دوست داشتی؟
رمان من یک قربانی‌ام! اثر سارا حقگو

رمان من یک قربانی‌ام!

  • زبان فارسی
  • 77.5K 👁
  • 206 ❤️
  • 34 💬

خلاصه رمان عاشقانه من یک قربانی‌ام!

داستان،داستانِ دختری‌ست که قربانی می شود و چرخ گردون سرنوشت عجیبی برایش رقم می زند و اما،در کوچه پس کوچه های تنهایی،عشق درِ خانه اش را می زند و مهمان خانه اش می گردد!ولیکن باز هم روزگار تاب نمی آورد و غم های جدیدی تحمیلش می کند!غمی از جنس تنهایی و قربانی شدن!دختر داستان ما عاشق است اما عاشقی که قربانیِ خودخواهی های دیگران می شود و در مسیری جدید گام بر می دارد و … . سرانجام این مسیر به کجا ختم می شود؟

قسمتی از متن رمان من یک قربانی‌ام!

آرسام چشمکی نثارش کرد و گفت:ایول.پس برو حاضر شو زود.معطل نکنی ها.
آیلین:خیلی خب!
سپس با خوشنودی به اتاقی که به او تعلق داشت هجوم برد.در چهارچوب در ایستاد و با دقت اطراف را نگاه کرد.درست همان چیزی که مد نظرش بود و با سلایقش جور در می آمد.در دل آرش را به خاطر زحماتش تحسین کرد.اتاقی کوچک با ترکیبی از رنگ های:یاسی و سفید!تخت خوابی شیک در گوشه ی اتاق و کنار پنجره،میز تحریری به رنگ سفید،قفسه ی کوچک کتاب و کمد لباس در کنارش و در آخر میز آرایشی شیک لوازم اتاقش را شامل می شد.پس از دقایقی جست و جو،حاضر شد و در آینه به خود نگریست.زیبایی محسور کننده ای نداشت اما،چندان معمولی هم نبود!به نوعی،به نوبه ی خودش زیبا بود!
آرسام ضربه ای به در اتاق زد و گفت:هنوز حاضر نشدی خانوم کوچولو؟
آیلین به خودش آمد و دستپاچه گفت:چرا اومدم.
سپس کیفش را برداشت و از اتاق خارج شد.
آیلین کنجکاو به مناظر پیرامونش می نگریست و آرسام هم با آب و تاب برایش توضیح می داد و پرسش های خواهرش را بی جواب نمی گذاشت.به گونه ای قصد داشت آیلین را مجاب کند تا زندگی در اصفهان را پذیرفته و هم چون برادرانش به آن علاقه یابد!
آیلین بر خلاف تصورش،به آن شهر علاقه یافته بود و خود متعجب بود!در پارکی که در نزدیکیِ سی و سه پل قرار داشت ساکن شدند و بر روی چمن های سبز و با طراوت جا خوش کردند.آیلین از فرط خستگی دیده بر هم فشرد و آن گاه پس از مکثی کوتاه گفت:آرسام واقعا بی نظیره!درست بر خلاف اون چه که تصور می کردم.
آرسام لبخند پر عطوفش را نثار او کرد و پاسخ داد:آره بهت که گفتم خیلی زود شیفته‌اش می شی.
آیلین هم لبخند زد و گفت:اوهوم حق با شما بود!
آرسام دستش را بر شانه ی خواهرش گذارد و سپس گفت:سعی کن به آرش اعتماد کنی آیلین.اون هم برادرته درست مثل من.چه تفاوتی بین من و اونه؟
آیلین با خود اندیشید.به راستی که تفاوت آرسام و آرش،هم چون زمین و آسمان بود؛ البته از دید و منطق او!آرسام ویژگی های به خصوصی داشت و همین اخلاق هایش او را نسبت به آرش متمایز می ساخت.
آیلین به دور دست ها خیره شد و در پاسخ به پرسش برادرش گفت:آرسام تو نمی تونی تو این مورد من و درک کنی.تو جای من نیستی و تفاوت خودت با آرش رو درک نمی کنی.خیلی چیز ها سبب شده که من فقط و فقط به تو علاقه داشته باشم و آرش رو فقط برادر خودم بدونم!
آرسام چهره درهم کشید و پرسید:من نمی تونم درکت کنم؟چه طور؟
آیلین آهی کشید و گفت:من و آرش مثل دو خط موازی هستیم.درسته از یک پدر و مادر و از یک خون هستیم اما با هم جور در نمی یایم!نمی دونم چرا اما حس خوبی به این موضوع ندارم...
آرسام:خطایی از آرش سر زده؟
آیلین غمگین پاسخ داد:همون موقع که طرف مادر رو گرفت نظرم نسبت بهش عوض شد.می دونی؟اون یه جورایی خودخواهه و صد البته،علاقه و احساساتش رو بروز نمی ده،حتی به خونواده ی خودش!
آرسام با مهربانی گفت:می دونم عزیزم.آرش غیرقابل نفوذه و نمی شه از کارهاش سر در آورد یا هدف هاش و پیش بینی کرد.از بچگی مرموز بوده.
سپس گفت:بگذریم این بحث ها رو بزار کنار.امروز فقط خوش بگذرونیم.نمی خوام اوقات تلخی کنی آیلین!
آیلین:چشم هر چی شما بگی همونه.
آرسام دست های خواهرش را در دست فشرد و در حالی که از جا بر می خاست گفت:پس بزن بریم.
آیلین هم از جا برخاست و به دنبال او راه افتاد.آرسام به پل رو به رو اشاره کرد و گفت:من خیلی این جا رو دوست دارم.خیلی جای باصفاییِ!مخصوصا غروب هاش...
آیلین کنجکاو منظره ی رو به رو را نگریست.سپس نگاهش را به آسمان رنگارنگ دوخت و زمزمه کرد:«الان هم غروبه!».
حق با او بود،خورشید هر لحظه در پشت ابر ها جا خوش می کرد و کم کم از نظر ها محو می شد.به حرف برادرش به پل چشم دوخت.بار ها عکس مناظر را دیده بود.در کتاب ها،مجله ها،اینترنت و ...،اما از نزدیک نمای دیگری داشت!
با خود اندیشید:«اسمش چی بوده؟».
آیلین:پل خواجو درسته؟
آرسام لبخندی زد و گفت:آره درسته.
آیلین دست های برادر را محکم تر فشرد و با شادی گفت:خیلی قشنگه.بریم اون جا؟
و با دست به پل که در چند قدمی‌ آن ها قرار داشت اشاره کرد.آرسام خندید و با تکان سر تایید کرد.آیلین با شادی وصف ناشدنی ای قدم بر می داشت.گویی انرژیِ مضاعفی او را وادار به تماشای زیبایی های این شهر می کرد و حس می کرد باید از حال بهره ببرد و باقی مسائل را به آینده بسپارد.
روی پل ایستاده بود و به دور دست ها چشم دوخت.آرسام هم بی صدا گوشه ای نشست و به ازدحام و جمعیت حاضر در آن جا چشم دوخت.آیلین به گوشه ای تکیه زد و آهسته لب زد:حق با تو بود،این جا تو این ساعت فوق العادس!
آرسام:آره.
آیلین زمزمه کرد:جون می ده واسه خلوت کردن.مگه نه؟
آرسام چهره ی متفکری به خود گرفت و همان طور که به اطراف می نگریست نجوا کرد:آیلین تو خیلی غیرقابل پیش بینی هستی‌!
آیلین نیشخندی بر لب راند و بی آن که نگاه از اطراف بگیرد پرسید:چه طور به این نتیجه رسیدی؟
آرسام:نمی دونم!
آیلین بی خیال شانه بالا انداخت و گفت:من همیشه این طوریم.اگه در مورد امروز می گی،تا حال خودم از نزدیک پی به زیبایی های این جا نبرده بودم.ولی حالا درک کردم و به جرأت می تونم بگم محشره!
آرسام با مهربانی دست بر شانه اش نهاد و پرسید:یعنی دیگه به برگشت فکر نمی کنی؟منظورم...
آیلین میان حرفش آمد و گفت:فعلا نه!
سپس با لحن خرسندی افزود:گاهی اوقات بهتره همه چیز رو بسپاریم به دست زمان.
آرسام متعجب به او خیره شد.حس می کرد آیلین از جلد آن دخترک لوس و بهانه گیر در آمده و در قالب دختری فهمیده و عاقل ظاهر شده است.با خود اندیشید او چه گونه تا این حد بزرگ شده؟گویی همین دیروز بود که صاحب خواهر شده بود!
آرسام:مطمئنی آیلی؟
آیلین لبخند عمیقی بر لب نشاند و پاسخ داد:این طوری بهتره.
آرسام:طرز فکرت جالبه کوچولو!
آیلین خندید و گفت:اون قدرا هم کوچولو نیستم بابا بزرگ!
آرسام قهقهه ای زد و سپس گفت:تو برای من همیشه همون دختر کوچولوی نق نقو و لوسی!
آیلین چهره در هم کشید و به حالت قهر از برادرش رو برگرداند.آرسام دوباره خندید و در حالی که خواهر کوچکش را در آغوش می فشرد نجوا کرد:دیدی گفتم؟قهر مال کوچولوهاست.تو هم کوچولویی آیلین خانوم!
آیلین هم چون کودکی تخس پاسخ داد:نخیرم من کوچولو نیستم.
آرسام:چرا هستی.
آیلین بلند تر از قبل گفت:نیستم!
آرسام تک خنده ای کرد و انگشت کوچکش را به نشانه ی آشتی جلو برد.آیلین هم خندید و انگشتش را در انگشت برادر گره کرد.این حرکت از بچگی برایشان عادت شده بود و حال که دو جوان بالغ بودند هم این عادت را ترک نکرده بودند.
آرسام:آشتی؟
آیلین سرش را تکان داد و پلک هایش را به نشانه ی تایید بست.آرسام لحظاتی به او نگریست.چهره ی آیلین زیباتر از مواقع عادی گشته بود و آرسام با این حرکات بامزه ی او،به یاد دوران کودکی می افتاد!
آیلین به برادرش چشم دوخت و پرسید:چرا این طوری نگام می کنی؟
آرسام به خودش آمد و سر به زیر گفت:یاد بچگی هامون افتادم.چه قدر تغییر کردی!
آیلین دست هایش را دور گردن او حلقه کرد و با لحنی چاپلوسانه گفت:چیه آق داداش خیلی خوشگل شدم نه؟
آرسام سگرمه هایش را درهم کشید و گفت:لوس!
آیلین لب و لوچه اش را آویزان کرد که آرسام با مهربانی گفت:عسلک من همیشه خوشگل بود.داشتم به یه چیز دیگه فکر می کردم.
آیلین کنجکاو پرسید:به چی؟
آرسام غمگین گفت:آیلین نمی تونم باور کنم تو یه روز ما رو ترک می کنی.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان من یک قربانی‌ام!
  • Yalda

