دوست داشتی؟
رمان می خوام بخونم از چشمای تو اثر مهدیس مسکینی

رمان می خوام بخونم از چشمای تو

  • زبان فارسی
  • 81.5K 👁
  • 175 ❤️
  • 167 💬

خلاصه رمان می خوام بخونم از چشمای تو

رمان می خوام بخونم از چشمای تو روایتگر داستان زندگی دختری نوزده ساله به نام ترانه است که با مشکلات زندگی پر تلاطمش کنار آمده اما این دوران برآسودگی اش بسیار کوتاه و دفتر خاطراتخاک خورده اش باز هم ورق می خورد. پس از سالها پدر و مادری که لای اوراق چهارده سالگی اش مدفون شده اند؛ یاد دخترکشان می افتند واز طرفی زخم دل رها از دلداگی دخترک باز هم با آمدن عشق کهن اش سرباز می کند. با داستان دخترک چشم زیتونی همراه باشید.

قسمتی از متن رمان می خوام بخونم از چشمای تو

مامان شهربانو داشت به من توصیه می کرد و من در جوابش فقط می تونستم بگم" چشم " بالاخره تیرداد خسته شد و با اعتراضش مامان شهر بانو سکوت رو ترجیح داد. خلاصه سوار آژانسی که تیرداد برام خبر کرده بود شدم. تووی راه ذهنم درگیر اون آهنگ بود. دلم می خواست واسه یه بار دیگم که شده صدای خوندنش رو بشنوم. صدای خیلی زیبایی داشت. با حسرت داشتم فکر می کردم چی می شد دوباره صداش رو بشنوم. اون صدایی که با غم از نداشتن من می نالید. اون صدایی که یک روزی شنیدن "دوست دارم" ازش من رو به اوج می رسوند. ماشین داشت از خیابون پر از درختی می گذشت. اوایل آبان بود و هوا داشت کم کم سرد می شد. بی هدف به درخت ها زل زده بودم. ناگهان فکری به سرم زد. آره خودشه... من همیشه عادت داشتم مکالمه های گوشیم رو ضبط کنم. رفتم تووی لیست مورد نظر و هنذزفری رو گذاشتم تووی گوشم. صدای آراد رو پخش کردم؛ بار قبل از شدن شور و هیجان که نمی دونم حاکی از چی بود این صدا و گیتار زمینه اش رو گوش دادم. اما این بار، قلبم شروع به تپش کرد. انگار من همون دختر14 ساله عاشق آراد بودم. قبلا دوتا ساز بلد بود بزنه؛ گیتار و پیانو. کلی بهش اصرار کردم تا به منم پیانو یاد داد. من نمی تونستم اون رو ببرم خونمون. اون هم به هیچ عنوان حاضر نبود من رو ببره خونشون. بالاخره من رو برد استدیو برادرش. آراد یه برادر بزرگ تر داشت. آهنگ ساز بود. من اونجا پیانو رو یادگرفتم. خیلی خوشم می اومد از پیانو زدن. با صدای راننده از خاطراتم دل کندم:
-خانوم رسیدیم..
کرایه اش رو حساب کردم و با تشکر پیدا شدم. زنگ خونشون که واحد بیست و چهار بود رو زدم. یه ساختمون که بی شباهت به برج نبود. تووی هر طبقه چهار واحد بود. خونه نرسا اینا طبقه 6 بود و کلا ساختمون 10 طبقه بود. کمی بعد صدای خاله لیلا اومد.
خاله لیلا: سلام دخترم بیا بالا.
کوله پشتیم رو جابجا کردم و در ساختمانو کشیدم. رفتم داخل آسانسور، دکمه مورد نظرمو که طبقه6 بود فشار دادم. آسانسور که ایستاد پیاده شد‌م. خاله لیلا داخل چارچوب در منتظرم بود. یه خانوم که چهرش درست شبیه نرسا بود.یه خانوم حدودا سی و هشت، نه ساله. با لبای قلوه ای و صورت گرد اما چشماش بر خلاف چشمای نرسا مشکی بود و من عاشق رنگ چشماش بودم که با رنگ موهای بلوندش. هارمونی زیبایی رو ایجاد میکرد. رفتم جلو، خودمو پرت کردم تو بغلش.
من: وایـــی خاله. خیلی وقته ندیدمت
خاله لیلا: دختر جون آخرین بار که با نرسا رفتیم خرید همین هفته پیش بودا!
من: اوووووو خاله لیلا دو هفته گذشته ها‌. نرسا کوش پس؟
خاله لیلا: والا دخترم، دیشب آرش زنگ زد اجازشو گرفت؛ شبو اونجا موند.
