دوست داشتی؟
رمان نقاشی احساس اثر مهرانه حاتمی

رمان نقاشی احساس

  • زبان فارسی
  • 76.1K 👁
  • 90 ❤️
  • 80 💬

خلاصه رمان عاشقانه نقاشی احساس

بعد از مرگ مشکوک‌ مهبد مهرآرا‌ و فرار تک دخترش‌ از خونه‌‌ی مادر‌ خیانتکار‌ و رفیق صمیمی پدرش‌، به مادربزرگش پناه می‌بره، اما زندگی روی خوشش‌ رو نشون نمیده‌ و درست چند روز بعد از آشنایی نازلی با استادش سر و کله‌ی عشق کله‌ خراب‌ و دردسر ساز سابقش‌ پیدا‌ میشه و با فرو رفتن‌ توی باتلاق گذشته پا به ماجرای خطرناکی می‌ذاره..

قسمتی از متن رمان نقاشی احساس

با نفرت‌ پاش‌ رو تکون‌ داد و به نقطه‌ای خیره شد، لبخندی به آشفتگیش‌ زدم و گفتم: خونه چیشد؟ کی برای قولنامه بریم؟
مهراد چشم‌ غره‌ای رفت که رادمان خندید و جواب داد: فردا.
سری تکون دادم و تشکر کردم.
***
جلوی‌ تلویزیون نشسته بودم و شبکه‌ها رو این‌ور اون‌ور می‌کردم؛ سه روز پیش خونه رو البته‌ با کمک‌های مهراد خریدیم و الانم همسایه‌ی دیوار به دیوار رادمان شدم.
مامانم چند بار خونه‌ی مادرجون‌ اومده‌ بود و سراغ من رو گرفته تا اینکه دفعه‌ی آخر به سیم آخر می‌زنه‌ و هر چی از دهنش‌ در میاد میگه‌ و میره.
با صدای زنگ در از فکر بیرون‌ اومدم‌ و از روی کاناپه‌ی طوسی رنگ بلند شدم؛ سمت در رفتم و در و باز کردم که با یه مرد حدودا‌ پنجاه‌ ساله‌ رو به رو شدم.
- بفرمایید؟
قطره‌ اشکی از چشمش‌ چکید و با بغض گفت: چقدر بزرگ‌ شدی.
با تعجب به چشم‌های‌ قیری رنگش‌ خیره شدم و زمزمه کردم.
- شما من‌ و می‌شناسید؟
در واحد رو‌به‌رویی‌ باز شد و رادمان‌ با عجله‌ از خونه بیرون اومد، نگران‌ مرد رو از نظر گذروند و گفت: بابا قلبت درد می‌گیره به خدا یکم‌ رعایت کن.
با تعجب نگاهم‌ رو از چشم‌های مرد گرفتم و رو به رادمان سری به معنای سلام تکون‌ دادم و گفتم: این‌ آقا پدرته؟
نگاه کلافه‌ای بهم انداخت و لب زد: آره، بابا وقتی خبر فوت پدرت‌ رو شنید‌ حالش‌ بد شد، می‌ترسم بازم حالش بد بشه.
نگاهی‌ به چهره‌ی مهربون، اما در عین‌ حال جدی پدر رادمان کردم، تو یه لحظه دلم برای بابا پر کشید و چشم‌هام لبالب‌ پر‌ از اشک شد؛ دستی‌ به چشم‌هام کشیدم و با صدای لرزونی زمزمه‌ کردم: خوشبختم‌ آقای آریامهر.
با بغض خندید‌ و گفت: وقتی بچه‌ بودی که عمو علی صدام می‌کردی.
لبخندی‌ زدم و بی‌حرف نگاهش‌ کردم؛ رادمان لبخندی زد و گفت: بریم بابا؟
عمو‌ علی سری تکون‌ داد و نگاه کوتاهی بهم انداخت و زودتر‌ از رادمان داخل واحد رفت.
رادمان نفسش‌ رو با فشار بیرون فرستاد و با شرمندگی لب زد: شرمنده‌ اگر ناراحت شدی.
تلخ خندیدم و گفتم: دشمنت شرمنده، چیزی نشد.
لبخند خجولی زد و از جیب شلوار کتونش‌ کارتی در آورد سمتم‌ گرفت و گفت: من توی‌ یه آموزشگاه‌ تدریس نقاشی و طراحی می‌کنم؛ خوشحال میشم یه سری بزنی!
کارت‌ رو از دستش‌ گرفتم‌ و گفت: باشه.
- باشه جواب نشد، فردا منتظرم!
تو رودربایستی موندم‌، آروم سری تکون دادم و بعد از خداحافظی کوتاهی وارد خونه‌ شدم‌ و در رو بستم، فردا امتحان داشتم برای همین سمت اتاق خواب قدم برداشتم و شروع به درس خوندن‌ کردم.
***
خمیازه‌ی کوتاهی کشیدم‌ و با دست چشم‌هام رو ماساژ دادم، خواب‌ آلود به ساعت دیواری مشکی رنگ اتاق خیره شدم.
با دیدن ساعت که عقربه‌ی کوچیکش‌ روی دو بود، کتاب‌ها رو جمع و جور کردم، نگاهم‌ به آینه‌ قدی اتاق افتاد؛ دستی به گردنبندم‌ که شکل حلال ماه بود، کشیدم.
پوزخند تلخی زدم و لب زدم: هنوز که هنوزه، منتظرم‌ برگردی! بعد از دو سال منتظرم؛ چه بی‌رحمانه ترک کردی کسی که تمام‌ زندگیش بودی!
