دوست داشتی؟
رمان خانم زبون دراز اثر فاطمه همایون

رمان خانم زبون دراز

  • زبان فارسی
  • 82K 👁
  • 227 ❤️
  • 176 💬

خلاصه رمان خانم زبون دراز

دریا خانم دختر رمان ما یه دختر مهربون و شوخ طبع هست که دو تا برادر داره و یه دوست صمیمی به اسم معصومه هر دوشون عاشق پرستار شدن هسن این وسط یه اقا پسر به اسم آراد با دریا خانم ما سر جنگ داره و دریا هم که هیچجوره راضی نمیشه از یه پسر کم بیاره ..پایان خوش..

قسمتی از متن رمان خانم زبون دراز

من: بحث با شما بي فايده است ناهار چي داريم؟
مامان: شد تو منو ببيني نگي گشنمه تشنمه ديش دارم دارم ميميرم ال شده بل شده
من:واي مامان امروز يه چيزيت شده ها من کي به تو گفتم ديش دارم ؟
مامان:رو حرف من حرف نيار
من:چشــــــــــم يدفعه مامانم زد پس کلم
من: چيشده
مامان: اين چه طرز چشم گفتنه
من:مادر من طرزش چجوريه؟
مامان: تو ياد نميگيري بيا برو لباست عوض کن اين حندقت پر کن
من:چشــــــــــم
لباسم که عوض کردم رفتم سر ميز که ديدم بابام و دو تا خل و چلاي خونه هم اومدن
من:سلام بابايي نشستم پشت ميز
دايان : عليک سلام
داران:برگ چغندريم
من:آخه از بس ريزيد نديدمتون ببخشيد سلام
دايان: چه جالب
داران:عجب
من:خونه عمو رجب
داران:کم نياري
من:دوستان هستن
خدايي من اِند دروغما خوب بگو دختره ي گور به گوري تو مگه کوري دوتا گوريل نميبيني خوبه دماغم دراز نميشه ها وگرنه تا الان پيناکيو بودم بيخي بابا خورش قيمه رو عشق است سرم انداختم پايين شروع کردم به درو ميز باصداي گريه مانند داران سرم بلند کردم
داران:خاله دايان من ميترسم اين دختره منم بخوره اصلا من غذاهامو ميدم بهش
دايان:بيا بغل خاله گريه نداره که همه ي کسايي که از سومالي ميان گشنشونه حالا صبر کن ازش بپرسيم از کدوم قسمت سومالي فرار کرده؟
من:از همون قسمتي که خودت فرار کردي
مامان:بستونه ديگه احترام سفره رو نگه داريد
بعد از تشکر از مامانم رفتم پاي تلويزيون يه آهنگ داشت پخش ميکرد منم که موجي نميتونم بشينم پاشدم رقصيدم
تو کوچمون دختري قد بلنده وقتي ميبينمش به من ميخنده
ميخوام بگم دوست دارم نميشه ناز ميکنه درو به روم ميبنده
همينطور که داشتم ميرقصيدم زدم تو فاز مسخره الکي عشوه قاطري ميومدم و تند تند پلک ميزدم با نازو عشوه قر ميدادم با صداي شليک خنده رومو برگردوندم که ديدم خانواده گرام دارن هرهر بهم ميخندن
من: ميگم کاري نداريد من برم درس بخونم سريع جيم شدم وقتي رسيدم تو اتاقم يک پس کله اي به خودم زدم که دست خودم درد گرفت يعني من ديگه آبرو ندارم
هيييي آبرو کجايي که يادت بخير يادم افتاد که خير سرم فردا امتحان دارم گفتم بذار يه کم بخونم دلم خوش باشه که منم درس خوندم بعد از اينکه درسم خوندم ديدم حوصلم سر رفته رفتم يه ملاقه برداشتم همش بزنم ديدم اوضاعش خيلي وخيمه گفتم برم به پسر عموم و دختر عموم که دوقلوهاي افسانه اي بودند سر بزنم
من:مامان من رفتم خونه ي عمو
مامان: خدا عمرت بده دختر يه نفس راحت ميکشم شامت بخور شبم خواستي نيا
من: مامان نظرم عوض شد من برم دنبال خانواده ي واقعيم بگردم خدافس تا رومو برگردوندم يه لحظه يه درد خفيفي در نشيمنگاه گرام احساس کردم با دمپايي که کنارم افتاد فهميدم کار مامانمه
مامان:ذليل مرده اين حرفا چيه ميزني
من: غلط کردم خدافس
ياخدا من ديگه غلط کنم اين حرفو جلوي مامانم بزنم لامصب چه نشونه گيري داره رفتم پشت فرمون و از خونه زدم بيرون و روندم سمت خونه عمو زنگ آيفون زدم
سامان:کيه؟
صدامو عوض کردم:سامان زود بيا بيرون تا آبروت رو نبردم تو داري بابا ميشي زود باش
سامان:يا خدا تويي شيدا
من:پس ميخواستي کي باشه
سامان:سر جدت آبرو ريزي نکن اومدم
رفتم پشت درخت قايم شدم تا سامان اومد بيرون
سامان:شيدا کجا رفتي بابا ديگه چه صيغيه ؟شيدا
همينطور که اينور و ا نورش نگاه ميکرد پريدم جلوش
من: پپپپپپپپپخخخخخخخ
سامان:واييييييييييييييييي دختره ي جونور تويي؟ من که مردم زنده شدم
اول يه تو سريش زدم و گفتم:چشممون روشن آقا سامان شيدا ديگه چه خريه ؟
سامان:بيا برو جوجه اينقد فوضولي نکن
من:فضول کيه؟ مواظب باش همين جوجه نوکت نزنه
سامان:باشه بابا تسليم
من:اون سايه کجاست ؟يه وقت نگين يه دختر عموهم داريما شما دوتا که دست هرچي بي معرفت خاکبرسر از پشت بستين
سايه:دريــــــــــا
من:سايــــــــــه و صدامو مثل هنديا کردم و مسخره بازي
من:آه سايه دختر عموي عزيزم اين همه سال کجا بودي؟
اون:شد يه بار مث آدم باشي؟دلم واست تنگ شده بود
من: بله از زنگايي هر روزت کاملا مشهوده
اون: حالا تا موقعي که بخواي بري اينو بکوب تو سر من
من: بفرما خالا که ميخواي بيرونم کني


