دوست داشتی؟
رمان سه دخیه شیطون بلا اثر سمانه قربانی

رمان سه دخیه شیطون بلا

  • زبان فارسی
  • 78.9K 👁
  • 171 ❤️
  • 297 💬

خلاصه رمان عاشقانه سه دخیه شیطون بلا

سه تا دختر تنها که هر کدوم با اتفاق هاییه بدی خانواده هاشونو از دست دادن و به خاطر اینکه پول دربیارن از ادماییه پول دار دزدی میکنن و خیلی شلوغ هستن این سه تا دوست، دوست که نه خواهر که تو یه اتفاق با سه تا پسر آشنا میشن و…..

قسمتی از متن رمان سه دخیه شیطون بلا

سارا _ یه خمیازه کشیدم گفتم منم رفتم شب خوش
شیرین _ شبتون خوش اجیا منم رفتم لالا یه نگاه به ساعتم کردم 3 نصفه شبه چشام دراومد میگم چرا گیج میزنم دره اتاقو باز کردم پشت سرم بستمش لباسامو در اوردم لباس خواب طوسی خوشکلمو پوشیدم شیرجه رفتم تو تخت آوخ جوون چه حالی میده به ثانیه نکشید بیهوش شدم
سارا _ یه کشوقوصی اومدم بلند شدم از تخت پایین اومدم رفتم سمت دستشویی دستو صورتمو شستم با حوله خشک کردم خودمو تو آیینه نگاه کردم. دیدی تونستی رو پایه خودت وایسی دوتا رفیق خوب هم دارم ای کاش پدر مادرم درکم میکردن تا مجبور به فرار نشم هعییی بیخیال دختر این سر نوشته
توعه از دستشویی اومدم بیرون رفتم سمت دره اتاق بازش کردم دیدم مونا با موهاییه وز وزی چشاییه پف کرده داره از پله ها پایین میره صداش زدم
سارا _ مونا الوووو صبحت بخیر مو وزوزی
مونا _ ها چی؟ موهاییه کی وزوزیه
سارا _ موهاییه تو چرا موهاتو صاف نکردی
مونا _ دست کشیدم رو موهام اخ اخ میگم یه کاری یادم رفته
سارا _ بدو بدو برگشت تو اتاقش منم با خنده رفتم پایین خخخخ
خب الان ساعت یازدهه یه صبحونه بخوریم بینم چی تو یخچال داریم کره عسل پنیر گردو به به گذاشتمشون رو میز چایی سازم آبش کردم تا چاییم دم کنم وقتی میزو چیدم صداشون زدم شیرینننن مونااااا بیایین صبحونه. خودم نشستم شروع کردم به خوردن
مونا _ خفه نشی. صندلیو کشیدم عقب نشستم شروع کردم به خوردن شیرینم اومد نشست خوردن وقتی صبحونه تموم شد ظرفا رو شستیم از آشپزخونه زدیم بیرون نشستیم رو کاناپه گفتم
مونا _ دخترا نظرتون چیه بریم دروازه قرآن از اون ورم پارک آزادی
شیرین _ عالیه عالییی من پاییم
سارا _ ولی من میگم امشبو فقط بریم دروازه حالش بیشتره. هر دوشون با هم گفتن
شیرین مونا _ باشه
مونا _ خریدم بریم خیلی وقته چیزی نخریدیم همش فکر کار بودیم
شیرین _ اهوم عصری حرکت میکنیم میرییم بازار از اون ورم دروازه چطوره دخترا؟
سارا_ خوبه
مونا _ کلاساییه رزمیتون خوب پیش میره؟
سارا _ آره عالیه خانوم صالحی خیلی خوب آموزش میده
مونا _ می خوام حرفه ایی بشین لازمتون میشه. اره خانوم صالحی کارش حرف نداره
سارا بزن یه کانال درستی این چیه آخه مستند نه این خوب نیس آها همین خوبه خروس جنگی برم تخمه بیارم بخوریم
سارا _ مونا بدو دیگه
مونا _ اومدم جا باز کنید
شیرین _ از بس خندیدیم دل رودمون دراومد وای خدا اینو نگاه آشپزخونه رو ترکوند
سارا _ ناموسن ببین اگه زن نباشه مرد نمی تونه از پس خودش بر بیاد. اه تموم شد ولی خیلی حال داد
شیرین _ اهوم اهوم. مونا چیشدی تو خودتی؟
مونا _ امروز چند شنبس؟
شیرین _ پنج شنبه چطور؟
مونا _ باید برم پیش مامان بابام منتظرمن دلم براشون تنگ شده
