رمان نسخه آخر به قلم ستاره صبح(رومینا.ک)
الیاس ورمان فکر میکرد مهاجرتش فقط آغازی تازه است؛ اما شهر پیش از آنکه او را بپذیرد، سایهاش را بر زندگیاش میاندازدـ خانهای که در آن مستقر شد، بیشتر شبیه دهلیزی خاموش بود تا پناهگاهی امن؛ جایی که صداها سقف ندارند و هر لرزشی انگار از عمق چیزی زنده برمیخیزد. چندان طول نمیکشد که الیاس میفهمد این محله، حافظهای دیرینه دارد؛ حافظهای که تازهواردها را میسنجد، میترساند و اگر لازم باشد میبلعد. میان پروندههای نیمهکاره، نگاههای ناتمام همسایهها و دروغهایی که پشت لبخندها قایم شدهاند؛ رازها در سایهها پنهاناند و هر قدم، پرسشی جدید به دنبال دارد: چه کسی دروغ میگوید؟ و چه کسی قربانی میشود؟
ژانر : معمایی، جنایی، روانشناختی
تخمین مدت زمان مطالعه : ۳ ساعت و ۵۲ دقیقه ۳۵ ثانیه
ژانر : #معمایی #روانشناختی #جنایی
خلاصه :
الیاس ورمان فکر میکرد مهاجرتش فقط آغازی تازه است؛ اما شهر پیش از آنکه او را بپذیرد، سایهاش را بر زندگیاش میاندازدـ خانهای که در آن مستقر شد، بیشتر شبیه دهلیزی خاموش بود تا پناهگاهی امن؛ جایی که صداها سقف ندارند و هر لرزشی انگار از عمق چیزی زنده برمیخیزد. چندان طول نمیکشد که الیاس میفهمد این محله، حافظهای دیرینه دارد؛ حافظهای که تازهواردها را میسنجد، میترساند و اگر لازم باشد میبلعد. میان پروندههای نیمهکاره، نگاههای ناتمام همسایهها و دروغهایی که پشت لبخندها قایم شدهاند؛ رازها در سایهها پنهاناند و هر قدم، پرسشی جدید به دنبال دارد:
چه کسی دروغ میگوید؟
و چه کسی قربانی میشود؟
***
D1:
با صدای خفه و تیکتاک یکنواخت ساعت، چشمانم را باز میکنم. برای لحظهای فقط سقف ترکخورده بالای سرم را نگاه میکنم؛ انگار این چند ساعت خواب، فقط یک پلکزدن بوده باشد.
حرکت نرمی میکنم و بدنم با نالهای بیصدا جواب میدهد؛ به سختی خودم را روی تشک جمع میکنم. از پنجره خیره میشوم به آن آبی عمیق و سرد که انگار هر لحظه قرار است سیاهیها از لای آن بیرون بزنند. سایههای سیاه و متحرکی که کلاغهای بدشگونشان، مثل نگهبانهای تاریکی، آسمان را قبضه کردهاند. آه؛ هیچوقت فکر نمیکردم دوباره مجبور باشم با کلاغها دست و پنجه نرم کنم.
سرپا میایستم، بدنم هنوز سنگین و کُند است، و قدمهایم را آرام و بیصدا به سمت سرویس بهداشتی میبرم. امروز روز سختی بود؛ اول به خاطر تأخیر لعنتی جیکوب و شغل مزخرفش، که مجبور شدم دو ساعت معطل بمانم و همه برنامهها به هم ریخت.
میدانستم فردا هم سختتر خواهد بود. به همین دلیل ساعت دو بامداد راهی شهر جدیدم شدم؛ شهری که شاید کلید فرصتهای تازه در آن نهفته باشد.
سرم را میخارم، ذهنم هنوز گیج است. آدلا و مشاورههای احمقانهاش را به یاد میآورم؛ آنقدر مزخرف حرف میزند که گاهی فکر میکنم چطور خودش از حرفهایش نمیخندد.
شیر آب را باز میکنم. منتظر میمانم آب بیاید اما...
لوله چند بار به طرز مشکوکی میلرزد و سکوتی سنگین فضا را پر میکند. این هم از شروع تازهام!
با کلافگی شیر را چند بار باز و بسته میکنم اما همچنان چیزی نمیآید.
روی توالت مینشینم و نگاه میکنم به سرویس تاریک و مخوف. چراغ آویز لرزان به سختی نور قرمزش را پراکنده میکند؛ نوری که بیشتر شبیه هشداری خاموش است تا روشنایی. روشویی کج شده، گوشهاش شکسته و تکهای از سرامیکش مثل دندان شکستهای، خطرناک و بیرحم به چشم میخورد. انگار کسی که قبل از من اینجا بوده، در اینجا لحظهای وحشتناک را تجربه کرده؛ شاید ناظر صحنه جرم بوده یا خودش قربانی شده است.
بلند میشوم، ولی همین که میخواهم تکان بخورم، سرویس بهداشتی انگار نفسش بند آمده باشد، میلرزد و یک صدای ناهنجار از دل دیوار میپیچد.
هراسان از سرویس بیرون میآیم و به پنجره تکیه میدهم. بوی کهنه و کثیف گرد و خاک پردههای پوسیده دماغم را قلقلک میدهد.
برای لحظهای فکر میکنم اگر به جای اینجا، آن پولی که صاحبخانه قبلیام میگفت را میدادم، حالا محل بهتری برای زندگی داشتم. با نگاهی کوتاه میتوان فهمید تعمیر و تبدیل کردن اینجا به یک خانه قابل سکونت، مدتها زمان میبرد.
خانه قبلیام، یک سویت کوچک بود که با وسواس و تمرکزی خاص چیده شده بود؛ هرچند فضای کمی داشت، اما چیدمان مدرن باعث شده بود که مساحتاش، آخرین چیزی باشد که بتوان به آن فکر کرد.
شاید دوری از آنجا، بهترین ایده بود. خاطرات هردرن مثل سایههای مرموزی که زیر پوست شهر جا خوش کردهاند، هر لحظه خطر را برایم یادآوری میکردند.
D2:
آخرین کارتن را برداشتم. نفسهایم مثل شعله بر سینهام چنگ میکشیدند و تشنگیام را بیشتر میکردند.
ورودی ساختمان، دری فلزی داشت که رنگ و رمقش را باخته بود. لولاها طوری ناله میکردند که اگر در را کمی محکمتر فشار میدادم، قرار بود خودش را رها کند و روی زمین بیفتد.
چراغهای کمنور، حتی به راهرو هم رحم نکرده بودند. هر لحظه حس میکردم الان است که خاموش شوند و مرا در تاریکی خالی و سرد آنجا، تنها بگذارند.
با قدمهایی مردد به آسانسور رسیدم و دکمه را زدم. از وقتی پا به این ساختمان گذاشتهام، حتی یک نفر را هم ندیدهام. البته نمیتوانم صدای خفهٔ واحدها را نادیده بگیرم. پس مطمئنا کسانی پشت آن درها زندگی میکنند.
