الیاس ورمان فکر می‌کرد مهاجرتش فقط آغازی تازه است؛ اما شهر پیش از آنکه او را بپذیرد، سایه‌اش را بر زندگی‌اش می‌اندازدـ خانه‌ای که در آن مستقر شد، بیشتر شبیه دهلیزی خاموش بود تا پناهگاهی امن؛ جایی که صداها سقف ندارند و هر لرزشی انگار از عمق چیزی زنده برمی‌خیزد. چندان طول نمی‌کشد که الیاس می‌فهمد این محله، حافظه‌ای دیرینه دارد؛ حافظه‌ای که تازه‌واردها را می‌سنجد، می‌ترساند و اگر لازم باشد می‌بلعد. میان پرونده‌های نیمه‌کاره، نگاه‌های ناتمام همسایه‌ها و دروغ‌هایی که پشت لبخندها قایم شده‌اند؛ رازها در سایه‌ها پنهان‌اند و هر قدم، پرسشی جدید به دنبال دارد: چه کسی دروغ می‌گوید؟ و چه کسی قربانی می‌شود؟

ژانر : معمایی، جنایی، روانشناختی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۳ ساعت و ۵۲ دقیقه ۳۵ ثانیه

نویسنده : ستاره صبح(رومینا.ک)

ژانر : #معمایی #روانشناختی #جنایی

خلاصه :

الیاس ورمان فکر می‌کرد مهاجرتش فقط آغازی تازه است؛ اما شهر پیش از آنکه او را بپذیرد، سایه‌اش را بر زندگی‌اش می‌اندازدـ خانه‌ای که در آن مستقر شد، بیشتر شبیه دهلیزی خاموش بود تا پناهگاهی امن؛ جایی که صداها سقف ندارند و هر لرزشی انگار از عمق چیزی زنده برمی‌خیزد. چندان طول نمی‌کشد که الیاس می‌فهمد این محله، حافظه‌ای دیرینه دارد؛ حافظه‌ای که تازه‌واردها را می‌سنجد، می‌ترساند و اگر لازم باشد می‌بلعد. میان پرونده‌های نیمه‌کاره، نگاه‌های ناتمام همسایه‌ها و دروغ‌هایی که پشت لبخندها قایم شده‌اند؛ رازها در سایه‌ها پنهان‌اند و هر قدم، پرسشی جدید به دنبال دارد:

چه کسی دروغ می‌گوید؟

و چه کسی قربانی می‌شود؟

***

D1:

با صدای خفه و تیک‌تاک یکنواخت ساعت، چشمانم را باز می‌کنم. برای لحظه‌ای فقط سقف ترک‌خورده بالای سرم را نگاه می‌کنم؛ انگار این چند ساعت خواب، فقط یک پلک‌زدن بوده باشد.

حرکت نرمی می‌کنم و بدنم با ناله‌ای بی‌صدا جواب می‌دهد؛ به سختی خودم را روی تشک جمع می‌کنم. از پنجره خیره می‌شوم به آن آبی عمیق و سرد که انگار هر لحظه قرار است سیاهی‌ها از لای آن بیرون بزنند. سایه‌های سیاه و متحرکی که کلاغ‌های بدشگون‌شان، مثل نگهبان‌های تاریکی، آسمان را قبضه کرده‌اند. آه؛ هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم دوباره مجبور باشم با کلاغ‌ها دست و پنجه نرم کنم.

سرپا می‌ایستم، بدنم هنوز سنگین و کُند است، و قدم‌هایم را آرام و بی‌صدا به سمت سرویس بهداشتی می‌برم. امروز روز سختی بود؛ اول به خاطر تأخیر لعنتی جیکوب و شغل مزخرفش، که مجبور شدم دو ساعت معطل بمانم و همه برنامه‌ها به هم ریخت.

می‌دانستم فردا هم سخت‌تر خواهد بود. به همین دلیل ساعت دو بامداد راهی شهر جدیدم شدم؛ شهری که شاید کلید فرصت‌های تازه در آن نهفته باشد.

سرم را می‌خارم، ذهنم هنوز گیج است. آدلا و مشاوره‌های احمقانه‌اش را به یاد می‌آورم؛ آنقدر مزخرف حرف می‌زند که گاهی فکر می‌کنم چطور خودش از حرف‌هایش نمی‌خندد.

شیر آب را باز می‌کنم. منتظر می‌مانم آب بیاید اما...

لوله چند بار به طرز مشکوکی می‌لرزد و سکوتی سنگین فضا را پر می‌کند. این هم از شروع تازه‌ام!

با کلافگی شیر را چند بار باز و بسته می‌کنم اما همچنان چیزی نمی‌آید.

روی توالت می‌نشینم و نگاه می‌کنم به سرویس تاریک و مخوف. چراغ آویز لرزان به سختی نور قرمزش را پراکنده می‌کند؛ نوری که بیشتر شبیه هشداری خاموش است تا روشنایی. روشویی کج شده، گوشه‌اش شکسته و تکه‌ای از سرامیکش مثل دندان شکسته‌ای، خطرناک و بی‌رحم به چشم می‌خورد. انگار کسی که قبل از من اینجا بوده، در این‌جا لحظه‌ای وحشتناک را تجربه کرده؛ شاید ناظر صحنه جرم بوده یا خودش قربانی شده است.

بلند می‌شوم، ولی همین که می‌خواهم تکان بخورم، سرویس بهداشتی انگار نفسش بند آمده باشد، می‌لرزد و یک صدای ناهنجار از دل دیوار می‌پیچد.

هراسان از سرویس بیرون می‌آیم و به پنجره تکیه می‌دهم. بوی کهنه و کثیف گرد و خاک پرده‌های پوسیده دماغم را قلقلک می‌دهد.

برای لحظه‌ای فکر می‌کنم اگر به جای اینجا، آن پولی که صاحبخانه قبلی‌ام می‌گفت را می‌دادم، حالا محل بهتری برای زندگی داشتم. با نگاهی کوتاه می‌توان فهمید تعمیر و تبدیل کردن اینجا به یک خانه قابل سکونت، مدت‌ها زمان می‌برد.

خانه قبلی‌ام، یک سویت کوچک بود که با وسواس و تمرکزی خاص چیده شده بود؛ هرچند فضای کمی داشت، اما چیدمان مدرن باعث شده بود که مساحت‌اش، آخرین چیزی باشد که بتوان به آن فکر کرد.

شاید دوری از آنجا، بهترین ایده بود. خاطرات هردرن مثل سایه‌های مرموزی که زیر پوست شهر جا خوش کرده‌اند، هر لحظه خطر را برایم یادآوری می‌کردند.

D2:

آخرین کارتن را برداشتم. نفس‌هایم مثل شعله بر سینه‌ام چنگ می‌کشیدند و تشنگی‌ام را بیشتر می‌کردند.

ورودی ساختمان، دری فلزی داشت که رنگ و رمقش را باخته بود. لولاها طوری ناله می‌کردند که اگر در را کمی محکم‌تر فشار می‌دادم، قرار بود خودش را رها کند و روی زمین بیفتد.

چراغ‌های کم‌نور، حتی به راهرو هم رحم نکرده بودند. هر لحظه حس می‌کردم الان است که خاموش شوند و مرا در تاریکی خالی و سرد آنجا، تنها بگذارند.

با قدم‌هایی مردد به آسانسور رسیدم و دکمه را زدم. از وقتی پا به این ساختمان گذاشته‌ام، حتی یک نفر را هم ندیده‌ام. البته نمی‌توانم صدای خفهٔ واحدها را نادیده بگیرم. پس مطمئنا کسانی پشت آن درها زندگی می‌کنند.