با صدای زنگ در، از خواب بیدار‌ شدم و کلافه از اتاق بیرون رفتم‌ و در رو باز کردم که چهره‌ی خندون رادمان نمایان شد.
خندید و گفت: عه... خواب بودی؟
لبخند مسخره‌ای تحویل صورت خندونش دادم و گفتم: نه داشتم‌ رخت‌ می‌شستم.
دستش‌ رو به نشونه‌ی تسلیم بالا آورد و گفت: ترور نکن حالا، چرا نیومدی؟
لب‌ گزیدم و گفتم: تو دانشگاه خیلی خسته شدم، نشد بیام.
ابرویی‌ بالا انداخت، دست‌هاش‌ رو توی جیب‌ شلوار کتونش‌ کرد و گفت: خیلی خب؛ برو حاظر شو الان میریم!
- مگه‌ الانم‌ کلاس‌ داری؟
- آره.
سری‌ تکون‌ دادم و در رو باز گذاشتم‌ و سمت‌ اتاق رفتم؛ در کمد مشکی‌ رنگ‌ رو باز کردم و لباس‌هام رو پوشیدم و بعد از چند دقیقه‌ از اتاق بیرون زدم که متفکر به تیپم‌ نگاه کرد و گفت: چرا مشکیت‌ رو در نیاوردی؟!
اخمی کردم و بی‌حرف کتونی‌های‌ مشکی‌ رنگم‌ رو از جا کفشی‌ چوبی برداشتم که ادامه داد: نازلی با تواما‌؛ چرا جواب نمیدی؟ عزا پشت‌ عزا میشه ها، دو ماه گذشته!
بند کفش‌ها رو باز کردم و پوشیدم‌ که دوباره‌ ادامه داد: چرا جواب نمیدی؟! مگه با تو نیستم؟!
با حرص کفشم‌ رو پرت کردم و با بغض لب زدم: به درک، به جهنم، من هیچ‌ وقت‌ مشکیم‌ رو در نمیارم رادمان! توروخدا‌ انقدر‌ گیر نده.
بدون توجه‌ بهش‌ کفشم‌ رو برداشتم‌ و پوشیدن و از خونه بیرون زدم.
تو طول راه نه اون بحثی وسط انداخت و نه من‌ تلاشی برای حرف زدن‌ کردم؛ با ایستادن ماشین بی‌اهمیت به رادمان از ماشین پیاده‌ شدم و سمت آموزشگاه‌ رفتم، در شیشه‌ای رو هول دادم و وارد شدم که با وارد شدنم‌ موجی‌ از هوای سرد به صورتم‌ بخورد کرد.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم‌ آرامش خودم‌ رو حفظ کنم. رادمان وارد شدم و جلو‌تر از من راه افتاد، مثل جوجه‌ اردک‌ پشت‌ سرش رفتم که وارد کلاس‌ نه چندان‌ بزرگی شد و به بچه‌هایی‌ که همه‌ تقریبا زیر بیست سال رو داشتن‌ سلام کرد و به من اشاره کرد و گفت: خانوم‌ ‌مهرآرا‌، یکی از شاگرد‌های‌ جدیدمونه‌.
همهمه‌ ایجاد شد که با تعجب به رادمان خیره‌ شدم؛ قرار نبود شاگرد همیشگی باشم و همینجوری‌ اومده‌ بودم‌، اما الان‌ یه چیز دیگه می‌گفت.
- خب، طراحی‌‌های قبلو آماده‌ کنید که این‌ جلسه‌ باید تحویل بدید.
نفس‌ عمیقی کشیدم نگاهم‌ رو دور تا دور کلاس‌ چرخوندم‌ و به ترکیب‌ رنگ‌های شاد و آرامش‌ بخش‌ روی دیوار خیره شدم که رادمان‌ بهم اشاره‌ کرد.
بی‌حرف‌ کیفم‌ و روی شونه‌ام‌ انداختم و به سمتش‌ رفتم که گفت: چون تو مبتدی به حساب میای‌ این‌ جلسه‌ رو خودم باهات کار می‌کنم، یه چیزی... قبلا کار طراحی داشتی؟
سری تکون دادم و لب زدم: آره، بچه‌ که بودم‌ طراحی کار می‌کردم.
سرش تکون داد، روی صندلی چوبی‌ کلاس‌ نشستم‌ و به توضیحات رادمان گوش دادم.
***
خمیازه‌ای کشیدم‌ که خندید و گفت: خسته کننده‌ بود؟
دهنم‌ رو بستم و با خنده‌ گفتم: نه؛ اتفاقا مشتاقم‌ بدونم آخرش چی میشه.
چند لحظه‌ای خیره‌ نگاهم‌ که سرفه‌ای کردم، به خودش‌ اومد و سر تکون داد و با گفتن‌ یه سری به بچه‌ها بزنم از پیشم‌ رفت.
لبخند رو لبم‌ ماسید، به تابلو خیره‌ شدم، بیشترین‌ کارش‌ مونده‌ بود، اما طرح اصلی از یه پسری بود که لب پرتگاه‌ ایستاده‌ بود و یکم‌ اون طرف تر یه دختر روی زمین‌ نشسته بود.
چشم‌ از تابلو گرفتم‌ و مشغول جمع کردن وسایلم شدم‌.
***
«هفت‌ ماه‌ بعد»
- هیچ‌ معلوم هست کجایی‌ بابایی؟!
خندیدم و گفتم: عه... بابایی‌ اخم نکن‌ بهت نمیاد.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان نقاشی احساس
  • فاطمه

