آن زندگی می‌کنند، افتخار بیافرینند.
به نظر من کشتن آدم‌های بی‌گناه هیچ افتخاری نه برای من، نه پادشاهی و نه خانواده‌ام به‌همراه نمی‌آورد. البته خانواده‌ای هم برایم نمانده که برایشان افتخار به‌همراه بیاورم، بااین‌حال هر پنج سال یک بار، برگزیده‌های جوان انتخاب می‌شوند تا در این مسابقات رقابت کنند و هم افتخار کسب کرده و هم پول کافی برای ساخت قلعه‌ی راحت خودشان به‌دست بیاورند تا از شوک روحی‌ای که آزمون‌ها برایشان به‌همراه داشته، بگریزند.
اما آن بخشی از ماجرا که موجب می‌شود من هم از شدت خنده و هم از شدت خشم بر خود بلرزم این است که برگزیده‌های سطح پایین‌تر، آن‌هایی که نیروهای تدافعی و دنیوی دارند، این‌گونه گمان می‌برند که شانس برنده شدن در این آزمون‌های پیچیده را دارند. ناگهان با نگاهی به چهره‌های هیجان‌زده‌ی دنیوی‌ها احساس کرختی می‌کنم که می‌بینم همه زیر بنر ازدحام کرده‌اند و نیشخند می‌زنند و به آن اشاره می‌کنند.
ما اولین گروهی هستیم که می‌میریم.
برگزیده‌هایی که در این مسابقات رقابت می‌کنند، انتخاب‌شده نیستند، بلکه با همین سرنوشت به‌دنیا آمده‌اند. آن‌ها معمولاً خون سلطنتی در رگ‌هایشان دارند و در رده‌ی قدرت برگزیده‌ها در جایگاه بالاتری قرار می‌گیرند. جمعیت را بادقت از نظر می‌گذرانم، نگاهم را به چهره‌های خندان آدم‌های معمولی می‌دهم که تنها برای سرگرمی به این بازی کشیده شده‌اند، آن هم پس از اینکه پادشاه به ما اجازه می‌دهد آن‌که را دوست داریم به‌عنوان نماینده‌ی خود به این رقابت‌ها بفرستیم.
با وجود اینکه پادشاه اصرار دارد کشتن برگزیده‌ها در میدان مسابقه امری ناپسند است، بر هیچ‌کس پوشیده نیست که مرگ خود یکی از شرکت‌کنندگان این رقابت‌هاست. مردن نوجوان‌ها ظاهراً همه‌چیز را به شکل قابل‌توجهی سرگرم‌کننده‌تر می‌کند و اگر برگزیده‌ها نباشند که بقیه را بکشند، پادشاه خودش شخصاً در مسابقات دست خواهد برد.
راه خودم را از میان انبوه مردمی که زیر تابلو جمع شده‌اند و با هم در این مورد صحبت می‌کنند که چه کسی نماینده‌ی کوچه‌ی غنائم خواهد بود و با پول جایزه‌ی خودشان چه خواهند کرد، باز می‌کنم.
خیلی کم در زندگی‌ام پیش آمده که به برگزیده‌ها حسادت نکنم، اما همیشه از فکر اینکه مجبور نیستم در آزمون‌های پاکسازی شرکت کنم، کاملاً راضی‌ام. از اینکه آدمی بی‌ارزش و بی‌اهمیت هستم. کاملاً معمولی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نخونده

    0

    چرا اصلا نمیفهمم

    ۲ ماه پیش
کپی شد!