رمان نیمه زنده به قلم مهسا فرهادی
این روایت یک زندگی نیست؛ این داستان، اوج فروپاشی من بود. من یک پژوهشگر زن بودم.یک جانورشناس، که برای فرار از خیانت شریک زندگیام، ماموریت بازیابی گونهای نادر از سمندرها را در یک ایستگاه آزمایشگاهی کوهستانی قبول کردم. همه چیز از وقتی شروع شد که برای تسکین زخمی که همسرم مهراب به قلبم زده بود ازمایشگاه را ترک کردم. نمیدانستم رازهای تاریک یتیمخانهای که در حوالی آزمایشگاه بود، به زوال عقلم خواهد انجامید. نمیدانم تقدیر بود یا واقعا نیرویی ناشناخته من را به آن محل کشاند. من آن شب دختری پیدا کردم. یک دختر بچهی زخم دیده و مرموز. خیلی زود فهمیدم آن دختر طبیعی نیست؛ خیلی از خودم پرسیدم یک دختر، با زبان بریده چرا باید نیمه شب وسط کوهستان، تنها حوالی آن یتیمخانهی متروک باشد. من گیج و سردرگم میان مشکلات زندگی خودم بودم که سر و کلهی او پیدا شد. کسی که اهالی بومی آن را شوم و بردهی ابلیس میخواندند.
ژانر : تخیلی، ترسناک، معمایی، علمی
تخمین مدت زمان مطالعه : ۳ ساعت و ۱۸ دقیقه ۱۳ ثانیه
ژانر : #ترسناک #معمایی #علمی_تخیلی
خلاصه :
این روایت یک زندگی نیست؛ این داستان، اوج فروپاشی من بود.
من یک پژوهشگر زن بودم.یک جانورشناس، که برای فرار از خیانت شریک زندگیام، ماموریت بازیابی گونهای نادر از سمندرها را در یک ایستگاه آزمایشگاهی کوهستانی قبول کردم.
همه چیز از وقتی شروع شد که برای تسکین زخمی که همسرم مهراب به قلبم زده بود ازمایشگاه را ترک کردم.
نمیدانستم رازهای تاریک یتیمخانهای که در حوالی آزمایشگاه بود، به زوال عقلم خواهد انجامید. نمیدانم تقدیر بود یا واقعا نیرویی ناشناخته من را به آن محل کشاند. من آن شب دختری پیدا کردم.
یک دختر بچهی زخم دیده و مرموز. خیلی زود فهمیدم آن دختر طبیعی نیست؛ خیلی از خودم پرسیدم یک دختر، با زبان بریده چرا باید نیمه شب وسط کوهستان، تنها حوالی آن یتیمخانهی متروک باشد. من گیج و سردرگم میان مشکلات زندگی خودم بودم که سر و کلهی او پیدا شد. کسی که اهالی بومی آن را شوم و بردهی ابلیس میخواندند.
مقدمه
کرانهی تاریکی در گسترهای بیانتها دخترک را احاطه کرده بود. از میان لبهایش صداهایی ناشناس و بیمعنی در دل کوهستان منعکس میشد. ترکیب جیغ و ترس، فریاد و درخواست کمک، در پژواک صدایش نهفته بود و میدوید. کلمات گریخته بودند و جملات در پس ذهنش خاک میخوردند. تاریکی کوهستان آن شب میزبان سایهها بود و سپیدی بلند پیرهنش ترکیبی متضاد با سایههای وحشت داشت. چپ و راست، پشتسر و پیشرو، همهجا حضورشان حس میشد. و بالاخره حملهور شدند و تنش میزبان زخمیهای کشندهای شد که از میانشان قطرات مرگ میتراوید.
(مکانها در این اثر خیالی و ساختهی ذهن نویسنده است)
گنبد آسمان، آرامآرام بزم و رقصی با سرخی غروب و کبودی پنبههای بارور برپا کرده بود. تلفیق اتمام روز و شروع باران شبیه ذهنم مغشوش مینمود. رعد اولین صاعقهی سپیدش را بر پیکر کوهستان کوبید؛ پر سروصدا و ترسناک.
صدای ضبط، آهنگ ملایم و باران و فضای آرام کوهستان برای همسفران عاشقپیشهی همراهم، فضای احساسی ایجاد کرده بود. شیشهی ماشین کوهستانپیما را پایین کشیدم.
دستهای درهمگرهخوردهی سعید و فرانک در پیش چشمانم حسی شبیه سربار بودن را در وجودم به غلیان انداخت. گسترهی سبز تپههای پیوسته در پشت لنز دوربینم طراوت بهار داشت، اما قلب و عقل من در میان تاریکی وجودم و تصمیم جدایی درهم میلولیدند.
تصمیمی که بهتنهایی گرفته بودم.
یک شات دیگر؛ صدای شاتر و ریزش دانههای باران درهم آمیخت. نگاه مشکینم محو تپهی پر از گل و سبزیهی روبهرویم بود که صدای خندهی نرم و ریز فرانک دوباره بر حس سرخوردگیم دامن زد. روی صندلی جابهجا شدم؛ انگشتان ظریف و کشیدهام دوباره بر روی شاتر لغزید و تصویر رعد سپید، که در فاصلهای نسبتاً دور میهمان کوهستان شد، را ثبت کرد. باد سرد در قاب پنجرهی ماشین خاکیرنگمان پیچید و طرهای بلند و مواج از موهای بهرنگ خرمایم را به بازی گرفت.
رشتههای رقصان در دست باد را از صورت کندمگونم کنار زدم و تصویر دیگری از کوهستان نیمهبرفی ثبت کردم. مقصدمان نزدیک همان کوه بود؛ محلی برای بازیابی گونهای رو به انقراض از سمندر کوهستان آسیایی و شاید یک بهانهی کاری برای دور شدن از زندگیای که در تاریکی خیانت و جدایی دستوپا میزد. فرانک میگفت توهم است، شکاکی و بددلی را از قلبم دور کنم و با مهراب حرف بزنم.
پوست خشکی از لبهای برجستهام کندم و از بهیادآوردن خاطرهی تلخ روزی که مهراب و دختر ناشناسی را در کافهای نزدیک محل کارش دیدم، ابروهای مشکین و پرم را درهم کشیدم.
جادهی خاکی رفتهرفته به گل تبدیل میشد و راه رو به اتمام بود. زمانی که بینی کوچک و کمی گوشتیام از سرمای هوا یخ زده و بیحس شد، شیشه را بالا کشیدم.
گویا طبیعت کوهستان با راه نیمهرفتهمان سر سازش نداشت. جیپیاس ماشین یک کیلومتر راه را نشان میداد؛ همان ایستگاه آزمایش جانورانی که کسی برای رها شدنش دلیل نداشت.
ایستگاهی با چند دهه قدمت که تاکنون نتوانسته بود مسافرانی ساکن برای چند سال متوالی داشته باشد. وقتی نام ایستگاه بازیابی غرب را شنیدم، به نظرم فرصت خوبی آمد تا کمی فاصله بگیرم. این ایستگاه برای من نه فقط کار، بلکه حکم پناهگاهی را داشت که از همهچیز به آن فرار کنم.
جاده کمکم بهنظرم بسیار لغزنده میآمد؛ طوریکه لاستیکهای آجدار کوهستانپیما نیز نمیتوانست جلوی سر خوردن ماشین را روی گل بگیرد. نگرانی آرام بر چهرههایمان خزید. اگر به آزمایشگاه نمیرسیدیم، باید شب را در ماشین سر میکردیم. شاید برای یک جانورشناس خوابیدن در ماشین میان کوهستان سرد امری طبیعی باشد، اما نادیده گرفتن خطر با عقل جور درنمیآمد.
صدای آرام فرانک نگاهم را از طبیعت گرفت و بر نگرانیم دامن زد:
- سعید، چرا نمیرسیم؟ بارون داره شدید میشه.
هنوز دقیقهای از سخن فرانک نگذشته بود؛ هوای گرگومیش رو به خاموشی میرفت و حتی مهتاب زیر ابرها پنهان بود که، در کمال ناباوری، ساختمان آزمایشگاه پیش رویمان در پشت یک تپهی کوچک و فاصلهای نسبتاً نزدیک پدیدار شد. ماشین با سرعت بسیار پایین و سرخوردنهای مداوم، بالاخره خود و ما را سالم به ساختمان رساند.
با ورود ماشین به محوطهی آزمایشگاهی که درست در پایهی کوهستان بنا شده بود، قلبم آرام گرفت.
باد سرد قطرات باران را با ضرب بر سر و صورتمان میکوفت و دیدن نمای سفیدرنگ آزمایشگاه را برایمان دشوار کرده بود. فروردین در نظرم، همیشه زیباییهایش را در دل غرشهای آسمان مینهاد؛ در دل برگهای ظریف سبز و تصویر شکوفههای کوچک بهاری که حس زندگی داشت.
فروردین همیشه برایم شبیه مهراب بود. همان حس شیرین باهمبودن، همان طراوت، همان لطافت.
همیشه از خود میپرسم، چه چیز کم داشت؟ مگر نه اینکه بهار زندگیش بودم؟ عشق بینمان چگونه آلوده به خیانت شد؟
با همین افکار از درِ سفیدرنگ ورودی وارد آزمایشگاه شدم و نگاه خستهام اطراف را کاوید.
فضای تاریک آزمایشگاه همزمان با صاعقه روشن و خاموش میشد. در نگاه اول، تار عنکبوتهایی به چشمم آمدند که سرتاسر سالن را فرا گرفته بودند. لبم را از داخل به دندان کشیدم. چیزهای جالبی در مورد این آزمایشگاه نشنیده بودم و این فضای سنگین، برایم دلهرهآور بود.
امید، یکی از همکاران دوران دانشجوییام بود که برای اولین بار چند سال پیش برای تفتیش یک گونهی نادر جانوری به این منطقه اعزام شده بود.
