دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه نسخه آخر اثر رومینا.ک

رمان نسخه آخر

  • زبان فارسی
  • 2.3K 👁
  • 32 ❤️
  • 22 💬

خلاصه رمان معمایی نسخه آخر

الیاس ورمان فکر می‌کرد مهاجرتش فقط آغازی تازه است؛ اما شهر پیش از آنکه او را بپذیرد، سایه‌اش را بر زندگی‌اش می‌اندازدـ خانه‌ای که در آن مستقر شد، بیشتر شبیه دهلیزی خاموش بود تا پناهگاهی امن؛ جایی که صداها سقف ندارند و هر لرزشی انگار از عمق چیزی زنده برمی‌خیزد. چندان طول نمی‌کشد که الیاس می‌فهمد این محله، حافظه‌ای دیرینه دارد؛ حافظه‌ای که تازه‌واردها را می‌سنجد، می‌ترساند و اگر لازم باشد می‌بلعد. میان پرونده‌های نیمه‌کاره، نگاه‌های ناتمام همسایه‌ها و دروغ‌هایی که پشت لبخندها قایم شده‌اند؛ رازها در سایه‌ها پنهان‌اند و هر قدم، پرسشی جدید به دنبال دارد: چه کسی دروغ می‌گوید؟ و چه کسی قربانی می‌شود؟