    0

    رمانت عالی بود من عاشق رمان هایی هم ک فلش بک بخوره و رمان شما توی بهترین زمان فلش بک می خورد و ادم میدونست برای چی قراره انتقام بگیر

    ۱ ماه پیش
  • پریسا

    0

    خیلی گیج کننده بود من خیلی دوست داشتم تا اخر بخونم ولی از این شاخه به اون شاخه میپرید یهویی اسمهای جدید می اومدن وسط دیگه حال نکردم

    ۱ ماه پیش
  • ریحانه

    1

    دوستان رمان استاد دانشجویی میشه معرفی کنید؟

    ۳ ماه پیش
  • دیانا

    0

    کی گفته من شیطونم استاد مرموز من

    ۲ ماه پیش
  • رها

    1

    رمانش خیلی قرو قاطی بود غلط املایی هم داشت زیاد جالب نبود

    ۴ ماه پیش
  • نازیلا

    5

    خیلی سعی کردم تا اخر تمامش کنم اصلا دوست ندارم چیزی رو که شروع کردم نیمه ول کنم اما این اولین چیزی بود که از حوصله من خارج بود همش فلش بک و شخصیتهایی که یهویی می اومدن و فقط ذهن رو درگیر میکرد در کل امیدوارم در اینده رومان بهتری از نویسنده عزیز بخونم

    ۴ ماه پیش
  • Sarina

    1

    از نظر من ک رمان خوبی بود در واقع عالی بود ولی یه مشکلی داشت این بود ک بعضی از جاها اسم ها نوشته نشده بود و ادم گیج میشد ولی بازهم عالیی بود

    ۵ ماه پیش
  • محیا

    3

    قشنگ بود ولی خیلی قر و قاطیه باید هی بخونی بفهمی از زبون کیه

    ۵ ماه پیش
  • نیلو

    0

    نیلوفر ابی، وهم، افسون زمان، گناهکار، کرانه های آسمان، عطر اغشته به خون (آنلاینه)، مگس، سیاه سرکش، ماه من اینا رمان هایی هستن که هنوز فراموششون نکردم بیشترشون به نظرم قلم به شدت عالی و موضوع جذابی داشتن نمیدونم تپ این برنامه هستن یا نه ولی توصیه میکنم اگه نخوندی همشونو بخونی

    ۵ ماه پیش
  • ماندانا

    1

    خوب نبود............... عالی بود ♥️ ممنون از نویسنده🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹✨🌹✨

    ۶ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    رمان زیبایی بود قلم نویسنده خیلی قوی بود که جوری رمان رو نوشته بود که ممکن بود تو خود دنیا هم همین اتفاقا بیوفته به نظرم این رمان تخیلی با پس زمینه ی واقعیت ها بود و من به این نویسنده به خاطر نوشتن این رمان افتخار می کنم و از نویسنده ی عزیز ممنونم بابت نوشتن این رمان و منتظر رمان های بعدیتون هستیم

    ۹ ماه پیش
  • عباسی

    2

    خوب بود خسته نباشید،بعضی جاها از این شاخه به اون شاخه پریده بود وخلاصه که حوصله سر میبرد

    ۱۰ ماه پیش
  • نرگس

    2

    خیلی رمان قشنگی بود عالی بود

    ۱۱ ماه پیش
  • شبنم

    0

    اسم این رمان را میدانید که دختر در تولد دوستش با پسری رفت و بهش *** کرد و دختره بعدا با فوتبالیستی ازدواج میکنه و پسره بهش میگه برو طبقه بالا زندکی کن من فقط به خاطر مادرم باهات ازدواج کردم و دخت

    ۲ سال پیش
  • دریا

    0

    رمان طلایه خیلی هم قشنگ بود رمانش. تو همین برنامه بودش فک کنم

    ۲ سال پیش
  • Zahra

    0

    اسمش طلایه هست

    ۱۱ ماه پیش
  • Pri

    31

    دوستان میشه یه رمان با قلم قوی که نه کلیشه ای باشه نه بچگانه معرفی کنید؟😐 واقعا چیزی پیدا نمیکنم 🤦

    ۴ سال پیش
  • Pariya

    15

    اره عزیزم هر رمانی که تو بنویسی عاالیه و قلمش قویه برای پیدا کردن رمان با قلم قوی خودت رمان بنویس

    ۴ سال پیش
  • نزاردنیارودیونه کنم

    12

    بهترین رمانی هست که خوندم

    ۴ سال پیش
  • لمیا

    7

    التهاب یک دوران،مگس،تیمارستانی ها،طالع دریا،حکم کن،باهم در پاریس،پانتومیم،دحتربد پسر بدتر،رکسانا(غمگین)،خیمه شب بازی. فعلا همینا رو یادمه

    ۳ سال پیش
  • Sgh

    6

    همشم قلم مرجان فریدی بود😂 بله دوستا قلم مرجان واقعا فوق العادس و غیر قابل پیشبینی پیشنهاد میکنم حتماااا رماناش رو بخونیدب. مگس از قلم ایشون نیست ولی اونم خیلی قشنگ و خنده داره.

    ۲ سال پیش
  • الناز

    4

    عالی بود

    ۳ سال پیش
  • الی

    0

    طالع دریا

    ۲ سال پیش
  • سمانه

    0

    همسفر گریز

    ۱۲ ماه پیش
  • دمتون گرم واقعا

    1

    با اینکه خیلی ناراحت و غمگین بود ولی خب قشنگ بود 👌👌👌

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!