رمان من یک قربانیام! به قلم سارا حقگو
داستان،داستانِ دختریست که قربانی می شود و چرخ گردون سرنوشت عجیبی برایش رقم می زند و اما،در کوچه پس کوچه های تنهایی،عشق درِ خانه اش را می زند و مهمان خانه اش می گردد!ولیکن باز هم روزگار تاب نمی آورد و غم های جدیدی تحمیلش می کند!غمی از جنس تنهایی و قربانی شدن!دختر داستان ما عاشق است اما عاشقی که قربانیِ خودخواهی های دیگران می شود و در مسیری جدید گام بر می دارد و … . سرانجام این مسیر به کجا ختم می شود؟
تخمین مدت زمان مطالعه : ۷ ساعت و ۱۰ دقیقه
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی
خلاصه :
داستان،داستانِ دختریست که قربانی می شود و چرخ گردون سرنوشت عجیبی
برایش رقم می زند و اما،در کوچه پس کوچه های تنهایی،عشق درِ خانه اش را
می زند و مهمان خانه اش می گردد!ولیکن باز هم روزگار تاب نمی آورد و غم های
جدیدی تحمیلش می کند!غمی از جنس تنهایی و قربانی شدن!دختر داستان ما
عاشق است اما عاشقی که قربانیِ خودخواهی های دیگران می شود و در
مسیری جدید گام بر می دارد و … .
سرانجام این مسیر به کجا ختم می شود؟
مقدمه:
آری،من یک قــربــانــیام!
قربانیِ عشق...
در تلاطم دریای روزگار،اسیر عشق به یار گشتم.
اما این عشق تاوان گزافی دارد!
به چه جرمی باید تقاص پس دهم؟
به چه جرمی باید قربانی شوم؟
به جرم عشق؟
در کجای این روزگار عشق و عاشقی جرم است که من را متهم مینامند؟
اگر عشق گناه است و من نیز گناهکار،چه گناهی شیرین تر از عشق!
من یک قربانی ام،قربانیِ عشق!
و تا ابد قربانی و اسیر تــو و عـشـقـت میمانم...
به نویسندگیِ:دخترکآریایی(سارا.ح)
سلانه سلانه به سوی اتاق برادرش رفت.از دست او شاکی بود یا خودش؟نمیدانست!
ضربه ی آرامی به در نواخت و پس از آن وارد اتاق برادر بزرگترش،آرش شد.آرش با دیدن خواهرش از جا برخاست اما آیلین عصبی تر از همیشه به او توپید:چند بار باید بهت بگم تو کارای من دخالت نکن ها؟مگه زبون آدمیزاد حالیت نمی شه؟
آرش جا خورد!انتظار چنین برخوردی آن هم از خواهر کوچک تر و عزیز دردانه اش نداشت.آهسته گفت:آیلین ازت خواهش می کنم آروم باش!
همان طور که خواهر یاغی و سرکشش را به آرامش دعوت می کرد لب زد:چه مشکلی پیش اومده؟
آیلین همان طور که خون خونش را میخورد و لب هایش را میجوید زمزمه کرد:چرا می خوایم بریم اصفهان؟مگه کرج خودمون چشه؟
آرش نفس آسوده ای کشید و مانند همیشه،متین و موقر پاسخ داد:عزیزم چرا بیخودی خودت رو اذیت می کنی.من که قبلن بهت توضیح دادم.اون جا برای زندگی مناسب تره.
آیلین:من اینجا می مونم.تو و آرسام هر جایی که میخواید برید.به من مربوط نیست!
آرش نیشخندی بر لب نشاند و پرسید:پیش کی می خوای زندگی کنی؟فکر کردی تنهایی می تونی از پس یه زندگی بر بیای؟اون هم تو کرج که دست کمی از تهران نداره!
آیلین جا خورد.گویی تا به حال زندگی را از این زاویه مشاهده نکرده بود.طره ای از گیسوان مشکی اش که آزارش را می داد را به عقب راند و گفت:چرا حالا اصفهان؟این همه شهر...
آرش لبخند پیروز مندانه ای بر لب نشاند.ظاهرن تا حدودی او را متقاعد کرده بود!
آرش:همون طور که میدونی من یه پام کرجه و یه پام اصفهان.اون جا از هر لحاظ تأمین هستیم.این کافی نیست؟
آیلین نگاه دقیقی به چهره ی برادرش افکند و سپس،در حالی که قانع شده بود از جا برخاست و بنای رفتن گذاشت.
آرش نفس عمیقی کشید.خوشحال بود.حال،آینده ی خواهرش در چنگال او بود و باید با دقت پیش می رفت.با صدای آرسام از عالم هپروت جدا شد:
_آرش؟
آرش:چی شده؟حتمن تو هم اومدی داد و بیداد راه بندازی.
آرسام کنجکاو پرسید:مگه چی شده؟
آرش:آیلین عصبانی بود!
آرسام یک باره روی مبل وا رفت و پاسخ داد:یعنی چی.تو نتونستی قانعش کنی؟
آرش:چرا اما حس می کنم تظاهر میکنه و میلی به زندگی در اصفهان نداره.
آرسام:در مورد کار چی،باهاش صحبت نکردی؟
آرش:نه فراموش کردم.خودت باهاش صحبت کن.
آرسام سری تکان داد و اتاق را ترک کرد.
آیلین با دیدن آرسام،گویی که منجی خویش را دیده باشد به سویش دوید و به آغوش برادر مهربان و فداکارش پناه برد.آرسام گیسوان خواهر را نوازش کرد و زمزمه کرد:آیلینم از چیزی ناراحته؟
آیلین که با این حرف اشک هایش سرازیر شده بود نجوا کرد:چرا همیشه باید آرش دستور بده و ما هم مطیع حرف اون باشیم داداشی؟
آرسام:گریه نکن.خودت بهتر میدونی.از وقتی چشم باز کردیم بعد از مامان،آرش زندگی ما رو چرخونده.هرچی باشه اون از من و تو بزرگتره و صلاحمون رو میدونه.
آیلین پوزخندی زد و گفت:حس می کنم اون اربابه و ما هم برده هاش.