صدای باز شدن آسانسور، مرا از فکر بیرون کشید. در را کشیدم و نگاهی به داخل انداختم. تنها یک زن مسن آنجا بود. کمی مکث کردم، کنار رفتم و سرم را به نشانه احترام خم کردم. زن بی آنکه نگاهم کند، با شتاب از آسانسور بیرون زد. کمتر از زمانی که برایش در نظر گرفتم، صدای خروجش از ساختمان را شنیدم.
در هِردِرن، همسایههای زیادی نداشتم. محلهای زیبا، آرام و خلوت. مثلا یکی از آن همسایههای اندکم، خانوادهٔ وایسهاوپت' بود؛ پیرزن و پیرمردی مهربان که با اصرار خودشان، آنها را «وایسها» صدا میزدم.
و پنی... دختر جوان و خدمتکاری که در خانههای زیادی نظافت میکرد؛ از جمله خانهٔ من.
اما اینجا، فرق دارد. تفاوت در همهچیز، حتی آسفالت خیابانها هم دیده میشود. انگار میانشان با مردم فرایبورگ، کیلومترها فاصله است؛ نه جغرافیایی، بلکه فرهنگی.
هِردِرن، محلهای در شمال فرایبورگ است. آرام، سنتی، با فضای سبزی که گاهی آرامشش غیرواقعی به نظر میرسد.
اما اگر به دنبال خلوتی مطمئن و صمیمیتی خاموش باشید، قطعا هنوز هم میتواند بهترین گزینه باشد.
آخرین کارتن را روی جعبههای کج و معوج گذاشتم و خودم را روی مبل پرت کردم. صدای معدهام بالاخره یادآور شد که از صبح چیزی نخوردهام.
بعید میدانم چیزی هم در یخچال پیدا شود؛ شاید فقط کمی پورهٔ سیبزمینی و تهماندهٔ مربای پای سیب.
شاید مجبور باشم امشب از خانه بیرون بزنم و چیزی از فروشگاه بگیرم.
صدای زنگ تلفن، افکارم را قطع کرد.
لبهایم را با نوک زبان مرطوب کردم و گوشی را برداشتم.
- بله؟
- سلام الیاس... چهخبرا؟
با شنیدن صدای جِیکوب، نفس راحتی کشیدم.
مکث کوتاهش باعث شد برای لحظهای فکر کنم پشت خط، یک قاتل سریالی است که بعد از مدت زیادی که سراغم را گرفته، بلاخره آدرسم را پیدا کرده.
یا شاید یکی از بیماران قدیمی با اختلالی خاص...
بزرگترین خطر در درمان بیماریهای روانی افراد، این است که همیشه جایی در ذهن، این احتمال را میدهی: شاید یکی از آنها ناگهان هوس کند تو را بکشد.
- خبری نیست، جیکوب... از وقتی رسیدم فقط دارم خونه رو مرتب میکنم.
دروغ گفتم!
گاهی، برای فرار از توضیح دادن، دروغ لازم است. گاهی حتی نجاتبخش. در واقع کسی از تو انتظار ندارد همیشه راستش را بگویی.
- چه عالی. فقط امیدوارم وقتی رسیدم، بوی رنگ دیوارا فراریم نده.
خب؛ فکر میکنم وقتش رسیده که دروغم لو برود. شاید نه به این سرعت، اما به هرحال اگر دروغ میگویید، باید حواستان جمع باشد که آنرا خوب قایم کنید.
- میای اینجا؟ کی؟
نفسش سنگین بود. صدایی که از آنسوی خط آمد، صدای مردی نبود که در لحظه زندگی میکند؛ صدای کسی بود که با آینده کلنجار میرود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نمیدونم... فعلاً که سرم خیلی شلوغه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند لحظه سکوت کرد. بعد، صدایش آرامتر شد؛ مثل صدایی که از لای مه بیرون میآید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- لنکا اینروزا خیلی عوض شده. مدام با هم جر و بحث داریم و خب...جدیدا کارم سختتر هم شده. اما تلاش میکنم در اسرع وقت بهت سر بزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلنکا را میشناختم. همسر جیکوب، زنی از نسلِ مشتهای گرهکرده و چشمهای بیگذشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزنی که اگر چند دقیقه کنارش بنشینی، همانقدر که لبخند میزند، همزمان تو را میبلعد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزنها وقتی خطرناک میشوند، همیشه با لبخند شروع میکنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهنظرم باید افکارش را در شیشهای مهر و موم کنند و در موزهی لورن وارن کنار اشیای نفرینشده به نمایش بگذارند. خطرش واقعیست؛ بینیاز از هرچه روح و جن وجود دارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- عالیه. چطوره وقتی میای، همراهت بیاریش؟ شاید خوب باشه یه کم باهاش صحبت کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه میگویند من همیشه یا حداقل بیشتر وقتها، منطقی هستم؛ اما آنچه در ذهنم میگذرد، همیشه راهی به زبانم پیدا میکند، پیش از آنکه عقل فرصت قضاوت داشته باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای من، دیدن لنکا همانقدر دلچسب است که قدم زدن در گورستانی شبانه، زیر باران و با کفشهایی که در گل فرو میروند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو از آن زنهاییست که تصور میکند چون مستقل است، باید همهی مردها را از صحنهی زمین محو کند. و این تصور، بهطرز ترسناکی در نگاهش زیباست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما خب... چه میشود کرد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحتمالاً جیکوب هم دلش میخواهد با او حرف بزنم. شاید فکر میکند با حرفهای منطقی و روانشناسانه من، میتواند همسرش را رام خودش کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدل بستن به کلمات، سادهدلانهترین اعتیاد آدمیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش در گوشم پیچید، با انرژیای ساختگی که نمیدانم قرار بود مرا آرام کند یا خودش را گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خیلی خوبه؛ مطمئنم دورهمی عالیای میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمدتی، فقط سکوت بود. سکوتی ضخیم و بیملاحظه؛ از آنها که درونت را در خود میمکد و تهیات میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد، همان واژهی آشنا، مثل قلابی که از گذشته بیرون کشیده شود، آرام بیرون خزید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ممنونم الیاس... ممنون، رفیق.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدقیق بخواهم بگویم، سه ماه و چهار روز از آخرینباری که جیکوب این کلمه را گفته بود، گذشته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irما باهم صمیمی هستیم، اما «رفیق» واژهایست که جیکوب بهراحتی خرج نمیکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی آن را میگوید، یا چیزی در دلش فرو ریخته، یا چیزی در دل من باید فرو بریزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسالهاست باهم دوستیم. میانهمان آنقدر خوب است که گاهی غریبهها خیال میکنند برادریم. البته میدانم بعد از داستان جابه جایی من و پروژههای جدید جیکوب، قرار است کمتر یکدیگر را ملاقات کنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین سخت است؛ مخصوصا بعد آنهمه دوستی و رفاقت. با این اوضاع؛ چهرههایمان هم زمین تا آسمان باهم فرق دارند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو مردیست با چهرهای غربی؛ موهای بور روشن، بینی کشیده و چشمانی به رنگ دریا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوستش نازک است؛ آنقدر که سرخی خون در گونههایش همیشه پیداست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیخندد، حتی وقتی چیزی برای خندیدن نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکنارش اما، من، مردی هستم با چهرهای آفتابسوخته، موهایی قهوهای با موجهایی بیقرار، و چشمانی که بیشتر از آنکه نگاه کنند، قضاوت میکنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانم عجیباند. گاهی آنقدر سیاه میشوند که مرز عنبیه و قرنیه در هم میریزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهایی که گاهی لب به حرف میگشایند. گاهی؛ گذشته را بازپخش میکنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمثل وقتهایی که روبهروی آینه میایستم، و در آنسوی بازتاب، فریادهای عجیبی میزنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir¹: Herdern
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir²: Weishaupt