قسمتی از متن رمان نسخه آخر

D5:
احساس می‌کنم دستی نامرئی دور گلویم حلقه شده و هر لحظه بیشتر فشار می‌آورد. نفس کشیدن سخت‌تر می‌شود. چشم‌هایم می‌سوزند؛ پلک زدن تنها راه فرار است. تند، بی‌وقفه.
لحظاتی می‌گذرد. اوضاع کمی آرام‌تر می‌شود. فقط کمی.
مرد، سطل رنگ را با دقت روی زمین می‌گذارد. یک قدم جلو می‌آید. خجولانه نگاهم می‌کند و از حرف زدن طفره می‌رود. در نهایت می‌گوید:
- صبح بخیر، دکتر ورمان.
نگاهش می‌کنم. چشم‌هام هنوز فریاد شک و تردید می‌کشند. از آن قیافه ساده و جثه‌ی لاغر، نه قاتل درمی‌آید، نه یک فراری روانی که نگهبان آسایشگاه‌اش را دور زده.
خب؛ خیال‌ام کمی راحت می‌شود. قرار نیست در روز اول ورودم به مطب جدیدم، توسط یک قاتل روانی که تظاهر می‌کرد نظافت‌چی‌ست، کشته بشوم.
البته اگر بشوم، ابتدا کسی نگران غیبتم نمی‌شود.
اما قطعا بعد از دو سه روز، بوی گند جنازه بالا می‌رود و شکایت همسایه‌گان باعث کشف بایی مانده لاشه‌ام می‌شود.
مرد کمی خودش را جمع‌وجور می‌کند. صدایش کمی می‌لرزد، اما در عین حال سردی خاصی در آن است.
- نظافت‌چی‌ام. از طرف جیکوب نوواک.
نفسی که تا آن لحظه حبس کرده بودم، بی‌صدا بیرون می‌پرد. شاید صدای آن را نشنود، اما حتماً بالا و پایین شدن قفسه سینه‌ام را دیده.
لحظه‌ای دلم برایش می‌سوزد و می‌خواهم طرفش را بگیرم.
برای چندرغاز پول، صبح شنبه، خواب گرم و ناز را رها کنی، برای نظافت و تازه صاحب‌کارت، به چشم یک قاتل روانی تورا نگاه کند. بدون اغراق کمی منزجر کننده و کمی هم اعصاب خوردکن است. ( شایدهم بیشتر از کمی)
البته من سال‌ها با روان‌پریش‌ها و پارانوئیدها زندگی کرده‌ام.
طبیعی‌ست که به آدم‌ها، هیچ‌وقت صد در صد اعتماد نکنم؛ و همیشه مقدار درصدی را برای بیمار بودن افراد در نظر بگیرم.
لبخندی ساختگی می‌زنم. امیدوارم زیادی مصنوعی نباشد.
قطعا بعد این صحنه، لایق لبخندی اطمینان بخش است.
سریع از کنارش رد می‌شوم. چشم‌هایش، دنبالم می‌چرخند.
پیشانی‌ام خیس شده. عرق سرد، مثل روحی، بی‌هوا دنبالم می‌کند.
نه. نباید اجازه بدهم رفتار کسی روزم را خراب کند.
من برای این روزها، سال‌ها برنامه‌ریزی کرده‌ام.
حتی وقتی پدرم زنگ می‌زد و من، با دروغی حرفه‌ای می‌گفتم که وقت غذاخوردنم رسیده؛
در واقع، دراز کشیده بودم. مجله می‌خواندم؛ کتاب ورق می‌زدم. و در ذهنم، این روزها را می‌ساختم.
از وقتی به این گوشه‌ی دورافتاده‌ی فرایبورگ آمده‌ام، مطمئنم پدرم هزار بار تماس گرفته.
قطعا تا چند وقت دیگر، نامه‌هایش هم می‌رسند. البته اگر آدرس پست جدیدم را زودتر پیدا نکرده باشد و همین حالا پستچی با زنگ خانه‌ام درحال جدال نباشد.
در حقیقت، همین نامه‌ها و گوشزد‌های همیشگی‌اش بین ما فاصله می‌اندازد.
او هنوزهم خیال می‌کند من پسربچه سر به هوایی هستم که ممکن است با توپ فوتبال، به شیر گاز یا پنجره خانه همسایه بکوبد. درحالی که من، در دهه سی‌سالگی‌ به سر می‌برم.
پدرم، مردی پنجاه‌و‌پنج‌ساله است که هنوز حاضر نیست خانه‌‌ی کلنگی‌ای که برای مادرم ساخته بود را در نووه میستو(شهر نو، زادگاهم) ترک کند.
هربار که بحث فروش خانه درب و داغانش را پیش می‌کشیدم، با بهانه ناراحتی مادرم، از آن امتناع می‌کرد.
احمقانه‌ترین دلیلی که می‌شود برای ماندن در آنجا آورد.
من، از بچگی رویای روان‌پزشکی را داشتم که جایی دور از همهمه خانواده و خاطرات، مشغول کار می‌شود.
مرگ مادرم ناراحت‌کننده بود؛ هرچه باشد، او مادرم بود.
کسی که بی‌منت و خواسته‌ای، مرا با محبت بزرگ کرد.
اما سرنوشت، با بی‌عدالتی او را از حق واقعی‌اش دور کرد.
کسی نمی‌داند چند دقیقه بعد، چه چیزی در انتظارش است.
شاید با بی‌رحم‌ترین شکل ممکن از دنیا بروی و جسدت را در حالتی پیدا کنند، که چشم‌هایت به رو به رو خیره مانده و با رنگ پریدگی‌ات، ترس را پیشکش می‌کنی.
شاید هم کسی را بکشی؛ نه از روی نفرت؛ تنها بخاطر اینکه فکر می‌کردی هنوز راهی برای نجاتش وجود دارد.
در واقع، هیچ‌کس نمی‌داند چند دقیقه بعد، چه سرنوشتی در انتظارش است.
D6:
«شش ماه قبل، اتاق درمان»
"الیاس"
زن جوان، روی صندلی چرمی نشسته بود. پاهایش را جمع کرده بود زیر خودش. دست‌هایش بی‌حرکت و صورتی بدون آرایش داشت؛ اما چشم‌هایش هنوز با چیزی درگیر بودند.
«می‌دونی چرا این‌جایی؟»
سکوت بر فضای سرد اتاق حکم می‌کند و بعد،صدای عقربه‌های ساعت.
سه بار پلک زد. آهسته می‌گوید: «چون گفتن خطرناکم.»
یادداشت نمی‌کنم. فقط نگاهش می‌کنم. آن‌قدری که متوجه شود دیده می‌شود، اما نه آن‌قدری که احساس تله کند.
دلم می‌خواهد با میل خودش ادامه بدهد؛ نه از روی ترس.
لحن من، به نسبت گرم‌تر از اوست. سعی می‌کنم از تکنیک‌های مختلف برای جلب اعتمادش استفاده کنم.
«تو چی فکر می‌کنی؟ واقعاً خطرناکی؟»
لبخندی باریک می‌زند. از همان‌هایی که بیشتر شبیه اخطار است تا خوش‌رویی. شاید اگر روزی از من بپرسد زیباترین بخش چهره‌اش کجاست، پاسخم وقتی باشد که لبخند می‌زند.
«بستگی داره... برای کی.»
نور اتاق کم است. فضای خنثی کمک می‌کند راحت‌تر حرف بزند. یا دست‌کم، فکر کند که در امنیت‌ است.
از جمله یا لحن بیان‌اش، حسی خاصی دریافت نمی‌کنم.
کاراگاه چیز‌های عجیبی می‌گفت؛ می‌دانم که صفت«عجیب»برای این می‌آید که من، از او انتظار این سرگذشت را نداشتم. البته، همیشه احتمال اینکه ممکن است بیماری روانی افراد، گذشته ترسناکی را برای‌شان ساخته باشد، کنار می‌گذارم. اما او، واقعا از تصور من دورتر عمل کرده.
با کمی مِن‌مِن، سعی می‌کنم منظورم را طوری به او بفهمانم که اوضاع بهم نریزد.
«اگه بگم فکر می‌کنم واقعاً یه نفر رو کشتی چی؟»
این‌بار، یک‌راست نگاهم می‌کند. پلک نمی‌زند. لبخند محوی روی لب‌های صورتی‌اش می‌نشیند. احساس می‌کنم در انتهای چشمانم، چیزی را دیده که او را نرم می‌کند.
شاید احساس عصبانیت، شایدهم مقداری ترس.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان نسخه آخر
  • Zaza