صدای باز شدن آسانسور، مرا از فکر بیرون کشید. در را کشیدم و نگاهی به داخل انداختم. تنها یک زن مسن آن‌جا بود. کمی مکث کردم، کنار رفتم و سرم را به نشانه احترام خم کردم. زن بی‌ آن‌که نگاهم کند، با شتاب از آسانسور بیرون زد. کمتر از زمانی که برایش در نظر گرفتم، صدای خروجش از ساختمان را شنیدم.

در هِردِرن، همسایه‌های زیادی نداشتم. محله‌ای زیبا، آرام و خلوت. مثلا یکی از آن همسایه‌های اندکم، خانوادهٔ وایس‌هاوپت' بود؛ پیرزن و پیرمردی مهربان که با اصرار خودشان، آن‌ها را «وایس‌ها» صدا می‌زدم.

و پنی... دختر جوان و خدمتکاری که در خانه‌های زیادی نظافت می‌کرد؛ از جمله خانهٔ من.

اما این‌جا، فرق دارد. تفاوت در همه‌چیز، حتی آسفالت خیابان‌ها هم دیده می‌شود. انگار میان‌شان با مردم فرایبورگ، کیلومترها فاصله است؛ نه جغرافیایی، بلکه فرهنگی.

هِردِرن، محله‌ای در شمال فرایبورگ است. آرام، سنتی، با فضای سبزی که گاهی آرامشش غیرواقعی به نظر می‌رسد.

اما اگر به دنبال خلوتی مطمئن و صمیمیتی خاموش باشید، قطعا هنوز هم می‌تواند بهترین گزینه باشد.

آخرین کارتن را روی جعبه‌های کج و معوج گذاشتم و خودم را روی مبل پرت کردم. صدای معده‌ام بالاخره یادآور شد که از صبح چیزی نخورده‌ام.

بعید می‌دانم چیزی هم در یخچال پیدا شود؛ شاید فقط کمی پورهٔ سیب‌زمینی و ته‌ماندهٔ مربای پای سیب.

شاید مجبور باشم امشب از خانه بیرون بزنم و چیزی از فروشگاه بگیرم.

صدای زنگ تلفن، افکارم را قطع کرد.

لب‌هایم را با نوک زبان مرطوب کردم و گوشی را برداشتم.

- بله؟

- سلام الیاس... چه‌خبرا؟

با شنیدن صدای جِیکوب، نفس راحتی کشیدم.

مکث کوتاهش باعث شد برای لحظه‌ای فکر کنم پشت خط، یک قاتل سریالی است که بعد از مدت‌ زیادی که سراغم را گرفته، بلاخره آدرسم را پیدا کرده.

یا شاید یکی از بیماران قدیمی با اختلالی خاص...

بزرگ‌ترین خطر در درمان بیماری‌های روانی افراد، این است که همیشه جایی در ذهن، این احتمال را می‌دهی: شاید یکی از آنها ناگهان هوس کند تو را بکشد.

- خبری نیست، جیکوب... از وقتی رسیدم فقط دارم خونه رو مرتب می‌کنم.

دروغ گفتم!

گاهی، برای فرار از توضیح دادن، دروغ لازم است. گاهی حتی نجات‌بخش. در واقع کسی از تو انتظار ندارد همیشه راستش را بگویی.

- چه عالی. فقط امیدوارم وقتی رسیدم، بوی رنگ دیوارا فراریم نده.

خب؛ فکر می‌کنم وقتش رسیده که دروغم لو برود. شاید نه به این سرعت، اما به هرحال اگر دروغ می‌گویید، باید حواستان جمع باشد که آن‌را خوب قایم کنید.

- میای اینجا؟ کی؟

نفسش سنگین بود. صدایی که از آن‌سوی خط آمد، صدای مردی نبود که در لحظه زندگی می‌کند؛ صدای کسی بود که با آینده کلنجار می‌رود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌دونم... فعلاً که سرم خیلی شلوغه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه سکوت کرد. بعد، صدایش آرام‌تر شد؛ مثل صدایی که از لای مه بیرون می‌آید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لنکا این‌روزا خیلی عوض شده. مدام با هم جر و بحث داریم و خب...جدیدا کارم سخت‌تر هم شده. اما تلاش می‌کنم در اسرع وقت بهت سر بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لنکا را می‌شناختم. همسر جیکوب، زنی از نسلِ مشت‌های گره‌کرده و چشم‌های بی‌گذشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زنی که اگر چند دقیقه کنارش بنشینی، همان‌قدر که لبخند می‌زند، همزمان تو را می‌بلعد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن‌ها وقتی خطرناک می‌شوند، همیشه با لبخند شروع می‌کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به‌نظرم باید افکارش را در شیشه‌ای مهر و موم کنند و در موزه‌ی لورن وارن کنار اشیای نفرین‌شده به نمایش بگذارند. خطرش واقعی‌ست؛ بی‌نیاز از هرچه روح و جن وجود دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عالیه. چطوره وقتی میای، همراهت بیاریش؟ شاید خوب باشه یه کم باهاش صحبت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه می‌گویند من همیشه یا حداقل بیشتر وقت‌ها، منطقی هستم؛ اما آنچه در ذهنم می‌گذرد، همیشه راهی به زبانم پیدا می‌کند، پیش از آن‌که عقل فرصت قضاوت داشته باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای من، دیدن لنکا همان‌قدر دلچسب است که قدم زدن در گورستانی شبانه‌، زیر باران و با کفش‌هایی که در گل فرو می‌روند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او از آن زن‌هایی‌ست که تصور می‌کند چون مستقل است، باید همه‌ی مردها را از صحنه‌ی زمین محو کند. و این تصور، به‌طرز ترسناکی در نگاهش زیباست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما خب... چه می‌شود کرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احتمالاً جیکوب هم دلش می‌خواهد با او حرف بزنم. شاید فکر می‌کند با حرف‌های منطقی و روانشناسانه من، می‌تواند همسرش را رام خودش کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دل بستن به کلمات، ساده‌دلانه‌ترین اعتیاد آدمی‌ست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش در گوشم پیچید، با انرژی‌ای ساختگی که نمی‌دانم قرار بود مرا آرام کند یا خودش را گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خوبه؛ مطمئنم دورهمی عالی‌ای می‌شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مدتی، فقط سکوت بود. سکوتی ضخیم و بی‌ملاحظه؛ از آن‌ها که درونت را در خود می‌مکد و تهی‌ات می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد، همان واژه‌ی آشنا، مثل قلابی که از گذشته بیرون کشیده شود، آرام بیرون خزید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنونم الیاس... ممنون، رفیق.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دقیق بخواهم بگویم، سه ماه و چهار روز از آخرین‌باری که جیکوب این کلمه را گفته بود، گذشته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ما باهم صمیمی هستیم، اما «رفیق» واژه‌ای‌ست که جیکوب به‌راحتی خرج نمی‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی آن را می‌گوید، یا چیزی در دلش فرو ریخته، یا چیزی در دل من باید فرو بریزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سال‌هاست باهم دوستیم. میانه‌مان آن‌قدر خوب است که گاهی غریبه‌ها خیال می‌کنند برادریم. البته می‌دانم بعد از داستان جابه جایی من و پروژه‌های جدید جیکوب، قرار است کمتر یک‌دیگر را ملاقات کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این سخت است؛ مخصوصا بعد آن‌همه دوستی و رفاقت. با این اوضاع؛ چهره‌هایمان هم زمین تا آسمان باهم فرق دارند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او مردی‌ست با چهره‌ای غربی؛ موهای بور روشن، بینی کشیده و چشمانی به رنگ دریا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوستش نازک است؛ آن‌قدر که سرخی خون در گونه‌هایش همیشه پیداست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌خندد، حتی وقتی چیزی برای خندیدن نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنارش اما، من، مردی هستم با چهره‌ای آفتاب‌سوخته، موهایی قهوه‌ای با موج‌هایی بی‌قرار، و چشمانی که بیشتر از آن‌که نگاه کنند، قضاوت می‌کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم عجیب‌اند. گاهی آن‌قدر سیاه می‌شوند که مرز عنبیه و قرنیه در هم می‌ریزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایی که گاهی لب به حرف می‌گشایند. گاهی؛ گذشته را بازپخش می‌کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل وقت‌هایی که رو‌به‌روی آینه می‌ایستم، و در آن‌سوی بازتاب، فریادهای عجیبی می‌زنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