او میگفت از روستاییان شنیده که به هیچ عنوان وارد محوطهی یتیمخانهای که چند کیلومتری با آزمایشگاه فاصله داشت نشوید. میگفت یتیمخانه در تسخیر ارواح است و حتی گاهی صدای نالههای کودکانه از آن مکان شنیده میشود. پوزخندی ناخودآگاه از این خرافات بیسروته بر لبم نشست و همزمان با روشن شدن موتوربرق بزرگی که سعید به راهش انداخته بود، لاینهای نوری خاکگرفتهی سقف نیز روشن شدند.
فَرانَک با روشن شدن چراغها، همچون دخترکان کوچک بالا و پایین پرید و جیغجیغکنان گفت:
- خداروشکر، روشن شد. سعید بیا تو.
در نگاه اول به نظرم آزمایشگاه مجهزی آمد. کمی کوچکتر از آزمایشگاه تهران بود، اما کارمان را پیش میبرد.
- خیلی سخت روشن شد. فکر کنم نصف دستگاهها از کار افتادن.
صدای مردانهی سعید بود که در فضای نیمهخالی سالن پژواک کرد و سپس قامت بلندش در قابِ درِ ورودی پدیدار شد.
فرانک با سرخوشی اطراف را میکاوید. ذوقزده به سمت میز آزمایشگاهی میانهی سالنِ یکدست سفید، پوشیده از خاک رفت. همزمان با کنکاش دستگاهها و شلنگهای فنرمانندی که به آنها متصل بود، گفت:
- چقد خفنه، فکر کنم یه چند سالی میشه کسی اینجا نبوده.
لبهی پالتوی بلند مشکیرنگم را به هم نزدیک کردم. تقتق کفشهای مشکیرنگ پاشنهکوتاهم بر روی سرامیکهای سفید، با صدای بلند موتوربرق که از محوطهی بیرون سالن میآمد، همنوا شد.
کنار میز ایستادم. ذرهای از شورونشاط فرانک را در وجود خود حس نمیکردم؛ تنها به نشانهی رضایت لبخند محوی زدم و انگشتم را بر روی سرامیک سفیدرنگ میز بزرگ میانهی آزمایشگاه کشیدم. رد انگشتم بر روی میز برجا ماند. چقدر دلم میخواست کسی دلِ غبارگرفتهام را اینچنین خاکروبی کند. با صدای آرام زمزمه کردم:
- باید اینجا رو تمیز کنیم.
صدای آمیخته با خندهی سعید دوباره در کل سالن اکو شد. شاید به خاطر تنِ صدای بلندش بود که صدا را اینطور بازپخش میکرد.
- سارا خانوم، بالاخره شروع به حرف زدن کرد. به والله یادمون رفته بود صدات چطوره.
اخم کمرنگی بر پیشانیم نشست و انگشت خاکگرفتهام را روی انگشت دیگرم لغزاندم تا پاک شود.
- اذیتش نکن دوستمو، به جای این حرفها برو از پشت ماشین کنسروها رو بیار که دارم ضعف میکنم.
سعید حق داشت. از تهران تا خود اینجا را در سکوت بودم. بیشتر افکارم حول محور مهراب میگشت و با هر مرور سؤالها، جوابی برایشان پیدا نمیکردم.
چشمهای سنگینشده برای خوابم را یکبار باز و بسته کرده و خطاب به سعید گفتم:
- سربهسرم نذار توروخدا، حوصله ندارم.
صدای خندهی سعید سوهان روحم شد و پشتچشمی برایش نازک کردم. حق داشت؛ او که نمیدانست بین من و مهراب چه گذشته که اینگونه در وجود خودم مچاله شدهام. بر روی صندلی چرخدار پشت میز نشستم و ترجیح دادم سکوت کنم. حوصلهای برای شوخی و خنده نداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاید سعید نیز چشموابرو آمدن فرانک را دید که دیگر پیِ حرف را نگرفت و برای آوردن کنسروها سالن را ترک کرد. فرانک با لبخند، مدام سالن را بالا و پایین میکرد. شیشههای استوانهای شکل زیر انگشتان تپلش زیرورو میشدند. چه زود شروع کرده بود. شیشههای خاکی آزمایشگاهی روی میزهای سفیدرنگی که دورتادور سالن را اشغال کرده بودند، مرتب میکرد و سامان میداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش رشتهی افکارم را پاره کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چند روزه میپرسه که چرا حالت خوب نیست و بیحوصلهای. بیشتر از این نمیتونم ازش مخفی کنم. چرا نمیذاری بهش بگم با مهراب حرف بزنه؟ هر چی باشه اون دوتا زبون همدیگه رو بهتر میفهمن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا کلافگی پیشانیم را میان انگشتانم فشردم. دندانهایم ناخودآگاه از حرص روی هم فشار میآوردند. بغضم را قورت دادم و با صدایی که یأس و ناامیدی درونش بیداد میکرد، لب زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آخرش که چی؟ چیزی که دیدم کاملاً واضح بود فرانک. مهراب بهم خیانت میکنه. طلاق بهترین راهه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگوشهی لبهایم به پایین کشیده شد و چیزی گرم درون چشمم جوشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دستشون تو دست هم بود. خودت میدونی مهراب واسه هر کی از راه برسه احساسات خرج نمیکنه. من لبخندشو دیدم؛ یه احساس قوی بینشون بود، من حسش کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقطرهی اشکی که از گوشهی چشم فرانک پایین چکید، از نگاهم دور نماند. کف دستان یخکردهام را با کلافگی بر روی صورتم کشیدم. نه، نباید اشک میریختم. مگر نه اینکه من به تنهایی عادت داشتم؟ حال هم اوضاع تفاوت آنچنانی نداشت. فکر میکنم هیچوقت احساسی در کار نبوده. من به این حذفشدنها عادت داشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنی که در پانزده سالگی پدرم ترکم کرد و در بیستوپنج سالگی خدا مادرم را پیش خود برد. از آن روز به بعد من تبدیل به یک زن قوی شدم. زنی که حالا در سن سی سالگی، آنقدر قوی هستم که خیانت مهراب را نیز دوام خواهم آورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاصلاً من کجا و عشق کجا؟ من همین جانوران بیزبان را به عشق و عاشقی ترجیح میدهم. تصمیمم جدیست، از حالا تمام تفکراتم، احساساتم و حتی زمانم مختص به حیوانات است. لااقل خیالم راحت است که خیانت نمیبینم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا بیحوصلگی نگاه از تیلههای عسلی رنگ فرانک گرفتم. لبهای باریک قرمز رنگش برای صدا زدنم باز شد، اما نمیدانم چه حس کرد که بیخیالم شد. شاید فهمید اگر بیش از این حرف بزنم پیش سعید هم رسوا خواهم شد که دیگر پا پیچم نشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیسه خوابی که سعید به تازگی به داخل سالن آزمایشگاه آورده بود را برداشتم و بی هیچ حرف اضافهای در گوشهای از سالن درون کیسهی خواب دراز کشیدم. با اینکه گرسنگی و ضعف جسمم را تضعیف کرده بود و دل و رودهام را درهم میپیچاند، اما ترجیح دادم قبل از خوردن غذا کمی استراحت کنم. خستگی راه دور و سفر آن هم با ماشین، علاوه بر خستگی روح، جسمم را نیز ضعیف کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهقدری ضعف داشتم که حتی توجهی به خشکی لبهایم نکردم و جسم بیجانم میزبان خوابی آشفته و ناآرام شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«دو روز بعد»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسنفس زنان آخرین کیسهی زباله را از داخل اتاق خواب خارج کردم و در گوشهی سالن چهل متری آزمایشگاه، بر روی زمین گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره بعد از دو روز کار، آزمایشگاه قابل استفاده شده و دیگر خبری از تارهای عنکبوت و گردوخاک نبود. سرامیک سفیدرنگ زمین از تمیزی نور را باز میتاباند و شیشههای آزمایشگاهی اینک شفاف و تمیز بر روی میز بزرگ میان سالن جلوهای از تمیزی را به نمایش درآورده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکف دستم را بر روی پهلویم فشردم تا کمی از دردش بکاهم. عرق پیشانیم را با پشت دست پاک کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کار اتاقها تموم شد، روتختیها رو هم پهن کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر نگاه و لبخند فرانک حس ترحم و دلسوزی را حس میکردم. ترحم برانگیز هم بودم. زنی افسرده، شکستخورده، تنها، هر کسی هم بود دلش به رحم میآمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خسته نباشی قندک. کار سالن و حیاط هم تمومه. فقط سعید باید بیاد آشغالهایی که از کف سالن و اتاقها جمع کردیمو ببره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را آرام تکان دادم. بر روی صندلی چرخدار نسشته بودم و همزمان با فکر به دو روز گذشته و مهرابی که از او بیخبر بودم؛ گوجه خورد کردن فرانک را نگاه میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاید بیش از حد فکر میکردم، میدانستم که باید کلید احساسم را خاموش و عقلم را بکار بیاندازم، اما به زمان نیاز داشتم. زمانی برای هضم و فروکش کردن احساسم. فرانک همزمان با تکان دادن دم موشیهای مشکی رنگ کوتاهش آشپزی میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلم تغییر میخواست، شاید اولینش کوتاه کردن موهایی باشد که مهراب عاشقشان بود. من احمق چرا برای دل او زجر نگهداری از این موهای بلند را به جان میخریدم؟ دلم میخواست تمامشان را به جرم دوست داشته شدن توسط مهراب اعدام کنم و در کوتاهترین حالت ممکن بتراشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز پشتسر بلندای قامت فَرانَک را مینگریستم. فرانک درست نقطهی مقابل من بود. عاشق غذا، پر انرژی، شاد، زیبا. اما من حس میکردم با کوچکترین تلنگر خواهم شکست، حتی این اواخر برخلاف نظر همه خود را زشت میبینم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفَرانَک گوشهی سمت راست آزمایشگاه را به آشپزخانهای کوچک تبدیل کرده بود و با آن هیکل توپر شبیه زنان حامله مدام درونش آشپزی میکرد و به فکر رفع گرسنگیش بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کمرم خیلی درد میکنه، به نظرم امروزو استراحت کنیم؛ فردا هم روز خداست دیگه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفرانک در حالیکه قطعهای از خیارشور را میجوید با همان دهان پر گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره بابا، اون سمندرای بدترکیب یه روز بیشتر صبر کنن، چه مشکلی داره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانستم به حرفش بخندم یا اخم کنم. چطور دلش میآمد به آن جانوران کوچک روبه انقراض توهین کند؟ سرم را با تأسف برایش تکان دادم و لبم را روی هم فشردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنی که تا قبل از این هم میانهی خوبی با غذا نداشتم، با اتفاقات اخیر در عین حال که مدام از گشنگی ریسه میرفتم، اما حتی توان نگاه کردن به غذا را نداشتم و دل رودهام درهم میپیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اون جونورهای بدترکیب که میگی یکی از نابترین گونههای خودشون محسوب میشن، نابغه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا خنده تکهای از کالباس را در حین خرد کردن درون دهانش گذاشت و با دهن کجی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من که فقط به خاطر تو اومدم، وگرنه که اصلاً از اون جونور زشت خوشم نمیاد. کار ما رو ببین توروخدا، چهارصد کیلومتر راه کوبیدیم تا اینجا اومدیم، واسه خاطر پیدا کردن مارمولک.