شیرین _ فداتشم باشه میریم برو آماده شو
سارا _ مونا تو برو اون ور بشین من رانندگی میکنم تو حالت خوب نیس سوییچو بده
مونا _ باشه. سوییچو دادم بش رو صندلی جلو نشستم سرمو تکیه دادم به شیشه ماشین چقد دلم تنگ شده برا شون چه روزایه خوبی داشتیم همیشه وقتی خراب کاری میکردم بابا پشتم بود که مامان دعوام نکنه یه بار که داشتم تو خونه با توپم بازی میکردم توپه خورد به گلدونی که مامان خیلی دوستش داشت بابا هم اومد گفت دختر گلم ناراحت نباش یکی دیگه میخرم برا مامان هعیییی خدا کاش منم میبردی پیششون خستم از این دنیا که باید همیشه تظارهر به خوشحال بودن کنم
سارا _ مونا عزیزم پیاده شو رسیدیم
مونا _ پیاده شدم از بین قبرا رد شدم به مامان بابا که کنار هم آروم خوابیدن رسیدم نشستم براشون فاتحه خوندم گفتم سلام مامان سلام بابا خوبین دلم براتون تنگ شده کاش منم میومدم پیشتون کاش بودین هق هق میکردم اشکام تندتند راه خودشونو پیدا میکردن
سارا _ رفتم جلو دستمو گذاشتم رو شونش گفتم : پاشو دختر ما تا آخرش باهاتیم هیچ وقت تنهات نمیزاریم پاشو عزیزم بابا مامانتم ناراحت میشن اشکاتو میبینن آروم باش گلم
مونا _ خودمو انداختم تو بغل سارا گفتم نمی تونم سخته
سارا _ گذاشتم خوب که گریه کرد بلندش کردم بردمش تو ماشین به شیرین گفتم بره آب بیاره براش
شیرین _ بیا سارا آبو بهش بده تا سرحال بیاد الهیی
سارا _ بده. بیا عزیزم مونا بخور آبو
مونا _ باشه مرسی میشه بریم؟
سارا _ آره عزیزم میریم . رفتم سوار ماشین شدم و حرکت کردیم سکوت بدی تو ماشین حکم فرما بود آها یادم اومد رو کردم طرف دخترا گفتم
سارا _ خب خب قرار بود بریم خرید هم حالو هوامون عوض میشه هم لباس میخریم
شیرین _ خوبه بگاز به طرف پاساژ.....
سارا _ ای به چشم
شیرین _ وای خدا پوکیدم از بس راه رفتیم سارا یه چیزی بخر دیگه معطلمون کردی
سارا _ باشه توعم بیایید بریم تو مغازه تونیکایه خوبی داره وارد مغازه شدم رو کردم به فروشنده گفتم : ببخشید آقا میشه این تونیکی که گذاشتید پشته ویترین برام بیارید
فروشنده _ بله حتما. سایزتون؟!
سارا _ 39
فروشنده _ چند لحظه صبر کنید
شیرین _ اخیششش بلخره یه چیزی پیدا کرد برو پورع کن ببینیم خوبه
سارا _ باشه. رفتم تو اتاقک تونیکو پوشیدم یه نگاه به آیینه کردم وایییییی خدا عالیههههه همونی که می خواستم رنگش بنفش دوبنده روسینه کش داره و تا پایین آزاده فوق‌العاده
یه بوس برا خودم فرستادم درو باز کردم تا مونا شیرین نظر بدن البته منکه میخرمش خیلی خوشم اومده ازش
مونا _ وای پس این سارا داره چه غلطی میکنه اون تو همین جور که داشتم با شیرین حرف میزدم چرخیدم سارا رو دیدم دهنم وا شد قده قاره علی صدر این کثافت چه خوشکل شده. وای سارا عالیه عالیه محشر شدی
شیرین _ آره آره راست میگه خیلی قشنگه
سارا _ مرسی اجیا تا شما حساب کنید منم اومدم اینم کیفم مونا
مونا _ باشه تو برو زود عوض کن بیا
شیرین _ بلخره بعد کلی مسخره بازی چتر پرت گفتن اومدیم خونه منکه یه راست رفتم تو اتاق خوابم لالا
مونا _ فردا تولدمه کاش پدر مادرم پیشم بودن دلم براشون خیلی تنگ شده اون قد به قاب عکسشون نگاه کردم فکر های مختلف که نفهمیدم کی خوابم برد