    1

    واقعا قشنگ داستان پردازی شده و میشد رمان رو توی ذهن تجسم کرد موضوعش جالب بود ولی بعضی قسمتا واقعا اکه با دقت نمیخوندی گیج کننده بود

    ۱ ماه پیش
  • ستاره صبح|نویسنده

    0

    خیلی ممنونم بابت نظرتون🙏🏻❤

    ۱ ماه پیش
  • سحر

    3

    نظر شخصیمه. از این سبک رمان خوشم نمیاد .

    ۱ ماه پیش
  • آبی دریا

    1

    ستاره صبح عزیز؛ماهرانه رمان رو برای مخاطب به تصویر کشیدی ،قلم توانمند شما داستان را فقط در ذهن تداعی نمی کنه بلکه خواننده رو دقیقا به دل رمان و لحظه های پر از التهاب و هیجان میبره تصویر سازی ذهنی عالی بود قلمت همیشه مانا

    ۲ ماه پیش
  • ستاره صبح|نویسنده

    0

    وای:))) ممنونمم بابت این همه لطفی که به من داشتین❤

    ۲ ماه پیش
  • یاس

    0

    رمان برام باز نمیشه چرا؟!

    ۲ ماه پیش
  • ستاره صبح|نویسنده

    0

    عزیزم اینترنتتو یک بار خاموش روشن کن، در نهایت که فایلش باز نشد به پشتیبانی پیام بدین.

    ۲ ماه پیش
  • Yasna

    1

    بازم مثل همیشه عالی قلب من 🥰افتخار میکنم به بودنت😘

    ۲ ماه پیش
  • ستاره‌صبح|نویسنده

    0

    مرسی عزیزم💙

    ۲ ماه پیش
  • کژاله

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • شکیبا

    9

    چرا میاید کل داستانو اسپویل میکنید چی بهتون میرسه؟شاید یه نفر میخواد تا ته داستانو بخونه فقط حق دارید نظرتونو بگید که خوبه یا نه به بقیه کمک کنید

    ۲ ماه پیش
  • کژاله

    2

    خب شما اول نظرات نخون؛ داستانو بخون بعد بیا بنویس خوبه یا بد. و نظرات بقیه هم بخون

    ۲ ماه پیش
  • sgg

    3

    چه ربطی داره؟ خب اسپویل نکنین این چه وضعشه😐😐

    ۲ ماه پیش
  • ستاره‌صبح|نویسنده

    0

    بله عزیزم اما کاش داستانو اسپویل نمی کردین اینطوری جذابیت داستان برای خواننده جدید از بین میره. 🌺

    ۲ ماه پیش
  • دبه ماست

    2

    قلم نویسنده بسیار بسیار قوی بود جوری که انگار که رو دست کتابای چاپی هم میزد، واقعا لذت بردم هرچند بعضی جاها یکم همه چیز گُنگ میشد ولی واقعاااا لذت بردم💘💘 خیلییی دوسداشتنی بود🎀🎀

    ۲ ماه پیش
  • ستاره‌صبح|نویسنده

    0

    با نظرتون، حس واقعا خوبی گرفتم. 🥺💙 سپاسگزارم از نظرتون❤

    ۲ ماه پیش
  • کتایون

    0

    داستان جذابی بود و پایانش اصلا قابل حدس نبود😍 دست مریزاد نویسنده عزیز🌹🌹

    ۲ ماه پیش
  • ستاره صبح|نویسنده

    0

    سپاسگزارم❤

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    خیلی قشنگ و عالی بود خسته نباشید نویسنده عزیز بی صبرانه منتظر های بعدیتون هستیم🌹❤️

    ۲ ماه پیش
  • ستاره صبح|نویسنده

    0

    سپاسگزارم از نظرتون❤

    ۲ ماه پیش
  • نسیم فیروزی

    0

    واقعا رمانت عالیه دوست عزیزم

    ۳ ماه پیش
  • ستاره‌صبح|نویسنده

    0

    ممنونم بابت نظرت❤

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!