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیگر توان جدی بودن نداشتم، حتی در سختترین شرایط هم مرا میخنداند. واقعا هم سخنش راست بود، اگر کسی میفهمید برای پیدا کردن سمندر چهارصد کیلومتر راه آمدهایم، قطعاً به عقلمان شک میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- عجیباً غریبا، سارا خانوم داره میخنده. چه پدیدهی نادر و کمیابی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای سعید بود که بیل به دست در قاب درب ظاهر شده بود. به نظر کار باغچهی کوچک، در محوطهی حیاط آزمایشگاه را تمام کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبم را از داخل گاز گرفتم که خودم را کنترل کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سعید میکشمتا، انقد به من گیر نده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای خندهی هر دو که بلند شد با لذت به دوستانم نگاه کردم. اینان چه گناهی داشتند که باید بداخلاقیم را تحمل میکردند؟ متهم اصلی کس دیگری بود، نه این دو نفر که فقط به خاطر تنها نماندن من راهی این سفر شده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعید با همان چهرهی خندان بیل را پشت در فلزی و شیشهای قهوهای رنگ آزمایشگاه گذاشت و وارد سالن شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای خندههایشان کمکم فروکش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفرانک ساندویچها را بر روی میز غذاخوری فلزی گوشهی سالن گذاشت و همزمان گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیاین بچهها، که خیلی گشنمه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت چشمی برایش نازک کردم و با همان کمردرد مضحک از پشت میز آزمایشگاه برخاستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آخی بمیرم برات، تو که در حین درست کردنشون به اندازهی یه ساندویچ کامل کالباس و خیارشور خوردی. بازم گشنته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوباره هردو خندیدند و سعید با عشق به فرانک که ساندویچش را با ولع گاز میزد نگاه کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچه قدر عالی که حداقل عشق میان این دونفر واقعیست. با بی میلی کنارشان نشستم و نگاهم به ساندویچ کالباس خشک شد. تکههای خیارشور که از گوشهی ساندویچ بیرون زده بود؛ برایم دهن کجی میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاگر میشد، از زیر خوردنش شانه خالی میکردم، اما دو روز بود که درست غذا نخورده بودم. دیگر حتی برای سرپا ایستادن هم توانی نداشتم. با بیمیلی ساندویچ را برداشتم، اما به محض گاز زدن بوی تند خیارشور در دهانم پیچید و حس کردم تمام محتویات معدهام در حال جوشیدن است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیخواستم غذا خوردن سعید و فرانک را زهرمارشان کنم، اما دیگر چارهای نبود. ساندویچ را روی میز کوبیدم و با دو از سالن خارج شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرون محوطهی آزمایشگاه، روی موزائیکهای سرد کنار باغچه نشستم و خیارشورها را از دهانم بیرون ریختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچیزی برای بالا آوردن در معدهام نبود. صدای نگران سعید و فرانک از پشت سرم میآمد و من چقدر خود را شرمنده میدیدم که حتی توان سر بلند کردن نداشتم. از بچگی عادتم بود، به محض اینکه کمی فشار روحی تحمل میکردم معدهام ناراحت میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سارا خوبی؟ قربونت برم چرا آخه اینطور میکنی با خودت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآب درون بطری که سعید به دستم داده بود را بر صورتم زدم و با همان حال نزار لب زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من خوبم، شما برید غذاتونو بخورید، طبق معمول معدهام ناراحته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعید اخم داشت. میدانستم به دنبال دلیل حال خرابم است، اما نباید میفهمید. چون مطمئن بودم ماجرا را به مهراب خواهد گفت و این به نظرم فعلاً کار درستی نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای مهراب نقشهها داشتم. میخواستم خیانتش را در حضور خودش به صورتش بکوبم نه اینکه از سعید بشنود و هنوز فرصت را مناسب این کار نمیدیدم. بهسختی لبم را با لبخند آذین کردم که باور کنند حالم خوب است. از روی موزائیکها برخاستم و سعید دستم را گرفت تا برای برگشتن به داخل آزمایشگاه کمکم کند. شرمندگی و حس ندامتم به قدری شدید بود که بغض کرده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سعید ببرش تو اتاق، یکم استراحت کنه بهتر میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحال بدنم هم از سرما به خود میلرزید و حس سرگیجه داشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا کمک سعید روی تخت فلزی تکنفره دراز کشیدم. چشمهایم را روی هم گذاشته بودم که حس کردم پتوی کلفتی روی بدن لرزانم کشیده شد. از احساسات و توجه برادرانهی سعید بغض کردم و ترجیح دادم چشمانم را بسته نگه دارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نمیخوای بگی چی شده؟ مهرابم دیدم، حال خوبی نداشت؛ چتونه شماها؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوت کردم؛ چه میگفتم؟ از خیانت رفیقش حرف میزدم تا توجیهاش کند؟ با ورود فَرانَکِ، فشارسنج به دست، به داخل اتاق شش متری تاریک، خدا را شکر کردم که سعید دیگر حرفی نخواهد زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفشار هوا را دور بازویم از روی بادی مشکیرنگ چسبان حس کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- قربونت برم، تو چطور سرپایی؟ فشارت خیلی پایینه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو منی که برای بار سوم در چند روز اخیر سوزش سوزن سرم را روی دستم حس کردم و هنوز دقیقهای از این حس نگذشته بود که ضعف چشمانم را ربود و به خواب رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای موسیقی بیکلام و پژواک بم و خوشآوایی پردهی گوشم را نوازش داد. صدایی پر از احساس، صدایی که روزی قلبم را به لرزه میانداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفضا پیش چشمم آرام، همچون پرتویی نورانی، هالهی سپیدی بر چشمم کشید و دستی آشنا و پرمحبت پوست یخ کردهی دستم را گرم کرد. به راستی این نگاه یشمی رنگ اوست که مقابل چشمانم ظاهر شده است؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم کنکاش کرده و در صورتش چرخ خورد. رد انگشتانش مثل همیشه در میان تار موهای به رنگ شبش افتاده است. چرا هنوز دلم برایش ضعف میرود، مگر نه اینکه خیانت کرده و غرور و شخصیتم را به بازی گرفته است؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبهای باریکش تکان خورد. بیصدا سخن میگوید؟ چرا چیزی نمیشنوم؟ دستم، به امید لمس ریشهای مشکینش بالا رفته است، اما دور است؛ بهقدری دور که دستم به او نمیرسد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش با آنکه درست مقابل چشمم است از فاصلهای دور به گوش میرسد. چیزی فراتر از مکان، فاصلهای به درازای چند سال از زندگیم که حرام شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چرا رنگت پریده عزیزم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباید جوابش را بدهم؟ چرا هنوز مرا «عزیز» خطاب میکند. کمکم صداها روند عادی شدن را طی میکنند. دیگر دور نیستند. حال فضا آرام است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگرمای خفیف نور شمع، صورت یخ کردهام را نوازش کرده و آرامم میکند. چرا فضا درست شبیه روزیست که پیشنهاد ازدواجش را قبول کردم؟ همان کتوشلوار مشکی رنگی را به تن دارد که دلم را برد و عقلم را کور کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا همان اداهای جنتلمنانه، انگشتر براق نگین الماس را نوازشگون بر روی انگشتم لغزاند و بوسهی گرمش، پشت دستم جا خوش کرد. و دوباره عقل ناقصم از سرم پرید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دوباره گول خوردی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای مهراب است؟ تن صدایش کمی زیر و بم است. تعجب کردهام؟ نه عادت دارم، شاید روی شیطانگونهاش است که پدیدار میشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم محو انگشتر است، همان انگشتری که یک شب، تا صبح نگاهش میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چرا نگام نمیکنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش اینبار از قبل هم ناخالصتر است. چیزی شبیه جیغ، یا نویز اعماق صدایش را دربرگرفته است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفشار دستش بیش از پیش شد و درد در انگشتان ظریفم پیچید. با لبخندی مضحک لبم را آذین کرده و بیتوجه به ترسی که نه تنها قلب، بلکه حتی پوست صورت و سرم را میکشید. نگاهم را آرام، بالا بردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاتر و بالاتر و بالاتر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمم از روی پیرهن سپیدش، رقصان و لرزان به بالا لغزیدند و دکمهها شبیه ایستگاه دانهدانه از مقابل چشمم گذشتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- زود باش، نگاهم کن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر اعماق جیغها و نویزهای درهمتنیدهی صدایش، تنها فرکانسی خفیف از صدای اصلیش هویداست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحساس میکنم پوست دستم که میان انگشتانش قرار دارد مورمور شده و سوزنهایی زهرآگین پوستم را سوراخ میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم بالاتر رفت و ناگهان روی صورتش ثابت ماند. نگاهش در نظرم ناموزن است. لبخندش در پیش چشمانم آرامآرام پررنگ و پررنگتر و پررنگتر شد و مهی سیاهرنگ سیمای سبزهی چهرهاش را دربرگرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجایی پشت سرش سایهای زنانه پدیدار گشت. پاشنههای کفشش شبیه ضرباهنگ مرگ نزدیک میشد و صورت مهراب در پس آن هالهی مشکی رنگ خیرهی من بود. بدون پلک، شبیه تابش نوری قوی، شبیه یک لیزر فوق پیشرفته نگاه میکرد. انگار اعماق وجود متزلزلم را نشانه رفته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنه حالا وقت شانه خالی کردن نبود؛ باید بجنگم! از سایهی آن زن و مهراب چشم گرفتم. رفتن تنها چاره است، اما چرا تقلاهایم بیثمر است؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم درون دستش شبیه تکههای پازل چفت شده و توانم را چون زالو میمکد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیچ چیز در توازن نیست، من تقلایم برای جداییست و آن زن پیش میآید. اما نه، این چه فکریست؟ مگرنه اینکه رفتن من یعنی خالی شدن جایگاهم؟ آن زن نیز برای پر کردن آن جایگاه پیش میآید؛ اتفاقاً کائنات همه چیز را در توازن قرار دادهاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفقط نمیدانم چرا اینقدر ناعادلانه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناخنهای بلند و سفیدرنگ زن بر روی سیاهی شانهی مهراب نشست. آرام خود را از درون تاریکی بیرون میکشید. سپیدی پوستش بیشتر شبیه گندیدگی یک مردهی متحرک مینمود تا زیبایی زنانه؛ حداقل من که میدانم مهراب سلیقهی این چنینی ندارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبر تقلاهایم افزودم، میخواستم حرف بزنم اما توان نداشتم؛ زبانم نمیچرخید، دستم توان جدایی نداشت و چشمم از نگاه کردن میگریخت، اما تقلاهایم برای نگاه نکردن بیثمر بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار نیرویی نامرئی توان چشم گرفتن را از من سلب کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحال پوست زن تا آرنج مشخص است. تقلای من برای جیغ کشیدن، نگاه میخ و ترسناک مهراب و نزدیک شدن آرام زن درهم تنیدهاند. تقلا و تلاش و درد همه در یک مدار میچرخند. زبانم سنگین است. دلم فریاد و رهایی میخواهد؛ اصلاً من دلم مرگ میخواهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه چیز در سکوت است و آشوب دل من، در بیصداترین حالت ممکن تقلای فریاد میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو ناگهان چهرهای سپید و خالی با چشمان یکدست سیاهرنگ و سری کج شده همزمان با کشیدن دستم توسط مهراب وارد نور شده و جسمم در صدم ثانیه قبل از برخورد به زن با صدایی انفجار مانند از خواب پرید. صدای بلند و گوشخراشی که در اتاق پیچید واقعی بود؟ چیزی شبیه شلیک گلولهای بود که قلبم را پرتپش و بدنم را لرزان کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز جا پریده و روی تخت نشستم. تاریکی اتاق کوچک بدون پنجرهی آزمایشگاه را بلعیده بود و من با ضعف در تنهایی با حال خراب و تلاش برای دیدن اطراف، دستم را روی قلبم گذاشته بودم. این چه خوابی بود؟ زیرلب هرچه فحش و ناسزا بلد بودم نثار مهراب میکردم. ذهنم به قدری درگیر بود که این کابوسهای وحشتناک دمی رهایم نمیکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا انفجار نور روی صورتم از لای درب که آرام باز میشد چشمهایم باریک شد. دستم را سایبان چشمانم کردم و صدای فَرانَک در اتاق پیچید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سارا، خوبی؟ ترسیدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست لرزانم را از روی قلبم پایین آورده و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چی شده؟ اون صدای چی بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفرانک آرام و با مهربانی پیش آمد. دستم را درون دستهای گرمش گرفت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نترس، سعید رفت ببینه چی بود! فکر کنم شکارچین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن نام شکارچی دندانهایم ناخودآگاه بر روی هم ساییده شد. فَرانَک سرم خالی را از دستم بیرون کشید و کمکم کرد تا از تخت پایین بیایم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه محض ورودم به سالن آزمایشگاه نگاهم بر روی قابلمهی روی اجاق خشک شد. بوی سوپ فضا را عطرآگین کرده بود. لحظهای دلم ضعف رفت و آب دهانم را فرو خوردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیا قربونت برم، برات سوپ پختم. سعی کن یکم بخوری تا حالت بهتر شه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرام پشت میزغذاخوری فلزی ساده نشستم. آشپزخانهی فرانک در عین حال که بسیار کوچک بود رنگ زندگی داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دستت دردنکنه. نیازی به زحمت نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نوش جونت، خواب که بودی سعید رو فرستادم یکم خرید کرد. میدونستی یه روستا نزدیک اینجاست؟ خیلی خوب شد دیگه لازم نیست برای خرید تا شهر بریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را به آرامی و به نشانهی تشکر تکان دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقبلاً در مورد آن روستا از امید شنیده بودم، اما حرفهای ترسناکش در مورد آن روستا و این مکان برایم خرافهای بیش نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اولین قاشق، طعم محشر سوپ معدهام را کمی آرام کرد. فرانک لبخند به لب کنارم نشسته بود و موهای بلند و مواجم که همچون چتر دورم ریخته بودم را نوازش میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میخوام کوتاهشون کنم، نوازششون نکن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفرانک با شنیدن حرفم چشمهایش گشاد شد و دستش از حرکت ایستاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چی... چیکار میخوای بکنی؟ اما مهراب... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا نگاه تند و تیزم حرفش را خورد و من بهآرامی باقی سوپم را خوردم. نمیدانم آن بادی مشکی رنگ و شلوار بگ همرنگش توان گرم کردنم را نداشتند یا من خیلی ضعیف شده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار خوردن آن سوپ، گرما به بدنم تزریق میکرد. در حین گذاشتن آخرین قاشق سوپ درون دهانم بودم که سعید وارد شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم روی لباس بافت سفید رنگش که با رنگ قرمز خونین شده بود لغزید و چشمانم گشاد شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتازه نگاهم به زیر دستش افتاد. چیزی شبیه بچهگربه در آغوشش بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش را که کنار برد، نگاهم میخ شد. یک سنجاب قفقازی نیمهجان بود که از ناحیهی شانهاش تیر خورده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ناراحتی پیش رفتم. موهای خاکستریرنگش را نوازش کردم و با عصبانیت گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کی این کارو باهاش کرده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یه جوون روستایی بود. میتونی نجاتش بدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسنجاب بیچاره گوشتی هم برای خوردن نداشت که اینگونه زجرکشش میکنند. با دستهایی که از عصبانیت میلرزید، سنجاب را به سمت میز جراحی کوچکی که بالای سرش چراغی شبیه پروژکتور داشت بردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا عینک ذرهبینیشکل، ساچمهی کوچکی را که بین استخوان کتف و شانهاش گیر کرده بود وارسی کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای جیرجیر آرامش دلم را به درد میآورد. دلنازک شده بودم که برای یک سنجاب، اشک در چشمانم حلقه زده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخطاب به فرانک که کنار دستم ایستاده بود، گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیهوش شده. گرم نگهش دار، شوک بهش نده. بذارش لای پد گرمکن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستکشهای سفیدرنگ جراحیام را پوشیدم و فرانک موهایم را بهوسیلهی یک کلیپس بالای سرم جمع کرد. موهای مزاحم در این موقعیت حساس دستوپایم را میگرفت. خون سنجاب سطح استیلِ مات میز را رنگین کرده بود و کمکم داشت جان میداد. چشمان خمار و کشیدهام پشت عینک مخصوص جراحی جا خوش کرد. پشت صندلی چرخدار نشستم تا مسلطتر باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آسیبی به شریان اصلی خون نرسیده، ولی استخون کتفش شکسته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفرانک وسایل جراحی را کنار میز پهن کرده بود. آمپول بیحسی موضعی را که به پوست تنش تزریق کردم، حیوان کوچک کمی آرام گرفت. سرم را با تأسف تکان دادم و از عصبانیت چشمهایم را بر هم فشردم تا بر خودم مسلط شوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تیغو بده، باید ناحیهی زخمو بتراشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرق تیز تیغ چشمم را زد. اولین باری نبود که جراحی میکردم، اما اینبار دلهرهای ناشناخته دلورودهام را میپیچاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوست زخمی سنجاب را با دو انگشت صاف کردم، ناحیهی زخم را آرام تراشیدم و سپس ضدعفونی کردم. نفسهای سنجاب آرام آرام رو به افول میرفت؛ سرعت انگشتانم را بیشتر کردم و قسمت زخم را با چاقوی تیز جراحی کمی بزرگتر کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا باز شدن زخم، از میان گوشت پارهشده و خون، برق ساچمهی گرد و کوچک همچون صاعقه چشمم را زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه فرانک مدام روی مانیتور کنار میز و سنجاب میلغزید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شکستگی زیاد نیست، اما احتمالاً برای برداشتن ساچمه به مشکل برمیخوری؛ چون بین استخون کتف و شانه گیر کرده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند دم و بازدم عمیق کردم و دستانِ پوشیده از دستکشِ خونآلودم را بالا بردم. نوک باریک پنس جراحی را در کف دستم حس کردم. حسی ملموس از درد و نفسهای به شماره افتادهی سنجاب کوچک در وجودم پیچیده بود. دوست داشتم قلبم را که از درد مچاله شده بود بیرون بکشم تا کمی از فشارش بکاهم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنوک ظریف و نازک پنس جراحی را با احتیاط درون زخم لغزاندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا برخورد نوک پنس با سطح سخت ساچمه، بهآرامی آن را بین دو لبهی پنس گرفتم. سنجاب تکان آرامی خورد و صدای جیرجیر ضعیفی از میان لبهای کوچکش خارج شد. تارهای بلند سبیلش با نفسهای تندش مدام بالا و پایین میشد و دلم هر لحظه بیشتر برای مظلومیتش ضعف میرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irساچمهی خونآلود را با دقت و مهارت آرام بیرون کشیدم. نوک بلند و نازک پنس اینک