آرسام چهره در هم کشید و پاسخ داد:این حرف ها رو نزن.به هر حال چاره ی دیگه ای نیست عسلم.در ضمن مطمئنم وقتی بریم اصفهان تو همون نگاه اول عاشقش می شی و صد بار از آرش تشکر می کنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین زمزمه کرد:امیدوارم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو از آغوش برادرش جدا شد و بر لبه ی تخت نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:اشکاتو پاک کن ببینم نی نی کوچولو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین سریع غرید:خودتی،خودتی،خودتی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقهقهه ی آرسام اتاق را در بر گرفت.آیلین هم به خنده افتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:خیلی کوچولویی آیلی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین همچون کودک های چند ساله پا به زمین کوبید و داد و بیداد کرد.آرسام با خنده او را در آغوش گرفت و موهایش را بهم ریخت.آیلین نیز موهای برادرش را به چنگ گرفت و مشغول بهم ریختن آن ها شد!آرش همیشه با تماشای آن دو،به یاد دو کودک دو ساله لجباز و شیطان می افتاد و آن ها را بچه می نامید.شاید چون او سرد و گرم روزگار را چشیده و درد های بسیاری را کشیده،حس می کند پیر شده است و تنها ظاهرش جوان است و در باطن داغان و فرسوده است!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس از دقایقی،آرسام کوتاه آمد و خواهرش را رها کرد.سپس گفت:آیلی چمدونت رو ببند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین متعجب و حیرتزده پرسید:از الان؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:کوچولو جمعه حرکت می کنیم.از الان ببین چه چیز هایی لازم داری که با ماشین خودمون ببریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین هم چون کودکی گیج و کنجکاو پرسید:وسایل خونه چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام خندید و گفت:یکی از رفیقای آرش با کامیون بار می کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین آهانِ بامزه ای گفت و مشغول جمع کردن لوازم شخصی اش شد.جمع آوری وسایل،سه ساعت وقتش را گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irساعت نه شب،خسته و خواب آلود مشغول تدارک شام شد.می دانست آرش هنگامی که از راه برسد درخواست شام می دهد و اگر حاضر نباشد واویلاست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه کمک آرسام میز شام را چید و پس از آمدن آرش مشغول خوردن شدند.صدایی از هیچ کدامشان برنمیخواست.گویی هر کدام به نوعی در افکار خود غوطه ور بودند و نمی خواستند خلوت دیگری را برهم بزنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر انجام،آرسام مانند همیشه سکوت خانه را شکست و گفت:روزه ی سکوت گرفتین؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:آره میخواستم ببینم فضول پیدا می شه که خدای شکر تو خونه ی ما پره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش به دنبال این حرف خندید.آرسام یک باره جدی شد و پرسید:به مامان بگیم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلقمه ی غذا،در گلوی دخترک پرید و همراه آن سرفه های مکررش شروع شد.آرش لیوان آبی به دست او داد و با ضربه ای به پشت او سعی در بند آوردن سرفه اش داشت.چهره ی آیلین به سرخی گرایید.اندکی آرام تر گشته بود سپس عصبی رو به آرسام گفت:چرند نگو.اون زن مادر ما نیست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس عصبی و گریان میز شام را رها کرد!آرش هم میل چندانی به غذا نداشت و با ادای شب بخیر به اتاق خود بازگشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعصبی بر روی تختش نشست و به نقطه ای نامعلوم خیره شد.پاهایش از فرط عصبانیت می لرزیدند و بر اعصاب دخترک خط می انداختند!گویی برای رنج کشیدن و متحمل شدن غم ها متولد شده بود!دست خودش نبود،نمی توانست زنی را که سال ها پیش فرزندان خردسالش را تنها گزارده و رها کرده است مادر بنامد.با یادآوری دوران کودکیاش،دست هایش را مشت کرد،به گونه ای که ناخن هایش با فشار هر چه تمام تر به دستش فرو رفتند.ناگهان مایع غلیظی را روی دستش حس کرد و حدس زد چه می تواند باشد جز چند قطره خون که آن هم اهمیتی ندارد.عادت کرده بود،به هر چه سخت و طاقت فرسا بود!کسی گمان نمی کرد چنین موجود لطیف و شکننده ای بسیار قوی و نفوذ ناپذیر باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای آرسام،مشت هایش را گشود و سر به زیر افکند.از او هم دلخور بود.لااقل انتظار داشت او که هم چون خودش زجر کشیده درکش کند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام کنارش نشست و با تاسف سری تکان داد.سپس گفت:این چه قیافه ایه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوز خندی زد و آهسته گفت:همون همیشگی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام عصبی به دست های خواهرش خیره شد و آن ها را در دست گرفت.با دیدن زخم کوچکی که از فشار ناخن ها بر جای مانده بود گفت:چرا به خودت آسیب می زنی آیلین؟فکر می کنی این طوری آروم می شی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:من با هیچی آروم نمی شم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام او را در آغوش گرفته و سرش را بر سینه اش نهاد.سپس گفت:نمی خوام این طوری ببینمت عسلکم.به آینده خوش بین باش.گذشته ها رو تو همین شهر لعنتی خاک کن.ما تو اصفهان می تونیم زندگی مون رو از نو بسازیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین لبخند محوی زد و دست های برادر محبوبش را در دست های زخمیاش فشرد و نجوا کرد:آرسام من خیلی خوشبختم که داداشی مثل تو دارم.وگرنه دق می کردم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام سگرمه هایش را درهم کشید و تهدید گونه گفت:خدانکنه از این حرف ها نزن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:چشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:آفرین دختر خوب.حالا هم بگیر بخواب که فردا صبح زود بتونی بلند شی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین به پیشنهاد برادرش عمل کرده و با ادای شب بخیر بر تختش دراز کشید.تختی دو طبقه که طبقه ی اولش متعلق به آیلین بود و دیگری متعلق به آرسام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام هم با خوش رویی پاسخ شب بخیرش را داد و به سوی تخت خودش پناه برد.دیری نپایید که خواب آن ها را به آغوش کشید...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش رو به آرسام و آیلین پرسید:بچه ها آماده اید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام پاسخ داد:آره داداش.همه چی حله بریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین به تکان سری اکتفا کرد و در سکوت سوار اتومبیل شد.در طول مسیر،آرسام و آرش او را به حرف می کشیدند.عاقبت آیلین از گرداب افکار رها گشت و به قصد همراهی برادرانش،در گفت و گوی آن ها شرکت کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:داداش آرش؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش:جانم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین همان طور که با کنجکاوی به بیابان های اطراف خیره بود پرسید:اصفهان چه جور جاییه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش خندید و گفت:نترس آدم خوار نیستن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام هم خندید.آیلین با لبخند گفت:تعریفش رو از بچه های دانشگاه شنیده بودم.می گن خیلی جای قشنگیه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش آهی کشید و در حالی که در افکار خود غرق بود پاسخ داد:آره خیلی قشنگه حیف...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام متعجب پرسید:چرا حیف؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش لبخندی تصنعی بر لب نشاند و گفت:هیچی.بگذریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین که به رفتار او مشکوک بود گفت:فکر می کنم تو خاطره ی بدی داری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش خندید و در حالی که دنده را تغییر می داد پاسخ داد:چه طور به این نتیجه رسیدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:قیافت داد می زنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش:مهم نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس برای تغییر مسیر گفت و گو پرسید:بچه ها همین اطراف بمونیم واسه ناهار؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام و آیلین سری تکان دادند و در سکوت به اطراف خیره شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین با خود اندیشید:«مقصود آرش چی بود؟چرا با حرف من قیافش حالت خاصی پیدا کرد؟».
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر به زیر افکند و با نگرانی زمزمه کرد:«حس می کنم داداشم از یه موضوعی رنج می بره،یه خاطره ی تلخ که قطعن مربوط به گذشتهست!».