من: خاله من باز اومدم مزاحمتون شم.
خاله لیلا: ترانه؟ دخترم این چه حرفیه؟! توم مثل نرسا میمونی برام دختر گلم
خاله از این که بهش سر زده بودم خیلی خوشحال شده بود. مخصوصا که پدر نرسا هم نبود و برای معموریت کاری رفته بود آلمان. لباس هام رو با یه تاپ و شلوار سرخ آبی عوض کردم. خاله برام شربت آلبالو درست کرده بود. می دونست من عاشق شربت آلبالو هستم. بعد از تشکر کمی از شربت رو خوردم. حالم اصلا خوب نبود؛ می خواستم با یکی درد و دل کنم کی بهتر از خاله لیلا؟؟
-خاله؟
-جون دلم؟؟
-مامانم باز برگشته
فورا فهمید درد من چیه. اومد جلو و سرم تووی آغوش دل سوزانه اش گرفت.
-خاله جون هر چی دلت می خواد به من بگو دلت سبک شه.
-من نمی دونم این سالی یه بار واسه چی می آد؟ من وتیرداد کم از دست اینا عذاب نکشیدیم که این هی میاد زندگی ما رو دچار اختلال می کنه و بعدش می ره. گناه ما چیه خاله لیلا؟؟ مهر پدری و مادری نداریم قبول....خودشونو از ما دریغ کردن به خاطر خودخواهی اینم قبول. دیگه چرا دست از سرمون بر نمی دارن؟
از زور هق هق نمی تونستم حرف بزنم.
خاله مثل یک مادر سر منو توو بغلش کشیده بود تا آروم شم. مرتب روی موهام رو بوسه می زد. کمی که آروم شدم رفتم دست و صورتم رو بشورم. دلم سبک شده بود اما هنوز غمگین بودم. خاله که دید من هنوزم حال و هوام گرفتس بهم گفت:
-خاله جون این نرسا و آرش رو ول کی هی می خوان پیش هم باشن. من جواب باباش رو چی بدم؟؟ اگه زنگ بزنه...بی زحمت با ماشین من میری دنبالش؟؟
می دونستم بابای نرسا اصلا گیر نمی ده و به العکس به آرش هم خیلی اطمینان داره. در نتیجه خاله این حرف رو زد تا من از اون حال و هوا در بیام. فکر بدی هم نبود. مانتو شلوار آبی آسمونیم رو تنم کردم و تل سفید رنگی زدم به موهام و شال هم رنگ مانتوم رو هم انداختم روی سرم. بعد از گرفتن سوییچ 206 آلبالوییه خالهکفس های پاشنه بلند سفید رنگم رو پوشیدم. عادت به کیف دست گرفتن نداشتم. گوشیم رو هم دستم گرفته بودم. سوار ماشین خاله شدم و با سرعتبه سمت خونه آرش روندم. کمی که گذشت رسیدم. بعد از بستن قفل فرمون سرم رو بالا آوردم. ای خدایا من چه گیری کردما. اونم متوجه من شد. خدایا!! این پسر پنج سال نبود. یه هوو چی شد که پیداش شد. اونم مرتب جلوی من ظاهر می شد؟؟
سعی کردم باز برم تووی غالب یخیم که واسه آراد ساخته بودمش.بدون توجه به اون، از پله ها بالا رفتم. واسه این که خودش رو بهم برسونه خیلی سریع دوید و من اینو از صدای پاهاش فهمیدم. کفشام بلند بود واسه همین چند تا پله مونده بود برسم به واحد آرش، پام گیر گرد به پله و داشتم می افتادم که آراد با یک حرکت خودش رو رسوند بهم و بدن من افتاد روی ساعد دستش. بدن من در برابر اون خیلی ظریف بود برای همین حس می کردم اصلا متوجه وزن من روی دستش نشد. اول خیره شد به چشمام. همیشه می گفت عاشق چشماتم. عاشق چشمای من بود اما هیچ وقت عاشق خودم نبود. انگار بار اولش بود من رو می دید. زل زد به بینی و در آخر به لب هام خیره موند. اما نگاه من مسطقیم تووی چشماش بود. نمی دونم چند ثانیه یا حتی چند دقیقه تووی اون خلسه شیرین فرو رفته بودیم که کمی خودم رو روی دستش جابجا کردم. با یک تک سرفه ولم کرد و ببخشید آرومی گفت. باید تشکر می کردم اما از خیرش گذشتم. زود تر از من از پله ها رفت بالا. کمی بهش خیره شدم اما اون سرش رو پایین انداخته بود. آراد خجالتی نبود... قبلا ها زل می زد تووی چشمام. شاید بیشتر از ده دقیقه. اما الان خیلی رفتارش عوض شده بود. قلبم می خواست آراد رو کنکاش کنه و این آراد جدید رو بشناسه. اما عقلم از دلم نا فرمانی می کرد. همیشه هم پیروز بود. با این افکار سرم رو بالا گرفتم و اون چند تا پله آخر رو هم بالا رفتم.
زنگ در رو زد. آرش تووی درگاه ظاهر شد. من با فاصله چشم گیری از آراد ایستاده بودم.آرش ما رو که باهم‌ دید لبخند شیطونی رو لباش اومد. اما قیافه پکر آراد باعث شد این لبخند زود از چهره مهربونش بره.
آرش: سلام داداش؛ سلام ترانه جون. خوش اومدین
آراد در جواب گفت:
- چاکرتم داداش
من هم به گفتن مرسی اکتفا کردم.
آرش از در فاصله گرفت،آراد سرش رو انداخت پایین و بعدش هم من وارد شدم.
خونه آرش یه خونه نقلی شصت متری بود. این خونه کادو دانشگاه قبول شدنش بود که پدرش براش خریده بود. خونه اش یه اتاق داشت ولی وسایلی لوکس داشت. آرش عاشق این خونه بود. اما گفته بود که یه جای خوب خونه می خره برای نرسا.
آرش: خیلی خوش اومدید
-ممنون
آرش با صدای بلند گفت: نرسا، عزیزم آراد و ترانه اومدن؛ یه چی سرت کن
نرسا با یه شال که انداخت رو سرش؛ اومد پیش ما!
با دیدن نرسا ذوق کردم:
نرسا؟! جیگر کجایی سه‌ روزی هست ندیدمتا بی معرفت
نرسا: شوهر داریه دیگه.
لبخند تلخی مهمون لب هام شد. آراد هم پکر شد. داشتیم به یه چیز فکر می کردیم " گناه من عاشقی بود....گناه اون فارغی"
-نرسا... مامان من باز اومده..چند روزی مهمون شمام... زودی حاضر شو که بریم خونتون خاله لیلا تنهاست.
قیافه آراد شبیه علامت تعجب شد. دلیلش رو می دونستم. حرفام براش عجیب بود. حتما آرش بعدا براش توضیح میده.
نرسا لباس هاش رو عوض کرد و دوتایی بعد از خداحافظی از خونه بیرون زدیم.
-تری چطور با این غول تشن باهم رسیدین؟؟
-جمله بندیت عالیه نرسا جان...باید می رفتی رشته ادبیات....استعدادت زیاده ماشالا
-من رو نپیچون دختر... بگو ببینم اینو کجا دیدی؟؟!
همه چیز رو با سانسور فیلم هندیمون براش تعریف کردم. و نرسا ذوق مرگ شد. کلا دختر بیش فعالی بود و گاهی دلم برای آرش می سوخت و برای خاله لیلا و پدرش خوشحال بودم که دارند از شر این بچه خلاص می شن.
سر راهمون رفتیم یه بستی هم خوردیم و کمی خوراکی خریدیم. چون می دونستیم امشب دوره فیلم دیدن خواهیم داشت. بعدش هم رفتیم خونه...
***
-تیرداد با من بحث نکن، من خونه نمیام.
دو روزی می شد که خونه نرسا اینا بودم. مامان اصرار داشت من رو ببینه، اما من علاقه ای به دیدنش نداشتم.
تیرداد: ترانه....
وسط حرفش پریدم
- خب داداشی توم برو خونه
تیرداد زیر لب غرید:
-لجباز
از اتاق نرسا بیرون رفت و در رو کوبید.
پاهامو جمع کردم توی شکمم؛ داشتم به اون ‌موقع ها فکر میکردم؛ درست وقتی که به مادری کردناش نیاز داشتم رفت. یه دختر چهارده ساله بودم که باید پیش مادربزرگ مادریش بزرگ شه. محبت و مادرانه های اونو نداشتم. الان برگشته بود که چی بشه؟ بگه منم مادرم؟ مگه مادری کرده بود؟ نباید میومد، اگه واقعا مادر بود نباید میومد. با هر بار اومدنش فقط منو متشنج میکرد. صدای در رشته افکارمو پاره کرد، نرسا با دو تا لیوان که روی سینی گذاشته بود داخل اتاقش شد.
- ترانه باز که با تیرداد دعوات شد.
-نمیخوام ببینمش؛ اون مادر من نیست.
-من فقط میخوام کنارت باشم الان؛ از نظرم وقت خوبی واسه دعوا باهات نیس.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان می خوام بخونم از چشمای تو

  • م.ا

    0

    رمان عبرت آموزی بود . از نویسنده محترم ممنونم.فقط یک سوال در اکثر رمان عاشق ها چرا اون چی می بینند برداشت می کنند ، و به حرف دل گوش میدن ،تحقیق نمی کنند و شناخت همدیگر جایی تو رابطه ها کم رنگه.

    ۲ ماه پیش
  • مریم حسینی

    1

    عالی بود موفق باشید

    ۳ ماه پیش
  • مریم

    0

    رمان ها دیگه قشنگ نیستند.یه بچه ۱۴ساله اخه چی از شد میدونه.خانوادش کجا بودن وقتی این داشت این همه عاشقی میکرد یا برای یه سوتفاهم ادم پنج سال عمرشو میذاره در حالی که همه میدونستن تیرداد برادر ترانه اس.یعنی اراد از نرسا که دوست صمیمی ترانه بود نمیتونست بپرسه ؟واقعا موضوع ها مسخره شده.همه تکراری.

    ۴ ماه پیش
  • ایسان

    0

    خیلی جذاب بود

    ۴ ماه پیش
  • Mahi

    0

    خیلی خیلی خیلی قشنگ بود حتما بخونید😍👍🏻

    ۴ ماه پیش
  • Fateme

    2

    این که ی آدم ۱۴ ساله عاشق بشه اونم بعد از مثلا ده تا دیت منطقی نیست اونم با ی پسر بیست ساله . عشق ی چیزه افسانه ایه نه خاله بازی رمان رو نصفه ول کردم چون از همین اول معلوم بود چطوریه...

    ۴ ماه پیش
  • سولماز

    1

    رمان قشنگی بود مخصوصا احساس های که داخل این رمان تجربه شد

    ۴ ماه پیش
  • گندم

    3

    عالی بود ❤️❤️❤️❤️

    ۵ ماه پیش
  • هانیه

    2

    بد نبود 🥰 خوب بود

    ۵ ماه پیش
  • Eli1356

    2

    خوب بود.خدا قوت

    ۵ ماه پیش
  • آنیتا

    5

    رمان بسیار قشنگی بود و کار ترانه هم اشتباه زود قضاوت کرده بود

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    3

    خیلی خیلی عالی بود واقعا ً

    ۵ ماه پیش
  • نازی

    3

    خیلیی عالی بوددد

    ۶ ماه پیش
  • راحی

    2

    رمان عالی بود میشه چندتا اسم رمان بگید که شبیه این رمان باشه؟🤍

    ۶ ماه پیش
  • مریم

    3

    عالی بود پیشنهاد میشه بخونید

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه

    3

    این رمان قلم خاصی نداره ولی چون جز نوستالژی های منه واسم خیلی عزیزه

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!