میهمان فلزی گرم و گرد بود. صدای برخورد فلز خونین با ظرف استیلی کنار دستم نشان از موفقیت عمل داشت. خون روی ساچمه درون مایعی شفاف، آرام پخش شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پنس بخیه رو بده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرمای فلز پنس بخیه، حتی از روی یک لایه دستکش سفید جراحی و خون هم ملموس بود. لبههای زخم را به هم نزدیک کردم و بافت نرم پوست سنجاب را با ظرافت و آرامش بین دندانههای پنس فشردم و اولین بخیه با موفقیت زده شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمین کار را دو بار دیگر تکرار کردم و سپس پماد سفیدرنگ آنتیبیوتیک را نوازشوار روی زخم پخش کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفرانک گاز استریل را در میان انگشتانش به شکل مربع برش داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزخمِ استریلشده با بتادین را زیر مربع کوچک پانسمان قرار دادم و عمل پایان یافت، اما ضعف دوباره در جسمم غالب شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- گرم نگهش دار. استخوانش سر جاشه؛ بانداژ ثابتکننده رو دور کتفش بپیچ تا ثابت بمونه. من سرگیجه دارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستکشهای خونآلود را درون سطل زباله رها کردم. پوست یخکردهی دستم را روی صورتم گذاشتم و چشمانم را روی هم فشردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای سعید را کنار گوشم حس کردم و چشم گشودم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بهتری؟ بیا یکم بشین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را به نشانهی موافقت تکان دادم. لیوان شیشهای آبقند که جلوی صورتم قرار گرفت، نگاهم روی صورت سعید لغزید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمان قهوهایرنگش با نگرانی روی صورتم ثابت بود و همان اخم کوچک همیشگی، ابروهای پهنش را آذین کرده بود. تشکر آرامی کردم و مایع شیرین را آرام بلعیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعید دستش را با کلافگی بر روی ریش نسبتاً بلندش که تارهای جوگندمی میانشان به چشم میخورد، کشید. صندلی چرخدار دیگری را نزدیک کرد و با لحنی که کلافگی در آن موج میزد، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مهراب زنگ زده بود. میگفت خودشم خبر نداره چی شده و حتی برای اومدن به اینجا هم بهش خبر نداده بودی، آره؟ چرا این کارو میکنی؟ شما دوتا که جونتون واسه هم در میرفت. نمیخوای بگی دردت چیه؟ حال مهراب از تو خیلی بدتره، به والله عیبه، شما که بچه نیستین. مثل بچهی آدم بشینین با هم صحبت کنین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوزخند مضحکی روی لبم نقش بست. حتی شک هم نمیکرد فهمیدهام چه غلطهایی میکند. دندان بر هم فشردم، نگاهم بر روی موهای کوتاه و مشکینش که میزبان تارهای یکیدرمیان سفید بود، ثابت ماند و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هر وقت خودش درک کنه چه غلطی کرده، بهش زنگ میزنم و خبر طلاقو میدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهایش گرد شد. اخمش عمق گرفت و با صدایی که کمی از حد نرمال بالاتر رفته بود، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این مسخرهبازیا چیه؟ تمومش کن، تو رو قرآن. خودت میدونی من طرف مهرابو نمیگیرم، ولی حق بده. تو اصلاً تکلیفت با خودت مشخص نیست. بگو دردت چیه تا اون بندهی خدا مشکلو حل کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپژواک صدایش در مغزم میچرخید و بر سرگیجهام دامن میزد. دستم را با شدت بر روی میز کوبیدم، طوری که وسایل کوچک روی میز و فرانک که مشغول پیچیدن بانداژ دور کتف سنجاب بود، همزمان کمی بالا پریدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- صداتو واسه من نبر بالا. اون آشغال خودش باید بفهمه چه غلطی کرده. من خودمو حتی برای حرف زدن باهاش کوچیک نمیکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندهی عصبی سعید سوهان روحم بود. کاش لال میشد و بیشتر از این عذابم نمیداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بابا لامصب، بگو قضیه چیه. خودم میرم اون آشغالی که میگی رو کشونکشون میارم اینجا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیاری که چی بشه؟ من حتی دلم نمیخواد ببینمش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودش را نزدیکتر کرد. انگار کمر بسته بود تا از من حرف بکشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میارمش تا بگه غلط کردم، بیفته رو پات و معذرتخواهی کنه. اما تا وقتی نفهمیم اصل قضیه چیه این کار نشدنیه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلیوان آبقند را با حرص روی میز گذاشتم. میخواستم فرار کنم، نمیخواستم غرورم پیش سعید هم خرد شود. تا عزم ایستادن کردم، دستان تنومند سعید مانع شد و جسم سبک و ضعیفم را با یک فشار آرام روی صندلی نشاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نمیذارم بری. این چند روز هم مراعات مریض بودنتو کردم، ولی دیگه بسه. حرف بزن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفشار بغض، گلویم را به در آورده بود و انگشتانم دستههای صندلی را میفشرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بسه سعید، اصلاً به تو چه؟ بذار برم، برو کنار.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعید بیشتر نزدیک شد، بهقدری نزدیک که رگهای قرمز چشمهایش مشخص بود و گرمای نفسهای پرغضبش را روی صورتم حس میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خیلی مراعاتتو کردم. همهچیز به من ربط داره. یا میگی دردت چیه یا همین امروز برمیگردیم تهران. اون مهراب مادرمرده حقش نیست که باهاش شبیه آشغال رفتار میکنی. خودش انقدر درد و مشکل داره که دیگه جایی برای بچهبازیهای تو نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرص، عصبانیت، ضعف و هزاران حس مختلف ناگهان در درونم جوشیدند و نفهمیدم چه شد، اما وقتی به خودم آمدم، لیوان روی زمین خورد شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفرانک با اضطراب پوست لبش را میکند و سعید با چشمان گشادشده نگاهم میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای فریادم در سالن آزمایشگاه بلندتر از حد معمول اکو میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میخوای بدونی چی شده؟ آره، میخوای؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعید نیز ایستاد. شاید نگاهش از آن ارتفاع به منی که حتی تا شانهاش هم نبودم، شبیه نگاه ارباب به بردهاش بود که به خودش اجازهی گستاخی میداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دستهای لرزان، گوشیام را از درون جیب پشت شلوارم بیرون کشیدم. تمام وجودم از عصبانیت میلرزید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره، میخوام بدونم. بگو دردت چیه؟ مشکلت چیه؟ چرا زندگی رو واسه خودتو مهراب زهرمار کردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه دنبال گالری گوشی بودم، اما لرزش دستهایم اجازه نمیداد که پیدایش کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بسه سعید، نمیبینی حالشو؟ بهش فشار نیار.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعید دستش را مقابل فرانک بالا برد. نه، قصدش جدی بود که بفهمد رفیق شبیه برادرش چه دستهگلی به آب داده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره پیدا کردم. همان عکس منحوس که از مهراب و آن دختر، بهعنوان مدرک برای طلاق گرفته بودم. صفحهی گوشی را بالا بردم و فریاد کشیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نگاه کن، خوب ببین. از این بیشعور حمایت نکن. خودتو بکش کنار وگرنه مجبور میشم طور دیگهای رفتار کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتعجب نگاه میکرد. از آن فاصلهی نسبتاً دور، چهرهی نیمرخ هر دو مشخص بود. لبخند مهراب و نگاه عاشقانهای که به هم میکردند را دید و لال شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیگر توانی برای سر پا ایستادن نداشتم. خود را روی صندلی رها کردم و دستان لرزانم را شل و وارفته روی دستههایش رها کردم. گرمی دستهای فرانک که نوازشوار بر پشتم میکشید، بغضم را ترکاند. خوب بود؛ حسی شبیه به خالی شدن بغضی صدساله را داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشبیه دختران تازهعروسشده بودم که گلایهی شوهرشان را به برادر میکنند؛ همینقدر غریب و بیکس شده بودم. گریههایم درد داشتند، دردی عمیق از شکست عشقی که به بنبست رسیده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدقایق در سکوت میگذشتند. سعید همچنان به عکس خیره بود و من بعد از ده روز بالاخره راه اشکم باز شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگریههای بیصدایم که کمکم افول کرد، سعید هم گوشی را کنار گذاشت و لب زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این... چطور بگم؟ نمیتونه واقعیت داشته باشه. باهاش حرف بزن، مطمئنم بهت توضیح میده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنم صورتم را با آستین لباسم گرفتم. اخمم غلیظتر از پیش شد. این واکنشی نبود که از او انتظار داشتم. اینک باید تمامقد پشت من میایستاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیگه برام مهم نیست. به محض اینکه برگردیم تقاضای طلاق میدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاید به خاطر اینکه دلش نمیخواست رابطهی ما اینقدر زشت تمام شود، اینقدر یکطرفه حرف میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو چرا رفته بودی اونجا؟ چرا همون موقع ازش توضیح نخواستی؟ با سکوت کردن که چیزی حل نمیشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز یادآوری آن روز نحس دندانهایم روی هم فشار آوردند. حرف زدن سخت بود، اما شاید حرف زدن کمی از فشار سنگینی که بر رویم بود را کم میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شب قبلش یکم جروبحث کردیم، این اواخر گاهی حتی شب هم تو شرکت میموند و خودشو با کار خفه کرده بود. من فقط ازش میخواستم فردای اون روزو پیشم باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفرانک کنارم ایستاده بود و با چهرهای که اندوه از آن میبارید نگاه میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فقط به خاطر اینکه میخواستم برای تولدش سوپرایزش کنم پا رو غرورم گذاشتم با وجود بحثی که بینمون پیش اومده بود رفتم کافهی نزدیک محل کارش. با خودم گفتم نیم ساعت هم که شده وقتشو خالی میکنه. میخواستم بهش زنگ بزنم که بیاد پیشم. اما وقتی رسیدم... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبغضم را فرو خوردم و با صدای دورگهشده از بغض ادامه دادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- وقتی رسیدم دلیل رفتار این مدتشو فهمیدم. لازم به اون رفتارها نبود. لازم نبود بهونهی کار بیاره. اگر حسش نسبت بهم از بین رفته بود، کافی بود که فقط بهم بگه. خیلی مراعاتشو کردم، ولی دیگه تمومه. من تصمیم خودمو گرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعید با کلافگی سرش را تکان داد. دستش را درون موهایش فرو برد و با صدای تحلیلرفته گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- داری اشتباه میکنی، باید باهاش حرف بزنی. مطمئنم یه سوءتفاهم بزرگ اتفاق افتاده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای خندهی پرحرصم در سالن پخش شد. میگفت سوءتفاهم. چیزی جز این هم انتظار نمیرفت. چرا فکر میکردم بعد از فهمیدن ماجرا جانبداری من را خواهد کرد؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا کلافگی و عصبانیت ایستادم و صدایم را بالا بردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بابا ول کن توروخدا. شما دیگه شورشو درآوردین. وقتی میخواستی اینطور طرف بگیری چرا از من سؤال میکنی؟ یه مهر بیگناهی بردار بزن رو پیشونیش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیگر توان ایستادن و ماندن و له شدن بیشتر غرورم را نداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپالتوی مشکیرنگم را از روی رختآویز کنار در برداشتم، سوئیچ کوهستانپیما را نیز از روی میز جاکفشی سفیدرنگ چنگ زدم و از سالن بیرون رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای فرانک که پشت سرم میآمد، اعصابم را بیش از پیش متشنج میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کجا میری؟ سارا وایسا، منظور سعید این نبود. سارا... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حرص و بغض و عصبانیت در ماشین نشستم. دلم تنهایی میخواست. باید دور میشدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفرانک مدام بر شیشه میکوبید و با التماس سعی داشت مرا از رفتن منصرف کند. همزمان با ریزش اشک پایم را روی پدال گاز فشردم و از محوطهی حیاط آزمایشگاه خارج شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irطوری با سرعت راندم که فکر کنم رد لاستیکهای ماشین بر روی موزائیکهای سفیدرنگ ماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای فرانک هر لحظه دورتر میشد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سارا وایسا، تو حالت خوب نیست، کجا میخوای بری؟ سارا، با توام... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز آینهی میانی دیدم که چطور ناامیدانه نگاه میکرد. قلبم ریش شد، اما برای گریه و فریاد زدن، بدون اینکه کسی قضاوتم کند، یک مکان آرام نیاز داشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو من بیخبر از راهی که پیش رویم بود از سیاهی زندگی فرار کردم و آن فرارم باعث شد وارد دنیای خلأ بشوم. شاید تقصیر مهراب بود، شاید هم مقصر خودم بودم، ولی راهی که رفتم شروع سقوطَم بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغباری غلیظ از گردوخاک پشت لاستیک ماشین، شبیه مه به آسمان میخزید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیگر حتی نمیدانستم چقدر از آزمایشگاه دور شدهام. سکوت کوهستان در آن گرگومیش عصرگاهی وهمآور مینمود. چالههای مسیر خاکی، ماشین را مدام به چپ و راست تاب میداد و بر کلافگیَم دامن میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحظهای فضای کوهستان در نظرم سنگین آمد، اما توجهم در آن لحظه تنها به صدای فریادهایم بود؛ به اشکهای بلورینی که یکی پس از دیگری پایین میچکید و سوزش گلویی که با هر فریاد، بیکسی را بیشتر به رخم میکشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه گمانم دردِ دلهایم به گوش کوهستان رسید که چیزی شبیه مه از ارتفاع سپیدپوشش آرام پایین خزید و بر پهنای تپههای پیوستهی کوهپایه سنگینی کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآسمان زیر فشار ابر، زمین را به تاریکی دعوت میکرد؛ پیش از موعدِ قبل و پیش از برگشتنم. مهشکنِ کوهستانپیما هم توان روشن کردن اطراف را نداشت. این همان خلأ ترسناک کوهستان بود؟ همان خلأیی که امید پیشتر گوشزد کرده بود و من بیاعتنا بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآروم باش دختر؛ فوقش تا صبح تو ماشین میمونی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما قلبم میلرزید و چیزی شبیه ترس در چهرهام هویدا بود. ترس از گم شدن و تنهایی در این تاریکی بیکران که جسم من و تمام ماشین را درون خود میبلعید. نه، باید پیش میرفتم. شاید یک روستا یا کمپ عشایری پیدا میکردم. قبلاً شنیده بودم این کوهستان حیوانات وحشی زیادی دارد و این بر ترسم دامن میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای موتور کوهستانپیما در نظرم شبیه صدای یک هواپیمای جنگندهی بلند بود؛ بهقدری بلند که میتوانست هر موجود زندهای را به این سمت بکشاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرعتم آرام بود و مهشکن تنها چند متر از مسیر را روشن کرده بود. حس میکردم هر لحظه امکان دارد یکی از درههای عمیق پیش رویم ظاهر شود و من و ماشین را در خود ببلعد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدقایق کند میگذشتند و درست در نقطهای که بین ناامیدی و یأس دستوپا میزدم، جادهی خاکی به اتمام رسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irایستادم، اما چیزی مشخص نبود. تنها زمینی پوشیده از علفهای بلند، پشت هالهای غلیظ از مه، پیش چشمم به تصویر درآمده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگهان یک صدا، شبیه قهقهههای کودکانه، از پسِ صدای موتور ماشین، از جایی نزدیک پژواک کرد. سوئیچ را چرخاندم و موتور با سروصدا خاموش شد، اما نور همچنان آن شعاع محدودِ پیش رویم را روشن کرده بود. اینبار صدا واضحتر از پیش بود. قهقههها گاه از پشت ماشین و گاه از پیش رو میآمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزمزمه کردم: «صدای بچه، این یعنی نزدیک روستام.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا خوشحالی پیاده شدم و با چراغقوهی گوشی اطراف را کاویدم. فقط مه و تاریکی بود و صدای خشخش علفهایی که به دست نسیم جابهجا میشدند، میآمد. پیشتر رفتم. غیرممکن است آن بچهای که صدایش را شنیدم، بدون خانوادهاش در این مکان تنها باشد. صدا اینبار از پیش رو بود؛ جایی که از ماشین فاصله داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهِی، کسی اونجاست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای قهقههی دختربچه اینبار از نزدیکتر آمد و وادارم کرد تا روشنایی را ترک کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترخانم، میشه بیای تو نور ببینمت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسایهای سپید با سرعت نور از پشت سرم گذشت و با صدایی که گویی از اعماق چاه پژواک میکرد، ردِ صدایی پرتکرار پشت سرم به جا گذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irترس شبیه مایعی سرد از ستون فقراتم پایین رفت و از پشت گوشم تا نوک انگشتان پایم، حسی شبیه مورمور شدن پیدا کرد. تاریکی نفسم را تنگ کرد و ترس طوری بر وجودم چیره گشت که مهراب و سعید و آن زن به یکباره از خاطرم محو شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترک کوتاهقامت، شبیه شبحی سپید در تاریکی و مه، به شکل یک موجود نامرئی، اینبار از سمت راستم گذشت. نزدیکتر بود؛ بهقدری نزدیک که قبل از گم شدن دوبارهاش در تاریکی، از گوشهی چشم لباس سپید و بلندش را تشخیص دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- د... دختر ک... کوچو...لو، تو... خوبی؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجوابی نشد. در یک آن، ترس و غریزه دست به دست هم دادند تا برای برگشتن به ماشین اقدام کنم؛ اما به محض برگشتن به سمت ماشین متوجه شدم چراغهای ماشین خاموش و پیکرهی آهنینش میان تاریکی گم شده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلرز کردم و شبیه انسانهای کور، آرام به سمت ماشین میرفتم. چراغقوهی گوشی آنقدر قوی نبود که بتواند اطراف را روشن کند و صداها نیز رفتهرفته نزدیک میشدند. دیگر تنها صدای خندهی دختر نبود؛ اینک صدای گریهی یک نوزاد هم میآمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقلبم تند میکوبید و گویی ششهایم هوای نمناک و مهآلود کوهستان را پس میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقدم کوتاهی برداشتم و اینبار، با فاصلهی چند متر، نور چراغقوه پاهای خونآلودی را که از میان علفها پیدا بود، روشن کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلرزیدم و گوشی درون دستم در آستانهی افتادن بود. نکند خوابم در حال تعبیر شدن است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنور را از روی پیراهن ریششده و سپیدش بالا آوردم. رنگ پوستش بیشتر به مردهای متحرک میمانست تا آدمیزاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشک در چشمانم حلقه زد و صدای بازدم عمیقم با لرز در کوهستان پیچید. با ترس گوشی را آرام بالا میآوردم؛ فقط چند سانتیمتر تا روشن شدن صورتش مانده بود که صدایی از درون گوشی، شبیه آب جوش، بر سرم ریخته شد. همان آهنگ پیشفرض کوتاه؛ دو ضربهی ریتمیک کوتاه که نشان از باتری ضعیف داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو نور قطع شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر میان تاریکی فقط من بودم و صدای خشخش پاهایی که از پشت سرم نزدیک میشد. دیگر نای ایستادن هم نداشتم و تمام پیکرم در حال لرزیدن بود. صدای خشخش قطع شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنتظر درد بودم. گمان میکردم حالا که شبیه یک موش گیر افتادهام، باید مرگ یا چیزی فراتر از آن را تجربه کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک صدا، درست کنار گوشم، با لحنی بچگانه و پچپچگونه لب زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- داری آرامش ما رو به هم میزنی. آخرین بارت باشه که به یتیمخونه نزدیک میشی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدا در مغزم چندین و چند بار پخش شد. چشمهایم گرد شده بود و لرز اندامهایم را به رقصی ترسناک واداشته بود که صدا جیغ بلندی سرداد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- برو... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irندانستم در آن لحظه آن نیرو را از کجا پیدا کردم؛ فقط دویدم، بدون آنکه به پرتگاه فکر کنم، با سرعت، شبیه دویدن بر روی یک سیم نامرئی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگهان جسمی سخت به شانهام برخورد کرد. درِ بازِ ماشین بود. در میان درد، کورسوی امیدی پیدا کرده بودم. درون ماشین نشستم و سوئیچ را چرخاندم. به نظر، چراغها برای از کار نیفتادن باتری، به صورت خودکار خاموش شده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irماشین روشن شد. دختر در همانجا ایستاده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنور، موهای بلند و مشکیرنگش را که بر صورتش ریخته بود، در معرض دید قرار داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحظهای مکث کردم. نه اینکه نخواهم، اما لرزش دست و پایم اجازهی رانندگی نمیداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر نزدیک میشد و دنده جا نمیرفت. از کلافگی زیاد، قطره اشکی از چشمم پایین چکید. با ترس، بالاخره دنده را جا زدم و پایم را تا انتها بر روی پدال گاز فشردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irماشین ناگهان به عقب پرتاب شد. نه میدانستم و نه میدیدم که چه مسافتی با دندهی عقب رفتم. لحظهای که به خودم آمدم و پدال ترمز را فشردم، دختر دیگر در معرض دیدم نبود. نور چراغها گودال سمت راست ماشین را، با همان سراشیبی نسبتاً تند، روشن کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای خرد شدن سنگریزهها زیر لاستیک با نفسزدنهایم آمیخت و آرام دور زدم. قلبم به تندی در سینهام میکوبید و لبهایم به شدت خشک بود. چیزی که دیده بودم برایم باورپذیر نبود و مدام از آینهی میانی پشت سرم را نگاه میکردم و چیزی جز تاریکی نمیدیدم. درست در لحظهای که به اندازهی کافی از آن محل دور شده بودم و فکر میکردم همهچیز تمام شده است، ناگهان چند سایه را دیدم که درست وسط جاده به دور چیزی میچرخیدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگردوخاک به هوا برخاست. معدهام درهم پیچید و حسی شبیه گرگرفتگی تمام تنم را فراگرفت. از میان غبار صدای جیغهای دردمند کودکی میآمد و سایهها با خرناسههای ترسناک در میان ذرات غبار و نور چراغ ماشین با وحشیگری درهم میلولیدند. ایستاده بودم؛ شوکزده و خیس از عرق. با تنی لرزان و فرمانی که زیر انگشتان عرق کردهام سطحی لغزان داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغبار که فرو نشست نگاه شوکزدهام را به سایهها دوختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر تاریکی گوشهای بلند و کشیده و هیکل درشت خاکستری و مشکی رنگشان، نگاه آشفتهام را معطوف خود کرد. به نظر گرگ میآمدند که در حال دریدن یک دختربچه بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر تاریکی درست مشخص نبود اما نور چراغ قطرههای خون که با حرکت پوزهی یکی از گرگها به آسمان پرتاب شد را در مقابل چشمم به تصویر کشید. تصویری که ترس و درد را بر دلهرهای که پیشتر داشتم میافزود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگویی داستانهای امشب قصد جانم را کرده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانم از شجاعت بود، یا واکنشی که از ناخودآگاهم سرچشمه گرفته بود. اما لحظهای که به خودم آمدم دستم بوق ماشین را ته فشرده بود و پایم پدال گاز را محکم میفشرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irماشین با سرعت جهش کرد، طوری که جسم لرزانم به عقب پرتاب شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو لحظهای بعد آجهای لاستیک دو گرگ را زیر فشار سنگین ماشین مبحوس کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ترمزم به جلو پرتاب شده بودم. طوری که با درد پیشانی زخم شدهام به خودم آمدم. رد خون بر روی فرمان دل و رودهام را درهم پیچاند، حتی شاید شوری خون را نیز زیر زبانم حس کردم. حس گیجی که داشتم، آن صحنههای دلهرهآور را کمی برایم سهل کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر موقعیتی عادی هیچگاه نمیتوانستم با این گرگها رودررو بشوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای گرگ دیگر که مدام بر روی بدنهی ماشین پنجه میکشید، با صدای زمخت زوزههای بلندش در هم آمیخته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا سری که بر روی بدنم سنگینی میکرد، در تاریکی از پنجرهی ماشین دختربچهای سپیدپوش را دیدم. لحظهای آن دختر را به همان دختربچهای که چند دقیقه بیشتر از دیدنش نگذشته بود تشبیه کردم. برای نجاتش مردد شدم، نکند توهمزدهام؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاید هم بهخاطر ناراحتیهای اخیر ذهنم دچار اختلال شده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوزخند نیمهجانی زدم. نه نمیشود، چگونه ذهن میتواند چنین توهم دقیقی ایجاد کند؟ صورت پر از مو و دندانهای تیز گرگ که بر شیشه چنگ میکشید در مقابل چشمم، شبیه یک درام ترسناک بود. شیشهی پنجرهی کوهستانپیما تنها نیروی حائل بین مرگ و زندگیام بود و من فقط نگاه میکردم. هنوز صدای خرناس گرگها از زیر لاستیکهای ماشین به گوش میرسید. با کمی دقت خون براقی که از گردن دختر بر روی خاک سرد کوهستان راه باز کرده بود تشخصی دادم. نه الان وقت کم آوردن نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقلبم با هر تپش، سازناکوکی شبیه ضربات پیدرپی دستهی فومی به سطح طبل توخالی، در درونم پژواک میکرد که حتی وجود و تمام پیکرم را به بازی گرفته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدندان ساییدم، نفس عمیق کشیدم و لب گزیدم. فرصت تصمیمگیری به دمی بند بود. ثانیهای بعد با دندهی عقب از روی پیکر نیمه جان گرگها برای بار دوم گذشتم. حس ترسناک وجودم که میگفت این دختر شباهت بسیاری با آن دختر، یا بهتر بگویم روحی که دیده بودم، دارد را نادیده گرفتم و دوباره از فاصلهی دور با سرعت و عذاب وجدان هر سه گرگ را زیر گرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمطمئن بودم صدای شکستن استخوان گرگها تا آخر عمر در ذهنم خواهد ماند. اگر داستان نجات آن دختر نبود عمرا به این کار رضایت نمیدادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانم از درد بود یا ترس، شاید هم از توهم بود، اما پیکرهی لرزانم مسخ بود. شاید داشت فرایند تبدیل یک زن ترسو به یک شخصیت جدید را طی میکرد که اینگونه مستانه و بیپروا عمل کرده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمدام به خودم دلداری اجبار میدادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغیر از این بود؟ مگر مجبور نبودم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجسد گرگها که پیش چشمم جان گرفت اشک بیهوا ریخت. اصلاً یک بچه چرا باید در کوهستان تنها باشد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی برای بار سوم از روی پیکر زخمی گرگها گذشتم بغضم ترکید و اشکها شبیه رد چاقو صورت گر گرفتهام را سوزاندند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای جیغ بلندم نه تنها ماشین، بلکه شاید کل کوهستان را لرزاند. دنیا دور سرم میچرخید، نگاهم تار و چشمم به سیاهی میزد. با آخرین توان دستم را روی دستگیرهی ماشین گذاشتم و لب زدم: «باید نجاتش بدم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگشتانم توان گشودن در را نداشتند و ترس و اضطراب، همچون انگل در سلولهای بدنم میچرخید. با دندانهایی که با لرز بهم میخوردند پایین رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمه به غلظت قبل نبود، اما هالهای سپید با عبورم جابهجا شد. لحظهای حس کردم مه نیز به همدردی با من میلرزد؛ سریع، به تندی تپشهای قلب یک جوجهی بیقرار قدم برداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه بالای سر دختر سپیدپوش که رسیدم، از دیدن دریاچهی خون مردمک چشمهایم لرزید. نوک انگشتان سردم را بر روی دهانم فشردم و کنار جسم بیجان دختر نشستم. نبضش آرام میزد و نفسهایش به سختی دم و بازدم از زیر فشار یک بالشت زخیم، بیرون میآمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانم خدا چه نیرویی بر جسم ناتوانم دمید که توانستم با آن ضعف، دختر را روی دستانم بلند کنم؛ شاید هم آن کودک بسیار نحیف بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموهای به رنگ شبش قسمتی از صورتش را پوشانده بود، اما معصومیت کودک هیچ شباهتی به آن موجود عجیب نزدیک یتیمخانه نداشت. افکار مزاحم لحظهای ذهنم را راحت نمیگذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر را بر روی صندلی پشت ماشین گذاشتم و پشت رل نشستم. نکند این بچه همان موجود نزدیک یتیمخانه است که از بند یک نیروی نامرئی و شیطانی رها شده است!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیعنی امکان دارد آن یتیمخانه این کودک را تسخیر کرده باشد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر دم و بازدمم، نصفه و بريده بود و درست مثل نفسهای همان دخترک پشت سرم، سخت بیرون میآمد. با انگشتان یخ کردهام سوئیچ را چرخاندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای موتور ماشین سکوت وهمآور کوهستان را شکست. پايم را روی پدال گاز گذاشتم، اما زانويم فرمان نمیبرد. دستهايم روی فرمان قفل شده بودند؛ انگار فرمان به پوستم جوش خورده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما قبل از حرکت اضطرابم کمرنگ و ترسم بیشتر شد. در میان صداهای درهم ذهنم زمزمه کردم:«اگه حرکت کنم و اون موجود دوباره این بچه رو تسخیر کنه چیکار کنم؟!