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای آرسام،از اتومبیل پیاده شد.باید به این موضوع پی می برد بی آن که برادرانش بویی ببرند.بنابراین راضی نبود شک آن ها را برانگیزد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام با ولع مشغول خوردن غذایش بود و توجهی به اطراف نداشت.آرش به شوخی رو به او گفت:چته داداش؟فکر می کنی اصفهان بری دیگه خبری از آب و غذا نیست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین به دنبال حرف برادرش خندید و گفت:آرسام هر وقت که هزینه ی غذا رو خودش نمی ده این قدر می خوره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش یک تای ابرویش را بالا انداخت و پرسید:چه طور مگه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام تشری به آیلین زد اما آیلین خندید و رو به آرش پاسخ داد:آخه هر وقت با آرسام رفتم بیرون رژیم بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر دو خندیدند.آرسام هم خنده اش را کنترل کرد و بی توجه به صحبت های آیلین و آرش مشغول خوردن غذا شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس از صرف نهار،به اتومبیل برگشتند و راه اصفهان را در پیش گرفتند.آیلین که نسبت به صبح،سر حال تر و مشتاق تر گشته بود با دقت مناظر اطراف را می کاوید و هر از گاهی سوالاتی از برادرش می پرسید و آرش هم با خوش رویی پاسخش می گفت.دیری نپایید که آیلین از فرط خستگی دیده بر هم فشرد و خوابی دلچسب او را در آغوش کشید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای طاقت فرسای بوق اتومبیل ها دیده از هم گشود و با تنی کوفته از اتومبیل پیاده شد.اندکی بعد متوجه ی اطرافش شد و خود را در مقابل آپارتمان شیک و زیبایی دید.حدس می زد آرش همچین جایی را برای زندگی برگزیند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش:بچه ها اینم از خونه.می خواید استراحت کنید یا بریم بگردیم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام با خستگی درخواستش را رد کرد و گفت:نه داداش،بهتره استراحت کنیم.خودتم فردا صبح باید بری اداره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین هم حرف برادرش را تایید کرد و گفت:وقت برای گردش زیاده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش لبخندی زد و گفت:باشه پس بریم بالا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس سوار اتومبیلش شد و اتومبیل را وارد پارکینگ کرد.آیلین هم به دنبال آرسام وارد ساختمان شد و پس از دریافت کلید از آرش،به طبقه ی بالا پناه برد.خوش بختانه آپارتمان چهار طبقه بود و منزل آن ها در طبقه ی دوم قرار داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا خستگی از آسانسور خارج شد و کلید را داخل در انداخت و وارد خانه ی جدیدشان شد.به قدری خسته بود که نظری به اطراف نینداخت و به قصد استراحت به یکی از اتاق ها پناه برد.با دیدن تخت،گویی که پناهگاه خویش را دیده باشد،بدون تعویض لباس به آن پناه برد و دیده بر هم فشرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصبح با سر و صدای آرسام بیدار شد و از جا برخاست.همیشه همین برنامه بود و او هنوز عادت نکرده بود!آرسام پسری شاد و سرزنده،پر جنب و جوش و شوخطبع بود.درست برخلاف آرش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین کنجکاو به اطرافش نگریست.تم اتاق تیره بود و حدس زد که این اتاق متعلق به آرش است.نگاهی گذرا به تمام اتاق انداخت.ساده و شیک!گرسنگی مجال کنجکاوی و برانداز بیشتر را به او نداد و به آشپزخانه رفت.آرسام با دیدن او،دست از پلی استیشن برداشت و گفت:به به سلام خواهر خوشگل خودم.خوب خوابیدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین خمیازه ی کوتاهی کشید و سپس پاسخ داد:بله به لطف شما!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام خنده ی مرموزی سر داد و گفت:دیگه باید عادت کنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین پشت میز نهار خوری جای گرفت و کنجکاو پرسید:چرا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام هم رو به رویش قرار گرفت و گفت:حالا صبحونت و بخور بهت می گم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین سری تکان داد و در سکوت مشغول خوردن شد.پس از آن فرصت کرد خانه را برانداز کند.خانه ای متوسط با مبلمانی زیبا و لوکس!بعید می دانست برادرش چنین سلیقه ای داشته باشد.پس از شستن ظروف،کنار آرسام روی مبل جای گرفت و گفت:خونه ی قشنگیه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:فکر نمی کردم آرش تا این حد خوش سلیقه باشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین لبخندی زد و گفت:ولی هست،حتی از خونه ی خودمون هم خوشگل تره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام نیشخندی زد و گفت:ظاهرن آق داداش،بیش تر به فکر خواهر لوس و ننرش بوده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین چهره در هم کشید و به آرامی پرسید:منظورت چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام لپ های خواهرش را کشید و گفت:شوخی کردم کوچولو!آخه یه نگاهی به اطراف بنداز.آرش تا تونسته همه چیز رو بر طبق مزاج تو میزون کرده.حتی ترتیب رنگ ها!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین به منظور آرسام پی برد و با نگاهی موشکافانه اطراف را کاوید.حق با او بود!آرش تا جایی که می توانست خانه را به سلیقه و باب میل خواهرش شکل داده بود.آیلین خوشنود گفت:وای خدای من،معرکهاس!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام با مهربانی گفت:خیلی به فکرته،سعی کن رنجش ندی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:من که کاریش نکردم آرسام،در مورد سفرمون هم حق با من بود!چون از این جا خوشم نمی یاد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام دست هایش را دور شانه ی خواهرش حلقه کرد و گفت:خوشت می یاد مطمئنم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین در پاسخش لبخندی زد و در دل با خود گفت:«امیدوارم مثل کرج نحس نباشه و زندگیم رو به باد نده!».
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام به شوخی ضربه ای به نوک بینیاش زد و پرسید:به چی فکر می کنی عسلکم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین با شنیدن این لفظ از آرسام ته دلش از شادی ای بی پایان لبریز می گشت و بخاطر داشتن چنین برادر مهربان و حمایتگری به خود می بالید.در پاسخ برادرش گفت:هیچی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام نگاهی به ساعت انداخت و گفت:تا اومدن آرش چهار ساعت مونده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:خب؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:خب به جمالت خانوم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی بر لبانش نمایان گشت و گفت:خانوم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام خندید و گفت:الحق که همون کوچولو به دردت می خوره.جنبه نداری جوجه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین مشتی به بازوان برادرش زد که در آخر دست های خودش به درد آمد.سگرمه هایش را درهم کشید و هم چون دختر بچه ای تخس،دست به سینه نشست و به نقطه ای نامعلوم خیره شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام گیسوان خواهرش را نوازش کرد و با لحنی که ته مانده ی خنده در آن هویدا بود گفت:خب می گم کوچولویی قبول نمیکنی دختر خوب!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:این قدر به من نگو کوچولو.ظاهرن فقط دو سال تفاوت سنی داریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:اما تو کوچولویی قبول کن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین چشم غره ای نثارش کرد و هیچ نگفت.آرسام از سکوت او بهره برد و گفت:می گم یه پیشنهادی دارم.نمی شه که این چهار ساعت رو بی کار بمونیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین کلافه پرسید:کاری سراغ داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:آره.چه طوره بریم بیرون یه چرخی بزنیم؟یه حال و هوایی هم عوض می کنیم.موافقی جوجه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین لبخند ملیحی زد که زیبایی چهره اش را دو برابر کرد!