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irD3:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصبح با صدای زنگ در، پلکهایم با بیمیلی تمام باز شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابروهایم ناخودآگاه در هم گره خورد و قدمهایم، حق به جانبانه راهی در شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستگیرهی سرد را بالا و پایین کردم و خیره شدم به مردی که با لبخندی پهن و سینیای در دست، درحالی که هنوز بخار میداد، آنجا ایستاده بود. با دیدنم، سرحال آمد و لبخندش جان تازهای گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- صبح بخیر آقای...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکثش، لحنم را خستهتر کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ورمان!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانش کمی گرد شد؛ سبزی عنبیهاش برجستهتر به نظر میرسید. لبهایش بیحرکت، صاف و بسته روی هم نشستند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتلاش کردم چهرهام را مشتاق نشان دهم، اما صدایم تغییر چندانی نکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- الیاس ورمان هستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش را فشردم؛ گرمی کف دستش و نبض تند شستش، لحظهای حواسم را پرت کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- صبح بخیر آقای ورمان. ورودتون رو به ساختمون تبریک میگم. فکر نمیکنم هنوز فرصت کرده باشید با همسایهها آشنا بشید. پس این... میتونه اولین ملاقاتتون باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکثی کردم؛ گوشهی سمت چپ پیشانیام را خاراندم، پلک محکمی زدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ممنونم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینی را با احتیاط جلو گرفت؛ با ذوقی تازه گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- همسرم توی شیرینیپزی استعداد عجیبی داره. فقط کافیه یکیشو بچشید، دیگه نمیتونید کنارش بذارید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسینی را گرفتم. حواسم بود مبادا از دستم بلغزد و شیرینیها روی زمین بریزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ممنون بابت لطفتون. خوشحال شدم از ملاقاتتون آقا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لحنی گرم و تاکیدی خاص گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- جاناتان هستم. جاناتان ویراس.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را تکان دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خوشوقتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر را آرام بستم. سینی میان دستم را، مانند شئ ارزشمندی حمل میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبوی کلوچهها در فضا پیچیده بود. عطری گرم و آرامشبخش. گردالیهای طلایی وسوسهام میکردند که یکی را بردارم و بیدرنگ گاز بزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irساعت از هفت گذشته بود. باید آمادهی رفتن به کلینیک میشدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا عجله، سینی را روی کابینت گذاشتم و از یخچال، پاکت شیر را بیرون کشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیشب، هرطور شده، خودم را به سوپرمارکت رسانده بودم. شیر پاکتی، نان جو و یک کنسرو ماهی شور، تنها چیزهایی بودند که خریدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشیرداغکن را روی شعلهی ملایم گذاشتم. چند دقیقه بعد، لیوانی شیر کنار کلوچهها قرار گرفت. حالا، بوی شیر داغ با عطر شیرینی در هم آمیخته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصحنهای بود که میشد برای لحظهای به آن دل بست، اگر صبح اینقدر عجله نداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس از صبحانه، به اتاقم برگشتم. لباسهایی که شب پیش برای کلینیک انتخاب کرده بودم، پیراهنی ساده و شلواری اتوخورده بودند که از دل کارتنها بیرون کشیده شده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکفشهایم را پوشیدم؛ واکسخورده و آماده شروع تازه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر آینه نگاهی گذرا به خودم انداختم؛ تهریشی سیاه روی صورتم جا خوش کرده بود. فرصت اصلاح نبود، اما میتوانستم کمی مرتبش کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلاخره از ساختمان تاریک بیرون زدم. موجی از نور مستقیم به صورتم خورد. هوا، به طرز عجیبی دلچسب است؛ و میتواند دلانگیزترین اتفاقِ امروز باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامیدوار بودم مسیر تا کلینیک راحت باشد؛به هیچعنوان آمادگی رو یا رویی با مکانی جدید و بینظمای تازه را نداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی کشیدم، سوییچ را چرخاندم. امروز، باید روز خوبی باشد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irD4:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز خیابانهای والدزه که میگذرم، انگار یک شاهکار است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر واقع تجربه جیکوب باعث شد براساس شناختی که از من دارد، این محله را به من پیشنهاد بدهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحله والدزه در شرق فرایبورگ قرار دارد؛ اینجا دقیقا همان جاییست که دلم میخواهد سالهای زیادی در آن زندگی کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخیابانهای خلوت؛ جمعیت کم و فضای سبز. همهی چیزهایی که من لازمه ادامه حیاتم میدانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه انتهای خیابان که میرسم، دریاچهای کوچک را میبینم که در همسایگی پارک جنگلی زیبایی قرار گرفته. این دو، میتوانند گزینههای مناسبی برای وقتهایی باشند که دلم تنهایی را آرزو میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اینکه در هردرن، مدت زیادی زندگی کردم اما هیچوقت آن را با زادگاهم، شهر نو قرار ندادم. اما حالا با جرعت میتوانم بگویم والدزه از آنجا هم برایم زیباتر و آرامشبخشتر است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سختی چشم از مناظر و اطراف میگیرم و بلاخره کمی بیشتر پدال گاز را میفشارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز اینجا تا مطبم، تقریبا با دو چرخه بیست دقیقه و با اتوبوس پانزده دقیقه طول میکشد. در حقیقت، صبح کمی برای رویارویی با مطب جدید استرس داشتم، اما خوشبختانه پیام جیکوب باعث شده خیالم راحت شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irطوری که در پیامش شرح داده بود؛ قبلا کسی را برای نظافت آنجا فرستاده و حالا، قرار است با یک مطب تمیز و مرتب رو به رو شوم. این لطفش انکار نکردنی است و همیشه سپاسگزارش خواهم بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند دقیقه مسیر به سرعت سپری میشود و من، بلاخره به آدرس دریافت شده از جیکوب میرسم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک خیابان پهن، پوشیده از پیادهرویهای تمیز و درختانی تنومند با قامتهای کشیده و بلند، که برای دیدن انتهایشان، باید سرت را بالاتر از حالت معمول بگیری. آسمان آبی با هاله از ابرهای پشمکی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز دو طرف خیابان، چند کافه و رستوران، مطب پزشکی و چند
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفروشگای دیگر به چشم میخورد. اما نسبت به امکانات، جمعیت بسیار کمتری دیده میشود. و بجای ماشینهای غول پیکر، میتوانید در هرگوشه و کناری، زنان و مردان دوچرخه سوار را ببینید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلید طلایی را در قفل میچرخانم که با صدای تیک کوتاهی باز میشود؛ قبل از هرچیزی، بوی رنگ به پیشوازم میاید و