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپايم شل شد و موتور با يک سرفهی خفه خاموش شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسم در حال بند آمدن بود و چیزی سنگین در گلویم فشار میآورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر صدايی، حتی لغزيدن خون دختر بچه روی کف فلزی ماشين، بلندتر از حد معمول به گوشم میرسيد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز گوشهی چشم، سپيدی لباسش را میديدم که در تاريکی عقب ماشين، بیحرکت افتاده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار اگر برمیگشتم و به صورتش نگاه میکردم، ديگر آن دختربچهای که نجات داده بودم، نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزير لب، بیآنکه خودم بفهمم، زمزمه کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«سارا آروم باش. فقط روشنش کن و برو.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما انگشتانم، بیش از آنکه فرمان عقلم را ببرند، فرمان ترسم را میبردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیکدفعه، میان هجوم افکار آشفته و ضربان نامنظم قلبم، جرقهای کمرنگ در ذهنم روشن شد. جیپیاس! باید پیش از اینها به عقلم میرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تردید، انگار که هر لمس اشتباهی بتواند فاجعهای تازه رقم بزند، دستم را به سمت صفحهی خاموش بردم. نور آبی نمایشگر که روشن شد، نفس حبسشدهام را آهسته بیرون دادم. نقشه بالا آمد. یک نقطهی چشمکزنِ تنها به رنگ قرمز که دور از آبادی و خیابانها بر تنهاییام تاکید میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمسیر کمرنگ، باریک و پیچدرپیچ کوهستان شبیه کورسوی امید نزدیک نقطهی چشمکزن آرام لود شد و بالا آمد. این باید همان جادهی منتهی به آزمایشگاه باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای لحظهای سرم را چرخاندم. دخترک همانطور بیحرکت روی صندلی عقب افتاده بود. سپیدی لباسش در نور آبی رنگ مانیتور، به نیلی میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوجهام به سینهاش بود، نفس کشیدنش آرام و کند بود؛ آنقدر آرام که مجبور شدم چند ثانیه خیره بمانم تا مطمئن شوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم را دزدیدم. حس میکردم اگر بیشتر نگاه کنم، به یک طلسم یا نفرین مبتلا خواهم شد! سوئیچ را دوباره چرخاندم. این بار موتور جان گرفت و صدایش شبیه یک موج امید به گوشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irماشین را آرام به حرکت درآوردم؛ بدون آنکه به لرزش بدنم توجه داشته باشم. هر چند متر یکبار، بیاختیار سرم میچرخید و نگاهم حرکت سینهاش را کنترل میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمه جاده آرام فروکش میکرد و پرتوی کمرنگ خورشید نوید گذشتن این شب سخت را میداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بالاخره با پدید آمدن خورشید، از پشت کوه بلند پوشیده از برف، ساختمان آزمایشگاه نیز پیدا شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانم اشکی که ریخت حاصل از چه بود؛ شوق، عجز یا ترس، مهم هم نبود. من رسیده بودم و این مهمتر از هر چیز بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپایم را بیشتر بر روی پدال فشردم، انگار خورشید جانی دوباره به تنم بخشیده بود. با نزدیک شدن به ساختمان، سایهی سعید و فرانک توجهام را جلب کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرست حدس زده بودم؛ آنها انتظارم را میکشیدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیتوجه به اتفاقات روز گذشته و بحث پیش آمده، خودم را رها کردم. اشکهایم یکی پس از دیگری ریختند و یک دل سیر هر دو را نگاه کردم؛ شاید بعد از اتفاقات شب گذشته باورم نمیشد که دوباره آنها را میبینم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند کمجانی زدم و ماشین را در نزدیکی آزمایشگاه خاموش کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمهچیز شبیه خواب بود؛ راه رفتنم، نگاهم، صدای سؤالپرسیدنهای فرانک و سعید شبیه کوبش یک طبل زیر آب، پشت یک پردهی زخیم بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپردهای از ترس و شوک که تمام هیکلم را دربرگرفته بود و در آغوش فرانک، کمکم آرام میگرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانم چقدر گذشت؛ شاید تنها چند ثانیه این آغوش گرم را نیاز داشتم که پردهی ترس و وحشت و شوک، کمی جسمم را آزاد کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر میان اشکها تمام تلاشم این بود که توجه سعید را به ماشین و آن بچه جلب کنم؛ زبانم توان چرخیدن و سخن گفتن نداشت و تنها با اشارهی انگشتم به سعید فهماندم درون ماشین را نگاه کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچهرهی نگران سعید که مدام سؤال میپرسید، با حرکت انگشتم در یک آن تغییر کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگرانی و شاید حتی عصبانیتی که در چهرهاش موج میزد کمرنگ شد و کاوشگرانه به سمت ماشین رفت. بهسختی و از پشت هالهی اشک نگاهش را دیدم که در یک لحظهی کوتاه متعجب و سپس نگران شد. نمیدانم چه شد، نفهمیدم چرا، اما با دیدن سعید که با هراس و عجله دختر را از درون ماشین بیرون کشید، توانم در یک لحظه به صفر رسید. نگاهم تار شد، ضعف بدنم را دربرگرفت و روی بازوان فرانک افتادم. انگار مأموریت نامرئی که بر دوشم بود را به اتمام رساندم و بعد سیاهی حاکم شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای بوقبوق دستگاهی، با ریتمی هماهنگ درست کنار گوشم، شبیه لالایی پخش میشد. درون یک جهان تاریک گیر کرده بودم. تقلایم برای بالا آوردن دستم بیثمر بود؛ قطرهی چندشآور عرق پوست گردنم را قلقلک میداد و با سرعتی کند پایین میرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحس خوبی نبود؛ ذهنم بیدار و جسمم هنوز در خواب به سر میبرد. نکند من هم به بند آن موجود عجیب گرفتار شده باشم! نکند من هم تحت اختیار آن نیروی عجیب قرار گرفتهام!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا این فکر، پوست نمناک صورت و گردنم گر گرفت و تقلایم را برای تکان خوردن بیشتر کردم. ریهام نیازمند هوای بیشتری بود، اما حتی نمیتوانستم دستم را برای کشیدن یقهام بالا ببرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای بوق کنار گوشم تندتر شد و بیشتر تقلا کردم. ریهام اکسیژن بیشتری تمنا میکرد و از اینکه بدنم از مغزم فرمان نمیگرفت زجر میکشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای فرانک با همان لحن نگران همیشگی کنار گوشم بلند شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ضربان قلبش رفت بالا، اون آرامبخشو بده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای زمخت نفسهایم شبیه خرناس به گوش میرسید و بدنم از این همه تلاش بیثمر لرز داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای سعید کمی دورتر بود:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سابقهی شوک عصبی نداشت. سریع تزریق کن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلم میخواست نام فرانک را فریاد بزنم و کمک بخواهم؛ بیشتر تقلا کردم. تمام تمرکزم را روی صدا زدن نامش گذاشتم، اما زبانم نمیچرخید. انگار وزنهای سنگین به زبانم وصل بود و در آخر، نتیجهی تمام تلاشهایم برای حرف زدن یک نالهی کوتاه بود که از میان لبهای خشکم خارج شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوزش کوتاهی روی پوست دستم حس کردم و دوباره خیلی سریع به خواب رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا احساس درد و سوزش بر روی پوست دستم چشم گشودم. با به خاطر آوردن اتفاقات، چشمهای خمار از خوابم را یکبار باز و بسته کردم تا کمی از خشکی آن بکاهم. ملحفهی سپیدرنگ تخت را در اثر سردرد و احساس ضعف، ناخودآگاه درون مشتم فشردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه دنبال فرانک و سعید سر چرخاندم، اما قبل از پیدا کردن آنها نظرم به دختربچهای جلب شد که با فاصلهی یک متری کنارم، بر روی تخت تکنفرهی فلزی دراز کشیده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند بیجانی بر روی لبم شکل گرفت؛ این همان دختری بود که نجاتش دادم؟ صورت معصومش زیر نور درخشان، زیبا بود؛ به حدی زیبا که هیچ شباهتی با آن موجود عجیب نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای فرانک، نگاه از نیمرخ ظریف و سپید دخترک گرفتم و با لبخند به دختری چشم دوختم که بیش از قبل قدرش را میدانستم؛ همان صدای آشنایی که در این مدت کنار گوشم سخن میگفت و برایم تلاش میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بهبه، ببین کی به هوش اومده، خانوم خانوما.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندم عمیقتر شد و روی تخت نیمخیز شدم. دلم میخواست از جایم برخیزم، اما دستش را به نشانهای بازدارندگی پیش رویم نگه داشت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بلند نشو، خوشگلم. ضعف داری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآه عمیقی کشیدم و با صدایی که گویی از ته چاه بیرون میآمد، گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حالش چطوره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر نگاه و کلامش چیزی عجیب حس کردم؛ حالتی که فقط من توان تشخیصش را داشتم. آن برق همیشگی که در چشمانش بود را حس نمیکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شک، نگاه منتظرم را به چشمانش دوختم و او همچنان نگاهش را مقطع و کوتاه به چشمانم میدوخت و سریع چشم میگرفت. مکثش از نظر خودش کوتاه بود، اما با شناختی که من از او داشتم، این مکث در نظرم عجیب آمد و او بالاخره جواب داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حالش خوبه، فقط به خاطر تو تونستیم نجاتش بدیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لبخندی کوتاه پاسخ دادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره، اگه به موقع نرسیده بودم خوراک گرگا شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکنارم، بر روی صندلی فلزی نشست؛ دستم را درون دستش فشرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- منظورم گرگها نیستن؛ خون زیادی از دست داده بود و اورژانسی به خون احتیاج داشت. از طرفی گروه خونیش O منفی بود و فقط تو میتونستی بهش خون بدی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir