لیست کلیه پارتهای رمان مدیر معاون (عشق سریالی) : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 197
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - پارت 1
با صدای زنگ گوشیام چشمهام رو نصفه نیمه باز کردم و به اسم روی صفحه خیره شدم. اهه بازم که این معراجه دیوانه بود؛ از اون موقع که از اردو اومدیم مثل سیریش چسبیده به من، حتی ساعت سه صبح هم ول نمیکنه. حرصی رد تماس دادم و با خمیازهای شدید دوباره به خواب فرو رفتم که یکم بعد باز صدای گوشیام بلند شد....
بروزرسانی در : ۱۸۳۸ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - پارت 2
متعجب و هنگ کرده چشمهام رو گرد کردم و با صدای لرزونی لب زدم: چرا؟ گربه بود من دیدم. فقط شکاک نگاهم کرد که آب دهنم رو سخت قورت دادم و مظلوم به سمتش راه افتادم که به طرف خونه راهنماییام کرد و خوشبختانه خودش هم باهام داخل اومد. با خیال راحت نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاقم را افتادم که نیما هم خودش...
بروزرسانی در : ۱۸۳۷ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - پارت 3
ترسیده، اما از روی حرص چشم غرهی غلیظی نثارش کردم که بازور جلوی خندهاش رو گرفت و روش رو برگردوند. منم پراسترس به سمت کیفم رفتم و فورا گوشیام رو بیرون کشیدم؛ شمارهی معراج رو با دستهای لرزون لمس کردم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم که بعد از دو تا بوق رد تماس داد و قطع شد. عصبی و کلافه دوباره شمار...
بروزرسانی در : ۱۸۳۶ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - پارت 4
اخمهاش رو عصبی توی هم کشید و همونطور که حرصی برای خودش غذا میکشید گفت: خوبه خوبه! حرف اضافه نزن، تو هنوز دهنت بوی شیر میده! متعجب بهش زل زدم و قاشق و چنگالم رو آروم توی بشقاب رها کردم و گفتم: چرا؟ چطور میثمی که فقط دو سال ازم بزرگ تره داره پیر میشه، اونوقت من هنوز دهنم بوی شیر میده؟ یه تای...
بروزرسانی در : ۱۸۳۵ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - پارت 5
سردرگم یه قدم عقب رفتم که آروم از کنارم گذشت و به طرف خونه رفت؛ منم منگ سرم رو بیرون بردم که دیدم هامین همونطور که ماشین رو ققل میکنه با تلفن هم حرف میزنه و به سمت خونه میاد. منتظر دستی به موهام کشیدم تا یکم مرتب بشه و بعد کامل کنار رفتم تا داخل بیاد. با دیدن من لبخند مهربونی نثارم کرد و با ت...
بروزرسانی در : ۱۸۳۴ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - پارت 6
ناراحت دستی به صورتش کشید و همونطور که پاکت سیگاری از جیبش در میآورد لب زد: ای بابا، من این دختره رو میخوام! میثم تو میتونی... میون حرفش پریدم و با جدیدت گفتم: نه هامین! خواهش میکنم از من چیزی نخواه، چون معراج فکر میکنه من هنوز نیاز رو دوست دارم و هر کاری کنم و هر حرفی بزنم یه جور دیگه بر...
بروزرسانی در : ۱۸۳۳ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - پارت 7
- الو ثمر؟ من کجا رفتم؟ شما یهو کجا غیبتون زد تا من گوشیام رو جواب بدم؟ کلافه نفسم رو بیرون فوت کردم و تند گفتم: تو یکی از اتاقهای همین طبقه هستیم، روش زده ارتوپدی، از خانم شکیبا همون پرستار پذیرش بپرس نشونت میده. بعد گوشی رو بدون اینکه اجازه بدم حرف بزنه قطع کردم و ترسیده به سمت دکتر رفتم ...
بروزرسانی در : ۱۸۳۲ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - پارت 8
چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد که بغضم رو سخت قورت دادم و با اخمهای تو هم و جدی غریدم: شما نگران چی هستید؟ اینکه بگن دختره سی سالشه و ترشیده؟ یا مثلا بگن حتما دختره عیب و ایراد داره که هم خواستگار نداره هم یه بار نامزدیاش به هم خورده؟ ها داداش؟ عصبی لیوانش رو توی سفره کوبید و با صدای بلندی بهم تشر ز...
بروزرسانی در : ۱۸۳۱ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - پارت 9
کلافه پوشه سبزه رو از توی قفسه بیرون کشیدم و روی میز شلوغ پلوغ شدهام پرت کردم. معلوم نیست میثم این تعهدنامه سبزواری رو کجا پرت کرده که هر چقدر میگردم پیدا نمیکنم؛ من باید همین امروز این برگه رو به مادرش نشون بدم، وگرنه به خدا شب خوابم نمیبره. حرصی نفسم رو بیرون فوت کردم و همونطور که خودم و ر...
بروزرسانی در : ۱۸۳۰ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - پارت 10
ترسیده و مضطرب سرش رو بالا آورد و خیره خیره نگاهمون کرد که سوالی سرم رو به چپ و راست تکون دادم؛ اونم که انگار تازه یادش اومده باشه برای چی اومده، فورا از جاش بلند شد و همونطور که لباسهاش رو تکون میداد با تته پته گفت: ب.. ببخشید من.. یعنی آقای چارانی.. یعنی نه ثمر هم.. همون خانم نقوی زنگ زدن ...
بروزرسانی در : ۱۸۲۹ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - پارت 11
کلافه نگاهی به ساعت و بعد قیافهی حق به جانب مادر سبزواری انداختم و همونطور که پام و روی زمین میکوبیدم غریدم: خانم سبزواری چرا متوجه نمیشید؟ پسر شما دعوا کرده! زده دماغ بیگدلی بدبخت رو ترکونده؛ حکمش اخراج بود نه یه برگه تعهد نامه! حالا به جای عذرخواهی و رفع کدورت از خانواده بیگدلی اومدید از ...
بروزرسانی در : ۱۸۲۸ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - پارت 12
#میثم صورتم رو با انزجار جمع کردم و همونطور که بیاشک هق هق میکردم، صورتم رو عقب کشیدم و داد زدم: ولم کن؛ نمیخوام! هامین تو رو خدا به دادم برس! با التماس نگاهم رو سمتش برگردوندم که متعجب سرش رو از توی گوشیاش درآورد و نگاهم کرد که ثمر حرصی دستش رو به نشونهی خاک تو سرت نشون داد و گفت: ما رو...
بروزرسانی در : ۱۸۲۷ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - پارت 13
خیلی کم سرم رو طرفش خم کردم و مثل خودش زمزمه وار گفتم: نه به ارواح خاک پدرم؛ من نیاز رو فراموش کردم! قیافهاش رو چندش وار جمع کرد و با حرص لب زد: از اون نیش تا بناگوش در رفتهات معلوم بود؛ لازم نیست بگی! بیحرف و مظلوم فقط نگاهش کردم که روش رو ازم گرفت و خیره به نیازه سر به زیر گفت: خب چه خبرا نی...
بروزرسانی در : ۱۸۲۶ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - پارت 14
هنگ کرده چشمهام رو گرد کردم و کامل به سمتش برگشتم؛ من همین جوریاش دارم از دستش سکته میکنم، هامینم بره که بدتر! - نه! برای چی میخوای دیگه اینجا بمونی؟ تو پاشو برو هامین هست؛ شبم معراج میاد پیشم میمونه دیگه. پوزخند تمسخرآمیزی بهم زد و گفت: معراج میاد تا براش شیرین کاریهات رو تعریف کنی؟ بهشم...
بروزرسانی در : ۱۸۲۵ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - پارت 15
آب دهنم رو سخت قورت دادم و دلگیر از واکنش معراج زمزمه کردم: آره خب، همکار و همسایهایم بالاخره، اومده بود حالم رو بپرسه؛ مشکلی داره؟ انگار که فهمیده باشه ناراحت شدهام، دستی به صورتش کشید و با لبخند هولی گفت: نه نه! اتفاقا خوب کاری کرده که اومده، فقط چون خبر نداشتم شوکه شدم همین. فقط سر تکون داد...
بروزرسانی در : ۱۸۲۴ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - پارت 16
#ثمر - آقا جان به چی زبونی بگم؟ من حالم خوبه، خودم میتونم راه برم، دلم میخواد تنها باشم! بیتوجه به حرفش نفسم رو کلافه بیرون فرستادم و همونطور که زیر گاز رو کم میکردم گفتم: خب برو تو اتاقت خلوت کن! به هر حال من نمیتونم برم. حرصی از این بیاهمیتیهام لنگون لنگون به سمت کاناپه رفت و خودش رو ...
بروزرسانی در : ۱۸۲۳ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - پارت 17
هنگ کرده و عصبی از جام بلند شدم و همونطور که به سمت در میرفتم غریدم: نه بابا؟ خجالت نکشید، هر کار دیگه ای هم خواستید بکنید جلو چشم من انجام بدید. مردم چقدر پرو شدن! قرمز شده و حرصی نگاهم رو از نگاه متعجبش گرفتم و در رو باز کردم که با زور و زحمت فورا از جاش بلند شد و خواست چیزی بگه که با صدای ...
بروزرسانی در : ۱۸۲۲ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - پارت 18
متعجب از حرفش چشمهام رو گرد کردم و با انگشت به داخل پذیرایی اشاره کردم و گفتم: مامان بزرگت نیاز رو میشناسه؟ سرش رو به نشونهی نه بالا انداخت و همونطور که بیسر و صدا از داخل پارچ روی میز برای خودش آب میریخت گفت: نه اونطوری، ولی من خیلی راجع به نیاز باهاش تلفنی صحبت کرده بودم، الانم فکر ک...
بروزرسانی در : ۱۸۲۱ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - پارت 19
#معراج کلافه از صدای موزیک و تجمع آدمهای دور و برم، لپهام رو باد کردم و سرم رو به مشتم تکیه دادم که با سقلمه مامان بادم خالی شد و نگاهم سمتش برگشت؛ حرصی دستهاش رو مشت کرد و همونطور که چپ چپ نگاهم میکرد گفت: نکن معراج؛ مگه بچه دو سالهای؟ زشته آبرومون رفت. تخس به دماغم چین دادم و بیتوجه...
بروزرسانی در : ۱۸۲۰ روز پیش
-
رمان مدیر معاون (عشق سریالی) - پارت 20
آی آی آی معراج خان! بیا بازم قضاوتش کردی. آخه به اینم میگن عشق که همش فکر میکنی بهت دروغ میگه؟ اینم شد قضیه خونه میثم که بنده خدا رفته بود چهارتا دونه لباس برداره، گفته بود یه سرم یه میثم بزنه؟ خجالت بکش! خجالت بکش و انقدر به این دختر شک نداشته باش؛ اون باید بهت شک کنه که دست یه دختر غریبه رو...
بروزرسانی در : ۱۸۱۹ روز پیش