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخوشآمدگویی میگوید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگهان میایستم؛ اگر هفته پیش کسی برای نظافت و رنگکاری اینجا آماده است، قاعدتا باید درش قفل میبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما در با ناباوری باز شد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا قدمهای محکمی از پلههای پیچپیچی راهروی کوچک بالا میروم. راهرو، شبیه یک دایره، شمارا به بخش مورد نظرتان از این ساختمان هدایت میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر طبقه دوم، نگاهم روی در قهوه سوخته مینشیند. جایی که نام من با پسوند دکتر و رواندرمان روی تابلوی کوچکی حکاکی شده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستگیره را بالا و پایین میکنم که باز میشود؛ چشمانم ریز میشوند و کل اتاق را یکباره میجویند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاید قبل من، کسی به قصد دزدی وارد اینجا شده؛ یا کسی از قبل خبر داشته که اینجا برای مدتی خالی است، برای همین اینجا آمده تا افکار پلیدش را پیاده کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشایدهم نظافتچی کلید را گم کرده و کسی در این حوالی آنرا پیدا کرده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاگر پشت میز کسی مسلحانه انتظارم را بکشد چه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلوتر میروم و روبه روی میز کارم میایستم. یک میز قهوهای با صندلی همرنگش که توسط نور هدایت شده از پنجره روشن شده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپنجرهای بزرگ دقیقا پشت صندلیام؛ بدون پرده و محافظ.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقفسه خالی که احتمالا بیتابانه انتظار پروندههای بیماران را میکشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستی روی میکشم که صدای حرکتی از پشت سرم میآید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سرعت برمیگردم؛ نفسهایم تندتر از حد معمول شده و قفسه سینهم در سریعترین حالت ممکن بالا و پایین میشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدقیقا پشت سرم مردی ایستاده با سطلی پر از خون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irD5:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحساس میکنم دستی نامرئی دور گلویم حلقه شده و هر لحظه بیشتر فشار میآورد. نفس کشیدن سختتر میشود. چشمهایم میسوزند؛ پلک زدن تنها راه فرار است. تند، بیوقفه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحظاتی میگذرد. اوضاع کمی آرامتر میشود. فقط کمی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد، سطل رنگ را با دقت روی زمین میگذارد. یک قدم جلو میآید. خجولانه نگاهم میکند و از حرف زدن طفره میرود. در نهایت میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- صبح بخیر، دکتر ورمان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش میکنم. چشمهام هنوز فریاد شک و تردید میکشند. از آن قیافه ساده و جثهی لاغر، نه قاتل درمیآید، نه یک فراری روانی که نگهبان آسایشگاهاش را دور زده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخب؛ خیالام کمی راحت میشود. قرار نیست در روز اول ورودم به مطب جدیدم، توسط یک قاتل روانی که تظاهر میکرد نظافتچیست، کشته بشوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالبته اگر بشوم، ابتدا کسی نگران غیبتم نمیشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما قطعا بعد از دو سه روز، بوی گند جنازه بالا میرود و شکایت همسایهگان باعث کشف بایی مانده لاشهام میشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد کمی خودش را جمعوجور میکند. صدایش کمی میلرزد، اما در عین حال سردی خاصی در آن است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نظافتچیام. از طرف جیکوب نوواک.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسی که تا آن لحظه حبس کرده بودم، بیصدا بیرون میپرد. شاید صدای آن را نشنود، اما حتماً بالا و پایین شدن قفسه سینهام را دیده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحظهای دلم برایش میسوزد و میخواهم طرفش را بگیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای چندرغاز پول، صبح شنبه، خواب گرم و ناز را رها کنی، برای نظافت و تازه صاحبکارت، به چشم یک قاتل روانی تورا نگاه کند. بدون اغراق کمی منزجر کننده و کمی هم اعصاب خوردکن است. ( شایدهم بیشتر از کمی)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالبته من سالها با روانپریشها و پارانوئیدها زندگی کردهام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irطبیعیست که به آدمها، هیچوقت صد در صد اعتماد نکنم؛ و همیشه مقدار درصدی را برای بیمار بودن افراد در نظر بگیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی ساختگی میزنم. امیدوارم زیادی مصنوعی نباشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقطعا بعد این صحنه، لایق لبخندی اطمینان بخش است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسریع از کنارش رد میشوم. چشمهایش، دنبالم میچرخند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیشانیام خیس شده. عرق سرد، مثل روحی، بیهوا دنبالم میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنه. نباید اجازه بدهم رفتار کسی روزم را خراب کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن برای این روزها، سالها برنامهریزی کردهام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحتی وقتی پدرم زنگ میزد و من، با دروغی حرفهای میگفتم که وقت غذاخوردنم رسیده؛
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر واقع، دراز کشیده بودم. مجله میخواندم؛ کتاب ورق میزدم. و در ذهنم، این روزها را میساختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز وقتی به این گوشهی دورافتادهی فرایبورگ آمدهام، مطمئنم پدرم هزار بار تماس گرفته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقطعا تا چند وقت دیگر، نامههایش هم میرسند. البته اگر آدرس پست جدیدم را زودتر پیدا نکرده باشد و همین حالا پستچی با زنگ خانهام درحال جدال نباشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر حقیقت، همین نامهها و گوشزدهای همیشگیاش بین ما فاصله میاندازد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو هنوزهم خیال میکند من پسربچه سر به هوایی هستم که ممکن است با توپ فوتبال، به شیر گاز یا پنجره خانه همسایه بکوبد. درحالی که من، در دهه سیسالگی به سر میبرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدرم، مردی پنجاهوپنجساله است که هنوز حاضر نیست خانهی کلنگیای که برای مادرم ساخته بود را در نووه میستو(شهر نو، زادگاهم) ترک کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهربار که بحث فروش خانه درب و داغانش را پیش میکشیدم، با بهانه ناراحتی مادرم، از آن امتناع میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحمقانهترین دلیلی که میشود برای ماندن در آنجا آورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن، از بچگی رویای روانپزشکی را داشتم که جایی دور از همهمه خانواده و خاطرات، مشغول کار میشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرگ مادرم ناراحتکننده بود؛ هرچه باشد، او مادرم بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکسی که بیمنت و خواستهای، مرا با محبت بزرگ کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما سرنوشت، با بیعدالتی او را از حق واقعیاش دور کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکسی نمیداند چند دقیقه بعد، چه چیزی در انتظارش است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاید با بیرحمترین شکل ممکن از دنیا بروی و جسدت را در حالتی پیدا کنند، که چشمهایت به رو به رو خیره مانده و با رنگ پریدگیات، ترس را پیشکش میکنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاید هم کسی را بکشی؛ نه از روی نفرت؛ تنها بخاطر اینکه فکر میکردی هنوز راهی برای نجاتش وجود دارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر واقع، هیچکس نمیداند چند دقیقه بعد، چه سرنوشتی در انتظارش است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irD6:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«شش ماه قبل، اتاق درمان»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"الیاس"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزن جوان، روی صندلی چرمی نشسته بود. پاهایش را جمع کرده بود زیر خودش. دستهایش بیحرکت و صورتی بدون آرایش داشت؛ اما چشمهایش هنوز با چیزی درگیر بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«میدونی چرا اینجایی؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوت بر فضای سرد اتاق حکم میکند و بعد،صدای عقربههای ساعت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسه بار پلک زد. آهسته میگوید: «چون گفتن خطرناکم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیادداشت نمیکنم. فقط نگاهش میکنم. آنقدری که متوجه شود دیده میشود، اما نه آنقدری که احساس تله کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلم میخواهد با میل خودش ادامه بدهد؛ نه از روی ترس.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحن من، به نسبت گرمتر از اوست. سعی میکنم از تکنیکهای مختلف برای جلب اعتمادش استفاده کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«تو چی فکر میکنی؟ واقعاً خطرناکی؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی باریک میزند. از همانهایی که بیشتر شبیه اخطار است تا خوشرویی. شاید اگر روزی از من بپرسد زیباترین بخش چهرهاش کجاست، پاسخم وقتی باشد که لبخند میزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«بستگی داره... برای کی.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنور اتاق کم است. فضای خنثی کمک میکند راحتتر حرف بزند. یا دستکم، فکر کند که در امنیت است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز جمله یا لحن بیاناش، حسی خاصی دریافت نمیکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکاراگاه چیزهای عجیبی میگفت؛ میدانم که صفت«عجیب»برای این میآید که من، از او انتظار این سرگذشت را نداشتم. البته، همیشه احتمال اینکه ممکن است بیماری روانی افراد، گذشته ترسناکی را برایشان ساخته باشد، کنار میگذارم. اما او، واقعا از تصور من دورتر عمل کرده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا کمی مِنمِن، سعی میکنم منظورم را طوری به او بفهمانم که اوضاع بهم نریزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«اگه بگم فکر میکنم واقعاً یه نفر رو کشتی چی؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاینبار، یکراست نگاهم میکند. پلک نمیزند. لبخند محوی روی لبهای صورتیاش مینشیند. احساس میکنم در انتهای چشمانم، چیزی را دیده که او را نرم میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاید احساس عصبانیت، شایدهم مقداری ترس.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«پس چرا هنوز اینجام؟ چرا دستبند ندارم؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irواقعا نمیدانم چرا؛ شاید چون هیچکس باور نکرد. شاید چون جسدی پیدا نشد، یا مدارک کافی نبود. یا شاید چون او... بلد است چطور وانمود کند کسی را نکشته؛ درحالی که لباسش، بوی تعفن خون و آهن میدهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلند میشود. قدمزنان به طرف پنجره میرود؛ و دستش را روی شیشه میگذارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«آدمایی مثل من راه میرن، لبخند میزنن و معاشرت میکنن؛ ولی یه صدایی ته ذهنشون میگه اگه هولش بدی چی میشه؟ خیلیا این سوال رو در همون حد باقی میزارن؛ ولی خیلیا هم نه»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسم توی سینه حبس میشود و هیجان خونم را میمکد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«تو هیچوقت این جمله رو نگفتی به خودت؟ حتی یهبار؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش در اتاق پخش میشود؛ آرام اما محکم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«نمیدونم...»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irD7:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامروز مراجعهکننده تازهای وارد مطب شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمگی؛ زن سیوسهسالهای با چشمهایی غیرعادی؛ نور درخشانی در آن تیلههای مرموز موج میزد، طوری که برای لحظهای تصور کردم اگر مستقیمتر نگاه کند، کور میشوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاطلاعات چندانی از او نگرفتم؛ اما چیزهایی هست که با نگاه کردن، میشود فهمید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو به وضوح دچار پارانویاست؛ در همان دقایق اول، ردش را در لحنش، چشمهای مضطربش، و مکثهای مکررش دیدم. مدام از نقشههایی میگوید که پسرش برای قتل او کشیده؛ باور دارد او میخواهد به قتل برسد، فقط برای چندرغاز مستمری بازنشستگی که از بیمه همسرش میگیرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمسرش، آقای بنت، سالها پیش در تصادفی شدید جان باخته. حالا مگی با پول ناچیزی که از بیمه باقی مانده، روزگارش را میگذراند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر واقع اگر من جای پسرش بودم، قربانی بهتری انتخاب میکردم. مثلاً پیرزنی آلزایمری با حساب بانکیای چاق و بیدفاع. قتل مادرم، فقط برای حقوق کم بازنشستگی؟ نقشهی ضعیفیست، پر از ریسک و ردپای واضح. تازه سود کمی هم دارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو البته چنین افکاری، فقط از ذهن یک روانپزشک خیالپرداز میگذرد و بهتر است در همان حد خیال، خاموش بمانند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمگی، پاهای لاغر و استخوانیاش را روی هم انداخته و با نگاهی مایل و تیز نگاهم میکند. در حالیکه هنوز وارد چهلسالگی هم نشده، چند چین واضح دور چشمهایش جا خوش کردهاند. گاهی سرگذشت سخت افراد، از چهره آنها فریاد میزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستهایم را در هم قفل میکنم. سعی میکنم ذهنم را از مسیرهایی که نباید، دور کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانم را از پشت عینک ریز میکنم و میپرسم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیشتر برام بگو. دقیقاً چه زمانی این حس رو داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپلکی میزند، انگار تصویری را در ذهنش بازسازی میکند. با دقت میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تقریباً همه وقتی که پسرم خونهست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکثی میکند، بعد با لحن آرامی ادامه میدهد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیشب فکر میکردم با یه چاقو توی چارچوب در اتاقم ایستاده. خودش میگفت فقط اومده مطمئن شه راحت خوابیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرفهایش بوی بیاعتمادی میدهند. بویی که تیز است، مثل اسید، و نمیشود نادیدهاش گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irساکت نگاهش میکنم. گردنبند صدفی باریکی به گردن دارد که با نور اتاق میدرخشد. کتودامن طوسیاش هم او را شبیه یکی از زنان اشرافزادهی قدیمی کرده. اما نگاهش، نرم نیست؛ چیزی در آن هست که نمیتوانم دقیقاً توصیفش کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- احساس میکنم باید بیشتر راجعبهش حرف بزنیم. جلسه بعدی کی میتونی بیای؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابروهای نازکش بالا میپرد. خیره نگاهم میکند و با اطمینان پاسخ میدهد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیشتر وقتم خونهام. هر موقع که شما صلاح بدونین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان میدهم. دوشنبه را برای جلسه بعدی یادداشت میکنم. آخرین وقت هم پر شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمگی بلند میشود. دستش را به سوی من دراز میکند و میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- از دیدنتون خوشحال شدم، دکتر. مطمئنم با مشاورههای شما، اوضاع بهتر میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند میزنم، دستش را میفشارم. انگشتهای کشیده و ظریفی دارد. بیشتر از آنکه به زنی خانهنشین شبیه باشد، شبیه کسیست که سالها ویولن مینواخته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- از این بابت خوشحالم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی میرود، فضای اتاق برای لحظهای سنگینتر میشود. احساس خستگی میکنم، اما کارهای عقبمانده زیادی منتظرم هستند. با اینکه نزدیک به سه ماه از حضورم در این شهر میگذرد، هنوز نتوانستهام نظم دلخواهم را در دفتر برقرار کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم به کارتنهای بازنشدهی گوشهی اتاق میافتد. یکیشان را باز میکنم؛ پر از کتاب و پرونده. امروز باید کارشان را تمام کنم؛ هفته آینده پر از وقت شده، و این خودش چیزی شبیه امید است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا مدتی فکر میکردم شاید کمی وقت نیاز باشد تا مطبم، دوباره پر از بیمار شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما قرار نیست همیشه خیالات پیروز باشند؛ آنها گاهی با واقعیت فرق دارند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو گاهی، خیال، چیزیست که باید از آن ترسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irD8:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«سه ماه قبل، اتاق درمان»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"الیاس"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامروز خیلی خوشحال هستم؛ آلا، یکی از بیمارانم هدیه بسیار گرانقیمت و ارزشمندی برام فرستاده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن عاشق همهچیز این گرامافون جدید هستم؛ اگر بهتر بگویم، از موسیقی خوشم میآید و از چیزی که آنرا برایم پخش میکند، بیشتر خوشم میآید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حالتی خاص، دستم را روی سطح سرد و سیاهاش میکشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی از گرامافون فاصله میگیرم؛ ابعاد قابل توجهی دارد و دکمههای زیاد. معلوم است حسابی هزینه کرده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irراستش اگر صد سال دیگر بگذرد، فکر نمیکنم خودم بتوانم چنین چیزی برای خودم بخرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخب اولا حقوقی که دارم، چندان زیاد نیست که بدون فکر و توجه برای همهچیز کارت بکشم و هزینه کنم. صرفا اگر یک روز هزینههایم را مدیریت نکنم، مجبورم برای شام از اکسیژن تغذیه کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوما قابل پیشبینی است که اگر روزی پول کافی برای خریدن همچین چیزی را داشته باشم، هرگز این کار را نمیکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآه، این هم یکی از مزایای زندگی فقیرانه است. خسیسی را میگویم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموبایل کوچکم در جیبم میلرزد و هشدار میدهد کسی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا من کار دارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدون نگاه کردن به عنوان شماره، دکمه تایید را میزنم و با سرخوشی جواب میدهم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بله؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دکتر ورمان؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوت میکنم؛ صدای پشت خط برایم آشناست. خب، شاید بسیار آشناتر از آشنا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگوشمهایم داغ میشوند و مغزم سوت میکشد. درواقع انتظار نداشتم بازهم صدایش را بشنوم. بعد آنهمه مدت، همهچیز درباره او، برایم کمرنگتر شده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچیز عجیبی که مرا آزار میدهد این است؛ که او برای پیگیری جلسات درمانش با من تماس نگرفته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتازه میفهمم که چقدر اشتباه کردم این تماس لعنتی را جواب دادم، و چقدر من از این صدای زنانه میترسم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حالتی گنگ و گرفته میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- باید بینمتون؛ این فوریترین جلسه ما میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستی روی پیشانی عرق کردهام میکشم؛ کاش میشد شبیه بچگی از مکالمه با افراد، امتناع کنم و به اتاقم پناه ببرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما متاسفانه حالا آدم بزرگی هستم که باید با تمام خطرات پیشرویش مقابله کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبهای خشک شدهام را با زبان مرطوب میکنم و پاسخ میدهم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- همهچیز تموم شده؛ بهت گفتم که تو درمان شدی و دیگه مشکلی نداری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحساس میکنم نیشخندی میزند؛ شاید هم پوزخند. از آن پوزخندهای همیشگیاش که احساس ترس و عصبانیت را در من ایجاد میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من حالم خوب نیست؛ نیاز دارم بازهم به جلسات مشاوره بیام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی سکوت مرا میشنود؛ صدایش دیگر آرام و شمرده شمرده نیست. انگار کمی عصبانیتر از قبل میشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بس کن دکتر، تو که میدونی جواب رد به درخواستم برات چقدر گرون تموم میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفراموش کرده بودم؛ مغز لعنتیام فراموش کرده بود. این زن حکم نابودی مرا در دست داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحتی فکر کردن به دیدن و حرف زدن با او، مرا بدجور بهم میریزد. راه گریز برایم بسته شده. از طرفی دلم میخواد خود چند دقیقه پیشم را خفه کنم. دستش را بشکنم تا این تماس لعنتی را آغاز نکند و سند مرگ خودش را امضا نزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچارهای ندارم؛ با صدایی که انگار ته چاهی عمیق میآید، میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- امشب بیا اینجا...