¹: Herdern

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

²: Weishaupt

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

D3:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح با صدای زنگ در، پلک‌هایم با بی‌میلی تمام باز شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهایم ناخودآگاه در هم گره خورد و قدم‌هایم، حق به جانبانه راهی در شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستگیره‌ی سرد را بالا و پایین کردم و خیره شدم به مردی که با لبخندی پهن و سینی‌ای در دست، درحالی که هنوز بخار می‌داد، آنجا ایستاده بود. با دیدنم، سرحال آمد و لبخندش جان تازه‌ای‌ گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبح بخیر آقای...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثش، لحنم را خسته‌تر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ورمان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش کمی گرد شد؛ سبزی عنبیه‌اش برجسته‌تر به نظر می‌رسید. لب‌هایش بی‌حرکت، صاف و بسته روی هم نشستند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلاش کردم چهره‌ام را مشتاق نشان دهم، اما صدایم تغییر چندانی نکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الیاس ورمان هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را فشردم؛ گرمی کف دستش و نبض تند شستش، لحظه‌ای حواسم را پرت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبح بخیر آقای ورمان. ورودتون رو به ساختمون تبریک می‌گم. فکر نمی‌کنم هنوز فرصت کرده باشید با همسایه‌ها آشنا بشید. پس این... می‌تونه اولین ملاقاتتون باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثی کردم؛ گوشه‌ی سمت چپ پیشانی‌ام را خاراندم، پلک محکمی زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینی را با احتیاط جلو گرفت؛ با ذوقی تازه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همسرم توی شیرینی‌پزی استعداد عجیبی داره. فقط کافیه یکی‌شو بچشید، دیگه نمی‌تونید کنارش بذارید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینی را گرفتم. حواسم بود مبادا از دستم بلغزد و شیرینی‌ها روی زمین بریزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون بابت لطفتون. خوشحال شدم از ملاقاتتون آقا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لحنی گرم و تاکیدی خاص گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جاناتان هستم. جاناتان ویراس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را تکان دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوش‌وقتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در را آرام بستم. سینی میان دستم را، مانند شئ ارزشمندی حمل می‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوی کلوچه‌ها در فضا پیچیده بود. عطری گرم و آرامش‌بخش. گردالی‌های طلایی وسوسه‌ام می‌کردند که یکی را بردارم و بی‌درنگ گاز بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت از هفت گذشته بود. باید آماده‌ی رفتن به کلینیک می‌شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عجله، سینی را روی کابینت گذاشتم و از یخچال، پاکت شیر را بیرون کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیشب، هرطور شده، خودم را به سوپرمارکت رسانده بودم. شیر پاکتی، نان جو و یک کنسرو ماهی شور، تنها چیزهایی بودند که خریدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیرداغ‌کن را روی شعله‌ی ملایم گذاشتم. چند دقیقه بعد، لیوانی شیر کنار کلوچه‌ها قرار گرفت. حالا، بوی شیر داغ با عطر شیرینی در هم آمیخته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صحنه‌ای بود که می‌شد برای لحظه‌ای به آن دل بست، اگر صبح این‌قدر عجله نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس از صبحانه، به اتاقم برگشتم. لباس‌هایی که شب پیش برای کلینیک انتخاب کرده بودم، پیراهنی ساده و شلواری اتوخورده بودند که از دل کارتن‌ها بیرون کشیده شده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کفش‌هایم را پوشیدم؛ واکس‌خورده و آماده شروع تازه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در آینه نگاهی گذرا به خودم انداختم؛ ته‌ریشی سیاه روی صورتم جا خوش کرده بود. فرصت اصلاح نبود، اما می‌توانستم کمی مرتبش کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلاخره از ساختمان تاریک بیرون زدم. موجی از نور مستقیم به صورتم خورد. هوا، به طرز عجیبی دلچسب است؛ و می‌تواند دل‌انگیزترین اتفاقِ امروز باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیدوار بودم مسیر تا کلینیک راحت باشد؛به هیچ‌عنوان آمادگی رو یا رویی با مکانی جدید و بی‌نظم‌ای تازه را نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم، سوییچ را چرخاندم. امروز، باید روز خوبی باشد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

D4:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خیابان‌های والدزه که می‌گذرم، انگار یک شاهکار است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در واقع تجربه جیکوب باعث شد براساس شناختی که از من دارد، این محله را به من پیشنهاد بدهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محله والدزه در شرق فرایبورگ قرار دارد؛ اینجا دقیقا همان جاییست که دلم می‌خواهد سال‌های زیادی در آن زندگی کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیابان‌های خلوت؛ جمعیت کم و فضای سبز. همه‌ی چیز‌هایی که من لازمه ادامه حیاتم می‌دانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به انتهای خیابان که می‌رسم، دریاچه‌ای کوچک را می‌بینم که در همسایگی پارک جنگلی زیبایی قرار گرفته. این دو، می‌توانند گزینه‌های مناسبی برای وقت‌هایی باشند که دلم تنهایی را آرزو می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اینکه در هردرن، مدت زیادی زندگی کردم اما هیچ‌وقت آن را با زادگاهم، شهر نو قرار ندادم. اما حالا با جرعت می‌توانم بگویم والدزه از آنجا هم برایم زیباتر و آرامش‌بخش‌تر است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سختی چشم از مناظر و اطراف می‌گیرم و بلاخره کمی بیشتر پدال گاز را می‌فشارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اینجا تا مطبم، تقریبا با دو چرخه بیست دقیقه و با اتوبوس پانزده دقیقه طول می‌کشد. در حقیقت، صبح کمی برای رویارویی با مطب جدید استرس داشتم، اما خوشبختانه پیام جیکوب باعث شده خیالم راحت شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طوری که در پیامش شرح داده بود؛ قبلا کسی را برای نظافت آنجا فرستاده و حالا، قرار است با یک مطب تمیز و مرتب رو به رو شوم. این لطفش انکار نکردنی است و همیشه سپاس‌گزارش خواهم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه مسیر به سرعت سپری می‌شود و من، بلاخره به آدرس دریافت شده از جیکوب می‌رسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک خیابان پهن، پوشیده از پیاده‌روی‌های تمیز و درختانی تنومند با قامت‌های کشیده و بلند، که برای دیدن انتهای‌شان، باید سرت را بالاتر از حالت معمول بگیری. آسمان آبی با هاله از ابرهای پشمکی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دو طرف خیابان، چند کافه و رستوران، مطب پزشکی و چند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فروشگای دیگر به چشم می‌خورد. اما نسبت به امکانات، جمعیت بسیار کمتری دیده می‌شود. و بجای ماشین‌های غول پیکر، می‌توانید در هرگوشه و کناری، زنان و مردان دوچرخه سوار را ببینید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلید طلایی را در قفل می‌چرخانم که با صدای تیک کوتاهی باز می‌شود؛ قبل از هرچیزی، بوی رنگ به پیشوازم می‌اید و

