دوست داشتی؟
رمان شیرین بی فرهاد اثر سارا حقگو

رمان شیرین بی فرهاد

  • زبان فارسی
  • 20.8K 👁
  • 42 ❤️
  • 53 💬

خلاصه رمان :

قصه، قصه ی دختری‌ست نه از جنس شیطنت... نه از جنس زیباییِ تمام و کمال... نه از جنس ثروت... نه از جنس اجبار... نه از جنس لجاجت... نه از جنس غرور... بلکه از جنس سادگی! و پسری نه از جنس غرور... نه از جنس جذابیتِ مدهوش کننده... نه از جنس ثروت... نه از جنس اجبار... نه از جنس هوس... بلکه از جنس سادگی! دختری مانند شیرین و پسری مانند فرهاد! و اما این شیرین و فرهاد در راه عاشقی موفق می شوند و بر جدایی فایق می آیند؟ باید دید که سرنوشت تا کجا قصد دارد این دو را بتازاند! آیا نیروی عشق و محبت پیروز می شود یا خشم و نفرت؟

قسمتی از متن رمان شیرین بی فرهاد

قطره ای اشک از گونه ام چکید و با عجز نالیدم:
چی از جونم می خوای؟ بگو کی هستی؟
نگاهش را به رو به رو دوخت و پاسخ داد:
آقا رهام دستور داده تو رو ببرم پیشش. در واقع گفت از این جهنم نجاتت بدم.
-رهام کیه؟
-آقا رهام!
با صدایی لرزان نجوا کردم:
رهام کیه؟ اصلا تو چرا داری من و می بری پیش اون؟ اون چی کاره ی منه؟
-من دستیار رهامم، نمی دونم تا حالا دیدیش یا نه، رهام از نقشه ی شیطانیِ سامی با خبر بود و واسه همین من رو مأمور کرد تا بیام دنبالت و تو رو با خودم به شیراز ببرم. نگران چیزی نباش، پیش اون جات امنه، بلایی سرت نمی آد، فقط به من اعتماد کن، باشه؟
گیج نگاهش کردم و به فکر فرو رفتم. خندید و گفت:
اون طوری نگاهم نکن، منم مثل تو از همه چیز بی خبرم. رهام تازه از آلمان برگشته، از وقتی اومده مشکوک شده، فقط این رو می دونم که خیلی دوستت داره و خیلی براش عزیزی، چراش رو خدا می دونه!
متعجب به او خیره شدم. من چرا برای کسی که حتی اندازه ی سر سوزن هم او را نمی شناختم، عزیز و با ارزش بودم؟
شانه ای بالا انداختم و خودم را به دست تقدیر سپردم. در طی یک روز زندگی ام دستخوش تغییر شده بود و من از این تغییر ناگهانی شوکه بودم!
هزاران سوال بی جواب در ذهنم رژه می رفت و حقایق در هاله ای از ابهام محو بود. چرا به این مرد اعتماد کردم؟
نگاهی به چهره اش انداختم. چهره ی جذابی داشت، اما جدی بود و بی اراده تو را مجبور به اطاعت از خویش می کرد! مغرور نبود، اما سنگین بود و من این را از اخم هایش فهمیده بودم. حس عجیبی مرا به سویش جذب می کرد و باعث می شد چشم بسته به او اعتماد کنم. سنگینی نگاهم را حس کرد و پرسید:
مشکلی پیش اومده؟
دستپاچه شدم و سر به زیر گفتم:
نه.
لبخندی زد که بیشتر به نیشخند شباهت داشت.
-چرا می خواستی با سامی ازدواج کنی؟ هیچ می دونستی چه بلایی ممکن بود سرت بیاره؟ لابد تو هم نمی دونستی که یکی از طعمه هاشی‌، نه؟
کنجکاو پرسیدم:
تو راجع به اون چی می دونی؟
متعجب یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت:
تو واقعا تو این همه سال متوجه نشدی اون چه جونوریه؟ یه شیاد به تمام معناست! دخترا براش نقش یه اسباب بازی رو دارن. در واقع از نظر سامی، همه ی دخترا یک بار مصرفن.
لب ورچیدم و با صدایی گرفته گفتم:
من دوستش داشتم، تو اوج بی کسی هام با عشق به اون زندگی می کردم، کنار اون درد یتیم بودن رو فراموش می کردم. به ظاهر دوستم داشت، اما امروز با دیدن اون دختر، خط بطلان کشیده شد رو همه ی باور هام. اون لعنتی زندگیم رو نابود کرد.
-تنها کجا می خواستی بری؟
-نمی دونم!
خندید و گفت:
فکر کردی شهر مثل همین روستای خودتونه؟ نه دختر جون!
نیم نگاهی به من انداخت و افزود:
تو هنوز خیلی کوچولویی!
سگرمه هایم را درهم کشیدم. او چه طور ندیده و نشناخته مرا قضاوت می کرد؟
-خیلی خب ناراحت نشو، چند سالته؟ بهت نوزده بیست می خوره.
-وقتی می دونی چرا می پرسی؟
در جوابم خندید. توجهی نکردم و پرسیدم:
تا شیراز چه قدر راهه؟
-تقریبا چهار پنج ساعت. می تونی تا اون موقع بخوابی.
دیده بر هم فشردم و نجوا کردم:
آره. باید بخوابم تا انرژی رو به رو شدن با زندگیه جدیدم رو داشته باشم!
چیزی نگفت و ضبط را روشن کرد. صدای موسیقی همچون لالایی در گوشم نجوا می شد و داغ قلبم را تازه می کرد:
به یادت بیار
سکوت و بی کسیم رو یادت بیار
اون بغض لعنتیم رو یادت بیار
اون گریه زاری هام رو یادت بیار
یادت می آد می گفتی آسمون اگه زمین بیاد
همیشه عشقمی دوست دارم زیاد
هنوز از این دروغ تو خوشم می آد
می بخشمت
به اون کسی که می پرستی میدمت
می رم با اینکه مهربون ندیدمت
با اینکه می کشه منو ندیدنت
می بخشمت
تو رو با بغض و گریه ساده میکنم
تو یادگاریات خلاصه می کنم
می رم که با خیالت عاشقی کنم
سخته برام به اون که با توئه حسادت کنم
به جای خالی تو عادت کنم
به خاطراتمون خیانت کنم


بیشتر بخوانید
4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 42 رای
5 ★
55%
4 ★
40%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان شیرین بی فرهاد

  • طلا

    0

    من نمیدونم هر کی برای خودش نویسنده شده اول اینکه اقای رادمهر که به اصطلاح پدر بود و میدونست سوگند دخترش هست چرا اجازه داد با سامی که برادرش بود نامزد کنه بعد هم سامی از زن دوم پدرش بود و بعد از مرگ مادر سوگند باهاش ازدواج کرده بود بعد چجوری سامی از سوگند که فقط ۱۹ سال داشت بزرگتر میشه

    ۵ ماه پیش
  • دختر بابا

    0

    حقق واقعا چرت بود

    ۴ هفته پیش
  • طاهره

    0

    شخصیت گیسو واقعا بیخود بود و ادمو عصبی میکرد .بنظر من دیگه زیادی اغراق شده بود

    ۲ ماه پیش
  • رها

    0

    من نصف رمان رو خوندم .از بس که چرت بود ادامه ندادم فکر کنم نویسنده سنش کمه که این رمان رو نوشته واقعا افتضاح و لوس بود همش گیسو و پرهام درمورد عشقشون حرف میزدن که خیلی حال بهم زن بود ،گیسو یه دختر خیلی لوس و بچه بود حیف وقتی که هدر دادم .نمیدونم بعضی هاچه طوری فکر میکنن نویسنده هستن

    ۳ ماه پیش
  • حمیده

    0

    بچه ها یه رمان هست دختر داستان حافظه ش از دست داده پیش یه خواننده مشهور زندگی می کنه اما نمیدونه ،فامیل و دوستاش دنبالش میان پیداش میکنن، خواننده تازه می فهمه چقدر دوستش داشته،اسمش چی بود؟

    ۴ ماه پیش
  • لیلا

    1

    اصلا جالب نبود بیشتر حاشیه داشت تا اصل مطلب و تا دلتون بخواد بزرگنمایی داشت

    ۵ ماه پیش
  • زینب

    1

    تشکر بانو جان عالی بود

    ۵ ماه پیش
  • الی

    1

    ببخشید نویسنده جان ولی رمانت واقعا مضخرف بود حیف وقتی که هدر دادم دیگه تکرار نشه

    ۶ ماه پیش
  • جانا

    0

    رمان خیلی خوبی بود ولی مردمیم از استرس خیلی هیجانی بود ولی در کل خیلی خوشم اومد 😍

    ۶ ماه پیش
  • دنیز

    0

    واقعن عالی و بی نظیر بود🥺🤍

    ۷ ماه پیش
  • آتنا

    2

    و اینکه یعنی چی چون عاشقشه هر تحقیر و رفتار زشتی رو با دوتا کلمه میبخشه خیلی حرصی شدم سر این رمان

    ۷ ماه پیش
  • آتنا

    5

    خیلی افتضاح بچگونه بود حیف وقتم

    ۷ ماه پیش
  • مبینا

    3

    قسمت اول و خوندم البته اونم نصفه رفتم قسمت اخرو یه نگاه انداختم نباید اینجوری میشد من دوست داشتم گیسو با رهام باشه نه با پرهام داستان چرتی بود خوشم نیومد ولی باز دست نویسنده ش درد نکنه ♡

    ۷ ماه پیش
  • نازنین

    3

    داستان خوبی بود ولی قسمت های عاشقانه تکراری و جملات تکراری زیادی داشت و بهتر بود انتهای داستان جوری دیگه تموم میشد نه اینجوری ...درکل تشکر بابت زحمات نویسنده موفق باشید

    ۷ ماه پیش
  • داستان خوبیه (بخون)

    0

    از قسمت 5 خیلی خوبه و از رهام خوشم امد به تون میگم بخونید داستان خوبیه

    ۸ ماه پیش
  • عاطفه

    2

    نویسنده سعی نکرد اسم ها رو متفاوت بزاره چیه رهام و پرهام، یه پ به رهام اضافه کرد اونم از رها تو اسم گذاری مشکل داشت برسه به آخر

    ۸ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️