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irD9:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای قار و قور شکمم آنقدر بلند است که انگار از اعماق یک غار خالی به گوش میرسد. ناخودآگاه حلقهی انگشتانم دور دستهی سبد خرید سفتتر میشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانم را باریک میکنم و قفسهها را با دقتی وسواسی از نظر میگذرانم. بوی نان تازه، اول از همه خودش را به مشامم میرساند، جلوتر از خیارشورهای ترد یا سوسیسهای چرب گاوی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیخواهم همان خرید همیشگیام را انجام بدهم؛ نان و کمی سوسیس. اما چشمم به قفسهی غلات صبحانه میافتد و ناگهان همهچیز به هم میریزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدقیقتر نگاه میکنم. شاید وقتش باشد چیز جدیدی را امتحان کنم، چیزی که انگار هیچوقت در لیست نبوده اما همیشه آنجا بوده؛ بیصدا، منتظر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعی میکنم یکی از بستهها را بردارم بدون اینکه به نظر برسد اصلاً نمیدانم طعم هیچکدامشان چیست. یک بستهی بنفش را انتخاب میکنم. خوراک صبحانه، ساده است اما بستهبندیاش چیزی دارد که نمیتوانم آن را توضیح بدهم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرست همان لحظه اتفاق عجیبی میوفتد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحساس میکنم کسی دارد نگاهم میکند. نه، چیزی فراتر از نگاه. انگار یک جفت چشم، درست در فاصلهی دو سانتیمتریام، بیحرکت خیره ماندهاند به من.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیچرخم. هیچکس نیست. فقط قفسهها، نور سفید مهتابی و صدای دور دستگاههای کارتخوان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی میکشم. احتمالاً مغزم باز هم دارد بازی میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما هنوز چیزی پشت آن قفسهها قلقلکم میدهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا چشمهایی خسته پلک میزنم و به سمت پیشخوان میروم. صفی طولانی جلوی صندوق تشکیل شده؛ از میز فروشنده تا درِ خروجی کشیده شده، انگار غذای رایگان پخش میکنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت یک پیرمرد لاغر ایستادهام؛ قد بلند، با عینک مستطیلی و لبهای بیحس. شلوار ورزشی مشکی پوشیده و پیراهن سفیدش پر از خطهای رنگیست. مثل کسیست که از دههی دیگری آمده باشد؛ یا شاید فراموش کرده که حالا در این فروشگاه بزرگ، میان این همه آدم، چه میخواهد. که البته احتمال کمی دارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقدش خیلی بلند است. باید کمی سرم را بالا بگیرم تا صورتش را ببینم. و این در حالیست که خودم ۱۸۶ سانت قد دارم. نه، کوتاه نیستم. فقط شاید در فهرست مردان ایدهآل دختران امروزی به ندرت پیدا شوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسالهاست که با هیچ زنی رابطه نداشتم. چون اصلاً نیازی به آنها در خودم حس نمیکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرست در آستانه جوانی، یاد گرفتم چطور غرایزم را کنترل کنم؛ و دقیقا همان موقعه دریافتم که بیش از نیمی از زنان، بسیار خسته کننده و حوصله سربرند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفروشنده زنی کوتاهقامت با لباسهای قرمز فرم است. اخم کرده، اما بامزه است. شاید از آن زنهاییست که صبحها قهوهشان را جا میاندازند و تمام روزشان خراب میشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا بیحوصلگی سبد خرید را جلو میکشد و بارکد اقلام را یکییکی ثبت میکند. چهرهاش زیباست. ولی حسی درونم میگوید، پشت آن چهرهی خسته، چیزی پنهان است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاید مشکلاتی در زندگی شخصی با همسرش؛ شایدهم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحقوق احتمالا کمی که کفاف هزینههایش را نمیدهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهطرف ماشینم میروم. کلید را در قفل میچرخانم، اما همین که در را باز میکنم، میایستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنان؛ نان لعنتی را فراموش کردهام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو برای لحظهای، مطمئنم صدای پایی از پشت سرم شنیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irD10:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامشب، آسمان ساز مخالف زده و برخلاف صبح آفتابیاش، چنان میغرد که انگار دیوانه شده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی کاناپه دراز کشیدهام؛ تلویزیون سریال «فرندز» را پخش میکند. تقریباً نیمساعت است که به آن خیره شدهام، اما هیچچیز از آن نمیفهمم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختری با موهای طلایی مدام جلوی دوربین میچرخد و جیغ میزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالبته دارد حرف میزند، اما صدایش آنقدر بلند است که کلماتش را غیرقابل فهم کرده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآسمان میخراشد. با بیخیالی مبهمی ساندویچ سوسیس با سس مایونز و گوجهام را گاز میزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irترکیب داغی سوسیس و سردی سس، حس عجیبی دارد؛ بیشتر از همه، عاشق لحظهای هستم که سوسیس زیر دندانهایم تکهتکه میشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدندانهایم را مثل چرخدندههایی بیرحم تصور میکنم که بیوقفه گوشت را خرد میکنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنوشیدنیام را برمیدارم و قلوپی از آن را سر میکشم. گلویم میسوزد و گرمای عجیبی از آن بالا میآید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامروز انتظار داشتم صدای پایی که پشت سرم در فروشگاه شنیدم، متعلق به دزدی بیرحم باشد که با چاقوی ضامندارش تهدیدم کند موبایل و کیف پولم را به او بدهم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما وقتی برگشتم، صورت خندان و شاداب آدلا را دیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمثل همیشه با کفشهای پاشنهبلندش که حتی تصور راهرفتن با آنها مرا آزار میدهد، چند سانتیمتر بلندتر دیده میشد، و تقریباً همقد بودیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموهای ابریشمیاش، بلوندتر از قبل، در پنجهی آفتاب میدرخشید و جلب توجه میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا همان صدای همیشه شاد، احوالم را پرسید؛ حرف زدن با او همیشه مرا خسته میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمشکل اینجاست که او همیشه انرژی دارد؛ و البته هیچوقت نمیگذارد ظاهرش بههم ریخته باشد یا لباسهایش نامرتب.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاوایل جوانی، بهخاطر فشار درسی، پدرم مجبورم کرد پیش مشاوری بروم که قبلاً دربارهام با او صحبت کرده بود. او بر این باور بود که وجود مشاور باعث میشود هم آرامتر بشوم هم برنامه سالم درسی داشته باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآدلا نسبت به آن سالها، جاافتادهتر (به هیچوجه پیر نشده) و حتی زیباتر شده؛ مثل شاخه گلی که با گذر زمان، بازتر و پُرجلوهتر میشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعی کرد مرا سینجین کند تا بفهمد چرا دیگر با او ارتباطی ندارم؛ شاید فراموش کرده که دیگر آن فشارهای درسی باعث نمیشوند سر پدرم داد بزنم یا دچار سردردهای عجیب و طولانی شوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحتی تلاش کرد مرا به شام دعوت کند که خب، قاعدتاً پیشنهادش را رد کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسالهاست حس میکنم میلی به نزدیکشدن به زنان ندارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irواقعیت این است که هیچچیز در آنها برایم جذاب نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاید باید بیشتر تلاش کنم، به آدلا نزدیکتر شوم و سعی کنم اوضاع را عوض کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاید راست میگوید و باید دوباره با او صحبت کنم (البته که هیچچیز را عوض نمیکند؛ فقط امیدی واهی میدهد).