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوش‌آمد‌گویی می‌گوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان می‌ایستم؛ اگر هفته پیش کسی برای نظافت و رنگ‌کاری اینجا آماده است، قاعدتا باید درش قفل می‌بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما در با ناباوری باز شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با قدم‌های محکمی از پله‌های پیچ‌پیچی راهروی کوچک بالا می‌روم. راهرو، شبیه یک دایره، شمارا به بخش مورد نظرتان از این ساختمان هدایت می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در طبقه دوم، نگاهم روی در قهوه سوخته می‌نشیند. جایی که نام من با پسوند دکتر و روان‌درمان روی تابلوی کوچکی حکاکی شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستگیره را بالا و پایین می‌کنم که باز می‌شود؛ چشمانم ریز می‌شوند و کل اتاق را یک‌باره می‌جویند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید قبل من، کسی به قصد دزدی وارد اینجا شده؛ یا کسی از قبل خبر داشته که اینجا برای مدتی خالی است، برای همین اینجا آمده تا افکار پلیدش را پیاده کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایدهم نظافت‌چی کلید را گم کرده و کسی در این حوالی آن‌را پیدا کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر پشت میز کسی مسلحانه انتظارم را بکشد چه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوتر می‌روم و روبه روی میز کارم می‌ایستم. یک میز قهوه‌ای با صندلی همرنگش که توسط نور هدایت شده از پنجره روشن شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پنجره‌ای بزرگ دقیقا پشت صندلی‌ام؛ بدون پرده و محافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قفسه خالی که احتمالا بی‌تابانه انتظار پرونده‌های بیماران را می‌کشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی روی می‌کشم که صدای حرکتی از پشت سرم می‌آید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سرعت برمی‌گردم؛ نفس‌هایم تندتر از حد معمول شده و قفسه سینه‌م در سریع‌ترین حالت ممکن بالا و پایین می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دقیقا پشت سرم مردی ایستاده با سطلی پر از خون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

D5:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس می‌کنم دستی نامرئی دور گلویم حلقه شده و هر لحظه بیشتر فشار می‌آورد. نفس کشیدن سخت‌تر می‌شود. چشم‌هایم می‌سوزند؛ پلک زدن تنها راه فرار است. تند، بی‌وقفه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظاتی می‌گذرد. اوضاع کمی آرام‌تر می‌شود. فقط کمی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد، سطل رنگ را با دقت روی زمین می‌گذارد. یک قدم جلو می‌آید. خجولانه نگاهم می‌کند و از حرف زدن طفره می‌رود. در نهایت می‌گوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبح بخیر، دکتر ورمان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش می‌کنم. چشم‌هام هنوز فریاد شک و تردید می‌کشند. از آن قیافه ساده و جثه‌ی لاغر، نه قاتل درمی‌آید، نه یک فراری روانی که نگهبان آسایشگاه‌اش را دور زده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب؛ خیال‌ام کمی راحت می‌شود. قرار نیست در روز اول ورودم به مطب جدیدم، توسط یک قاتل روانی که تظاهر می‌کرد نظافت‌چی‌ست، کشته بشوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته اگر بشوم، ابتدا کسی نگران غیبتم نمی‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما قطعا بعد از دو سه روز، بوی گند جنازه بالا می‌رود و شکایت همسایه‌گان باعث کشف بایی مانده لاشه‌ام می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد کمی خودش را جمع‌وجور می‌کند. صدایش کمی می‌لرزد، اما در عین حال سردی خاصی در آن است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نظافت‌چی‌ام. از طرف جیکوب نوواک.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسی که تا آن لحظه حبس کرده بودم، بی‌صدا بیرون می‌پرد. شاید صدای آن را نشنود، اما حتماً بالا و پایین شدن قفسه سینه‌ام را دیده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه‌ای دلم برایش می‌سوزد و می‌خواهم طرفش را بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای چندرغاز پول، صبح شنبه، خواب گرم و ناز را رها کنی، برای نظافت و تازه صاحب‌کارت، به چشم یک قاتل روانی تورا نگاه کند. بدون اغراق کمی منزجر کننده و کمی هم اعصاب خوردکن است. ( شایدهم بیشتر از کمی)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته من سال‌ها با روان‌پریش‌ها و پارانوئیدها زندگی کرده‌ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طبیعی‌ست که به آدم‌ها، هیچ‌وقت صد در صد اعتماد نکنم؛ و همیشه مقدار درصدی را برای بیمار بودن افراد در نظر بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی ساختگی می‌زنم. امیدوارم زیادی مصنوعی نباشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قطعا بعد این صحنه، لایق لبخندی اطمینان بخش است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع از کنارش رد می‌شوم. چشم‌هایش، دنبالم می‌چرخند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیشانی‌ام خیس شده. عرق سرد، مثل روحی، بی‌هوا دنبالم می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه. نباید اجازه بدهم رفتار کسی روزم را خراب کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من برای این روزها، سال‌ها برنامه‌ریزی کرده‌ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی وقتی پدرم زنگ می‌زد و من، با دروغی حرفه‌ای می‌گفتم که وقت غذاخوردنم رسیده؛

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در واقع، دراز کشیده بودم. مجله می‌خواندم؛ کتاب ورق می‌زدم. و در ذهنم، این روزها را می‌ساختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از وقتی به این گوشه‌ی دورافتاده‌ی فرایبورگ آمده‌ام، مطمئنم پدرم هزار بار تماس گرفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قطعا تا چند وقت دیگر، نامه‌هایش هم می‌رسند. البته اگر آدرس پست جدیدم را زودتر پیدا نکرده باشد و همین حالا پستچی با زنگ خانه‌ام درحال جدال نباشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حقیقت، همین نامه‌ها و گوشزد‌های همیشگی‌اش بین ما فاصله می‌اندازد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او هنوزهم خیال می‌کند من پسربچه سر به هوایی هستم که ممکن است با توپ فوتبال، به شیر گاز یا پنجره خانه همسایه بکوبد. درحالی که من، در دهه سی‌سالگی‌ به سر می‌برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرم، مردی پنجاه‌و‌پنج‌ساله است که هنوز حاضر نیست خانه‌‌ی کلنگی‌ای که برای مادرم ساخته بود را در نووه میستو(شهر نو، زادگاهم) ترک کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هربار که بحث فروش خانه درب و داغانش را پیش می‌کشیدم، با بهانه ناراحتی مادرم، از آن امتناع می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احمقانه‌ترین دلیلی که می‌شود برای ماندن در آنجا آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من، از بچگی رویای روان‌پزشکی را داشتم که جایی دور از همهمه خانواده و خاطرات، مشغول کار می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرگ مادرم ناراحت‌کننده بود؛ هرچه باشد، او مادرم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کسی که بی‌منت و خواسته‌ای، مرا با محبت بزرگ کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما سرنوشت، با بی‌عدالتی او را از حق واقعی‌اش دور کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کسی نمی‌داند چند دقیقه بعد، چه چیزی در انتظارش است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید با بی‌رحم‌ترین شکل ممکن از دنیا بروی و جسدت را در حالتی پیدا کنند، که چشم‌هایت به رو به رو خیره مانده و با رنگ پریدگی‌ات، ترس را پیشکش می‌کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید هم کسی را بکشی؛ نه از روی نفرت؛ تنها بخاطر اینکه فکر می‌کردی هنوز راهی برای نجاتش وجود دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در واقع، هیچ‌کس نمی‌داند چند دقیقه بعد، چه سرنوشتی در انتظارش است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

D6:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«شش ماه قبل، اتاق درمان»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"الیاس"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن جوان، روی صندلی چرمی نشسته بود. پاهایش را جمع کرده بود زیر خودش. دست‌هایش بی‌حرکت و صورتی بدون آرایش داشت؛ اما چشم‌هایش هنوز با چیزی درگیر بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«می‌دونی چرا این‌جایی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت بر فضای سرد اتاق حکم می‌کند و بعد،صدای عقربه‌های ساعت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سه بار پلک زد. آهسته می‌گوید: «چون گفتن خطرناکم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یادداشت نمی‌کنم. فقط نگاهش می‌کنم. آن‌قدری که متوجه شود دیده می‌شود، اما نه آن‌قدری که احساس تله کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم می‌خواهد با میل خودش ادامه بدهد؛ نه از روی ترس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحن من، به نسبت گرم‌تر از اوست. سعی می‌کنم از تکنیک‌های مختلف برای جلب اعتمادش استفاده کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تو چی فکر می‌کنی؟ واقعاً خطرناکی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی باریک می‌زند. از همان‌هایی که بیشتر شبیه اخطار است تا خوش‌رویی. شاید اگر روزی از من بپرسد زیباترین بخش چهره‌اش کجاست، پاسخم وقتی باشد که لبخند می‌زند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بستگی داره... برای کی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نور اتاق کم است. فضای خنثی کمک می‌کند راحت‌تر حرف بزند. یا دست‌کم، فکر کند که در امنیت‌ است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جمله یا لحن بیان‌اش، حسی خاصی دریافت نمی‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاراگاه چیز‌های عجیبی می‌گفت؛ می‌دانم که صفت«عجیب»برای این می‌آید که من، از او انتظار این سرگذشت را نداشتم. البته، همیشه احتمال اینکه ممکن است بیماری روانی افراد، گذشته ترسناکی را برای‌شان ساخته باشد، کنار می‌گذارم. اما او، واقعا از تصور من دورتر عمل کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کمی مِن‌مِن، سعی می‌کنم منظورم را طوری به او بفهمانم که اوضاع بهم نریزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اگه بگم فکر می‌کنم واقعاً یه نفر رو کشتی چی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این‌بار، یک‌راست نگاهم می‌کند. پلک نمی‌زند. لبخند محوی روی لب‌های صورتی‌اش می‌نشیند. احساس می‌کنم در انتهای چشمانم، چیزی را دیده که او را نرم می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید احساس عصبانیت، شایدهم مقداری ترس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«پس چرا هنوز اینجام؟ چرا دستبند ندارم؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعا نمی‌دانم چرا؛ شاید چون هیچ‌کس باور نکرد. شاید چون جسدی پیدا نشد، یا مدارک کافی نبود. یا شاید چون او... بلد است چطور وانمود کند کسی را نکشته؛ درحالی که لباسش، بوی تعفن خون و آهن می‌دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند می‌شود. قدم‌زنان به طرف پنجره می‌رود؛ و دستش را روی شیشه می‌گذارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آدمایی مثل من راه می‌رن، لبخند می‌زنن و معاشرت می‌کنن؛ ولی یه صدایی ته ذهن‌شون میگه اگه هولش بدی چی‌ میشه؟ خیلیا این سوال رو در همون حد باقی می‌زارن؛ ولی خیلیا هم نه»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم توی سینه حبس می‌شود و هیجان خونم را میمکد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تو هیچ‌وقت این جمله رو نگفتی به خودت؟ حتی یه‌بار؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش در اتاق پخش می‌شود؛ آرام اما محکم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نمیدونم...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

D7:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امروز مراجعه‌کننده‌ تازه‌ای وارد مطب شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مگی؛ زن سی‌وسه‌ساله‌ای با چشم‌هایی غیرعادی؛ نور درخشانی در آن تیله‌های مرموز موج می‌زد، طوری که برای لحظه‌ای تصور کردم اگر مستقیم‌تر نگاه کند، کور می‌شوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اطلاعات چندانی از او نگرفتم؛ اما چیزهایی هست که با نگاه کردن، می‌شود فهمید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او به وضوح دچار پارانویاست؛ در همان دقایق اول، ردش را در لحنش، چشم‌های مضطربش، و مکث‌های مکررش دیدم. مدام از نقشه‌هایی می‌گوید که پسرش برای قتل او کشیده؛ باور دارد او می‌خواهد به قتل برسد، فقط برای چندرغاز مستمری بازنشستگی که از بیمه همسرش می‌گیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همسرش، آقای بنت، سال‌ها پیش در تصادفی شدید جان باخته. حالا مگی با پول ناچیزی که از بیمه باقی مانده، روزگارش را می‌گذراند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در واقع اگر من جای پسرش بودم، قربانی بهتری انتخاب می‌کردم. مثلاً پیرزنی آلزایمری با حساب بانکی‌ای چاق و بی‌دفاع. قتل مادرم، فقط برای حقوق کم بازنشستگی؟ نقشه‌ی ضعیفی‌ست، پر از ریسک و ردپای واضح. تازه سود کمی هم دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و البته چنین افکاری، فقط از ذهن یک روان‌پزشک خیال‌پرداز می‌گذرد و بهتر است در همان حد خیال، خاموش بمانند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مگی، پاهای لاغر و استخوانی‌اش را روی هم انداخته و با نگاهی مایل و تیز نگاهم می‌کند. در حالی‌که هنوز وارد چهل‌سالگی هم نشده، چند چین واضح دور چشم‌هایش جا خوش کرده‌اند. گاهی سرگذشت سخت افراد، از چهره آنها فریاد می‌زند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست‌هایم را در هم قفل می‌کنم. سعی می‌کنم ذهنم را از مسیرهایی که نباید، دور کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم را از پشت عینک ریز می‌کنم و می‌پرسم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیشتر برام بگو. دقیقاً چه زمانی این حس رو داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلکی می‌زند، انگار تصویری را در ذهنش بازسازی می‌کند. با دقت می‌گوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تقریباً همه وقتی که پسرم خونه‌ست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثی می‌کند، بعد با لحن آرامی ادامه می‌دهد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیشب فکر می‌کردم با یه چاقو توی چارچوب در اتاقم ایستاده. خودش می‌گفت فقط اومده مطمئن شه راحت خوابیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرف‌هایش بوی بی‌اعتمادی می‌دهند. بویی که تیز است، مثل اسید، و نمی‌شود نادیده‌اش گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساکت نگاهش می‌کنم. گردنبند صدفی باریکی به گردن دارد که با نور اتاق می‌درخشد. کت‌ودامن طوسی‌اش هم او را شبیه یکی از زنان اشراف‌زاده‌ی قدیمی کرده. اما نگاهش، نرم نیست؛ چیزی در آن هست که نمی‌توانم دقیقاً توصیفش کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- احساس می‌کنم باید بیشتر راجع‌بهش حرف بزنیم. جلسه بعدی کی می‌تونی بیای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهای نازکش بالا می‌پرد. خیره نگاهم می‌کند و با اطمینان پاسخ می‌دهد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیشتر وقتم خونه‌ام. هر موقع که شما صلاح بدونین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکان می‌دهم. دوشنبه را برای جلسه بعدی یادداشت می‌کنم. آخرین وقت هم پر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مگی بلند می‌شود. دستش را به سوی من دراز می‌کند و می‌گوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از دیدنتون خوشحال شدم، دکتر. مطمئنم با مشاوره‌های شما، اوضاع بهتر می‌شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند می‌زنم، دستش را می‌فشارم. انگشت‌های کشیده و ظریفی دارد. بیشتر از آن‌که به زنی خانه‌نشین شبیه باشد، شبیه کسی‌ست که سال‌ها ویولن می‌نواخته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از این بابت خوشحالم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی می‌رود، فضای اتاق برای لحظه‌ای سنگین‌تر می‌شود. احساس خستگی می‌کنم، اما کارهای عقب‌مانده زیادی منتظرم هستند. با اینکه نزدیک به سه ماه از حضورم در این شهر می‌گذرد، هنوز نتوانسته‌ام نظم دلخواهم را در دفتر برقرار کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به کارتن‌های بازنشده‌ی گوشه‌ی اتاق می‌افتد. یکی‌شان را باز می‌کنم؛ پر از کتاب و پرونده. امروز باید کارشان را تمام کنم؛ هفته آینده پر از وقت شده، و این خودش چیزی شبیه امید است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا مدتی فکر می‌کردم شاید کمی وقت نیاز باشد تا مطبم، دوباره پر از بیمار شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما قرار نیست همیشه خیالات پیروز باشند؛ آنها گاهی با واقعیت فرق دارند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و گاهی، خیال، چیزی‌ست که باید از آن ترسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

D8:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«سه ماه قبل، اتاق درمان»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"الیاس"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امروز خیلی خوشحال‌ هستم؛ آلا، یکی از بیمارانم هدیه بسیار گران‌قیمت و ارزشمندی برام فرستاده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من عاشق همه‌چیز این گرامافون جدید هستم؛ اگر بهتر بگویم، از موسیقی خوشم می‌آید و از چیزی که آن‌را برایم پخش می‌کند، بیشتر خوشم می‌آید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حالتی خاص، دستم را روی سطح سرد و سیاه‌اش می‌کشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی از گرامافون فاصله می‌گیرم؛ ابعاد قابل توجهی دارد و دکمه‌های زیاد. معلوم است حسابی هزینه کرده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راستش اگر صد سال دیگر بگذرد، فکر نمی‌کنم خودم بتوانم چنین چیزی برای خودم بخرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب اولا حقوقی که دارم، چندان زیاد نیست که بدون فکر و توجه برای همه‌چیز کارت بکشم و هزینه کنم. صرفا اگر یک روز هزینه‌هایم را مدیریت نکنم، مجبورم برای شام از اکسیژن تغذیه کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوما قابل پیش‌بینی است که اگر روزی پول کافی برای خریدن همچین چیزی را داشته باشم، هرگز این کار را نمی‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آه، این هم یکی از مزایای زندگی فقیرانه است. خسیسی را می‌گویم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موبایل کوچکم در جیبم می‌لرزد و هشدار می‌دهد کسی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با من کار دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون نگاه کردن به عنوان شماره، دکمه تایید را می‌زنم و با سرخوشی جواب می‌دهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دکتر ورمان؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت می‌کنم؛ صدای پشت خط برایم آشناست. خب، شاید بسیار آشنا‌تر از آشنا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشم‌هایم داغ می‌شوند و مغزم سوت می‌کشد. درواقع انتظار نداشتم بازهم صدایش را بشنوم. بعد آن‌همه مدت، همه‌چیز درباره او، برایم کمرنگ‌تر شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیز عجیبی که مرا آزار می‌دهد این است؛ که او برای پیگیری جلسات درمانش با من تماس نگرفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه می‌فهمم که چقدر اشتباه کردم این تماس لعنتی را جواب دادم، و چقدر من از این صدای زنانه می‌ترسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حالتی گنگ و گرفته می‌گوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باید بینمتون؛ این فوری‌ترین جلسه ما میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی روی پیشانی عرق کرده‌ام می‌کشم؛ کاش می‌شد شبیه بچگی از مکالمه با افراد، امتناع کنم و به اتاقم پناه ببرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما متاسفانه حالا آدم بزرگی هستم که باید با تمام خطرات پیش‌رویش مقابله کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب‌های خشک شده‌ام را با زبان مرطوب می‌کنم و پاسخ می‌دهم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همه‌‌چیز تموم شده؛ بهت گفتم که تو درمان شدی و دیگه مشکلی نداری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس می‌کنم نیشخندی می‌زند؛ شاید هم پوزخند. از آن پوزخند‌های همیشگی‌اش که احساس ترس و عصبانیت را در من ایجاد می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من حالم خوب نیست؛ نیاز دارم بازهم به جلسات مشاوره بیام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی سکوت مرا می‌شنود؛ صدایش دیگر آرام و شمرده شمرده نیست. انگار کمی عصبانی‌تر از قبل می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بس کن دکتر، تو که می‌دونی جواب رد به درخواستم برات چقدر گرون تموم میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فراموش کرده بودم؛ مغز لعنتی‌ام فراموش کرده بود. این زن حکم نابودی مرا در دست داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی فکر کردن به دیدن و حرف زدن با او، مرا بدجور بهم می‌ریزد. راه گریز برایم بسته شده. از طرفی دلم می‌خواد خود چند دقیقه پیشم را خفه کنم. دستش را بشکنم تا این تماس لعنتی را آغاز نکند و سند مرگ خودش را امضا نزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چاره‌ای ندارم؛ با صدایی که انگار ته چاهی عمیق می‌آید، می‌گویم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امشب بیا اینجا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

D9:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای قار و قور شکمم آن‌قدر بلند است که انگار از اعماق یک غار خالی به گوش می‌رسد. ناخودآگاه حلقه‌ی انگشتانم دور دسته‌ی سبد خرید سفت‌تر می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم را باریک می‌کنم و قفسه‌ها را با دقتی وسواسی از نظر می‌گذرانم. بوی نان تازه، اول از همه خودش را به مشامم می‌رساند، جلوتر از خیارشورهای ترد یا سوسیس‌های چرب گاوی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌خواهم همان خرید همیشگی‌ام را انجام بدهم؛ نان و کمی سوسیس. اما چشمم به قفسه‌ی غلات صبحانه می‌افتد و ناگهان همه‌چیز به هم می‌ریزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دقیق‌تر نگاه می‌کنم. شاید وقتش باشد چیز جدیدی را امتحان کنم، چیزی که انگار هیچ‌وقت در لیست نبوده اما همیشه آنجا بوده؛ بی‌صدا، منتظر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی می‌کنم یکی از بسته‌ها را بردارم بدون اینکه به نظر برسد اصلاً نمی‌دانم طعم هیچ‌کدام‌شان چیست. یک بسته‌ی بنفش را انتخاب می‌کنم. خوراک صبحانه، ساده است اما بسته‌بندی‌اش چیزی دارد که نمی‌توانم آن را توضیح بدهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درست همان لحظه اتفاق عجیبی میوفتد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس می‌کنم کسی دارد نگاهم می‌کند. نه، چیزی فراتر از نگاه. انگار یک جفت چشم، درست در فاصله‌ی دو سانتی‌متری‌ام، بی‌حرکت خیره مانده‌اند به من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌چرخم. هیچ‌کس نیست. فقط قفسه‌ها، نور سفید مهتابی و صدای دور دستگاه‌های کارت‌خوان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی می‌کشم. احتمالاً مغزم باز هم دارد بازی می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما هنوز چیزی پشت آن قفسه‌ها قلقلکم می‌دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشم‌هایی خسته پلک می‌زنم و به سمت پیشخوان می‌روم. صفی طولانی جلوی صندوق تشکیل شده؛ از میز فروشنده تا درِ خروجی کشیده شده، انگار غذای رایگان پخش می‌کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت یک پیرمرد لاغر ایستاده‌ام؛ قد بلند، با عینک مستطیلی و لب‌های بی‌حس. شلوار ورزشی مشکی پوشیده و پیراهن سفیدش پر از خط‌های رنگی‌ست. مثل کسی‌ست که از دهه‌ی دیگری آمده باشد؛ یا شاید فراموش کرده که حالا در این فروشگاه بزرگ، میان این همه آدم، چه می‌خواهد. که البته احتمال کمی دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدش خیلی بلند است. باید کمی سرم را بالا بگیرم تا صورتش را ببینم. و این در حالی‌ست که خودم ۱۸۶ سانت قد دارم. نه، کوتاه نیستم. فقط شاید در فهرست مردان ایده‌آل دختران امروزی به ندرت پیدا شوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سال‌هاست که با هیچ زنی رابطه نداشتم. چون اصلاً نیازی به آنها در خودم حس نمی‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درست در آستانه جوانی، یاد گرفتم چطور غرایزم را کنترل کنم؛ و دقیقا همان موقعه دریافتم که بیش از نیمی از زنان، بسیار خسته کننده‌ و حوصله سربرند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فروشنده زنی کوتاه‌قامت با لباس‌های قرمز فرم است. اخم کرده، اما بامزه است. شاید از آن زن‌هایی‌ست که صبح‌ها قهوه‌شان را جا می‌اندازند و تمام روزشان خراب می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بی‌حوصلگی سبد خرید را جلو می‌کشد و بارکد اقلام را یکی‌یکی ثبت می‌کند. چهره‌اش زیباست. ولی حسی درونم می‌گوید، پشت آن چهره‌ی خسته، چیزی پنهان است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید مشکلاتی در زندگی شخصی با همسرش؛ شایدهم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حقوق احتمالا کمی که کفاف هزینه‌هایش را نمی‌دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به‌طرف ماشینم می‌روم. کلید را در قفل می‌چرخانم، اما همین که در را باز می‌کنم، می‌ایستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نان؛ نان لعنتی را فراموش کرده‌ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و برای لحظه‌ای، مطمئنم صدای پایی از پشت سرم شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

D10:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امشب، آسمان ساز مخالف زده و برخلاف صبح آفتابی‌اش، چنان می‌غرد که انگار دیوانه شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی کاناپه دراز کشیده‌ام؛ تلویزیون سریال «فرندز» را پخش می‌کند. تقریباً نیم‌ساعت است که به آن خیره شده‌ام، اما هیچ‌چیز از آن نمی‌فهمم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختری با موهای طلایی مدام جلوی دوربین می‌چرخد و جیغ می‌زند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته دارد حرف می‌زند، اما صدایش آن‌قدر بلند است که کلماتش را غیرقابل فهم کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آسمان می‌خراشد. با بی‌خیالی مبهمی ساندویچ سوسیس با سس مایونز و گوجه‌ام را گاز می‌زنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترکیب داغی سوسیس و سردی سس، حس عجیبی دارد؛ بیشتر از همه، عاشق لحظه‌ای هستم که سوسیس زیر دندان‌هایم تکه‌تکه می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دندان‌هایم را مثل چرخ‌دنده‌هایی بی‌رحم تصور می‌کنم که بی‌وقفه گوشت را خرد می‌کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوشیدنی‌ام را برمی‌دارم و قلوپی از آن را سر می‌کشم. گلویم می‌سوزد و گرمای عجیبی از آن بالا میآید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امروز انتظار داشتم صدای پایی که پشت سرم در فروشگاه شنیدم، متعلق به دزدی بی‌رحم باشد که با چاقوی ضامن‌دارش تهدیدم کند موبایل و کیف پولم را به او بدهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما وقتی برگشتم، صورت خندان و شاداب آدلا را دیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل همیشه با کفش‌های پاشنه‌بلندش که حتی تصور راه‌رفتن با آنها مرا آزار می‌دهد، چند سانتی‌متر بلندتر دیده می‌شد، و تقریباً هم‌قد بودیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهای ابریشمی‌اش، بلوندتر از قبل، در پنجه‌ی آفتاب می‌درخشید و جلب توجه می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با همان صدای همیشه شاد، احوالم را پرسید؛ حرف زدن با او همیشه مرا خسته می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشکل اینجاست که او همیشه انرژی دارد؛ و البته هیچ‌وقت نمی‌گذارد ظاهرش به‌هم ریخته باشد یا لباس‌هایش نامرتب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اوایل جوانی، به‌خاطر فشار درسی، پدرم مجبورم کرد پیش مشاوری بروم که قبلاً درباره‌ام با او صحبت کرده بود. او بر این باور بود که وجود مشاور باعث می‌شود هم آرام‌تر بشوم هم برنامه سالم درسی داشته باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آدلا نسبت به آن سال‌ها، جاافتاده‌تر (به هیچ‌وجه پیر نشده) و حتی زیباتر شده؛ مثل شاخه‌ گلی که با گذر زمان، بازتر و پُرجلوه‌تر می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کرد مرا سین‌جین کند تا بفهمد چرا دیگر با او ارتباطی ندارم؛ شاید فراموش کرده که دیگر آن فشارهای درسی باعث نمی‌شوند سر پدرم داد بزنم یا دچار سردردهای عجیب و طولانی شوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی تلاش کرد مرا به شام دعوت کند که خب، قاعدتاً پیشنهادش را رد کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سال‌هاست حس می‌کنم میلی به نزدیک‌شدن به زنان ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعیت این است که هیچ‌چیز در آن‌ها برایم جذاب نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید باید بیشتر تلاش کنم، به آدلا نزدیک‌تر شوم و سعی کنم اوضاع را عوض کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید راست می‌گوید و باید دوباره با او صحبت کنم (البته که هیچ‌چیز را عوض نمی‌کند؛ فقط امیدی واهی می‌دهد).