بیشتر بخوانید
نظرات رمان سه دخیه شیطون بلا
  • دیانا

    0

    رمان خبی بود ولی خیلی هیجانی نبود میشد یکم بهترش کرد بازم منون عق میدم بار اولت بود😊🫴🏻

    ۴ هفته پیش
  • ملینا

    1

    رمان خوبی بود ولی میتونست بهتر بشه

    ۲ ماه پیش
  • .. .

    0

    رمان بدی نبود ولی من قلمت اصلا خوب نبود و مرسی بابت رمان

    ۲ ماه پیش
  • ثمین

    1

    خب... کلیت داستان جالب بود ولی یکم ابکی بود بعضی قسمتا مثلا اینکه رادین و مونا اول از هم متنفر بودن ولی یهوو عاشق هم شدن یا اخرش که سارا و شیرین دعواشون شد و من واقعا متوجه نشدم دعواشون سر چی بود ولی گفتی اولین کارت بود به عنوان اولین کار واقعا چیز خوبی بود و از زحماتت برای رمان متشکرم❤

    ۲ ماه پیش
  • سمیرا

    1

    موضوع جالبی نبود قلمت خیلی ضعیف بود

    ۲ ماه پیش
  • سمیرا

    1

    خیلی چرت و پرت بود نقاط قوتی نداشت یه موضوع تکراری بدون هیچ هیجانی

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    خوب بود فقط می تونست بهتر باشه و طولانی تر باشه اما در کل خوب بود امیدوارم نویسنده و اونایی که تو ساخت رمان بهش کمک کردن موفق باشند💙💙💙💙

    ۲ ماه پیش
  • Fateme

    1

    ایده داستان خوب بود ولی هیجان نداشت آخرش نباید اینجوری میشد باید یکم تو عشق سختی می کشیدن بعد بهم میرسیدن

    ۲ ماه پیش
  • نویسا

    0

    ایده خوب اجرا نشده بود و اخرش نباید اینجوری تموم میشد

    ۳ ماه پیش
  • najla

    0

    ایده رمان عالی بود ولی خب داستان نویسی خوب نبود هیجان نداشت ولی آفرین بهت تلاشمو بکن که بهتر تر بنویسی دوست گرم

    ۳ ماه پیش
  • yalda

    3

    باید بگم که واقعا تخیلی بود چجور یه دختر ۲۰ ساله باتفنگ ۲ تا ماشین پلیس چپ میکنه چقدر اسون دزدی کردن🤔 باید بگم هرکسی نویسنده نیست

    ۳ ماه پیش
  • گیسو کمند

    1

    من خودم رمان مینویسم ولی قلمت خیلی ضعیف بود شخصیت اصلی نداشت و اینکه چرا دزدیدن براشون آسون بود ؟ دزدی از بانک راحت نیست اخع ولی خببب قشنگ بود باتشکر از نویسنده گل🌷

    ۶ ماه پیش
  • فاطی

    0

    چه رمان هایی مینویسی

    ۴ ماه پیش
  • آوا

    2

    داستان خیلی آبکی بود به نظرم باید پیچش داستان رو زیاد تر می کرد و اینکه اون ها یه هفته پیش تر نبود که آشنا شده بودند چی شد که انقدر زود عاشق شدند یه جورایی نویسنده انگار می خواست به زور در آخر داستان اون ها رو به هم وصل کنه و اینکه آخر شخصیت اصلی زن و مرد کی بود بهتره بری داستانهای نویسنده های دیگر

    ۴ ماه پیش
  • مینا

    1

    واقعا بی معنی بود

    ۵ ماه پیش
  • نفس

    3

    بابا اونا چه زود عاشق شدن رادین تویه دو سه ساعت عاشق شد چه زود واسه هم مردن ولی خب اولین بار شما بود بازم خوب بود مرسی

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!