پارت چهل و یک :
از نگاه سمک
(یک ساعت بعد از شلیک به نیو)
به بهگام پیام دادم که میخوام دستگاه مسخره رو تحویلش بدم و برمک رو پس بگیرم.اما هنوز جواب نداده بود.به ساعت دوِ شب نزدیک میشدیم و بعید نبود خواب باشه.
آرمان که رانندگی میکرد،به خاطر نیو ناراحت بود و گولهگوله اشک میریخت.
گریههاش عصبیم میکرد.
بهش تشر زدم: «بسه دیگه،چهقد مُفمُف میکنی!»
با آستین دماغشو پاک کرد:
مطالعهی این پارت کمتر از ۲۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
....
2کاش پارت بعدی که از سمک بود بعدش نیو بیاد دلم واسش تنگ شد
دیروزشیما
3صد در صد این هموم دختریه که نیو توی خونه دیده بودش .. همون دختری که به نیو گفت کمکم میکنی فرار کنم
دیروزدرنا
2یه لحظه فکر کردم می خوان نیو بدبخت رو جگرشو در بیارن بدن به خورد اون پیرزنه واسه همین هم دزدیه بودنش. و این که جسد بلند شد گفت اومدم پیشت.. من ذوق و نمی تونم تا فردا صبر کنم چرا زودتر خوندمش😭😭
دیروزدرنا
0خیلی عالی بودد
دیروزرها
2خیلی این پارتو دوست داشتم عالی بود
۲ روز پیشماهو
0اوکی از امشب دیگه باید با همراه برم دستشویی و بیام..😰
۲ روز پیشسیاه
2چه ورود هیجان انگیزی داشت زامبیه
۲ روز پیشزن بابای نیو
2وای وقدر این گروهشون خفنه کاش یه اسپین اف از سمک داشتیمم
۲ روز پیشماشین فقط سمند سورن
0وایی فکرشو نمیکردم آرمان برا نیو گوله گوله اشک بریزه😔🤣ولی آخرش چه ترسناک شد😶😂
۲ روز پیشasal
0منظور جان از موجود ماورائی که نیو احضار کرده بود نیواراست دیگه؟
۲ روز پیش
sober | نویسنده رمان
بله.
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

چه عجیب است
0این پارت عالی بود واقعا. خیلی به دلم نشست💅. عاشق واکنشای آرمان ام😂😂