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید هم من راه درست را انتخاب کرده‌ام و بهتر است با همین فرمان جلو بروم. چون اولاً بعد از پایان بیست‌سالگی‌ام، دیگر حوصله‌ی ناز کشیدن هیچ زنی را ندارم.( حتی اگر مادرم زنده بود) ثانیاً اصلاً نمی‌توانم با این دستمزد، هزینه‌های نجومی یک زن را تأمین کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثلاً همین کفش‌های آدلا، هرکدام چند هزار دلار ارزش دارند که خب، این مقدار پول، حقوق و مزد زحمت‌های فراوان من است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌توانم تصور کنم روزی برای کسی چنین پولی خرج کنم، فقط چون «همسرم» است و «باید» دوستش داشته باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما سوال اصلی اینجاست: آدلا در والتزه چه می‌کند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی با این سؤال غافلگیرش کردم، برخلاف تصوّرم کاملاً خوشحال و خونسرد پاسخ داد: «برای دیدن برادرم اومدم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاملاً فراموش کرده بودم که برادر کوچکش، لوک، در والتزه زندگی می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این یعنی آدلا مرا تعقیب نکرده، و شاید والتزه اصلاً آن پناهگاهی نیست که برای دوری از آشناها انتخاب کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در فکر و خیال عصر غرق شده‌ام که ناگهان، همزمان با رعد و برقی عظیم، برق‌ها قطع می‌شوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلویزیون خاموش می‌شود و خانه، به‌جای صدای جیغ‌جیغوی زنِ سریال، پر از سکوت می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر لب ناسزایی می‌گویم و باقی‌مانده‌ی ساندویچم را در ظرف پرت می‌کنم. بلند می‌شوم و به سمت حیاط می‌روم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای باران، زیباست؛ هنوز هم می‌تواند پناهی باشد برای وقت‌هایی که می‌خواهم از فکر و خیال فرار کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درواقع، وقتی کودک بودم و گاهی پدرم کتکم می‌زد؛ زانوهایم را در حیاط بغل می‌گرفتم و با خیال اینکه خدا هم آسمان را کتک زده که دارد گریه می‌کند، زار می‌زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یادآوری آن خاطرات، حس خوشی ندارم. یکی از اصلی‌ترین دلایل فرارم از هِردِرن و نووه‌میستو، اجتناب از کودکی‌هایم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن پدرم، همه‌چیز برایم زنده می‌شد و خشمم، غیرقابل کنترل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما انگار آسمان هم تأیید می‌کند که نمی‌شود خاطرات را فراموش کرد؛ فقط می‌شود ازشان فرار کرد و مدتی در امان ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای در، مرا از جا می‌پراند. هیچ‌کس قرار نبوده مرا ببیند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در واقع، اگر هم بوده، فکر نمی‌کنم دلیلش آن‌قدر حیاتی باشد که زیر این باران و طوفان، بخواهد پیدایم کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با قدم‌هایی کنجکاوانه به سمت در می‌روم؛ هیچ تضمینی نیست چه کسی آن بیرون ایستاده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم با تردید روی قفل در می‌نشیند، و در یک تصمیم آنی، آن را باز می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم از حیرت گرد می‌شوند و ابروهایم بالا می‌پرند؛

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیکوب است!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

D11:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«سه ماه قبل، اتاق درمان»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"الیاس"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس‌های عمیق هردوی ما، در اتاق طنین‌انداز می‌شوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در سکوتی پر از راز‌های سر به مهر، هردوی ما با جان به سکوت گوش سپرده‌ایم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمیق نگاهش می‌کنم؛ با آن لباس سفید و شانه‌های ظریفی که در احاطه موهای سیاهش است، ترسناک به نظر می‌رسد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهره‌اش بی‌رنگ و چشمانش بی‌روح‌اند؛ لب‌هایش لرزان و بنفش‌اند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم‌دایره‌های سیاه، زیر چشمان‌اش را سایه انداخته‌اند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمان عجیبی دارد؛ آبی عجیب و عمیق که اگر چند لحظه حتی غفلت کنی، ممکن است تورا ببلعند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم می‌کند؛ آب دهانم را با دیدن گوی‌های دریایی‌اش فرو می‌برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معصومانه نگاهم می‌کند؛ در چشمانش می‌بینم که چقدر کمک می‌خواهد. دلم می‌خواهد دست دخترک بی‌گناه در نگاهش را بگیرم و از کابوس‌های سیاه، نجاتش بدهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ازش می‌ترسم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بیچارگی به من خیره می‌شود؛ قطره‌اشک درشتی از گوشه چشمش سرازیر می‌شود و از گونه‌اش روی لباسش می‌چکد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جای اشک، کمی خیس می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وقتی سرم داد می‌زنه... دست... دستام می‌لرزن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کلافگی نفسم را فوت می‌کنم؛ با خودکارم ضربه‌هایی یکسان روی میز می‌زنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیز عجیبی سرم را به درد می‌آورد؛ به افکارم چنگ می‌زند و رشته فکر و خیال را از من می‌گیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس سردرگمی می‌کنم؛ انگار روی تپه‌ای ایستاده‌ام و نمی‌دانم چطور سر از این بیابان برهوت در آوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌دانم شخص آشنایی مرا اینجا آورده، ولی نمی‌دانم چه کسی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس تردید، چنگک‌های زشت و درازش را در پهلویم فرو می‌برد و با نفرت عمیقی می‌چرخاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس درد می‌کنم؛ می‌ترسم و بدنم از شدت آنها می‌لرزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک چهره‌ام را یک‌بار شست و شو می‌دهد. اما هنوز معتقدم درد تردید بیشتر است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم برایش می‌سوزد؛ شاید اولین بیماری باشد که احساساتم را جریحه‌دار کرده. پریشانی، کینه از کسی بگیرد، به این آسانی‌ها اورا رها نمی‌کند. و حالا اورا انتخاب کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم می‌سوزد؛ هم برای او و هم برای خودم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

D12:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای سوختن هیزم در شومینه مثل مترونوم ذهنم شده؛ یکنواخت، گرم، و کمی بیش از حد آرام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین‌جاست که در باز می‌شود. بی‌زنگ، بی‌پیام. فقط صدای قفل و بوی باران.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیکوب با کفش‌های خیس و خنده‌ای نصفه وارد می‌شود. نگاهش سریع اتاق را اسکن می‌کند، بعد مستقیم سمت من می‌آید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاپشنش را در‌می‌آورد و روی دسته‌ی مبل می‌اندازد، انگار خانه‌ی خودش است. شاید هم هست. مدت‌هاست اینجا بیشتر از خانه‌ی خودش وقت می‌گذراند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پیش‌بینی نکردی میام، نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندش به پهنای صورت نیست، ولی در چشم‌هاش موج می‌زند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرو بالا می‌اندازم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه قراری بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوب، قبلا حرف زده بودیم؛ ولی او بهانه اورد که کارش زیاد است و اگرهم بیاید لنکا را همراهش میاورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی حالا خبری از لنکا نیست؛ شاید بازهم ساز مخالف زده و نیامده. اما این قضیه هنوز برایم جای تردید دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌نشیند روبه‌رویم، بدون اینکه جوابم را بدهد. قطره‌های باران هنوز از موهایش روی پیشانی‌اش سُر می‌خورند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم می‌پرد سمت حوله، بی‌اراده، انگار طبق یک عادت قدیمی دستش می‌دهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌گیرد ولی استفاده‌اش نمی‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یهویی دلت برام تنگ شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی می‌کنم لحنم خشک نباشد، ولی تعجبم را هم پنهان نمی‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او اما، لبخند می‌زند. این بار واقعی‌تر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اگه بگم آره، شک می‌کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه‌ای مکث می‌کنم. چیزی در رفتارش هست که شبیه جیکوبِ همیشگی نیست. همان‌قدر صمیمی، اما شاید کمی... ساختگی؟ یا زیادی کنترل‌شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صادقانه؟ آره، شک می‌کنم. تو اهل دل‌تنگ شدن نیستی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش ثابت می‌ماند روی صورتم. بعد بی‌هیچ زمینه‌ای می‌گوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه‌وقتایی دلتنگی دلیل نداره. فقط میاد، با خودش یه حس میاره... یا یه سؤال.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم می‌کنم؛ و این دست خودم نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه سوالی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی می‌کشد. بلند نمی‌گوید، بیشتر زمزمه‌وار:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو خونه‌ات دوربین کار گذاشتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس در سینه‌ام گیر می‌کند. سعی می‌کنم بخندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!