بیشتر بخوانید

نظرات رمان خانم زبون دراز

  • ℳℴ𝒷𝒾𝓃𝒶

    0

    خیلی خوب بود

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    رمان خیلی معمولی ای بود تکراری بود میخورد میخوابید کل کل میکرد زندگیش یکنواخت و چرت بود یکم متفاوتی خیلی خوبه اصلا خودشو خوانوادشو ارادو معرفی نکرد مثل سن ، زیبایی ها ، لباس پوشیدن ، شخصیت هاشون کلا خیلی معمولی بود خسته نباشید🌷 برای اولین بار بود یکم اوکیه

    ۴ ماه پیش
  • آناهیتا 🩷

    0

    عالی بهترین

    ۴ ماه پیش
  • نانازی

    1

    قلم نویسنده اصلا خوب نبود و تایپش خیلی پیچیده بود ولی طنز بودنش بهترین نکته اش بود . ممنون

    ۴ ماه پیش
  • sori

    0

    رمان خوب و قشنگی بود ولی خیلی زیاد با وجدانش جرف میزد هم زبان یک کشور دیگه رو مسخره کرده بود

    ۴ ماه پیش
  • مهسا

    0

    خیلی خوب بود عالیه

    ۵ ماه پیش
  • عسل

    2

    خیلی رمان خوبی تاشب کلی خندیدم مامانم میگفت دیوونه شدی،،خلاصه ممنون از نویسنده عزیز👏

    ۶ ماه پیش
  • YEY

    6

    خدایی چقد مسخره بود چقد چرت بود اصلا قلم نوشتنشم خوب نبود نمیدونم رو چه حساب چندتا پارا خوندم حیف تایمم

    ۷ ماه پیش
  • صدف

    2

    خوب بود کلی خندیدم ممنون از رمان تون❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • خوشمل

    3

    داستان جالبی نداشت تنها نکته مثبتش این بود که طنز بود وگرنه سناریو جذابی نداشت که خواننده جذب بشه ولی بازم ممنون خوب بود

    ۱۱ ماه پیش
  • نگار

    1

    سلام.نویسنده عزیز رمانتون جای کار داشت اما انقدر هم خوبی داشت که اون کمبودا حس نشه.ممنون من کلی خندیدم.بازم رمان بنویسید.

    ۱۲ ماه پیش
  • آریانا

    4

    عزیزم رمانت خوب بود ولی بهتر بود شخصیت دختر رمان یکم کم حرف تر بود خیلی بلوف میزد

    ۱ سال پیش
  • دریا

    2

    زیبا بود و خوشم اومد و کلی خندیدم و برای سرگرمی خوبه بخونید البته این نظر شخصی منه و امیدارم نویسنده بتونه رمان های قشنگ تری هم بنویسه.

    ۱ سال پیش
  • آتنا

    5

    همش لوس لوس حرف میزد و خیلی خز بود حرفاش

    ۱ سال پیش
  • Janan

    3

    چقد خندیدم خیلی قشنگ بود

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!