    1

    خیلی سرش گریه کردم ولی واقعا عالی بود محشر بود...

    ۱ ماه پیش
  • ماهور

    0

    آشغالترین رمانی بود که خوندم

    ۳ ماه پیش
  • آرزو

    0

    ممنون از زحمات نویسنده کاملا سختی هایی که در راه نوشتن کشیدی رو درک میکنم به عنوان کسی که در حال نوشتن رمانم رمان قشنگی بود، از صمیم قلب آرزو میکنم که همه این شانسو داشته باشن که در نهایت به عشقشون برسن

    ۱ سال پیش
  • آلیس

    1

    اه اه به معنای ی کلمه افتضاح بود

    ۱ سال پیش
  • Mahtab

    1

    مزخرف ودروغ بودهمش فک نمیکنم اصن همچین زن وشوهرایی وجودداشته باشن بعدش انقدخوش شانس باشی ۲نفراینجوری برات بمیرن وبه هردو برسی😂

    ۲ سال پیش
  • ناشناس

    0

    خیلی آبکی بود آیلین باید با این اخلاقیات دو سالش بود نه ۲۳ کلا زشت بود خوندنش وقت تلف کردنه

    ۲ سال پیش
  • آذر

    4

    از نویسنده عزیز تشکر میکنم بخاطر رمان زیباشون ، کاش من هم مثل آیلین بدبخت بودم نه مثل خودم که تمام عمرم زجر کشیدم و بخاطر بچه هام حتی نمیتونم آرزوی مرگ کنم وباید بسوزم وبسازم

    ۲ سال پیش
  • ***

    2

    رمان خوبی بود اما خیلی از قسمتاش رو رد میکرد بدون توضیح میتونست خیلی بهتر باشه موفق باشید

    ۳ سال پیش
  • غزاله

    1

    عالی بود ولی با رفتن بهزاد یک هفته داغون بودم حتی نمی تونستم بقیشو بخونم ای کاش بهزاد نمیمرد و ای کاش مهربانی هایش را آیلین آنقدر زود فراموش نمی کرد دلم برای آرشاویرم می سوخت ولی خوب زحمت های بهزاد چی

    ۳ سال پیش
  • سودابه

    4

    دوستان لطفا درمورد نحو داستان چیزی ننویسید وتعریف نکنید نکنید فقط خوب یابد بودن انرا بگید

    ۳ سال پیش
  • سامان

    2

    فوق العاده بود....

    ۵ سال پیش
  • خودم

    3

    بد نبود خوبم نبود...متوسط رو به پایین. ولی یه سوال،خدایی چرا دخترا رو اینقدر ضعیف نشون میدین؟🤔😞

    ۵ سال پیش
  • زهرا

    8

    داستان قشنگی بود فقط تلخ بود و بعضیا نمیتونن درک کنند تا وقتی درد و رنج نباشه خوشی های زندگی ناملموسه🙂

    ۵ سال پیش
  • nasi0

    2

    ن خیلی خوب ن خیلی بد غمگین طور بود ولی خوب بود ارزش ی بار خوندنو دارع

    ۵ سال پیش
  • ستایش

    0

    چگونه رمان خود را برای شما ارسال کنم؟؟

    ۵ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!