مشتاق و خوش حال پاسخ داد:چرا که نه؟بریم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام چشمکی نثارش کرد و گفت:ایول.پس برو حاضر شو زود.معطل نکنی ها.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:خیلی خب!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس با خوشنودی به اتاقی که به او تعلق داشت هجوم برد.در چهارچوب در ایستاد و با دقت اطراف را نگاه کرد.درست همان چیزی که مد نظرش بود و با سلایقش جور در می آمد.در دل آرش را به خاطر زحماتش تحسین کرد.اتاقی کوچک با ترکیبی از رنگ های:یاسی و سفید!تخت خوابی شیک در گوشه ی اتاق و کنار پنجره،میز تحریری به رنگ سفید،قفسه ی کوچک کتاب و کمد لباس در کنارش و در آخر میز آرایشی شیک لوازم اتاقش را شامل می شد.پس از دقایقی جست و جو،حاضر شد و در آینه به خود نگریست.زیبایی محسور کننده ای نداشت اما،چندان معمولی هم نبود!به نوعی،به نوبه ی خودش زیبا بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام ضربه ای به در اتاق زد و گفت:هنوز حاضر نشدی خانوم کوچولو؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین به خودش آمد و دستپاچه گفت:چرا اومدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس کیفش را برداشت و از اتاق خارج شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین کنجکاو به مناظر پیرامونش می نگریست و آرسام هم با آب و تاب برایش توضیح می داد و پرسش های خواهرش را بی جواب نمی گذاشت.به گونه ای قصد داشت آیلین را مجاب کند تا زندگی در اصفهان را پذیرفته و هم چون برادرانش به آن علاقه یابد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین بر خلاف تصورش،به آن شهر علاقه یافته بود و خود متعجب بود!در پارکی که در نزدیکیِ سی و سه پل قرار داشت ساکن شدند و بر روی چمن های سبز و با طراوت جا خوش کردند.آیلین از فرط خستگی دیده بر هم فشرد و آن گاه پس از مکثی کوتاه گفت:آرسام واقعا بی نظیره!درست بر خلاف اون چه که تصور می کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام لبخند پر عطوفش را نثار او کرد و پاسخ داد:آره بهت که گفتم خیلی زود شیفتهاش می شی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین هم لبخند زد و گفت:اوهوم حق با شما بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام دستش را بر شانه ی خواهرش گذارد و سپس گفت:سعی کن به آرش اعتماد کنی آیلین.اون هم برادرته درست مثل من.چه تفاوتی بین من و اونه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین با خود اندیشید.به راستی که تفاوت آرسام و آرش،هم چون زمین و آسمان بود؛ البته از دید و منطق او!آرسام ویژگی های به خصوصی داشت و همین اخلاق هایش او را نسبت به آرش متمایز می ساخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین به دور دست ها خیره شد و در پاسخ به پرسش برادرش گفت:آرسام تو نمی تونی تو این مورد من و درک کنی.تو جای من نیستی و تفاوت خودت با آرش رو درک نمی کنی.خیلی چیز ها سبب شده که من فقط و فقط به تو علاقه داشته باشم و آرش رو فقط برادر خودم بدونم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام چهره درهم کشید و پرسید:من نمی تونم درکت کنم؟چه طور؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین آهی کشید و گفت:من و آرش مثل دو خط موازی هستیم.درسته از یک پدر و مادر و از یک خون هستیم اما با هم جور در نمی یایم!نمی دونم چرا اما حس خوبی به این موضوع ندارم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:خطایی از آرش سر زده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین غمگین پاسخ داد:همون موقع که طرف مادر رو گرفت نظرم نسبت بهش عوض شد.می دونی؟اون یه جورایی خودخواهه و صد البته،علاقه و احساساتش رو بروز نمی ده،حتی به خونواده ی خودش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام با مهربانی گفت:می دونم عزیزم.آرش غیرقابل نفوذه و نمی شه از کارهاش سر در آورد یا هدف هاش و پیش بینی کرد.از بچگی مرموز بوده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس گفت:بگذریم این بحث ها رو بزار کنار.امروز فقط خوش بگذرونیم.نمی خوام اوقات تلخی کنی آیلین!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:چشم هر چی شما بگی همونه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام دست های خواهرش را در دست فشرد و در حالی که از جا بر می خاست گفت:پس بزن بریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین هم از جا برخاست و به دنبال او راه افتاد.آرسام به پل رو به رو اشاره کرد و گفت:من خیلی این جا رو دوست دارم.خیلی جای باصفاییِ!مخصوصا غروب هاش...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین کنجکاو منظره ی رو به رو را نگریست.سپس نگاهش را به آسمان رنگارنگ دوخت و زمزمه کرد:«الان هم غروبه!».
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحق با او بود،خورشید هر لحظه در پشت ابر ها جا خوش می کرد و کم کم از نظر ها محو می شد.به حرف برادرش به پل چشم دوخت.بار ها عکس مناظر را دیده بود.در کتاب ها،مجله ها،اینترنت و ...،اما از نزدیک نمای دیگری داشت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا خود اندیشید:«اسمش چی بوده؟».
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:پل خواجو درسته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام لبخندی زد و گفت:آره درسته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین دست های برادر را محکم تر فشرد و با شادی گفت:خیلی قشنگه.بریم اون جا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو با دست به پل که در چند قدمی آن ها قرار داشت اشاره کرد.آرسام خندید و با تکان سر تایید کرد.آیلین با شادی وصف ناشدنی ای قدم بر می داشت.گویی انرژیِ مضاعفی او را وادار به تماشای زیبایی های این شهر می کرد و حس می کرد باید از حال بهره ببرد و باقی مسائل را به آینده بسپارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی پل ایستاده بود و به دور دست ها چشم دوخت.آرسام هم بی صدا گوشه ای نشست و به ازدحام و جمعیت حاضر در آن جا چشم دوخت.آیلین به گوشه ای تکیه زد و آهسته لب زد:حق با تو بود،این جا تو این ساعت فوق العادس!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:آره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین زمزمه کرد:جون می ده واسه خلوت کردن.مگه نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام چهره ی متفکری به خود گرفت و همان طور که به اطراف می نگریست نجوا کرد:آیلین تو خیلی غیرقابل پیش بینی هستی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین نیشخندی بر لب راند و بی آن که نگاه از اطراف بگیرد پرسید:چه طور به این نتیجه رسیدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:نمی دونم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین بی خیال شانه بالا انداخت و گفت:من همیشه این طوریم.اگه در مورد امروز می گی،تا حال خودم از نزدیک پی به زیبایی های این جا نبرده بودم.ولی حالا درک کردم و به جرأت می تونم بگم محشره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام با مهربانی دست بر شانه اش نهاد و پرسید:یعنی دیگه به برگشت فکر نمی کنی؟منظورم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین میان حرفش آمد و گفت:فعلا نه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس با لحن خرسندی افزود:گاهی اوقات بهتره همه چیز رو بسپاریم به دست زمان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام متعجب به او خیره شد.حس می کرد آیلین از جلد آن دخترک لوس و بهانه گیر در آمده و در قالب دختری فهمیده و عاقل ظاهر شده است.با خود اندیشید او چه گونه تا این حد بزرگ شده؟گویی همین دیروز بود که صاحب خواهر شده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:مطمئنی آیلی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین لبخند عمیقی بر لب نشاند و پاسخ داد:این طوری بهتره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:طرز فکرت جالبه کوچولو!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین خندید و گفت:اون قدرا هم کوچولو نیستم بابا بزرگ!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام قهقهه ای زد و سپس گفت:تو برای من همیشه همون دختر کوچولوی نق نقو و لوسی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین چهره در هم کشید و به حالت قهر از برادرش رو برگرداند.آرسام دوباره خندید و در حالی که خواهر کوچکش را در آغوش می فشرد نجوا کرد:دیدی گفتم؟قهر مال کوچولوهاست.تو هم کوچولویی آیلین خانوم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین هم چون کودکی تخس پاسخ داد:نخیرم من کوچولو نیستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:چرا هستی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین بلند تر از قبل گفت:نیستم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام تک خنده ای کرد و انگشت کوچکش را به نشانه ی آشتی جلو برد.آیلین هم خندید و انگشتش را در انگشت برادر گره کرد.این حرکت از بچگی برایشان عادت شده بود و حال که دو جوان بالغ بودند هم این عادت را ترک نکرده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:آشتی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین سرش را تکان داد و پلک هایش را به نشانه ی تایید بست.آرسام لحظاتی به او نگریست.چهره ی آیلین زیباتر از مواقع عادی گشته بود و آرسام با این حرکات بامزه ی او،به یاد دوران کودکی می افتاد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین به برادرش چشم دوخت و پرسید:چرا این طوری نگام می کنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام به خودش آمد و سر به زیر گفت:یاد بچگی هامون افتادم.چه قدر تغییر کردی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین دست هایش را دور گردن او حلقه کرد و با لحنی چاپلوسانه گفت:چیه آق داداش خیلی خوشگل شدم نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام سگرمه هایش را درهم کشید و گفت:لوس!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین لب و لوچه اش را آویزان کرد که آرسام با مهربانی گفت:عسلک من همیشه خوشگل بود.داشتم به یه چیز دیگه فکر می کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین کنجکاو پرسید:به چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام غمگین گفت:آیلین نمی تونم باور کنم تو یه روز ما رو ترک می کنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین به سختی یکه خورد!به نظرش لحن برادر مشکوک بود.با صدایی لرزان گفت:چرا باید شما رو ترک کنم آخه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:بالاخره که شوهر می کنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین متعجب و حیرتزده به دهان او چشم دوخت.در باورش نمی گنجید آرسام چنین چیزی را بیان کرده باشد.نمی دانست چرا این مسأله پیش پا افتاده برای او تازگی دارد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:الان چه وقت این حرفاست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس برای این که مسیر گفت و گو را تغییر دهد به شوخی گفت:می دونم خیلی از دستم خسته شدی ولی خب فعلا بیخ گوشتم آقا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام خندید و در سکوت به او خیره شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدقایقی در سکوت سپری شد تا این که صدای تلفن آرسام سکوت میان آن ها را درهم شکست.آرسام با دست به پیشانی اش کوبید و رو به آیلین گفت:بی خیال نشستیم و فکر آرش هم نیستیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین متعجب به ساعت مچیاش خیره شد.با مشاهده ی ساعت آه از نهادش برخاست.آرسام دکمه ی اتصال را لمس کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:الو؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش عصبی گفت:علیک سلام.هیچ حواست هست ساعت چنده؟خودت به درک آیلین دستت امانته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام سعی کرد خود را کنترل کند.با لحنی خشمگین پاسخ داد:آیلین خواهر منم هست.لازم نیست یادآوری کنی خودم مواظبشم.نیازی به توصیه ی تو نیست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش گویی پی به اشتباهش برده بود به همین خاطر نجوا کرد:معذرت می خوام تند رفتم.اعصاب برام نمونده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:تو کی اعصاب داشتی که این بار دومت باشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش غمگین گفت:حق با تواِ...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:بی خیال ناراحت نشو.تا چند دقیقه دیگه بر می گردیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش کلافه پرسید:آیلین کجاست؟پیشته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:آره نگران نباش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین کنجکاو به آرسام می نگریست و با چشم و ابرو می پرسید مخاطب کیست.آرسام تماس را قطع کرد و رو به خواهرش گفت:پاشو بریم شازده اومده خونه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:آرش؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:آره دیگه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس طعنه زد:نگران خواهرش بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین زمزمه کرد:محاله.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام دست های خواهر را فشرد و گفت:شب شده بریم.حوصله جر و بحث تازه ای رو ندارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین هم تایید کرد.دوست داشت هر چه زود تر این بحث مسخره فیصله یابد.نمی دانست چرا آرش تا این حد نگران اوست؟مگر او کودکی دو ساله بود؟ساعت ها به این موضوع می اندیشید و در آخر نگرانی هایش را به حساب علاقه اش می گذاشت.آرسام از دور تاکسی ای را دید و همراه آیلین سوار شدند.دقایقی بعد جلوی آپارتمان بودند.آیلین به خوبی آگاه بود آرش قشقرق به پا خواهد کرد.از این رو پس از صرف شام به بهانه ی سردرد و خستگی به اتاق خویش پناه برد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش ضربه ای به در نواخت.آیلین آهسته لب زد:بفرمایید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش وارد اتاق شد و در را بست.به آیلین نگریست که گوشه ی تخت در خود مچاله شده بود و به دیوار سفید می نگریست.با فاصله کنارش نشست و لب به سخن گشود:آیلین می دونم از دستم دلخوری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین سرد پاسخ داد:چیز جدیدی نیست،نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش چهره درهم کشید و کلافه موهایش را چنگ زد.دقایقی سپری شد تا این که بر خود مسلط شد.آن گاه گفت:اومدم باهات حرف بزنم نه دعوا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین پوزخندی زد و با لحنی که تمسخر در آن موج می زد گفت:اما حرف زدن های ما همیشه به دعوا ختم می شه.چی داری بگی جز حرف های همیشگی؟می دونی چیه من از این وضعیتی که برام ساختی خسته شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعصبی بود!این به خوبی در کلام و سیمایش مشهود بود.آرش عصبی گفت:چرند نگو آیلین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین زیر لب غرید:حرف های من همیشه از نظر تو چرند بوده جناب رئیس!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش از جا برخاست و تقریبا فریاد زد:این قدر من و با این لقب مسخره صدا نزن آیلی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعصبی به دیوار لگدی زد و به آیلین توپید:می دونی چیه؟تو هنوز بچه ای خیلی بچه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین تاب نیاورد و خشمگین از جا برخاست.هر دو از شدت عصبانیت نفس نفس می زدند.آیلین رو به روی برادرش ایستاد و با لحنی پر خشم فریاد زد:آره من بچم که زندگیم افتاده دست تو و همه چیز برام ممنوعه و اجبار.من بچم که هیچی طبق میل خودم پیش نمی ره و اختیارم دست خودم نیست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبغضش ترکید و سر به زیر افکند.اشک هایش به آرامی جاری می شدند و نمایانگر عقده های چند ساله اش بودند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش با دیدن چشم های گریان او،قلبش فشرده شد.با خود اندیشید:«چرا این دختر تا این حد از من بدش می آد؟».
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام نگران از روی مبل بلند شد و به سوی اتاق آیلین هجوم برد.به خوبی می دانست آرش سر هر مسأله ای قشقرق به پا می کند و هر لحظه آیلین را بیش از پیش خرد می کند.دلش به حال خواهرش می سوخت و نمی دانست چرا آرش تا آن درجه حساس و نگران است!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش:آیلین تو هیچی نمی دونی.می فهمی؟با این که بیست و دو سالته هنوز بچه ای.نمی تونی نگرانی و حساسیت من رو درک کنی.تو...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام عصبی رو به رویش ایستاد و گفت:بس کن آرش.داری شورش و در می آری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش یکه خورد.نمی دانست چه گونه از خود دفاع کند و دلیل و برهان بیاورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین خود را پشت آرسام مخفی نمود و بی صدا اشک ریخت.از دار دنیا تنها او را داشت که همه چیزش بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش تهدیدگونه گفت:آرسام حواست به رفتارت باشه وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام پوزخندی زد و رفتن او را نگریست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای هق هق آرام آیلین بر اعصابش سوهان می کشید و حالش را دگرگون می ساخت.حاضر بود خودش زجر بکشد اما عزیز دلش نه!به سوی او بازگشت و او را در آغوش گرفت.آیلین بی هیچ مخالفی سر بر سینه ی ستبر برادر گذارد و بی محابا گریست.آرسام گیسوان نرم و لطیف او را نوازش کرد و زمزمه کرد:گریه نکن عزیز دلم.دل داداشو خون نکن دیگه.ببین چی به روز چشمات آوردی.آخه این چیزا ارزش اشکات رو داره که به خاطرش چشای خوشگلت و گریون می کنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین اما خود را بیش تر به آغوش او فشرد و های های گریست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام عصبی دیده بر هم فشرد و در دل آرش را مورد سرزنش واقع داد.دلش می خواست بفهمد چرا آرش چنین می کند و حرف حسابش چیست.چه از جان دخترک می خواهد که این گونه او را عذاب می دهد!افسوس که نمی توانست چاره ای بیابد زیرا که یک طرف ماجرا خواهرش،پاره ی تنش بود و طرف دیگر برادرش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین خود را از او جدا کرد و آهسته گفت:می خوام تنها باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام بی هیچ مخالفتی از اتاق خارج شد.می دانست در این گونه مواقع آیلین تنها به خلوت و سکوت نیاز دارد و نمی خواست اسباب آزارش را فراهم کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوارد پذیرایی شد و با نگاهی گذرا آرش را یافت که عصبی بر روی مبل نشسته و پیپ می کشید.کل فضا را دود فرا گرفته بود و تنفس را دچار مشکل می کرد.آرسام با دست دود ها را کنار می زد و سرفه هایش پایانی نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش پوزخندی زد و گفت:چیه خیلی حساس شدی جدیدن.نکنه روحیه ی خواهرت رو تو هم اثر گذاشته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:چرت پرت نگو لطفا.خودت می دونی من از این مزخرفات بیزارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش:بی خیال.چی کار داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:خودت خوب می دونی آرش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش کنجکاو پرسید:آیلین حالش خوبه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام خندید و با تمسخر گفت:آره حالش خیلی خوبه به لطف احوال پرسی های تو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش عصبی ضربه ای به مبل زد و گفت:رو اعصابم نرو آرسام.عین بچه ی آدم حرفت و بزن و برو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام از جا برخاست و با لحنی غمگین گفت:مهم نیست.مزاحم نمی شم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس با لحنی که تمسخر در آن بیداد می کرد افزود:جناب رئیس.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش زیر لب غرید:ساکت شو!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز جا برخاست و مقابل برادرش قرار گرفت.یک سر و گردن از او بلند تر بود.عصبی به او خیره شد و فریاد زد:من برادرتم چرا نمی فهمی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام در حالی که سعی در کنترل تن صدایش داشت پاسخ داد:برادر؟تو چه جور برادری هستی که آرامش خودت رو به آرامش خونوادت ترجیح می دی؟تو چه جور برادری هستی که حاضری خوش بختی خونوادت رو فدای خوش بختی خودت کنی؟چه جور برادری که هر لحظه زندگی رو برای خونوادش جهنم تر می کنه ها؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش در سکوت به او نگریست.چه طور می توانست حقایق مدفون را برای او بازگو نماید در حالی که خود به اندازه ی کافی از آن ها رنج می برد و دم نمی زد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش آهسته گفت:تو هیچی نمی دونی آرسام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام اختیار از کف داد و فریاد زد:خب لعنتی بگو بدونم.بگو و خلاصم کن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش با ظاهری غمگین و رنجور به او نگریست اما آرسام هم چنان در انتظار دریافت پاسخی منطقی مصمم بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش:خیله خب فقط آروم باش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:من آرومم.بگو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش پس از کمی تعلل پاسخ داد:نمی دونم چه طوری بگم آرسام.وضعیت زندگی آیلین عادی نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:طفره نرو داداش.چرا عادی نیست؟مگه اون چشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش کلافه پاسخ داد:من نمی خوام خواهرم قربانی اشتباهات برادرش بشه.می فهمی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام حیرتزده به او خیره شد.در باورش نمی گنجید آرش هم روزی مرتکب خطا شده باشد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:تو داری از چی حرف می زنی آرش؟حالت خوبه؟داری زندگی خواهرمون رو خراب می کنی و می گی نمی خوای قربانی بشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش:تو از هیچی خبر نداری...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام فریاد زد:چرا حرف نمی زنی پس؟بگو لعنتی...خستم کردی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای فریاد او،آیلین از جا برخاست و از اتاق خارج شد.در چهارچوب در ایستاد و به برادرانش خیره ماند.نمی خواست جو آرام خانه و خانواده ی کوچکش برهم بخورد هر چند که مشاجره و بحث هایشان پایانی نداشت اما راضی به رنج کشیدن برادرهایش نبود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدایی که بر اثر گریه خش دار و گرفته به نظر می رسید گفت:تمومش کنید لطفا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش و آرسام به سختی یکه خوردند!آرسام نگاهی به چهره ی خواهر انداخت.چشم های سرخ و متورم او قلبش را به درد آورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین بار دیگر به آن ها که هم چون دیوار ثابت و خشک شده بر جا ایستاده بودند گفت:چیه؟چرا مثل مجسمه زل زدین به من؟یه نگاه به ساعت بندازین.هنوز دو روز نشده اومدیم این جا اون وقت سر و صدا راه انداختین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش به خود آمد و قدمی به سوی اتاقش برداشت اما صدای آیلین او را متوقف کرد:آرش فکر می کردم مرد تر از این حرفا باشی.چرا فرار می کنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش دیده بر هم فشرد و آهسته گفت:من فرار نمیکنم.موندنم رو جایز نمی بینم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین با لحن پر عطوفتی گفت:من حرفاتون و شنیدم اما مهم نیست.امشب این جا هیچ اتفاقی نیفتاده.فراموشش کنید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام لبخندی نثارش کرد و در دل خواهرش را تحسین نمود.در واقع شوکه شده بود!نمی دانست خواهرش تا این درجه عاقل و فهمیده است.هنوز هم از نظرش همان دختر بچه ی لوس و لجباز بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش لبخند محوی بر لب نشاند و گفت:من هر کاری می کنم به صلاحته آیلین.نمی خوام خواهرم اذیت بشه.متوجهی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین سری به معنای تفهیم تکان داد و در سکوت به او خیره شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش شب به خیری گفت و بی آن که پاسخ خویش را دریافت کند به داخل اتاقش رفت.آرسام کلافه روی مبلی نشست و به آیلین که هم چنان صامت بود خیره شد.آیلین قدری به او نزدیک شد و با فاصله کنارش نشست.سپس گفت:نمی خوای بخوابی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام به خودش آمد.گویی در دنیای دیگری سیر می کرد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:نه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحنش چنان قاطعانه بود که قلب آیلین را به درد آورد و مهر سکوت را بر لبانش آویخت.بغض گلویش را آزار می داد.از دست خودش دلخور بود.چه طور می توانست ناراحتی عزیزش را ببیند و دم بر نیاورد؟آن هم آرسام!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین از جا برخاست و بنای رفتن گذارد.هنوز قدمی برنداشته بود که آرسام از جا برخاست و بازوانش را در دست گرفت.سپس نجوا کرد:معذرت می خوام عسلکم.اعصابم خرد بود...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین با آرامش خاطر لبخندی زد و در مقابلش ایستاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:می بخشی کوچولو؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین سرش را به سمت چپ متمایل کرد و پلک هایش را به نشانه ی تایید باز و بسته کرد.آرسام خندید و گونه اش را بوسید.سپس گفت:بهتره بخوابیم.دیر وقته صبح نمی تونیم بیدار بشیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین کنجکاو پرسید:مگه صبح چه خبره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام مرموز نگاهش کرد و گفت:دیگه دیگه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین به طرف اتاقش گام برداشت و گفت:خب نگو فردا خودم می بینم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام نخودی خندید و پس از ادای شب به خیر به اتاق خویش بازگشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین نگاهی به ساعت انداخت و زمزمه کرد:«یعنی فردا چه خبره؟».با خود اندیشید و چون هیچ جوابی نیافت غمگین و کنجکاو به اتاق بازگشت.او نمی دانست که از فردا مسیر زندگی اش به سوی دیگری سوق داده می شود و همین مسیر اتفاقات بسیاری را به همراه دارد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام سوییچ را در دستش جا به جا کرد و رو به آیلین که به آرامی مشغول نوشیدن چای بود گفت:دختر پاشو دیر می شه ها.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین با لحنی آمیخته به حرص پاسخ داد:خب به درک!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام کلافه پوفی کشید و گفت:خواهر خلم امروز باید بریم یه جای مهم.انقدر لفتش نده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین با خونسردی مشغول جمع آوردی وسائل صبحانه شد و پس از شستن آن ها رو به آرسام که هم چون مرغ پر کنده ای به این طرف و آن طرف می جهید گفت:ای بابا،خیله خب الان می آم.دو دیقه دندون رو جیگر بزار آرسام خان!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:خیلی بی شعوری!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس زیر لب شروع کرد به غر زدن:همش تقصیر این آرشه.هی می گم این آدم نیست واسش کاری انجام نده تو کتش نمی ره که نمی ره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین از همان فاصله فریاد زد:بابابزرگ این قدر غر نزن.الان می آم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام چشم غره ای نثارش کرد اما آیلین بی توجه به عصبانیت او خندید و مشغول لباس پوشیدن شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:خب؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:به جمالت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:مسخره نشو.کجا داریم می ریم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام با سرخوشی گفت:می خوام از دستت خلاص بشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین مشتی نثار بازویش کرد و گفت:قرار بود امروز باهام حرف بزنی.توضیح بده زود...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت:نچ.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:زود تند سریع!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس زیر لب زمزمه کرد:«لجباز».
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین کنجکاو و کلافه گفت:منتظرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:یادته کرج که بودیم آرش گفت داره دنبال کار می گرده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:واسه کی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:مادر بزرگم.خب تو دیگه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:آهان.خب؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام چشمک بامزه ای زد و گفت:حل شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین با چهره اش شادمان فریاد زد:چی؟وای خدای من دروغ که نمی گی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:دروغم کجا بود عسلک.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین با خوش حالی گونه اش را بوسید و شروع کرد به جیغ و داد کردن.آرسام برای لحظه ای کنترل اتومبیل را از دست داد و اگر زود نمی جنبید اتومبیل از مسیر اصلی اش منحرف می شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام به آیلین تشر زد:دو دقیقه نمی تونی آروم بگیری کوچولو؟نزدیک بود بریم اون دنیا و جوون مرگ بشیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین خندید و گفت:نترس بابا.به این زودی ها هم نمی میریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام نیشگونی از بازوی خواهرش گرفت و گفت:عین بچه ی آدم بشین سرجات.خودمون به جهنم.این ماشین مال آرشه.بفهمه پدرمون رو در می یاره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:خب حالا حرص نخور.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام:مگه تو می زاری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین با اخم نگاهش کرد و دیگر هیچی نگفت.دقایقی بعد آرسام اتومبیل را رو به روی شرکتی متوقف کرد و رو به آیلین که مات و مبهوت به آن جا می نگریست گفت:چرا خشکت زده دختر؟زود باش پیاده شو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین سری تکان داد که آرسام با اخمی تصنعی افزود:ندید بدید بازی در نیاری ها!وگرنه کلاهمون پس معرکه اس.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین متعجب باشه ای گفت و پیاده شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین با اشتیاق فراوان به اطرافش می نگریست و در دل به موفقیت خود می بالید و از موقعیت کاری ای که برایش پیش آمده بود خرسند بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام آهسته زیر گوشش زمزمه کرد:آیلین این شرکت مال یکی از رفیقای آرشه.اون تو رو به رئیس این جا معرفی کرده.الانم اومدیم برای استخدام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین متعجب گفت:پس چرا زود تر بهم نگفتی؟من آمادگیش رو ندارم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام خندید و گفت:مگه می خوان بیان خواستگاریت انقدر هولی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین نگران نجوا کرد:کاش زود تر بهم می گفتی.خیلی می ترسم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرسام با لحنی لبریز از آرامش پاسخ داد:نگران نباش من هستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین با قدردانی نگاهش کرد و سکوت کرد.آرسام تقه ای به در زد و پس از کسب اجازه،آیلین را به داخل اتاق هدایت کرد.جناب رئیس،با دیدن آن ها از جا برخاست و با خوش رویی مشغول احوال پرسی شد و سپس،به آیلین و آرسام تعارف کرد بنشینند.رئیس که بهزاد نام دارد،نگاه کنجکاوش را بر چهره ی مضطرب آیلین ثابت کرد و تا دقایقی او را برانداز کرد.همین نگاه خیره اش،اعصاب دخترک را تحریک می کرد و دلهره اش را افزایش می داد!آیلین کم نیاورد و به او خیره شد.در دل با خود زمزمه کرد:«نباید از همین اول کار رو خراب کنم و خودم رو دختری دستپاچه و هول جلوه بدم!».
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعاقبت،پس از دقایقی سکوت لب به سخن گشود و رو به آیلین گفت:شما باید خانم شریفی باشید درسته؟خواهر آرش جان!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین با صدای ضعیفی پاسخ داد:بله.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهزاد لبخندی به رویش پاشید و گفت:حدس زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین متعجب پرسید:چه طور؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهزاد:شباهتتون!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس افزود:من آرش رو از دوران سربازی می شناسم.چند سالی بود ازش خبر نداشتم.مدام در سفر بود.کم و بیش می دیدمش.اما چند روز پیش که فهمیدم برای همیشه می آد این جا واقعا خوش حال شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین سری تکان داد که بهزاد گفت:بگذریم.نمی خواید خودتون رو معرفی کنید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین نفس عمیقی کشید و گفت:خب،آیلین شریفی هستم.۲۲سالمه و تا به حال سابقه ی کار تو هیچ موردی نداشتم.رشتمم مترجمی زبان بوده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهزاد سری تکان داد و پرسید:پس با این حساب به امور مترجمی واردید،درسته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:بله.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهزاد:از آشنایی شما خوشوقتم و باید بگم که خیلی به موقع تشریف آوردید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:همچنین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس با کنجکاوی پرسید:چرا به موقع؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهزاد:به فردی مثل شما نیاز داشتیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین لبخند محوی بر لب نشاند و در دل خدا را سپاس گفت.به چهره ی برادرش خیره شد که با لبخند نگاهش می کرد.آرسام مخفیانه چشمکی نثارش کرد و پلک هایش را به نشانه ی آرامش باز و بسته کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهزاد:خب همین طور که گفتم شما از فردا می تونید مشغول به کار بشید.در مورد تایم کاری و ...،می تونید از منشی بنده سوال کنید.سوالی ندارید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:خیر،ممنون از لطفتون آقای...؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهزاد خندید و گفت:دریایی هستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین سری تکان داد و افزود:آقای دریایی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهزاد تا دقایقی خیره نگاهش کرد و پس از آن مشغول صحبت با آرسام شد.آیلین هم بنا به گفته ی او،از اتاق خارج گشت و به سوی اتاق منشی شرکت گام برداشت تا توضیحات کافی را بگیرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند روزی از مشغول به کار شدن آیلین در شرکت بهزاد می گذشت و زندگیاش،به روال طبیعی خودش طی می شد،گرچه دچار تغییرات بسیار شد اما می تواند آینده ای خوش یمن را تضمین کند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irطبق معمول،ساعت هفت و ربع بنای رفتن گذارد و به دنبال آرش از خانه خارج شد.آیلین از خرسندی و رضایت آرش در تعجب به سر می برد و دلیل رضایت او را نمی فهمید!حس می کرد نقش سربار یا فردی اضافه را در خانه یدک می کشد و آرش از بابت نبودن او در خانه خوشنود است!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا این تصور،چهره اش درهم شد و سعی کرد جلوی آرش خوددار باشد.آرش با زیرکی مخصوص خودش پی به احوال خواهرش برد و وقتی سوار اتومبیل شدند باب سخن را گشود:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش:آیلین اتفاقی پیش اومده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین با لحنی سرد و خشک پاسخ داد:نه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش جا خورد و متعجب به او خیره شد!خب این که رابطه ی آن دو بسیار معمولی و پر تشنج بود،امری جدید نبود اما آشفتگی و عصبانیت آیلین غیرطبیعی به نظر می رسید و کنجکاوی آرش را تحریک می کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش با سماجت مخصوص به خودش پرسید:تو شرکت که مشکلی نداری؟اگه چیزی هست بگو به بهزاد می گم حلش کنه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین کلافه و با قاطعیت گفت:نه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش سگرمه هایش را درهم کشید.در واقع از اخلاق ها و رفتار های متفاوت آیلین به ستوه آمده بود و گاهی هم او را می رنجاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لحنی رنجور گفت:باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو سپس در سکوت مشغول رانندگی شد.به ظاهر حواسش پی رانندگی اش و خیابان بود،اما به آیلین و رفتارش می اندیشید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتومبیل را گوشه ای پارک کرد و رو به آیلین که هم چنان در سکوت به سر می برد گفت:نمی خوای پیاده شی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین بی هیچ پاسخی پیاده شد.آرش هم پیاده شد و به دنبالش وارد شرکت شد.آیلین متعجب به او خیره بود که آرش برای رفع کنجکاوی او گفت:می خوام بهزاد رو ببینم.باهاش حرف دارم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو در حالی که آیلین را به سمت آسانسور شرکت هدایت می کرد افزود:در مورد وضع کاریت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین وارد آسانسور شد و با فاصله از آرش ایستاد.پوز خندی بر لبانش نمایان گشت و سپس گفت:همین که برام کاری فراهم کردی ازت ممنونم و نمی تونم لطفت رو جبران کنم اما ازت یه خواهشی دارم آرش...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش مسخ شده به او خیره شد.کم پیش می آمد آیلین از او تقاضایی کند و اگر هم به وقوع می پیوست،هر چه که بود با جان و دل برایش فراهم می کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:آرش این زندگیِ منه و دوست ندارم کسی به غیر از خودم اداره اش کنه.این درسته که تو برادر منی و تا حدی اعمال و رفتارم به تو مربوط می شه اما نمی خوام تو زندگیم دخالتی کنی و از طرف خودم تصمیم بگیری یا تغییری درش ایجاد کنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش عصبی به او خیره شد و برای قطع سخن او گفت:ساکت شو!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین خنده ی پر تمسخری سر داد و سپس جدی ادامه داد:من شوخی نکردم و حرفام کاملا جدی بود.پس لطفا به نظرم اهمیت بزار و من و به حال خودم رها کن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش در سکوت به او نگریست.نه نمی توانست او را به حال خودش رها کند و وضع زندگی اش را در دست نگیرد.نمی دانست چگونه او را مجاب کند و در عین حال مراقبش باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین از آسانسور خارج شد و آرش را در تصورات و فکرای بیهوده ی خود باقی گذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irطبق برنامه هر روزه اش،مسیر اتاق مخصوص به خود را در پیش گرفت اما با صدای منشی در جا متوقف شد و به سوی او بازگشت.منشی که دختری جلف و در عین حال سبک سر به نظر می رسید رو به او با همان لحن عشوه گرانه اش گفت:خانم شریفی آقا بهزاد گفتن برید اتاقشون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرصی شد و رو به او توپید:آقای دریایی نگفتن چی کار دارن؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز قصد روی نام خانوادگی او تاکید کرده بود تا منشی حد خود را رعایت کرده و دمش را قیچی کند!منشی همان طور که آدامس می جوید پاسخ داد:نخیر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین سری تکان داد و به اتاق بهزاد بازگشت.نمی دانست چرا اما حس می کرد منشی به بهزاد نظر دارد و تمام این ادا اطوار ها را برای جلب توجه او انجام می دهد.از دست او شاکی بود و خون خونش را می خورد.از روز اولی که پا به شرکت نهاده بود منشیِ جوان رو اعصابش بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست خودش نبود.از این تیپ دختر ها خوشش نمی آمد.ضربه ای به در نواخت و پس از شنیدن صدای بهزاد وارد اتاق شد.به آرامی سلام و خسته نباشیدی گفت.بهزاد سر بالا گرفت و با دیدن او،گویی که اکسیر انرژی اش را یافته باشد لبخندی عمیق بر لب نشاند و گفت:سلام خانم شریفی.بفرمایید بشینید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین سری تکان داد و روی مبلی که کنار میز قرار داشت جا خوش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهزاد دقایقی به او خیره شد اما آیلین هم چنان سر به زیر افکنده بود و در خیالات خود غرق بود و توجهی به نگاه خیره و پر حرارت بهزاد نداشت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک باره به او خیره شد و نگاهشان با هم تلاغی کرد.قلب پسرک به تلاطم افتاد و حس کرد آیلین تمام وجودش را ربوده و به اضافه ی قلبش،عقلش را هم تسخیر کرده است!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین بی خبر از همه جا،از او رو برگرداند.بهزاد تکانی به خود داد و سپس گفت:می خواستم یه سوالی بپرسم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآیلین:بفرمایید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir