پارت هشتاد و دوم :

همانطور که متحیر به لبه ی دریاچه نزدیک می شدم با صدای آرامی گفتم:
-چه شکلیه؟ دقیقا کجاست؟
-شبیه یه جامه سیاه شیشه ای که درونش خون قرمزی حبس شده. مابین پایه و شیشه و کل جام. وقتی ببینیش باور کن کاری می کنه که باعث شی هیچوقت فراموشش نکنی. اولین غاری که از سمت راست ببینی زیر آب، اونجاست.
به سمتش چرخیدم و همانطور که اسلحه ام را به سویش می گرفتم گفتم:
-چند قدم ازم فاصله بگیر و برو عق

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفیسا

    1

    آخه چرااااااا😭😒

    ۱۰ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    چون چ چسبیده به را ایح ایح ایح

    ۱۰ ماه پیش
  • صبا

    2

    POV:وقتی نویسندای و میتونی با داستان هرکاری کنی و در همون زمان از منتظر بودن و زجر کشیدن خواننده هات لذت ببری

    ۱۰ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    دقییییقا 🤣🤣🤣

    ۱۰ ماه پیش
  • اَسماء

    2

    وای من نگرانم یه وقت لارا قلب پاکش رو از دست نده و کاری نابجایی نکنه ولی عالی بود تشکر

    ۱۰ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    دعا کن دختر

    ۱۰ ماه پیش
  • گیسو

    1

    پوووف حالا بیا جمعش کن نمی دونم چرا اکثر رمان های آنلاین به خوشی تموم نمیشه🤦 ♀️ با این حال قلم نویسنده بی نظیره 🦋با تشکر از حدیث جون❤️✨️

    ۱۰ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    عشقم من کل رمانام که پایان خوشن😂💋🫶🏻

    ۱۰ ماه پیش
  • صبا

    1

    خدای منننننننن چرا اینطوری شد؟ من منتظر اتفاق های خوب بودم الان من باور کنم ایزاکین دوسش نداره ؟

    ۱۰ ماه پیش
  • ونوس

    1

    واو وقتی فکر میکنی همه چی به پایان رسیده و یهو بووووم نقطه سر خط.

    ۱۰ ماه پیش
  • ثریا

    2

    طفلک لارا 🥲

    ۱۰ ماه پیش
  • ثریا

    4

    شاید یه جاسوس وجود داره و ایزاکین از قصد داره این حرف رو میزنه👀

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطی

    3

    و چقدر در دنیای ساده ی خود غرقم.افکار مزاحم بر مغزم هجوم آورده کاش خود را نشان میدادم بعد خون را در گردنبندم می ریختم..اشک در چشمانم حلقه زده و قلب شکسته ام چگونه ترمیم خواهد شد

    ۱۰ ماه پیش
  • سوگند

    3

    وای چه پارت دلنشینی ممنون حدیث جون تو محشری 😘

    ۱۰ ماه پیش
  • یاسمن

    3

    نمیشه فردا هم یدونه دیگه هدیه بدی؟؟ 🥺🥹ببین من چقدر مظلومم🥺🥹

    ۱۰ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    من مظلوم ترم

    ۱۰ ماه پیش
  • یاسمن

    2

    حدیثثثث خیلیییییی بدیییییییییی واقعا که هیچ وقت نمیبخشمت کلی ذوق کردم گفتم میخواد پارت جدید هدیه بده نگو خام پیش خودش گفته اون قبلی کمه باید بیشتر بزارمشون تو خماری😠خوشت میاد اذیتمون میکنی🥺😒🥺

    ۱۰ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    بله

    ۱۰ ماه پیش
  • ساناز

    2

    🩵🤎💜🧡❤️🤍🩶💛💙💚

    ۱۰ ماه پیش
  • یاسمن

    3

    نه لطفا ایزاکین بدجنس نباشه لطفا لارا رو اذیت نکنه گناه داره🥲🥹

    ۱۰ ماه پیش
  • مرضیه

    2

    عالی بودحدیث بانو.خوب ذهن ماروبه چالش کشیدی

    ۱۰ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    حتماایزاکین دلیلی برای این حرفا داره...

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️