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاید هم من راه درست را انتخاب کردهام و بهتر است با همین فرمان جلو بروم. چون اولاً بعد از پایان بیستسالگیام، دیگر حوصلهی ناز کشیدن هیچ زنی را ندارم.( حتی اگر مادرم زنده بود) ثانیاً اصلاً نمیتوانم با این دستمزد، هزینههای نجومی یک زن را تأمین کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمثلاً همین کفشهای آدلا، هرکدام چند هزار دلار ارزش دارند که خب، این مقدار پول، حقوق و مزد زحمتهای فراوان من است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیتوانم تصور کنم روزی برای کسی چنین پولی خرج کنم، فقط چون «همسرم» است و «باید» دوستش داشته باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما سوال اصلی اینجاست: آدلا در والتزه چه میکند؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی با این سؤال غافلگیرش کردم، برخلاف تصوّرم کاملاً خوشحال و خونسرد پاسخ داد: «برای دیدن برادرم اومدم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکاملاً فراموش کرده بودم که برادر کوچکش، لوک، در والتزه زندگی میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین یعنی آدلا مرا تعقیب نکرده، و شاید والتزه اصلاً آن پناهگاهی نیست که برای دوری از آشناها انتخاب کرده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر فکر و خیال عصر غرق شدهام که ناگهان، همزمان با رعد و برقی عظیم، برقها قطع میشوند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتلویزیون خاموش میشود و خانه، بهجای صدای جیغجیغوی زنِ سریال، پر از سکوت میشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیر لب ناسزایی میگویم و باقیماندهی ساندویچم را در ظرف پرت میکنم. بلند میشوم و به سمت حیاط میروم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای باران، زیباست؛ هنوز هم میتواند پناهی باشد برای وقتهایی که میخواهم از فکر و خیال فرار کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرواقع، وقتی کودک بودم و گاهی پدرم کتکم میزد؛ زانوهایم را در حیاط بغل میگرفتم و با خیال اینکه خدا هم آسمان را کتک زده که دارد گریه میکند، زار میزدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا یادآوری آن خاطرات، حس خوشی ندارم. یکی از اصلیترین دلایل فرارم از هِردِرن و نووهمیستو، اجتناب از کودکیهایم بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن پدرم، همهچیز برایم زنده میشد و خشمم، غیرقابل کنترل.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما انگار آسمان هم تأیید میکند که نمیشود خاطرات را فراموش کرد؛ فقط میشود ازشان فرار کرد و مدتی در امان ماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای در، مرا از جا میپراند. هیچکس قرار نبوده مرا ببیند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر واقع، اگر هم بوده، فکر نمیکنم دلیلش آنقدر حیاتی باشد که زیر این باران و طوفان، بخواهد پیدایم کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا قدمهایی کنجکاوانه به سمت در میروم؛ هیچ تضمینی نیست چه کسی آن بیرون ایستاده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم با تردید روی قفل در مینشیند، و در یک تصمیم آنی، آن را باز میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانم از حیرت گرد میشوند و ابروهایم بالا میپرند؛
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجیکوب است!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irD11:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«سه ماه قبل، اتاق درمان»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"الیاس"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسهای عمیق هردوی ما، در اتاق طنینانداز میشوند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر سکوتی پر از رازهای سر به مهر، هردوی ما با جان به سکوت گوش سپردهایم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعمیق نگاهش میکنم؛ با آن لباس سفید و شانههای ظریفی که در احاطه موهای سیاهش است، ترسناک به نظر میرسد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچهرهاش بیرنگ و چشمانش بیروحاند؛ لبهایش لرزان و بنفشاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیمدایرههای سیاه، زیر چشماناش را سایه انداختهاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمان عجیبی دارد؛ آبی عجیب و عمیق که اگر چند لحظه حتی غفلت کنی، ممکن است تورا ببلعند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم میکند؛ آب دهانم را با دیدن گویهای دریاییاش فرو میبرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمعصومانه نگاهم میکند؛ در چشمانش میبینم که چقدر کمک میخواهد. دلم میخواهد دست دخترک بیگناه در نگاهش را بگیرم و از کابوسهای سیاه، نجاتش بدهم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ازش میترسم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا بیچارگی به من خیره میشود؛ قطرهاشک درشتی از گوشه چشمش سرازیر میشود و از گونهاش روی لباسش میچکد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجای اشک، کمی خیس میشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- وقتی سرم داد میزنه... دست... دستام میلرزن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا کلافگی نفسم را فوت میکنم؛ با خودکارم ضربههایی یکسان روی میز میزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچیز عجیبی سرم را به درد میآورد؛ به افکارم چنگ میزند و رشته فکر و خیال را از من میگیرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحساس سردرگمی میکنم؛ انگار روی تپهای ایستادهام و نمیدانم چطور سر از این بیابان برهوت در آوردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیدانم شخص آشنایی مرا اینجا آورده، ولی نمیدانم چه کسی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحساس تردید، چنگکهای زشت و درازش را در پهلویم فرو میبرد و با نفرت عمیقی میچرخاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحساس درد میکنم؛ میترسم و بدنم از شدت آنها میلرزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشک چهرهام را یکبار شست و شو میدهد. اما هنوز معتقدم درد تردید بیشتر است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلم برایش میسوزد؛ شاید اولین بیماری باشد که احساساتم را جریحهدار کرده. پریشانی، کینه از کسی بگیرد، به این آسانیها اورا رها نمیکند. و حالا اورا انتخاب کرده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلم میسوزد؛ هم برای او و هم برای خودم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irD12:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای سوختن هیزم در شومینه مثل مترونوم ذهنم شده؛ یکنواخت، گرم، و کمی بیش از حد آرام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمینجاست که در باز میشود. بیزنگ، بیپیام. فقط صدای قفل و بوی باران.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجیکوب با کفشهای خیس و خندهای نصفه وارد میشود. نگاهش سریع اتاق را اسکن میکند، بعد مستقیم سمت من میآید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکاپشنش را درمیآورد و روی دستهی مبل میاندازد، انگار خانهی خودش است. شاید هم هست. مدتهاست اینجا بیشتر از خانهی خودش وقت میگذراند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پیشبینی نکردی میام، نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندش به پهنای صورت نیست، ولی در چشمهاش موج میزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابرو بالا میاندازم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مگه قراری بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخوب، قبلا حرف زده بودیم؛ ولی او بهانه اورد که کارش زیاد است و اگرهم بیاید لنکا را همراهش میاورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irولی حالا خبری از لنکا نیست؛ شاید بازهم ساز مخالف زده و نیامده. اما این قضیه هنوز برایم جای تردید دارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمینشیند روبهرویم، بدون اینکه جوابم را بدهد. قطرههای باران هنوز از موهایش روی پیشانیاش سُر میخورند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم میپرد سمت حوله، بیاراده، انگار طبق یک عادت قدیمی دستش میدهم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیگیرد ولی استفادهاش نمیکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یهویی دلت برام تنگ شد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعی میکنم لحنم خشک نباشد، ولی تعجبم را هم پنهان نمیکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو اما، لبخند میزند. این بار واقعیتر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-اگه بگم آره، شک میکنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحظهای مکث میکنم. چیزی در رفتارش هست که شبیه جیکوبِ همیشگی نیست. همانقدر صمیمی، اما شاید کمی... ساختگی؟ یا زیادی کنترلشده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- صادقانه؟ آره، شک میکنم. تو اهل دلتنگ شدن نیستی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش ثابت میماند روی صورتم. بعد بیهیچ زمینهای میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یهوقتایی دلتنگی دلیل نداره. فقط میاد، با خودش یه حس میاره... یا یه سؤال.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخم میکنم؛ و این دست خودم نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چه سوالی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی میکشد. بلند نمیگوید، بیشتر زمزمهوار:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو خونهات دوربین کار گذاشتی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس در سینهام گیر میکند. سعی میکنم بخندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir